خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان هتل شیراز پارت ۳۰

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان هتل شیراز به ترتیب از اینجا کلیک کنید

دانیال پشت در منتظرم بود. با دیدن من لبخند عمیقی زد
با نفرت صورتم رو جمع کردم
_ خیلی خوشگل شدی عزیزم. حالا بیا که بازوهای من منتظر دستای ظریف توئه!

_ این خیال خام رو به گور ببر دانیال.
اینو گفتم و تنهایی به طرف پله ها رفتم. صدای کفشاش نشان از این بود که داره تند راه میاد تا خودشو بهم برسونه.
دوتا از پله ها ها رو طی کردم که دانیال خودشو بهم رسوند و دستشو دور بازوم حلقه کرد.
صدای دست و سوت و جیغ بلند شد. همه ی مهمونا از جاشون بلند شدن در حالی که هنوزم داشتن دست میزدن. اما برای من بیشتر شبیه ناقوس مرگ بود.
دانیال یکی یکی بهشون خوشامد میگفت اما من مثل مرده متحرک فقط دنبالش راه میرفتم. نگاه متعجبشون روی لباسم رو حس میکردم و دلم خنک میشد!
بعد از خوشامد گویی به طرف جایگاه عروس و داماد رفتیم اما قبل از اینکه سرجام بشینم از پشت توی بغل یه دختر فرو رفتم.
صداش که به گوشم رسید آروم پلکامو روی هم گذاشتم
_ دوست بی معرفت من! تو دیگه منو کامل کنار گذاشتی اما من نمیتونم کنار بذارمت. روزی که شنیدم جواب آزمایشت منفی بوده تنهایی خوشحالی کردم نیومدم سراغت تا ببینم به یادم هستی یا نه اما بی فایده بود!
فقط منم که میدونم چرا لباس مشکی پوشیدی. اومدم امشب به هر قیمتی کمک کنم از این ازدواج فرار کنی.

لبخند کم جونی روی لبم نشست. شمیم بود که چنین حرفی میزد.
به آرومی چرخیدم و رو به روش قرار گرفتم
_ من نمیخوام از این ازدواج فرار کنم. قراردادی که با پویان بستم همچنان سرجاشه و میدونم میاد.

ابروهای شمیم بالا پرید
_ چی میگی دختر؟ خیلی به اون کاغذ و امضا دل خوش کردی. فقط چند دقیقه تا شروع خطبه‌ی عقد مونده اگه معجزه بشه تا آقای کیهانی بتونه کاری کنه.

مکثی کرد و ادامه داد
_ بیا من نقشه ریختم به یه بهونه از سالن میریم بیرون و سریع لباستو عوض میکنی بعد فرار میکنیم و میریم خونه ی ما. تو اونجا مخفی میشی تا آبها از آسیاب بیفته.

_ شمیم درست میگه منم توی این راه بهت کمک میکنم.

این صدای مامان بود که کنارمون ایستاده بود ولی ما متوجه نشده بودیم.
متفکر بهشون نگاه کردم.
_ چنین چیزی بیفایدست. دانیال چهارچشمی مراقب منه . فرار از این مجلس غیرممکنه چون همه‌ی چشما روی منه.

مامان آهی کشید
_ ولی تنها راهی که داریم فراره. من دلم نمیخواد به هیچ عنوان با اون مرتیکه ازدواج کنی.

_ دور هم جمع شدین نکنه دارین نقشه ی فرار میچینین؟!

با شنیدن صدای نکره ی دانیال چشمامو توی کاسه چرخوندم.

مامان بی حوصله غرید
_حوصله ی چرت و پرتای این مرتیکه رو ندارم .
عقبگرد کرد و ازم فاصله گرفت.
شمیم هم که مثل چی از دانیال میترسید قدم به قدم عقب رفت.
میدونستم حرف رو همه میزنن اما پای عمل که برسه جا میزنن.
آهی کشیدم و سرم رو پایین انداختم.
در همین لحظه عاقد اومد سرجاش نشست.
جمع مهمونا دور سفره ی عقد شلوغ شد و دیگه واقعا هیچ راه فراری نداشتم. اگه تا اون لحظه به خودم امید میدادم، دیگه نتونستم ادامه بدم. دانیال دستمو کشید و مجبورم کرد روی صندلی بشینم.
بغض به گلوم حمله کرد. گوشیم همچنان توی دستم بود و هیچ خبری نبود.

_ با نام و یاد خدا شروع میکنیم

پاپا کنار صندلی دانیال ایستاده بود و نظاره گر همه چی بود. احساس میکردم بیشتر از همیشه ازش متنفرم. اون پدر من نبود.
هر ثانیه که می‌گذشت بیشتر ناامیدی به سراغم میومد.
‌ شاید باید باور میکردم که پویان نتونسته کاری کنه و من امشب راه فراری ندارم.

عمه نزدیک اومد … قرآن رو باز کرد و روی پام گذاشت و آروم کنار گوشم زمزمه کرد
_ به جای فکرای بیخود، برای خوشبختیت دعا کن.
مثل مجسمه ای بی روح به صورتش خیره شدم و چیزی نگفتم . صدای عاقد مثل پتکی به سرم کوبیده میشد که به شوخی و خنده میگفت
_ حتما رسم جدیده که عروس پای سفره ی عقد لباس سیاه میپوشه، ولی امیدوارم بختت سفید باشه.

