خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان جگوار پارت ۴۱

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده رمان جگوار به ترتیب از اینجا وارد شوید

_ بالاخره یک چیزی میشه دیگه! تو چته؟!

به اینکه تا به حال او را حتی تو هم خطاب نکرده بودم توجه نکردم

انگار فهمید تند رفته است
دستی به چانه اش کشید و روبه روی خانه ایستاد

بدون اینکه از ماشین پیاده شوم زمزمه کردم :

_ نمی خواد ببینم چون من درگیر نشم و وسط امتحانا فکرم نره اون سمت … وگرنه می دونم ، حالش خوب نیست … می دونم داغونه … می دونم الان چه قدر دلش میخواد کنارش باشیم

سرش را به نشان تایید تکان داد :

_ من معذرت می خوام

_ من پنج سال تو اون خونه زندگی کردم آقا علیرضا … احساس غریبگی نمیکنم با هیچ کدومشون … از حاج بابا دلخورم درست ، اما اگه می دونستم راه حل اینه حتی یک ثانیه هم مکث نمی کردم

شرمنده سر تکان داد :

_ می دونم…

خواستم بگویم اگر می دانستی چنین بحثی را شروع نمی کردی اما تنها سر تکان دادم

اوهم ازین دردسر جدید کلافه بود …

بی توجه به چهره ی درهمم گفت :

_ به ترانه می گم بیاد اینجا … تنها نباشی

_ مشکلی با تنهایی ندارم … دادگاه امیر کیه؟

_ بیست و هشتم

بی توجه به امتحان روز بیست و هشتمم سر تکان دادم :

_ باشه …ممنون که اومدی

گرفته لبخند زد :

_ نگران نباش … درست میشه

از ماشین پیاده شدم و در را بستم

وارد خانه که شدم بدون اینکه لباس هایم را از تن در بیاورم سمت تقویم روی دیوار رفتم

چهارشنبه ، بیست و هشتم

چند روز باقی مانده از نظرم زیادی دیر آمد اما در چشم به هم زدنی رسید

سر جلسه امتحانم نرفتم و حرفی به چکاوک که از شبش پیشم مانده بود نزدم

تا آمدن مهراب چیزی نمانده بود
چکاوک با اصرار مجبورم کرد همراهش صبحانه بخورم

مشغول پوشیدن کفش هایم بودم
همانطور که شالش را روی موهایش می انداخت با عجله از اتاق بیرون آمد :

_ الای مهراب نمی رسه … گفت دیر شده با علیرضا میرن دادگاه … ما آژانس بگیریم

کلافه پوف کشیدم :

_ الان دیگه؟! چرا زودتر خبر نمیده؟

_ اونجا امیر رو دیدن خواسته از مطب چندتا از مدارکش رو ببرن …درگیر اون بودن

صورت عصبی ام را که دید ناراحت شانه بالا انداخت
کیفم را برداشتم و سر تکان دادم :

_ بریم چکاوک … دیر می رسیم

از نظرم خیابان های تهران هیچ روزی به آن شلوغی نبودند

درخواست تندتر رفتن از راننده ی پراید هم با وجود ترافیک فایده ای نداشت رسیدنمان سر موقع بعید بود

عصبی و کلافه بودم
اگر موقعیت دیگری بود با دیدن مهراب بحث می کردم اما می دانستم در آن وضعیت که تمام کارهای مارا به تنهایی انجام می دهد حق داشت فراموش کند

دیر رسیدیم
به ناچار پشت در روی صندلی های آبی رنگ نشستیم

سرم را به دیوار تکیه دادم و پلک هایم را روی هم گذاشتم

کاش به چندماه پیش باز می گشتیم
هوتن هنوز زنده بود ، شخصی به نام آرتا را نمی شناختیم و همه چیز سر جای خودش بود

نمی دانم چندساعت همراه چکاوک پشت در نشستیم تنها زمانی به خودم آمدم که بدنم از بی حرکت ماندن روی صندلی های سفت راهرو خشک شده بود

راست نشستم و ناله ی آرامی کردم که در قهوه ای رنگ باز شد

چکاوک جلو آمد :

_ تموم شد

بدون اینکه حرفی بزنم مضطرب راست ایستادم

اولین نفر چشمم به صورت آرتا افتاد
شبیه به شکست خورده ها که به نظر نمی رسید!

