خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۱۱۳

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

_پاشو غذات رو بخور

بدون اینکه تکونی بخوره بی حوصله گفت :

_گفتم که نمیخورمممم

کنارش لبه تخت نشستم و درحالیکه نگاهمو روی موهای بافته شده اش میچرخوندم کلافه گفتم :

_نکنه میخوای بمیری ؟!

_آره از دست تو بمیرم بهتره

_بچه بازی رو بزار کنار و یه کم باهام راه بیا

عصبی به سمتم برگشت و حرصی گفت :

_باهات راه بیام که چی بشه ؟؟ که آخرش بیام زیر…ت هااااا

دقیق توی چشماش خیره شدم و ضربه آخر رو زدم

_آره مگه جز این راهی هم داری ؟!

دندوناش رو خشن روی هم سابید ، منتظر بودم عصبانیتش رو بیرون بریزه و چیزی بگه ولی برعکس انتظارم نَم اشک توی چشماش نشست و با بغض نالید :

_حاضرم بمیرم ولی دست تو بهم نخوره !!

با دیدن اشک جمع شده توی چشماش نمیدونم چم شده بود که برای ثانیه ای قلبم لرزید و برای اینکه تحت تاثیرش قرار نگیرم زودی نگاه ازش گرفتم و به رو به رو خیره شدم

_بهت لطف کردم که این پیشنهاد رو بهت دادم نمیخوای؟؟!

برای اینکه بترسونمش گلوم رو با سرفه ای صاف کردم و جدی ادامه دادم :

_اوکی برای همیشه جات اینجا پیش منه !! پس بهتره خودت رو با شرایط اینجا وقف بدی

بلند شدم تا برم ولی هنوز چند قدمی برنداشته بودم که صدای لرزونش باعث شد سرجام بایستم

_تا کی میخوای آزارم بدی !!

دهن باز کردم که چیزی بهش بگم ولی پشیمون شده دستم رو مشت کردم و بیرون رفتم و‌بعد از تعویض لباسام و جمع کردن وسایلی که ممکن بود باهاشون به خودش آسیب بزنه از خونه بیرون زدم و درو به روش قفل کردم

نیاز داشتم هوای تازه بخورم تا از این حال و هوا بیرون بیام چون حس میکردم سرم در حال انفجاره و از طرفی میخواستم تنهاش بزارم تا درست فکراش رو بکنه

سوییچ ماشین توی دستم چرخوندم و به سمتش رفتم ولی هنوز سوار نشده بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد از جیبم بیرونش کشیدم که با دیدن شماره مامان جفت ابروهام بالا پرید

بعد این همه مدت که جواب تماسا و پیامام رو نمیداد چی شده که حالا داره بهم زنگ میزنه ؟؟

با دلتنگی تماس رو وصل کردم ولی با پیچیدن صدای شاکی و عصبیش توی گوشم مشت محکمی به بدنه ماشین کوبیدم

_مگه روز آخر نگفتم وسایلم رو برام بفرست چرا اینقدر اذیتم میکنی؟؟

گوشی رو محکم توی دستام گرفتم و حرصی خطاب به مامان گفتم :

_بفرستم کجا هااااا ؟؟ وقتی که آدرسی ازت ندارم

_بفرست برای خواهرت برام میاره

مدتی بود که خودش رو ازم پنهون کرده و نمیزاشت ببینمش خیلی عصبی بودم حالام که بعد این همه مدت بهم زنگ زده اینطوری سرم داد و فریاد میکنه انگار چه خبره !!

برای کنترل کردن خشمم ، دندونامو حرصی روی هم سابیدم و نفس عمیقی کشیدم دوست نداشتم بهش بی احترامی کنم ولی این رفتاراش با من ، اونم بخاطر اون دختر دیگه خیلی زیادی بود وداشت صبرم رو لبریز میکرد

از اینکه میدیدم مادر خودم بخاطر این دختر و خانوادش باهام این رفتار رو داره و اینطوری تنهام گذاشته و رفته به قدری خشمگین بودم که درست مثل کوه آماده انفجاری در حال فوران بودم

ولی به هر سختی که بود خودم رو کنترل کردم و به آرومی لب زدم :

_میخوایشون خودت بیا ببر یا آدرس بده من بیام

با بی رحمی تموم گفت :

_نمیام چون نمیخوام چشمم بهت بیفته

دستام مشت شد و با بهت لب زدم :

_مامان !!