عاقد نمیدونست که برای مرگ رویاهام عزا گرفتم. وگرنه منم اگه با اونی که دلم رضایت میده ازدواج میکردم، لباس سفید هم براش میپوشیدم.
کاش حداقل اومده بود توی عروسی تا یه بار دیگه قبل از اینکه مال یکی دیگه بشم، میدیدمش!
دلم برای قراردادی میسوخت که نصفه موند. حسرت عاشقی کردن برای اون مرد جذاب رو باید دفن میکردم.
عاقد شروع کرد و برای بار اول صیغه عقد رو جاری کرد. بغضم بالا اومد و ثمرش از چشمم روی صفحه‌ی قرآن چکید.
کجا رفت اون الین که با دنیا میجنگید؟ چرا الان سکوت کردم ؟ یه صدایی توی مغزم اکو شد
” چون به عشق اعتماد کردی”

عشق؟ چه واژه ی ناآشنایی… یعنی اسم این حسم عشقه؟ چیزی که تا حالا بهش فکر نکرده بودم.
عاقد برای بار دوم خوند و صدایی که گفت
_ عروس رفته گلاب بیاره.

پوزخندی زدم آره رفته گلاب بیاره بپاشه روی قبر آرزوهاش.

عمه رو دیدم که از سالن خارج شد.
سرمو چرخوندم و نگاهم افتاد بالای پله‌ها… مامان چمدون به دست کنار نرده های طلایی ایستاده بود. منتظر بود عقد تموم بشه و اونم مثل من از این خونه بره! پاپا با دیدنش عقد و بقیه ی چیزا رو فراموش کرد و به طرفش دوید. اگه عاشقش بود خواسته هاشو برآورده میکرد اما فقط به زبون به مامان عشق می‌ورزید و درعمل برعکسش رو نشون میداد.

نگاهی به دانیال انداختم . گوشیش دستش بود. عرق روی پیشونیش نشسته بود و انگار نگران بود.
پوزخندی زدم.
به درک!
عاقد خواست برای بار سوم بخونه اما صدای دانیال باعث شد سکوت کنه
_حاج آقا چند لحظه صبر کنین تا من یه کار واجب دارم برمیگردم بعد عقد رو کامل کنین.

عاقد سری تکون داد . دانیال با نگاهی به من از جاش بلند شد و از سالن خارج شد.
پچ پچ ها بالا گرفت. صدای یکی که نزدیکم بود رو واضح شنیدم
_ حتما داماد از استرس دستشوییش گرفته.

تو اوج ناراحتی خنده ام گرفت.

هرچی چشم چرخوندم عمه و پاپا رو توی سالن ندیدم. این دونفر که به ازدواج من اصرار داشتن حالا خودشون غیبشون زده بود.
چند دقیقه ای گذشت و دانیال دوباره برگشت توی سالن. اومد کنارم توی جایگاهش نشست.
عاقد دوباره شروع به خوندن خطبه کرد.
پویان بهم امید الکی داد.
افکارم دوباره به قصد نابودیم به سمتم حمله ور شد
کاش توی خودکشی موفق شده بودم.
_ برای بار سوم عرض میکنم عروس خانوم آیا بنده وکیلم شما رو به عقد دائم و نکاح جناب آقای دانیال ارجمند دربیاورم؟

قبل از اینکه بخوام حرفای عاقد رو حلاجی کنم دانیال از جاش بلند شد.
دستش رو بالا گرفت و با صدای بلند رو به جمعیت گفت
_ قبل از اینکه عروس جوابش رو بده من یه حرف مهمی دارم که باید همتون بشنوین!

همهمه بین جمعیت پیچید و دوباره پچ پچ ها بالا گرفت. حتما میخواد چرت و پرت به هم ببافه اما من تصمیمم رو گرفته بودم.
جواب منفی میدم حتی اگه پاپا همینجا زنده به گورم کنه.
هرچند که الآن پیداش نبود. نگاهی بالای پله ها انداختم مامان هم دیگه اونجا نبود.

میکروفون رو برداشت و توی دستاش فشرد.

_ خانوم ها و آقایان ممنون که منت سر ما گذاشتین و توی جشنمون حضور پیدا کردین .

نفس عمیقی کشید و ادامه داد صداش میلرزید
_ میخوام در حضور همتون اعلام کنم که این ازدواج سر نمیگیره چون من توانایی مقابله با پویان کیهانی رو ندارم!

شوک زده با هیجان هین بلندی گفتم و دستمو روی دهنم فشردم

_اکثر شما سهامدار و شرکت دار هستین و پویان کیهانی رو همتون میشناسین اون خواهان الینه و من میدونم که اگه دست بذارم روی خواسته هاش، معلوم نیست چه بلایی به سرم میاد.

عرق روی پیشونیش رو با پشت دستش پاک کرد و ادامه داد
_ من درحضور همه ی شما کنار میکشم. این عروسی کنسله !

از شوک زیاد پلکام خشک شده بود و نمیتونستم چشمامو ببندم

° پویان °

میدونستم با این دامی که براش پهن کردم محاله بتونه فرار کنه . بالاخره تونستم بکشونمش جایی که میخوام! هرچند هنوز نتونسته بودم چهره اش رو ببینم.
فکر میکرد دانیال میره سراغش اما این من بودم که بازیش داده بودم.