چهره درهم کشیدم و سرم را برگرداندم

مردی که کنارش ایستاده بود را نمی شناختم

چکاوک با دست نقطه ای را نشان داد :

_ اونجان

مسیر دستش را دنبال کردم
نگاهم از صورت مهراب گذشت و روی امیروالا خیره ماند

خسته و عصبی
معلوم بود چند روزی می شود موهای نامرتبش رنگ شانه به خود ندیده بود

چشم هایش کمی قرمز بود و بی حوصله به مهراب که با عجله چیزی را توضیح می داد نگاه می کرد

چکاوک کنار گوشم ناله کرد :

_ الهی بمیرم … تو همین چند روز آب شده

گوشه لبم را به دندان گرفتم تا بغض نکنم
چکاوک دوباره سر تکان داد :

_ مهراب عصبیه … معلومه خوب پیش نرفته

این را می دانستم!
برخلاف چکاوک من برای فهمیدن این موضوع احتیاجی به دیدن عصبانیت مهراب نداشتم

همه چیز واضح بود …
مهراب امید بیهوده داشت!

هم زمان که با مهراب و علیرضا حرف می زد انگار سنگینی نگاهم را احساس کرد

سرش را برگرداند و خیره ام شد

پاهایم ناخوداگاه یک قدم جلو رفت اما جلوی پیش روی اشان را گرفتم

دلخور بودم …
ازینکه در این چند روز نخواست ببیندم دلخور بودم اما قهر نه!
این شرایط قهر کردن نداشت
شاید بعدها که شر آرتا از زندگی امان کم شد ، شاید …

پاهای او برخلاف پاهایم نایستاد بلکه تند تر جلو آمد

به دوقدمی ام که رسید دلخوری هایم فراموش شد
دیگر حتی از نظرم نگاه های رهگذران و بقیه هم اهمیتی نداشت

خواستم خودم را در آغوشش پرت کنم که دستی بازویش را گرفت :

_ فاصله رو رعایت کنید

انگار سطل آب سردی روی سرم خالی شد
به مرد با لباس سبز رنگ نظامی نگاهی پراالتماس انداختم اما او حتی نگاهم نکرد …

امیروالا لب هایش را کش داد
احتمالا به قصد لبخند اما اصلا شبیه لبخند نبود!

_ داشت باورم می شد حرف گوش کن شدی و رفتی سر کلاس و امتحانات

من هم لبخند زدم
از همان لبخند های شکل لبخند خودش
از همان لبخند هایی که لبخند نبودند!

_ دوست داشتی نمیومدم؟!

صادقانه خندید
گرفته و غمگین اما این خنده اش را بیشتر از آن لبخند ها دوست داشتم

_ نمیومدی دق می کردم

بغض کرده سر تکان دادم :

_ اما اومدم … تا آخرم هستم … بذار هرچه قدر می خواد طول بکشه … بالاخره یک راه حلی پیدا می شه

مرد دستش را پشت امیروالا گذاشت و خشک دستور داد :

_ بریم

از کنارم رد شدند
بدون مکث همراهشان رفتم و خیره ی نیمرخ امیروالا شدم

_ زیر چشمات گود افتاده

اینبار سعی کرد خنده اش پرانرژی تر باشد :

_ نه … اینطوری فکر می کنی … حالم خوبه

مرد سبزپوش انگار با ما دشمنی داشت!
خواستم التماس کنم حال که اجازه ایستادن نمی دهی حداقل کمی آرام تر قدم بردار نامرد!
من روزهاست ندیدمش….

_ دروغ نگو … صبحونه خوردی؟

_ خودت؟!

_ خوردم!

