خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۳۷

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

تموم این حرکاتش چند ثانیه هم طول نکشیده بود و همین هم باعث شده بود ناباور خشکم بزنه و بی حرکت بمونم سرش داشت نزدیک و نزدیک تر میشد

که یکدفعه با شنیدن صدای عباس نجم که داشت نزدیکمون میشد به خودم اومدم و با وحشت محکم به عقب هُلش دادم و با نفس نفس خیره صورت ریلکس و بی تفاوتش شدم

من داشتم از درون از شدت گستاخیش میسوختم ولی اون بی تفاوت با لبخندی کنج لبش خیره چشمام شده بود دندونامو روی هم سابیدم و خشن غریدم :

_چطور جرات کردی بهم دس……

باقی حرفم با دیدن عباس نجم که سرگرم توضیح دادن چیزایی به رفیقاش بود ، نصف و نیمه موند و حرصی لبامو بهم فشردم

همراه دوستاش قهقه بلندی زد ولی همین که سرش رو بلند کرد با دیدن من که با خشم خیره آریا شده بودم لبخند روی لبهاش ماسید و با کنجکاوی نگاهش رو بین من و آریا چرخوند

با دیدن نگاه خیره اش زودی خودم رو جمع و جور کردم و چند قدم عقب رفتم و کلافه دستی به صورت عرق کرده ام کشیدم

که جلو اومد و با تعجب پرسید :

_چه خبره اینجا ؟؟

آریا بیخیال دستی به یقه کتش کشید و گفت :

_هیچی داشتیم یه کم با خانوم اختلات میکردیم

سری تکون داد و با حالتی عجیب زیرلب با تمسخر گفت :

_عجب !!

از شدت شرم و خجالتی که از سنگینی نگاه معنی دارشون گریبان گیرم شده بود دونه های عرق رو حس میکردم که چطور روی گودی کمرم سرازیر شده اند

بعد از کلی اون پا و این پا کردن بدون گفتن هیچ حرفی خواستم تنهاشون بزارم که یکی از مردا عباس نجم رو مخاطب قرار داد و گفت :

_این خانوم رو معرفی نمیکنید ؟؟

پاهام از حرکت ایستاد و نگاهم سمت اون مرد چرخید ، از کت و شلوار شیک و گرون قیمتی که تنش بود معلوم بود از اون مولتی میلیاردرهاست

با یادآوری اینکه بخاطر چی اینجا مونده بودم از رفتن پشیمون شده و منتظر ایستادم تا بهتر بشناسمشون و ببینم بینشون چه خبره

عباس نجم نیم نگاهی بهم انداخت و با حالت تحقیرآمیز چیزی گفت که اخمام توی هم فرو رفت و دستام از زور خشم مشت شد

_آدم مهمی نیست جزو خدمتکارای خونه اس !!

چی ؟! به من گفت خدمتکار ؟؟
با اینکه تموم عمرم دَلُ دزد و جیب زن بودم و باید از اینکه خدمتکار خطابم کرده بهم برنخوره و به جاش افتخار کنم که ای کاش واقعا شغلم این بود

ولی بازم دست خودم نبود ناراحت و عصبی شده بودم و به این خاطر بهم فشار اومده بود که دوست نداشتم منی که الان عروسشم رو اینطوری با عنوان خدمتکار جلوی دیگران خار و ذلیل کنه

سنگینی نگاه آریا روی نیم رُخ صورتم حس میکردم ولی من برای یه ثانیه هم نمیتونستم نگاه از صورت پیروز عباس نجم بگیرم و بیخیال باشم

مردِ که هنوز نمیدونستم اسمش چیه با حالت خاصی سر تا پام رو برنداز کرد و جدی گفت :

_پس میتونم روش حساب کنم هاا ؟؟

عباس نجم با تعجب نگاهش کرد و گفت :

_هاااا یعنی چی ؟!

مردِ به من نزدیک شد و با حالتی شیفته گفت :

_یعنی میخوامش ….نمیبینی چه تیکه ایه ؟؟

همین که دستش خواست بدنم رو لمس کنه عصبی به عقب هُلش دادم و از ته دل داد کشیدم :

_هوووووی دستت رو بکش حرومی !!

چون انتظار این حرکت رو از من نداشت چند قدم عقب رفت و ناباور و گیج نگاهش رو توی صورتم چرخوند

کم کم درحالیکه سعی داشت کت تنش رو صاف کنه اخماش رو توی هم کشید و خطاب به عباس نجم گفت :

_از کی تا حالا خدمتکارای خونت تا این حد گستاخ شدن هاااا ؟؟

عباس نجم حرصی چشم غره ای بهم رفت و شنیدن زیرلب زمزمه وار گفت :

_دختره ی دیووونه

و به طرف دوستش برگشت و با حالت چاپلوسانه ای ادامه داد :
J
_من بابت رفتارهای گستاخانه اش ازتون معذرت میخوام

دیگه داشتم از زور خشم خفه میشدم هرچی تحقیرم کرد بس بود موهای چسبیده روی پیشونیم رو کناری زدم و خشمگین خطاب به عباس نجم غریدم :

_ هه حاشا به غیرتت !!