قدم به قدم بهش نزدیک شدم.
_ گیر انداختنت کار سختی بود ولی اینو نمیدونستی که پویان کیهانی با سختی ها بزرگ شده!

با شنیدن صدام هول کرده از جاش بلند شد . خوب میدونستم دنبال راه فرار میگرده.
پوزخندی روی لبام نشست
_ منتظر بودی دانیال بیاد سروقتت و راه جدید برای چزوندن الین بهش نشون بدی؟ زدی به کاهدون! به این فکر نکردی که دانیال حالا سر سفره‌ی عقده؟

نچ نچی کردم و ادامه دادم
_ اوه یادم نبود کلا دانیال به فرمان تو زندگی میکنه!

توی یه حرکت شروع به دویدن کرد.
داد زدم
_ منصوری بدو نباید بذاریم از دستمون در بره!

منصوری از یه طرف دیگه دوید و منم سرعتمو زیاد کردم. تند میدوید ولی تواناییش به اندازه‌ی من نبود

پیچید توی یه کوچه. تندتر از قبل دویدم و نزدیک بهش جهش کردم خودمو انداختم جلوش!
پاش پشت پام گیر کرد و با شکم روی زمین افتاد.

پامو روی دستش گذاشتم و با ته کفشم فشردم.

هنوز سرش رو نچرخونده بود

_ پاشو کارم تازه باهات شروع شده.

به زور از جاش بلند شد و صاف سرجاش ایستاد خودشم خوب میدونست که راه فراری نداره. دستاشو بالا برد
با شنیدن صداش ابروهام از تعجب بالا پرید

_ تسلیم! تو بُردی جناب کیهانی .

صداش به قدری آشنا بود که ناخواسته قدمی جلو رفتم تا سرش رو به سمت خودم بچرخونم

یکی از دستاشو جلو آورد تا جلوتر نیام.

_ صبر کن!

سرجام ایستادم و با دقت به حرکات دستش خیره شدم..
با چرخیدنش و دیدن صورتش شونه هام عقب پرید و بُهت زده بهش خیره شدم . تمام رفتار و حرکاتش جلوی چشمام زنده شد.

حالا صداش واضح‌تر شد
_ حدست درست بود و یه مُهره پشت دانیال بود که بهش فرمان میداد و اون مُهره منم!

دلیل تمام کاراش توی ذهنم پررنگ شد.

جلوتر اومد و ادامه داد
_ خیلی سعی کردم از سر راهم کنار بزنمت اما تو زرنگتر از این حرفها بودی از روزی که تو اومدی کنار الین، تمام نقشه های من نیمه کاره موند!

وقت نداشتم بهش فکر کنم باید حرفمو زودتر میزدم بعدا با روش خودم حساب ازش میکشیدم

نگاهم به ساعتم افتاد عقد در حال انجام بود و من فرصت زیادی نداشتم.

نزدیک تر رفتم و اونم قدمی عقب رفت.

از بین دندون های کلید شده‌ام غریدم

_ همین حالا این عقد رو کنسل کن!

با غرور بهم خیره شد
_ و اگه این کار رو نکنم؟

پوزخندی روی لبام نشست
_ سکوتم به بدترین شکل ممکن میشکنه جوری که نه راه پس برات بمونه نه راه پیش!

دستی به صورتش کشید . تردید توی حرفاش موج میزد.
_ الین نباید چیزی بفهمه!

_ دانیال رو بزن کنار.
کار نیمه تمومت رو من تموم میکنم!

با تردید نگاهم کرد
_ معامله‌ی خوبی بنظر میاد

لبخند موفقیت روی لبام نشست.

حرفام رو بهش گفتم
گوشیش رو از جیبش بیرون کشید و جلوی چشمام با دانیال تماس گرفت و صداشو زیاد کرد تا منم بشنوم. کمی طول کشید تا تماس وصل شد

_ مشکلی پیش اومده؟ عاقد داشت بار سوم میخوند مجبور شدم بگم صبر کنه.

نفس آسوده ای بیرون دادم
پس هنوز عقد نکرده بودن

همونطور که ازش خواسته بودم گفت
_ همین الان برو و اعلام کن که توانایی مقابله با پویان کیهانی رو نداری و عروسی رو به هم بزن.

صدای متعجب دانیال بلند شد
_ چی میگی؟ میدونی چند وقته داریم برنامه میچینیم؟ به این آسونی کنار بکشم؟ تو که برای کنار زدن کیهانی اون تصادف رو ترتیب دادی حالا خودت داری بهش میدون میدی؟

صدای دادش دانیال رو ساکت کرد. پس برای کنار زدن من تصادف رو ترتیب داد نه برای گوشمالی!

_ ساکت شو و همین کاری که گفتم رو انجام بده. بشنوم حرفی برخلافش زدی وای به حالت دانیال .

تماس رو قطع کرد.
لبخندم پررنگ تر شد
تموم شد اینم قرارداد دومم با الین! سهم من انجام شد حالا نوبت اجرای قول اون بود.