همراه مرد از پله ها پایین کشیده شد و من تازه چشمم به دستبندی افتاد که مچ دستانش را اسیر کرده بود

پاهایم از حرکت ایستاد
بهت زده ابرو بالا انداختم و دقیق تر نگاه کردم
باورم نمی شد
اشک دیدم را تار کرد

چند پله دیگر که پایین رفت و پیدایم نکرد گردنش را چرخاند

مسیر نگاهم را دنبال کرد و به دستبند رسید

پلک هایش را روی هم فشرد
احتمالا برای اینکه آرامم کند

مرد بدون اینکه حتی سربرگرداند کشیدش :

_ بیا

زنی با دختربچه اش از کنارم رد شد :

_ خانم وسط راه ایستادی

پشت سرهم بغضم را فرو دادم
جای آن دستبد زشت آهنی دور دستان امیروالای من نبود!

مرد دوباره بازویش را کشید و امیروالا نرفت :

_ الای؟ ببینمت؟ به من نگاه کن … هیچی نیست … من خوبه خوبم … برو پیش مهراب و چکاوک

خواستم قوی باشم!
خواستم نگرانم نباشد!
خواستم اشک هایم را برای تنهایی ام نگه دارم!

پایم را از زمین جدا کردم تا پله ی بعدی را پایین بروم که بازوی مردی از کنار محکم به شانه ام کوبیده شد

تعادلم را از دست دادم ، پایم از پله سر خورد و روی پله ها سقوط کردم

بازویم به گوشه پله برخورد کرد و درد نسبتا شدیدی تا شانه ام پیچید

برای ثانیه ای چشم هایم سیاهی رفت اما خیلی زود به خودم آمدم

صدای فریاد امیروالا گوشم را پر کرد :

_ ولم کن حیوون دیگه … نمی بینی زنم افتاد؟

دستم را گوشه ی پله گرفتم و آرام نشستم تا نگرانی اش کم شود

زنی با چادر مشکی روی زانوهایش خم شد :

_ خوبی خانم؟ سرت خورد به پله؟

بی توجه به او سرم را بالا گرفتم و خیره ی امیروالا شدم
مامور به سختی کنترلش می کرد

صدای فریادش در راهروهای دادگاه پیچید :

_ می گم فرار نمی کنم … ول کن دستمو … فرار نمی کنم … الای خوبی؟

با درد نیم خیز شدم :

_ امیر؟

چنرنفری که دورمان جمع شده بودند اجازه نمی دادند ببینمش

انگار از سرباز ناامید شد که صدای ملتمسش را بالا برد :

_ مهراب؟

به جای مهراب صدای نفس زنان علیرضا از پشت سر آمد :

_ چی شده؟

با دیدنم کنارم روی پله نشست :

_ افتادی؟ طوری نشد؟

امیروالا با زور خودش را سمتمان کشید اما مرد عقب هلش داد :

_ برو عقب … نزدیک نشو برای من مسئولیت داره

امیروالا بی توجه به او ملتمس خیره علیرضا شد :

_ ببرش بیمارستان از دستش عکس بگیر

کاش می توانستم دهان باز کنم تا بگویم خوبم اما خوب می دانستم کلمه اول را نگفته بغضم منفجر می شود

با زجر نگاهی به دستم که روی بازویم بود انداخت :

_ بمیرم رو دستت افتادی؟ علی ببرش بیمارستان چک کنن

علیرضا شانه ام را گرفت تا بلندم کند اما انگار امیروالا از میان جمعیت تشخیص نداد که دوباره ملتمس تکرار کرد :

_ علی حواست بهش باشه جبران می کنم!

دیگر نشد!
دیگر نتوانستم!
اصلا تسلیم!
از من بر نمی آمد …

اشک روی گونه هایم سقوط کرد و صورتم خیس شد

صدای علیرضا هم گرفته و بغض دار بود :

_ مزخرف نگو داداش … مثل خواهرمه خودم هواشو دارم … خیالت جمع تو حرص نخور

صدای اعتراض سرباز دوباره بلند شد
نفس عمیقی کشیدم و با کف دست صورتم را خشک کردم

به سختی روی پا ایستادم و جلو رفتم

امیروالا با دیدنم نفس راحتی کشید :

_ خوبی؟

صدای او هم از بغض میلرزید …

به زور لبخند زدم و با اطمینان سر تکان دادم :