رنگش پرید که به سمت اون مردک هیز و گستاخ برگشتم و خشن ادامه دادم :

_حدت رو بدون من زن آرادم نه خدمتکاری که هر وقت دلت خواست دستمالیش کنی

با این حرفم ناباور به سمت عباس نجم برگشت و با تعجب پرسید :

_راست میگه زن آرادِ ؟؟

صورت نجم از خشم قرمز شد ولی بازم خودش رو نباخت و توی چشمام زُل زد و با تمسخر گفت :

_نه نیست ولی انگاری یه خوابایی پیش خودش دیده

از این همه گستاخی و پررو بودنش خشکم زده بود باورم نمیشد جلوی دیگران تا این حد من و‌ پسرش رو‌ بخواد تحقیر کنه

به سمت دوستش برگشت و ادامه داد :

_ولی به نظرت من میزارم خواباش به حقیقت بپیوندند و همچین کسی عروسم بشه ؟؟

داشتم از درون میسوختم و آتیش میگرفتم به قدری که تموم تنم گُر گرفته و حس میکردم که چطور دونه های عرق روی کمرم به حرکت افتادن

پوزخندی گوشه لب دوستش نشست و درحالیکه نگاهش رو به لبای درشتم میدوخت جدی خطاب به عباس نجم گفت :

_هوووم خوبه….پس هنوزم میتونم روی این دختر چموش حساب کنم ؟؟

در کمال ناباوری دستش روی شونه دوستش گذاشت و درحالیکه محکم میفشردش بیخیال گفت :

_از کی تا حالا برای داشتن چیزی از من اجازه میگیری ؟؟

چیز ؟؟ الان با من بود که اینطوری خطابم کرد ؟؟ برای اولین بار توی زندگیم از شدت تحقیری که شده بودم اشک توی چشمام حلقه زد و دستام لرزید

مَن….منی که تا حالا هیچکس اشکم رو ندیده بود امروز از شدت ناراحتی غرور شکسته شده ام دستام میلرزید و تنم به لرزه افتاده بود از همه بدتر سنگینی نگاه هرزه و نجسشون روی بدنم بود

طوری که انگار برهنه جلوی چشمشون ایستادم و دارن تک تک اعضای بدنم رو چک میکنن دستی به گلوی بغض آلوده ام کشیدم نه نباید به این راحتی ها میشکستم و جلوشون کوتاه میومدم

به خودم مسلط شدم و درحالیکه سرمو بالا میگرفتم و دقیق توی چشمای عباس نجم خیره میشدم پوزخند صدا داری زدم و گفتم :

_من برده و زرخرید شما نیستم که به دیگران پیشکشم میکنی

خواستم از کنارشون رد شم و عصبی به اتاقم برگردم ولی همین که قدمی برداشتم با یادآوری چیزی به عقب برگشتم و با تمسخر ادامه دادم :

_ در ضمن چه دوستای خوبی دارید که توی خونه خودتون به ناموستون چشم دارن اوووه خدای من فکر کنید چندبار به زنت…..

باقی حرفم رو نصف و نیمه رها کردم و با خجالت ساختگی دستمو جلوی دهنم گرفتم و با سکوت معنا داری به قیافه سرخ از خشم عباس نجم خیره شدم

با این حرفم انگار خیلی بهش فشار اومده باشه سینه سپر کرد و حرصی بلند گفت :

_چی بلغور کردی زنیکه ؟!

دستم رو از جلوی دهنم پایین انداختم و با تمسخر لب زدم :

_چیزی نگفتم جز حقیقت…‌مگه غیر اینه که شاید به زنتم چش…

باقی حرفم با بالا رفتن دستش نصف و نیمه موند ، با ترس و بی اختیار یک قدم به عقب برداشتم و هر آن منتظر سیلیش بودم که صدای داد آراد باعث شد دستش روی هوا خشک بشه

_معلوم هست دارید چیکار میکنید بابا ؟؟

خدای من…. آراد اینجا چیکار میکرد ؟؟!
اصلا کی اومده بود که من متوجه نشده بودم

باباش حرصی چشم غره ای به من رفت و خطاب به آراد گفت :

_دارم کاری که وظیفه توعه رو انجام میدم نمیبینی ؟؟

آراد کنارم ایستاد و دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و با پوزخندی عصبی گفت :

_هه وظیفه شما اینه که دست روی زن من بلند کنید ؟!

بعد این حرف من رو به خودش فشرد از حمایت و آغوش امنش بی اختیار سرم چرخید و به نیمرُخ جذابش خیره شدم

اولین بار توی زندگیم بود که مردی ازم حمایت میکرد و من رو زیر پر و بال خودش میگرفت تموم طول عمرم خودم یک تنه و دست تنها گلیمم رو از آب بیرون کشیده بودم

ولی حالا با بودن آراد کنارم ، داشتم از نازی که بودم فرسنگ ها فاصله میگرفتم و به کسی تبدیل میشدم که همه جا احتیاج به مردی داره که حمایتش کنه چیزی که خلاف تموم زندگی من بود

تموم اولین هام رو داشتم با اون تجربه میکردم اولین لمس تنم ، اولین بوسه ، هزارتای اولین های دیگه و حالام اولین حس تکیه گاه ….چیزی که تموم عمرم ازش محروم بودم

با صدای تعجب زده دوستش به خودم اومدم و نگاهم سمتش کشیده شد

_واقعا زنته آراد ؟!

این حرف رو با تعجب و صد البته بُهت و ناباوری زد که بی اختیار دستم مشت شد ، مردک هیز خدا میدونه چه نقشه هایی برای من کشیده که حالا اینطوری رنگش پریده و بهش برخورده

آراد نمیدونم چش شده بود که دندوناش روی هم سابید و حرصی غرید :

_آره زنمه مشکلیه ؟؟

با تعجبی ابرویی بالا انداخت و سکوت کرد هنوز داشتم چپ چپ نگاهشون میکردم که یکدفعه با کشیده شدن دستم توسط آراد به خودم اومدم و دنبالش کشیده شدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.