° الین °

به سختی دستمو بالا آوردم و به گونه ام رسوندم و نیشگون آرومی گرفتم. دردش که توی صورتم پیچید تازه فهمیدم خواب نیستم و این رویای شیرین توی بیداری محقق شده!
باورم نمیشد دانیال جلوی خواسته‌ی پویان زانو زد.
هیاهوی بزرگی توی سالن برپا بود. صدای داد و بیداد بعضیا بلند شده بود و عده‌ای هم داشتن مسخره میکردن . پاپا تازه وارد سالن شد و سعی داشت جمعیت رو آروم کنه ولی بیفایده بود. کم کم همه متفرق شدن.
هیچ کدوم برام مهم نبودن . اصلا مهم نبود که به چشم عروس بدبختی نگاهم میکردن که ازدواجش به طرز عجیبی به هم خورده. حس میکردم خدا هوای تازه برای تنفس فرستاده. پویان شرطش رو کامل اجرا کرد.
مامان به طرفم دوید و طولی نکشید توی آغوشش فرو رفتم
_ دخترکم گفته بودی پویان کیهانی نجاتت میده اما من باور نکرده بودم تا الان با چشم دیدم. الحق که مرد با دل و جرأتیه!

حرف از پویان که میشد دل من فرو میریخت
شیرینی این پیروزی به قدری برام لذت بخش بود که نمیدونستم باید چیکار کنم

_ مامان من هنوزم باورم نمیشه. نزدیک به دوسال دویدم و تلاشام هیچ بود تا اینکه با پویان آشنا شدم و همه چی عوض شد
ذوق زده ادامه دادم
_ میرم توی اتاقم تا مغزمو آروم کنم.

دوقدم برداشتم ولی دوباره به طرفش چرخیدم
_ مامانی دیگه نیازی نیست بری دخترت آزاد شد.. چمدونت رو باز کن .

با هیجان خندید و قربون صدقه ام رفت.
هنوزم نگاه های زیادی رو روی خودم حس میکردم اما هیچکدوم ذره‌ای روی شادیم تاثیری نداشت.
تندتند از پله ها بالا رفتم و خودمو به اتاقم رسوندم. قبول این موفقیت به حدی برام سنگین بود که توی ذهنم نمی گنجید .
جلوی آینه ایستادم و آروم گیره ها رو از موهام جدا کردم.با جدا کردنِ آخرین گیره، موی مصنوعی روی زمین افتاد.
نگاهم به موهای کوتاهم افتاد. این موها دیگه نباید کوتاه میشد …
کم کم لبخند از دست رفته ام به لبم برگشت.
طبق قرارمون حالا نوبت اجرای شرط از طرف من بود…
اما دیگه مثل روزی که قرارداد بسته شد، نبودم! دیگه نمیترسیدم چون یه چیزی توی وجودم تغییر کرده بود و اونم حسی بود که به پویان داشتم.
اون روز فقط به زبون و غیر عمد گفته بودم کسی که نجاتم بده عاشقش میشم و با خودم میگفتم براش نقش بازی میکنم. اما
خبر نداشتم که این حرفم حقیقت میشه جوری که دیگه نیازی نیست نقش بازی کنم…
کدوم دختر عاشق ناجیش نمیشه؟

جمله ی خودم توی ذهنم اکو شد
” بخدا عاشقش میشم”

و این قَسَم، حقیقت محض شد!

° پویان °

_ حالا تعریف کن.

حسام پای چپش رو روی پای راستش انداخت و با هیجان گفت
_ نبودی ببینی چه ولوله ای بین جمعیت پیچید. همه منتظر بودن عاقد برای بار سوم خطبه رو بخونه و عقد انجام بشه. اما دانیال جلوی چشمای همه اعلام کرد که توانایی مقابله با تو رو نداره.

قهقهه ای زد و ادامه داد
_ نبودی چهره مردم رو ببینی. ولی پویان این رسمش نبود تو به منم نگفته بودی که دلت پیشش گیر کرده. من از اول فکر میکردم ازش بدت میاد . اما جوری که دانیال ترسیده بود و حرفاشو به زبون میاورد معلوم بود بدجور ازش زهرچشم گرفتی. این خبر شد تیتر فضای مجازی و رسانه ها! همه دارن از این موضوع حرف میزنن .

نگاه بی تفاوتم رو بالا آوردم
_ ادامه بده بقیه اش چی شد؟ از الین بگو اون چه عکس العملی نشون داد؟

_ زیاد توجه نکردم همهمه بین مهمونا و پچ پچ ها جوری بالا گرفته بود که نمیذاشت به چیز دیگه ای فکر کنم.

ناخواسته صدام بالا رفت
_ پس تو اونجا چیکار میکردی؟

حسام از صدای بلندم جا خورد جوری که ناخواسته پاش از روی پاش پایین افتاد. نفسشو کلافه بیرون داد
_ حالا که فکرش میکنم یه چیزایی یادم میاد.

فکرم درگیر بود .
چرا دانیال رو فرستاده بود سروقت الین و اونهمه نقشه به خاطر چی میتونست باشه؟ از اینکه الین رنج بکشه چی بهش میرسید؟ اون لحظه که گیرش انداخته بودم فقط فکر نجات الین بودم و نتونستم درمورد چیزای دیگه ازش بپرسم. با پیدا شدنِ مهره ی پشت دانیال، سولاتم زیاد شده بود و باید دوباره میرفتم سراغش!
سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم تا آروم‌ بشم حسام گناهی نداشت با صدای آروم حرف زدم تا بتونه حرفشو بزنه
_ حالا شد یه حرف حساب. ادامه بده.

