خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

پارت اول تا آخر رمان هتل شیراز

بقلم:طوفانِ خاموش (پریسا)

لوکیشن:شیراز

ویراستار: واتر لی‌لی

قسمتی از رمان:

*بسم الله الرحمن الرحیم*

سیگارم رو گذاشتم گوشه‌ی لبم.
یه دستم به فرمون ماشین بود و با دست آزادم فندک زرکوبم رو روشن کردم و سیگارمو آتیش زدم.
شیشه‌های ماشین رو بالا دادم و صدای سیستم رو تا آخر بردم. سرعتم هرلحظه بیشتر می‌شد.
پک محکمی به سیگارم زدم و به سرعت از بین ماشین‌هایی که جلوم بودن لایی کشیدم.
گور بابای تمام راننده‌هایی که با داد و فریاد فحش میدادن!
صدای موزیک به قدری توی فضای بسته‌ی ماشین پیچیده بود که فقط باز و بسته شدن دهنشون رو می‌دیدم و بی اهمیت به فحش‌هایی که احتمالا پشت حرکت دهنشون که برای من مسکوت بود، زده میشد با سرعت بیشتری از بینشون گذشتم.
احساس خفگی میکردم. با یه حرکت سریع شالم رو از سرم برداشتم و پرت کردم روی صندلی جلو.
موهام بلند نبود تا با برداشتن شالم بریزه روی شونه‌هام، کوتاه‌ترین حد ممکن!
در همون حالت گوشیم رو چک کردم، ساعت از چهار صبح گذشته بود و من‌ هیچ مسیج يا میس کالی نداشتم.
چرا گوشیم زنگ نمیخوره؟
چرا پاپا تهدیدم نمیکنه که باید هرچه زودتر برگردم خونه؟
پوزخندی زدم و پک بعدی رو محکم‌تر زدم…دودش توی ماشین پیچید و فضای مه‌آلودی جلوی دیدم رو تار کرد.
با صدای بغض دارم با آهنگ هم‌خوانی کردم
“آغوش‌تو آرامشمه.. هرچی پیشم باشه کمه.. من به تو گیرم.. مرگ برای همه، اما.. سراغ ازتو اگر.. قبل‌ تو میرم”
تصمیمم قطعی بود.
دیگه نمیخوام و نمیتونم که ادامه بدم،پس تمومش میکنم!
قطره اشک سرکشم رو با پشت دستم پاک کردم.
شیشه ماشین رو پایین کشیدم
باد سردی به صورتم خورد.
ته‌سیگارم رو بیرون انداختم و شیشه رو بالا کشیدم.
این زندگی دیگه به درد من نمیخوره.