_ خوبم … برو

سرباز جلو رفت
پاهایش به اجبار راه افتادند

لبخندم را حفظ کردم
تمام مدتی که از راهروی پایین می گذشتند و امیروالا هرچند ثانیه یک بار سر برمیگرداند و نگاهم می کرد لبخندم را روی لبم حفظ کردم

از در که خارج شدند و دیگر ندیدمشان ، بغضم آرام منفجر شد

” دو ماه بعد “

با چهره ای برافروخته از ساختمان بیرون زدم و حتی در را هم پشت سرم نبستم

پاهایم از شدت حرص و ناراحتی لرزش خفیفی داشت

قبل ازینکه سمت خیابان بروم مکث کردم تا کمی آرامش از دست رفته ام را به دست اورم اما با شنیدن صدای بوق ، چشمم به اتومبیل علیرضا افتاد

با اخم کمرنگی صندلی جلو نشستم و شاکی نگاهش کردم :

_ سلام … تعقیبم می کنی؟!

بی توجه به جواب سوالم با ابرو به خانه اشاره زد :

_ امیروالا می دونه؟

ابرو درهم کشیدم :

_ منظورت چیه؟!

_ پا شدی اومدی خونه ی این حروم زاده؟ اگر این رضایت بده بود که همون دوماه پیش تو دادگاه عقب می کشید

پنجره را پایین دادم تا هوای آزاد کمی پوست داغ صورتم را خنک کردم و رو به او غریدم :

_ چی کار کنم من؟! تویی که ادعات میشه بگو! تویی که میفهمی و حالیته بگو علیرضا … چی کارکنم؟

کلافه پوف کشید :

_ امیر تو رو به من سپرد … امانت برادرمی! این آشغال بلایی سرت بیاره چی؟ فکرشو کردی؟

صدایم بالا رفت :

_ فکر کردی من از خدامه بیوفتم دنبال این نکبت و تیکه و طعنه هاش رو گوش کنم؟! تو بگو چیکار کنم!

_ هزار بار گفتم یک راهی …

با حالی خراب جمله اش را قطع کردم :

_ دوماهه منتظرم! کدوم راه علیرضا؟! تو و مهراب فقط حرف می زنید

دلخور سر تکان داد :

_ دستت درد نکنه

_ میگم ماشین رو بفروشم میگی کمه ، میگم خونه رو بذارم روش میگی فرقی نمی کنه سفته و وام بانک هست ، اومدم اینجا چون راه دیگه ای نداشتم

_ مهراب دنبال اینه با سند فعلا آزادش کنه … کاری از دستمون بر نمیاد لعنتی

_ تعقیبم می کری؟!

بی حوصله زیرچشمی نگاهم کرد :

_ اومده بودم چندتا کپی از مدارک امیروالا بگیرم … دیدم سوار تاکسی شدی به دلم افتاد میخوای چنین کاری بکنی

سکوتم را که دید با حرص ادامه داد :

_ حالا نتیجه چی شد؟

جوابش را ندادم
از سکوتم نتیجه را فهمید…

روبروی خانه ایستاد و نگاهم کرد :

_ دوتا کپی شناسنامه ، یک عکس و اون پوشه سبزه که مربوط به خرید مطبه رو آماده کن … الان دیرم شده شب میام میگیرم باشه؟

سرم را تکان دادم و از ماشین پیاده شدم

به امیروالا قول داده بود در نبودش هوایم را داشته باشد و پای حرفش ایستاده بود

در این دو ماه حضورش حتی از مهراب و چاوش هم پررنگ تر بود

خم شدم و صدایش زدم :

_ علیرضا؟

سوالی نگاهم کرد
آرام زمزمه کردم :

_ مرسی … برای همه چیز

مهربان لبخند زد :

_ امیر چطور بود رفتی ملاقات؟

چشمانم غمگین شد :

_ میخواست نشون بده خوبه اما خوب نبود … من حالش رو از چشماش می فهمم

سرش را به نشان تایید تکان داد و دستش را روی فرمان گذشت :

_ درست میشه….