وقتی صدای آرومم رو شنید جرات حرف زدن پیدا کرد و دلخور گفت
_ نمیدونستم اینقدر خاطرش رو میخوای که سر من داد بزنی!

وقتی سکوتم رو دید خودش دنباله ی حرفش رو گرفت
_ فقط اینو یادمه که لبخند روی لبش بود و مامانش رو با اشتیاق بغل کرد. مکالمه ی بینشون رو نشنیدم اما معلوم بود چیزی که منتظرش بودن اتفاق افتاده.

سری تکون دادم
_ خوبه. ممنون حسام حالا میتونی بری!

با دلخوری بیشتری گفت
_ داداش دیگه من محرمت نیستم؟ قبلا حرفاتو پیش من میزدی الان میریزی توی خودت؟

_ حرفی نمونده تو خودت اونجا بودی و همه چی رو متوجه شدی دیگه چیزی نمونده که من بخوام برات توضیح بدم.

مشکوک نگاهم کرد
_ یعنی باور کنم که به اون دختر علاقه داری؟

دوست نداشتم کسی از کارام سر در بیاره باید کاری میکردم قانع بشه و دیگه سوال نپرسه

_ دیده هات رو باور کن.

لبخندی زد و از جاش بلند شد
_ من که شناخت زیادی نسبت بهش ندارم.. یه جوریه حس میکنه دنیا توی دستاش داره میچرخه و همه زیر دست اونن!ولی اینو میدونم تو آدما رو از روی شخصیتشون انتخاب میکنی پس حتما لیاقتت رو داره.

به طرف در رفت.
_ صبر کن حسام .

سوالی به طرفم چرخید
_ چی شده داداش؟

_ حالا وقتشه اون کاری که مدتهاست به تعویق افتاده انجام بشه!

چشمای حسام درخشید و کامل به طرفم چرخید
_ یعنی میخوای…

چشمامو آروم باز و بسته کردم.

با هیجان برگشت و سرجاش نشست
_ تبریک میگم داداش

° الین°

بالأخره فردا از راه رسید اما اون فردایی نبود که دیروز ازش وحشت داشتم. فردایی بود که دیروز توی رویاهام فقط میتونستم ببینم . من از بند دانیال رها شدم . دیگه نمیتونه بیاد سراغم . از وقتی عروسی به هم خورد و مهمونا با فحش و بد و بیراه مجلس رو ترک کردن، پاپا رو دیگه ندیدم. عمه هم رفته بود توی اتاقش و بیرون نمیومد. برام مهم نبود اون دونفر بیش از حد به فکر آبروی خودشون و خاندانشون بودن جوری که میخواستن منو فدای آبروشون کنن.
برخلاف اونا، مامان بیش از حد خوشحال بود. مدام قربون صدقه ام میرفت و منم با تمام وجود اونو توی شادیم شریک کرده بودم.
شب قبل که عروسی کنسل شد تا صبح از شوق خوابم نبرده بود . سیگار کشیدم و به همه چی فکر کردم. تمام لحظاتی که قرار بود کنار پویان برام اتفاق بیفته رو توی ذهنم مرور کرده بودم.. دوست داشتم ازش سراغی بگیرم اما منتظر موندم خودش بهم یادآور بشه که نوبت نیمه ی دوم قراردادمون رسیده.

درست همون جایی ایستاده بودم که قبل از عروسی داشتم به تزئینات نگاه میکردم. با این تفاوت که حالا همه چی باز شده بود دیگه خبری از چلچراغ ها و تزئینات اضافی توی سقف نبود. خدمتکارها ریسه ها رو باز کرده بودن و یه گوشه جمع کرده بودن تا بیرون ببرن.
نفس عمیقی کشیدم. حتی هوا هم بوی آزادی رو میداد. خیلی دلم میخواست بدونم پویان چطور تونست دانیال رو کنار بزنه و از همه عجیب تر وادارش کنه جلوی جمع اون حرف ها رو بزنه! اینو میدونستم که با تهدید نمیتونسته کاری از پیش ببره چون من بارها حتی آدم فرستادم سراغش تا ازش زهرچشم بگیرن ولی بیفایده بود و فرداش با وقاحت تمام برمیگشت.
زنجیر کیفم رو روی دوشم انداختم و از پله ها پایین رفتم. دلم برای یه دل سیر تماشا کردنِ هتل‌شیراز تنگ شده بود! درست مثل قبلا که برای دیدنش بال بال میزدم.
نفس عمیقی کشیدم و بوی آزادی رو با تموم وجود استشمام کردم.
از توی آینه ی قدی گوشه ی سالن به خودم خیره شدم. لباسهای برند و آرایش ویژه درست مثل قبل !
توی افکار خودم غرق بودم که صدای افتادن چیزی رو از پله های سالن حس کردم. سرمو چرخوندم و با دیدن عمه و چمدونی که به زور تا اونجا آورده بود و حالا از دستش افتاده بود، ابروهام بالا پرید.
با حرص نگاهی به چمدون انداخت و داد زد
_ خدمتکار کجایی؟ چمدونم رو خودم باید جا به جا کنم؟ پس خان داداشم به شما اینجا واسه چی پول میده؟!