صدای نفس عمیقی که کشید توی گوشی پیچید و با صدایی لرزون نالید :

_چیکار کردی با خودت نیما چیکار کردی که من مادر دیگه نمیشناسمت

لگد محکمی به تیکه سنگ جلوی پام کوبیدم و خشن غریدم :

_همه این رفتارا بخاطر دخترت نوراس نه ؟! یه بار شده من برات م……

توی حرفم پرید و با حرص داد کشید :

_میفهمی داری چی میگی ؟! یعنی چی بخاطر نوراس هااااااا

بغضش ترکید و میون گریه های از ته دلش ادامه داد :

_هنوز نفهمیدی چه بلایی سر اون دختره بیگناه آوردی هااااا ؟! زندگیش رو نابود کردی

با این حرفش بی اختیار نگاهم سمت خونه کشیده شد و برای یه ثانیه توی فکرم گذشت که اگه بفهمه الان آیناز پیش من و زندانی منه چیکار میکنه و چه طوفانی به پا میشه

گوشی رو به دست دیگه ام دادم و زیرلب با خشم زمزمه کردم :

_حق امیرعلی بود که طعم بی ناموسی رو بچشه !!

صدای داد و فریادهاش اوج گرفت

_امیرعلی ؟؟ هی اسم اون رو نیار این چیزا چه ربطی به اون دختر بیگناه داره هااااا میفهمی چه آتیشی بپا کردی ؟؟!

حوصله بحث های قدیمی رو نداشتم هر چیزی که بگه بازم من از این کارام نمیگذرم و بیخیال این دختره نمیشم این دختر حق من و مال منه !!

با این فکر در ماشین رو باز کردم و درحالیکه سوار میشدم خطاب به مامانی که پشت خط با خشم و گریه سعی داشت من رو از کارام منصرف کنه گفتم :

_بیخیال شو مادر من ….فعلا کار دارم آدرست رو برام پیام کن وسایلت رو برات میارم فعلا خداحافظ

و بی اهمیت به صدا کردن ها و التماساش تماس رو قطع کرده و با یه حرکت ماشین رو روشن کردم و با سرعت توی جاده افتادم

” آیناز “

با رفتن اون لعنتی از خونه و دور شدنش از خودم تازه تونستم نفس راحتی بکشم از سر جام بلند شدم و برای اینکه از اون حال دربیام تصمیم گرفتم چرخی توی خونه بزنم

به دنبال پیدا کردن چیزی که باهاش بشه در رو باز کرد تموم چیزاش رو زیر و رو کردم ولی دریغ از پیدا کردن حتی یه چاقوی کوچیک !!

لعنتی تموم چیزایی که باهاش میتونستم کاری بکنم رو از جلوی چشمام جمع کرده و یه طورایی بی دفاع توی این خونه زندانیم کرده بود

دیگه بریده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم
یکدفعه با یادآوری پیشنهادی که بهم داده بود اخمامو توی هم کشیدم و زیرلب نالیدم :

_نه نه این کار از دست من برنمیاد !!

خودمو روی مبل جلوی تلوزیون پرت کردم و خسته نگاهم رو به صفحه سیاهش دوختم ، پووف زندگی چقدر خسته و کِسِل کننده شده بود

حالا باید با این روانی چیکار میکردم تا بیخیالم بشه ؟!

با یادآوری جورج نَم اشک تو چشمام نشست و بغض آلود با خودم زمزمه کردم :

_حتی توام فراموشم کردی !!

اون همچین آدمی نبود که منو یادش بره ولی با یادآوری شب آخر که اونطوری پیشنهادش رو رَد کردم و بهش فهموندم نسبت بهش دودلم و نمیتونم قبولش کنم آه از نهادم بلند شد

بایدم ناراحت شده و دیگه به فکرم نباشه و بیخیالم شده باشه !!
منم بودم پیگیر کسی که بدجوری تو بُرجکم زده و پیشنهاد ازدواجم رو رَد کرده بود نمیشدم

خاک تو سرت آیناز چرا مرد به اون خوبی رو قبول نکردی حالا این روانی خوبه که اینطوری گرفتارش شدی و هر روز و شب عذابت میده؟؟

آره مقصر خود احمقم بودم که قدر ندونستم و خدا هم اینطوری جواب ناشکری هام رو داد اگه با جورج میموندم اون ازم محافظت میکرد و به هیچ وجه نمیزاشت این بلاها سرم بیاد

توی افکار دَرهَم بَرهَمم غرق بودم که یکدفعه چشمم خورد به گوشه اتاق و چیزی که از پشت پرده های بلندی که باد آروم تکونشون میداد پیدا بود

ناباور پلکی زدم یعنی این چیزی که الان داشتم میدیدم واقعیت داشت ؟!

چطور قبلا متوجه اش نشده بودم که این خونه بالکنی به این بزرگی داره لعنتی اصلا به چشمم نخورده بود با فکر به اینکه بالاخره راهی برای فرار پیدا کردم هیجان زده بلند شدم و دستپاچه به سمتش هجوم بردم

ولی یکدفعه پام به لبه فرش گیر کرد و همین هم باعث شد با سر پخش زمین بشم و صدای آخ بلندم بود که توی سکوت خونه پیچید

لعنتی زیرلب زمزمه کردم و به سختی سعی کردم بلند شم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.