لبخند کم جانی زدم و فاصله گرفتم
خسته وارد ساختمان شدم اما با دیدن زنی با چادر مشکی ابروهایم بالا پرید

چهره اش مشخص نبود
جلوتر که رفتم تازه توانستم تشخیصش دهم

آنقدر دلتنگش بودم که بدون مکث در آغوشش کشیدم :

_ مامان گلی؟

صدایش از شدت بغض و ناراحتی می لرزید :

_ جان دلم؟ من که دلم ترکید مادر

از آغوشم بیرون آمد و با همان صورت خیس از اشک شکایت کرد :

_ دوماهه جون دادم یک خبری ازتون بشه … چاوش پیر شه گفت رفتین سفر

مظلومانه بغضش منفجر شد و روی صورتش کوبید :

_ منم که حالیم نشد آخه … گفتم خداروشکر دلشون خوشه … هرجا هستن باهمن

با گریه سر تکان داد :

_ بمیرم برای امیرم … بمیرم براتون … چرا هیچ کس به من پیرزن خبر نمیده؟ چند روزه دلم آشوبه … می دونستم یک چیزی شده چاوش و ساره نمی گن

با لبخندی تلخ اشک هایش را پاک کردم و دستش را کشیدم :

_ بریم تو مامان گلی …

روی کاناپه که نشست سمت آشپزخانه رفتم
صدایش هنوزهم از پذیرایی به گوش میرسید

با خودش بلند بلند حرف می زد
بعضی اوقات با بغض
بعضی اوقات هم شاکی از بازی های روزگار

کتری را آب کردم و روی شعله ی روشن گذاشتم

کنارش که نشستم دستم را گرفت :

_ قرضش چه قدره الای؟ حاجی نمی تونه…

جمله اش را قطع کردم :

_ امیروالا نمی خواد حاجی بدونه

برخلاف انتظارم به دیوار روبرو خیره شد و سر تکان داد :

_ حقم داره مادر حقم داره … از روزی که از عمارت رفتین آتیش به پا شد

ابروهایم بهم نزدیک شدند :

_ یعنی چی؟ چه آتیشی؟

نگاهی به صورتم انداخت و سر تکان داد :

_ ولش کن اینارو … از امیرم بگو

_ امیر خوبه مامان گلی … تو عمارت چه خبره؟

_ خبری نیست … خودت که حاجی رو می شناسی الای جان

نگاهش را دزدید
دستم را روی بازویش گذاشتم :

_ مامان گلی نمی دونی چه قدر روم فشاره … شما سخت ترش نکن … نذار فکرم درگیر اون سمت باشه … بگو چی شده؟

دستم را میان دستان چروک شده و تپلش گرفت و خواست ساعدم را ببوسد که اجازه ندادم

جلو رفتم و گونه اش را بوسیدم
دستش را دورم انداخت
سرم را روی شانه اش گذاشتم و او موهایم را نوازش کرد :

_ چبز خاصی نشده قشنگم ولی حاجی مثل اسپند رو آتیشه … همه چی رو از چشم تو می بینه … از وقتی پا به اون خونه گذاشتم وضع همین بود … حاجی عادت کرده هرکس رو دلش می خواد مقصر بدونه

_ یعنی چی؟!

_ اون سال هاهم همین بود الای … روح اون خدا بیامرز شاد … محمد رو میگم … مثل مهراب سرکش نبود اما مثل محسنم دنبال حاجی راه نمی افتاد … از وقتی هم با آتوسا ازدواج کرد بدتر شد

کنجکاو نگاهش کردم :

_ چی شد؟

_ هربار که محمد روبه روی حاجی می ایستاد مینداختن تقصیر آتوسا … حاجی این جمله رو روزی صدبار تکرار می کرد که اینا حرفای تو نیست! حرفای زنته!

متعجب خندیدم :

_ وا!