پس بالأخره عمه خانوم تصمیم گرفته بود از اینجا بره.
لبخند محوی روی لبم نشست و به طرفش رفتم.
پایین نرده ها ایستادم. سرمو بلند کردم تا واضح ببینمش.
_ عمه خانوم به سلامتی کجا تشریف میبری؟

با اخم نگاهی به سر تا پام انداخت.
_ دارم برمیگردم خونه ی خودم! جایی که بی بند و باری موج بزنه جای من نیست!

تک خنده ای کردم
_ بهتون گفته بودم چرخ برهم زنم اَر غیر مرادم گردد.

یکی از خدمه خودشو رسوند و چمدون رو سریع پایین آورد. عمه فقط حرص میخورد و دندوناشو روی هم می‌فشرد ولی نهایت چپ چپی نگاهم کرد و چیزی در جوابم نگفت
به طرف خروجی سالن رفتم. قبل از اینکه کامل از سالن خارج بشم صدای عمه منو سرجام متوقف کرد

_ اما دل و جرات اون پسر رو تحسین میکنم. بیخود نیست که بهش میگن کیهانی بزرگ! اون دانیال بی لیاقت هم اگه واقعا تو رو میخواست بیدی نبود که با این بادها بلرزه اما به راحتی کنار کشید.

باورم نمیشد این عمه بود که از موضعش پایین اومده بود.

چمدون به دست از مقابل چشمای بُهت زده ی من رد شد و از سالن خارج شد.
بیخیال سوار ماشینم شدم و با سرعت زیاد به طرف دروازه قرآن حرکت کردم. سیگاری گذاشتم گوشه ی لبم و صدای آهنگ رو تا آخر باز کردم.
” آغوش تو آرامشمه هرچی پیشم باشه کمه من به تو گیرم! مرگ برای همه اما، سراغ از تو اگر، قبلِ تو میرم”

شیشه ی ماشین رو پایین دادم و دستمو بیرون بردم. همزمان حواسم به رانندگی هم بود. هوای مطبوعی به دستم خورد. اینقدر خوشحال بودم که نمیدونستم چه جوری باید اونو ابراز کنم.
برای لحظه ای سرمو از ماشین بیرون بردم و با صدای بلند گفتم
” هووووووووو”
نچ نچ راننده هایی که از بغلم رد میشدن رو میدیدم ولی برام مهم نبود. مهم آزادی بود و رسیدن به هدفهام.
قرارداد اولمون رو به اتمام بود و با پولی که بهم میرسید میتونستم قسمت کوچیکی از سهام هتل شیراز رو بخرم. و قرارداد دوممون هم به قسمت مورد علاقه ام رسیده بود .
خوشبختی بالاتر از این؟!

صفحه ی گوشیم روشن شد و لرزشش رو حس کردم. صدای آهنگ رو پایین آوردم و گوشی رو چنگ زدم. با دیدن اسم پویان، برای لحظه ای چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.
حدس زدنش کار سختی نبود. حتما میخواست یادآور بشه که نوبت اجرای شرط منه
اما نمیدونست که من از هر آماده ای آماده ترم!
تماس رو وصل کردم زدم روی اسپیکر.
لبخند ریزی روی لبم نشسته بود

_ عشق من خودش از حالم باخبره به خاطر همین به موقع تماس گرفت. نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده مرد واقعی زندگی من!

سکوتش طولانی شد، مطمئن بودم از حرفم جا خورده.باید از همین حالا حرفای دلم رو به زبون میاوردم… هیچ مشکلی نبود چون اون فکر میکرد من به خاطر قرارداد چنین حرفایی میزنم!

کمی که گذشت سرفه ای کرد تا صداش صاف بشه
_ خوبه قبل از اینکه بخوام بهت یادآور بشم خودت یادت اومد که الان باید چه حسی بهم داشته باشی.

نفسشو با صدا بیرون داد و حرفشو ادامه داد
_ اما الان نوبت اتمام قرارداد اولمونه! دیگه کاری نمونده زنگ زدم بگم بیای واسه تسویه حساب! بعد از بسته شدن قرارداد اول، نوبت اجرای تو میرسه! اما توی این مدت میخوام یه مدت آدم خودت باشی و استراحت کن تا وسط راه کم نیاری!

با ذوق لب زیرینم رو به دندون گرفتم و فشردم! اون روز خوشحالی روی خوشحالی برام میومد. چی بهتر از اتمام قرارداد اول و نزدیک شدن به هتل شیراز؟ از طرفی شروع قرارداد دوم، که البته از نظر من تازه شروع شده بود.
خیلی سعی کردم صدام عادی باشه تا آبروم جلوش نره! هنوز نمیتونستم خودمو پیشش روراست لو بدم.

_ کی بیام برای تسویه حساب؟

بدون مکث جواب سوالم رو داد
_ همین الان من توی شرکت منتظرتم.

پک آخر رو به سیگارم زدم و ته سیگار رو از شیشه به بیرون پرت کردم.
_ باشه دارم میام.

تماس رو قطع کرد. دور زدم و به طرف شرکت پویان رفتم.