اونقدر با سرعت روندم که نفهمیدم کی از شهر خارج شدم.
تاریکی همه‌جا لشکر کشیده بود.
نور ماشین اطراف رو روشن کرد.
چشم چرخوندم تا یه جای مناسب پیدا کنم. ترسی توی وجودم بود ولی تصمیمم به قدری جدی بود که ترسم در مقابلش زانو میزد.
با دیدن صخره های بلند کنارهم لبخند کم جونی روی لبم نشست.
یه جای دور افتاده و پرت که حتی جنازمم حالا حالا ها پیدا نمیشد!
دنده عقب رفتم و کنار صخره‌ها ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم.
هوا کم کم داشت روشن میشد نگاهی به ساعت مارکم انداختم.. ۵ صبح بود!
لرزی به بدنم نشست و باعث شد دستام رو بغل بگیرم. قدمامو به طرف صخره ها محکم کردم.
پایین صخره‌ها بودم، سرم رو بلند کردم و به نوک تیزش نگاه کردم.
نفس عمیقی کشیدم و از صخره‌ها بالا رفتم.
یه جای پرتی بود و هیچ کس اون اطراف نبود.
تقریبا نصف راه رو رفته بودم که پام لیز خورد و نزدیک بود بیوفتم پایین.
به زور دستم رو به یه تیکه سنگ گیر دادم و خودم رو بالاتر کشیدم.
دوست نداشتم الآن بیوفتم، حتما باید می‌رسیدم به نوک صخره‌های بلند و از اونجا می‌پریدم پایین؛ جوری که حتی یه درصد هم احتمال زنده موندنم نباشه.
گوشه مانتوم پاره شد و کف دستم و زانوم زخمی.
از درد صورتم جمع شد…سوزشش عمیق بود ولی در برابر سوزش قلبم هیچ بود.
بالأخره خودم رو بالا کشیدم و نوک صخره ایستادم.
نفس حبس شدم رو بیرون دادم و از بالا اطرافم رو که غرق در سکوت بود از نظر گذروندم،ولی از نگاه کردن به پایین صخره‌ها وحشت داشتم.
تصمیمم قطعی بود… خودم باید این نفس اضافی رو ببرم.
چشمام رو بستم تا آسون‌تر بتونم خودم رو پرت کنم پایین.
با صدای بلند جیغ زدم
_”خداحافظ پاپا”
بغض به گلوم دوید… آب دهنم رو قورت دادم و بلندتر از قبل فریاد زدم
_” خداحافظ گرند هتل”
چشم بسته دو قدم بلند دیگه به جلو برداشتم و با جیغی از ته دل خودم رو پرت کردم پایین!
توی هوا بودم و هم‌چنان چشمام بسته بود… دیگه تموم شد… تا چند لحظه‌ی دیگه برای همیشه از این دنیا میرم!
به سرعت به طرف پایین کشیده شدم.
شاید مدت زمان افکارم سه ثانیه هم نشد.
مطمئنم سنگ‌های تیز پایین صخره منو تیکه پاره میکنه و کاملا از بین میبره.
بالأخره انتظارم تموم شد و محکم خوردم زمین…
با تمام توانم دوباره جیغ زدم.

پارت ۱

پارت ۲

پارت ۳

پارت ۴

پارت ۵

پارت ۶

پارت ۷

پارت ۸

پارت ۹

پارت ۱۰

پارت ۱۱

پارت ۱۲

پارت ۱۳

پارت ۱۴

پارت ۱۵

پارت ۱۶

پارت ۱۷

پارت ۱۸

پارت ۱۹

پارت ۲۰

پارت ۲۱

پارت ۲۲

پارت ۲۳

پارت ۲۴

پارت ۲۵

پارت ۲۶

پارت ۲۷

پارت ۲۸

پارت ۲۹

پارت ۳۰

پارت ۳۱

پارت ۳۲

پارت ۳۳

پارت ۳۴

پارت ۳۵

پارت ۳۶

پارت ۳۷

پارت ۳۸

پارت ۳۹

پارت ۴۰

پارت ۴۱

پارت ۴۲

پارت ۴۳

پارت ۴۴ به زودی…

3 دیدگاه

  1. سلام من نویسنده ی هتل شیراز هستم.
    اگه حلال و حرام و حق الناس توی زندگیتون مهمه براتون این رمان رو دیگه اینجا پارتگذاری نکنین. رمان هتل شیراز زحمت شبانه روزی داشته برام و فقط توی کانال خودم توی تلگرام پارتگذاری میشه و درصدی راضی نیستم جاهای دیگه کسی ازش استفاده ببره .مطمئن باشین حق الناس دامن گیرتون میشه.

  2. سلام من نویسنده ی هتل شیراز هستم.
    اگه حلال و حرام و حق الناس توی زندگیتون مهمه براتون این رمان رو دیگه اینجا پارتگذاری نکنین. رمان هتل شیراز زحمت شبانه روزی داشته برام و فقط توی کانال خودم توی تلگرام پارتگذاری میشه و درصدی راضی نیستم جاهای دیگه کسی ازش استفاده ببره .مطمئن باشین حق الناس دامن گیرتون میشه.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.