شاید اوایل وقتی میدیدمش فقط حرص میخوردم و با حرفاش به مرز انفجار میرسیدم. اما کم کم پی بردم حرفاش حقیقت محضه و این تلخیش بود که منو اذیت میکرد.
الان برای دیدنش استرس داشتم. دلم میخواست به حدی خوب به نظر برسم که با دیدنم نتونه ازم چشم برداره.
قبل از اینکه از ماشین پیاده بشم نگاهی به خودم توی آینه انداختم . داشبورد ماشین رو باز کردم و ادکلن همیشگیم رو بیرون کشیدم. جوری باهاش دوش گرفتم که بعد از رفتنم هم حضورم رو کنار خودش حس کنه!
***

° پویان °

دوباره با دقت پیامش رو مرور کردم.

” طبق خواسته ات دانیال رو کنار زدم و فرستادمش یه جای دور. امیدوارم پای حرفت مونده باشی و توی تموم کردن کار نیمه تمومم بهم کمک کنی”

پوزخندی روی لبم نشست. اول باید میفهمیدم هدفش چیه. ضربه ی آرومی به در خورد
_ بفرمایید.

در باز شد. قبل از خودش بوی عطرش اومد داخل.
نگاهم به قرارداد تموم شده‌ی روی میز بود که فقط دوتا امضا کم داشت.
درو بست و با صدای قدم‌هاش فهمیدم که به میز نزدیک شده. سرمو به آرومی بلند کردم. نگاهی کلی به اندام و ظاهر شیک الین انداختم.
طبق معمول لباسهای برند و آرایش روز!
از روز اولی که دیدمش خوب فهمیدم که تیپ و ظاهرش براش اولویت داره. فقط روزایی که از زندگی ناامید شده بود و فکر میکرد سرطان داره، بدون آرایش دیدمش.

ابرویی بالا انداخت و لبخند ریزی روی لباش نشوند
_ نمیخوای تعارف کنی بشینم؟

با دستم به مبل نزدیک میز اشاره کردم. برگه ها رو مرتب کردم و توی دستم گرفتم. از صندلی بلند شدم. میز رو دور زدم و درست رو به روش قرار گرفتم. سرشو بلند کرد تا صورتمو واضح ببینه.
روی مبل، بغل دستش نشستم.
نگاهش همراه با حرکاتم در چرخش بود. برگه ها رو به سمتش گرفتم

_ امضای نهایی و اتمام قرارداد.

چشماش درخشید. دستشو بالا آورد و برگه ها رو گرفت و مشغول خوندن شد
_ کل هزینه ای که بهت می رسه پایین برگه نوشته شده و همین امروز به حسابت واریز میشه. ببین راضی هستی؟

با دقت به صورتش خیره شدم تا واکنشش رو ببینم.
خیلی بیشتر از حقش بهش داده بودم و محال بود ناراضی باشه. از چهره اش هم میشد رضایتش رو خوند. درست همونی که میخواستم .

خودکاری رو از روی میز برداشت . برگه رو داد دستم
_ اول خودت امضاش کن.

پوزخندی روی لبم نشست. میدونستم میترسه منصرف بشم. توی یه حرکت سریع برگه رو ازش گرفتم و امضاش کردم.
_ جایی برای تردید نیست. این حق توئه چون براش تلاش کردی.

بعد از من با اطمینان برگه رو امضا کرد.
_ قرارداد خوبی بود و تو هم شریک خوبی بودی. اما توی قرارداد دوممون اینو مطمئن نیستم.

گره شالش رو شُل کرد حس کردم میخواد هوای بیشتری بهش برسه.
_ از کی و کجا باید کارمو شروع کنم؟

نگاهم به شالش بود که کم کم داشت از سرش پایین میفتاد.
_ فعلا برو برای سودی که بهت رسیده تصمیم بگیر چیکار کنی ، برای اجرای کارت خودم بهت خبر میدم.

شالش کامل از موهاش سُر خورد و روی شونه اش افتاد. نگاهم روی موهاش ثابت موند. دیگه مثل روز اول بیش از حد کوتاه نبود و از حالت پسرونه بیرون اومده بود.

° الین °

از عمد سرمو تکون ریزی دادم تا شالم بیفته پایین و نگاهش به موهام بخوره و موفق هم شدم.
دستمو بالا بردم. موجی توی انگشتام انداختم و لا به لای چتری هام فرو بردم

_ به هرحال من برای اجرای شرطم کاملا آماده ام. گفته بودم کسی که بتونه نجاتم بده عاشقش میشم.

ابرویی بالا انداخت
پشتش رو به مبل رسوند و کامل تکیه داد. حس میکردم حرفامو باور نداره و این زمینه ای میشد تا حرفای دلم رو بیشتر به زبون بیارم.

نگاه نافذش هنوزم توی صورتم در چرخش بود.
_ به حرف باشه میشه دنیا رو برعکس چرخوند، باعمل باید ثابت بشه بهم.

برگه رو کپی زد و گرفت جلوم
_ اینم باشه پیشت تا چند ساعت دیگه هزینه به حسابت واریز میشه.

برگه رو ازش گرفتم. فکرش هم نکرده بودم که سهم من از اون قرارداد اینقدر زیاد باشه. جوری که به راحتی میتونستم قسمت بزرگی از سهام هتل شیراز رو بخرم.
چیزی که مدتها دنبالش بودم و بهش نمی‌رسیدم
صداش منو از افکارم جدا کرد
_ فعلا باهات کاری ندارم. اما منتظرم باش بهت خبر میدم.

لبخندی زدم
_ منتظرت میمونم هروقت که بگی و هرجا که بخوای!
حرفام از ته قلبم بلند میشد. من الین شروانی حرفی زده بودم که حقیقت شده بود .
حس کردم از حرفم خوشش اومد و این رضایت رو توی لبخند ریزی که روی لبش اومد دیدم.

به طرف در رفتم
_ داری میری بیرون به خانوم شمس هم بگو بیاد برای تسویه حساب.

با اینکه حوصله ی فرزانه و لوند بازیاش رو نداشتم، اما به خاطر اینکه پویان ازم خواسته بود، قبول کردم.
درو بستم و به طرف اتاق فرزانه رفتم. اولین بار بود داشتم میرفتم سراغش. حس خوبی بهش نداشتم چون اکثرا با مردها درحال بگو و بخند بود.
ضربه ای به در اتاقش وارد کردم. طولی نکشید که صداش که اجازه ی ورود داد شنیدم.
چشمامو توی کاسه چرخوندم و در اتاقش رو باز کردم.
چشمامو گرد کردم و به موقعیت نشستنش خیره شدم. به صندلیش تکیه داده بود. پاهاشو بالا آورده بود و روی برگه های جلوش گذاشته بود! نگاهش به ناخناش بود و داشت سوهان میزد.
سرفه ی کوتاهی کردم . نگاهش بالا اومد . با دیدن من جا خورد و سریع پاشو از روی میز پایین انداخت.
اخمام اومد توی صورتم. حتما این زن منتظر کس دیگه ای بوده که با دیدن من هول شد و پاشو پایین انداخت. سوهان رو روی میز گذاشت و به مبل اشاره کرد.
_ خانوم شروانی با دیدنت شوکه شدم آخه هیچوقت منو تحویل نمیگیرفتی الان اومدی توی اتاقم .
کم کم پوزخند روی لبم نشست. حتما منتظر یکی از همون مردایی بوده که باهاشون گرم میگیره.
شایدم منتظر بوده پویان بیاد توی اتاقش و اینجوری ببینتش چون قبلا هم دیده بودم که خودشو بهش نزدیک میکرد.
ناخواسته دستام مشت شد. پدرشو درمیارم اگه به پویان نظر داشته باشه به خصوص الان که قراره من معشوقه اش بشم!

برگه رو توی دستم فشردم
_ آقای کیهانی باهات کار داره . خودت برو توی اتاقش منتظر نمون چون قرار نیست اون بیاد دنبالت.

ابروهاش بالا پرید انگار انتظار چنین حرفی ازم نداشت. کف دستاشو روی میز فشرد و بلند شد. میز رو دور زد و به طرفم اومد. درست رو به روم قرار گرفت. قدش یه سر و گردن از من بلندتر بود. اندامش روی فرم بود و بهش میخورد زایمان نداشته .

_ چرا فکر میکنی من منتظرم آقای کیهانی بیاد دنبالم؟ این وقت روز معمولا منشی آقای کیهانی بیکاره میاد توی اتاقم و کمی باهم اختلاط میکنیم باور نداری از خودش بپرس! من درحد رئیس نیستم که بخوام چنین فکرایی به ذهنم راه بدم.

از کنارم رد شد و به طرف در رفت اما لحظه ی آخر سرشو چرخوند
_ در به در دنبال کار بودم تو که به کارمند نیاز نداشتی فقط اون بود که توانایی هامو کشف کرد. درضمن اونم یه مرد مجرده و پر از نیاز!به نظرم عیبی نداشته باشه اگه بخواد به من فکر کنه! منم که به کسی متعهد نیستم .

ابروهام کامل بالا پرید. پس حدسم درست بود. این زن به پویان چشم داشت. نتونستم ساکت بمونم قبل از اینکه کاملا از در خارج بشه به طرفش خیز برداشتم و یقه اش رو کشیدم و به دیوار چسبوندمش. قبل از اینکه بخواد نفس بکشه از بین دندونهای کلید شده غریدم

_ ببین زنیکه ی هرزه! همونجوری که خودت گفتی تو در حد آقای کیهانی نیستی که بخوای چنین چیزایی رو تصور کنی. فقط یه بار دیگه ببینم از این غلط ها کردی کاری میکنم جوری اخراج بشی که هیچ جا بهت کار ندن و مجبور بشی کاسه ی گدایی بگیری دستت!

پوزخندی زدم و یقه اش رو رها کردم
_ حتما نمیدونی که رئیست چه جور مردیه! اون به شخصیت آدما بیشتر از نیاز غریزی اهمیت میده. درضمن اگه بری تیتر امروز مجازی رو بخونی می فهمی که برای داشتن من، دیشب دست به چه کاری زد!

بُهت زده به صورتم خیره شده بود. یقه اش رو صاف کرد و آب دهنش رو به سختی قورت داد
_ من از رابطه‌ی شما بی خبر بودم

خیره به صورتم نگاه کرد و نالید
_ لطفا به آقای کیهانی چیزی نگو. من به این کار نیاز دارم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.