کمی خیره نگاهم کرد و بعد آه کشید :

_ الانم همون وضعه … شما که رفتین امیروالا شد محمد ، تو هم شدی آتوسا

_ تقصیر من نبود مامان گلی … الانو نبین که این بلا سرمون اومده … قبل ازین ما تو این خونه آرامش داشتیم خودت شاهد بودی

موهایم را پشت گوشم فرستاد :

_ می دونم عزیزمن می دونم … اما حاجیه دیگه کاریش نمی شه کرد

چای پررنگی برایش ریختم و همراه ظرف شکلات روی میز گذاشتم :

_ ناراحت نباش دیگه مامان گلی … درست میشه … نگران امیر نباش

آرام زمزمه کرد :

_ نگران امیر نیستم

کنارش نشستم :

_ پس چی؟

_ نگران اینم که تو نشی آتوسای دوم….

لب هایم را بهم فشردم و در سکوت خیره اش شدم

_ حاجی آدم بدی نیست الای … هزار و یک خصوصیت مثبت داره … اونقدر به مردم کمک کرده و دست نیازمند گرفته که حتی قابل شمارش نیست

سر تکان دادم و با صداقت گفتم :

_ می دونم

_ اما یک بدی داره!

نگاهش را به زمین دوخت و ادامه داد :

_ کینه ایه! فراموش نمی کنه … حتی اگر ده سال پیش یک جمله خلاف میلش گفته باشی رو فراموش نمی کنه … ده سال تو قلبش نگه می داره و بالاخره یک جایی به روت میاره

خسته به چشمانش زل زدم :

_ من چیکار کنم مامان گلی؟ چیکار کنم…

غمگین تر از من در آغوشم می کشد

شب که چاوش دنبالش می آید با هزار نگرانی تنهایم می گذارد و می رود

روی تخت دراز می کشم
سمتی که همیشه تو می خوابیدی!
بهمن ماه هم گذشت و تو نیامدی…

چاوش می آید ، مهراب ، چکاوک و گاهی اوقات دینا سر می زند
علیرضا پررنگ تر از آن ها
مامان گلی و حتی ساره

همه می روند و برمی گردند جز تو!
انگار تنها رفتن تو بوده که بازگشتی نداشته و من با خوش خیالی هنوز چشم انتظار آمدن تو هستم
تویی که انگار این روزها قصد آمدن نداری…

امروز دوم اسفندست امیروالا…
نمی دانم در چه حالی و چه کار می کنی فقط می دانم اگر همینطور ادامه پیدا کند همین امروز قلبم از کار می افتد

دو اسفند ماه … روز تولد تو!

تمام دیشب خواب به چشمم نیامد و صبح دوم اسفند بدون تو آنقدر عذاب آور بود که از اتاق خواب گریختم

بغض کرده میان آشپزخانه ی نیمه روشن ایستادم

هوا هنوز تاریک بود…

گیج و سردرگم به دیوار سفید روبه رویم خیره شدم و فکر کردم اگر تو بودی چه می کردیم؟

بغضم را فرو دادم…
این روزها عادت کرده ام…

آرد را پیمانه کردم و هم زمان سر و کله ی اشک هایم پیدا شد
با شانه ام صورتم را خشک کردم و برای آوردن تخم مرغ و شیر سمت یخچال رفتم

نمی دانم در حالی که می دانم حتی دلم نمی خواهد طعمش را هم بچشم چرا کیک درست میکنم

قالب قلبی شکل را که از فر در آوردم اشک هایم سرعت بیشتری گرفت

امروز نمی توانم ببینمت چون تولدت سه شنبه نیست و دوشنبه ها اجازه ی ملاقات نمی دهند…
خدا می داند این قوانین بی رحمانه را چه کسی گذاشته

صدای موبایلم اجازه بیشتر فکر کردن را نداد
توجهی نکردم … تماس قطع شد
کیک را از قالب بیرون آوردم که دوباره صدایش بلند شد

می دانم مهراب و یا علیرضاست

امروز حوصله اشان را ندارم اما صدای زنگ موبایل اعصابم را بهم می ریزد

تماس را که وصل کردم صدای شاکی علیرضا در گوشم پیچید :

_ چرا جواب نمیدی الای؟

روی صندلی آشپزخانه نشستم و بی حوصله پرسیدم :

_ سلام چی شده؟

_ حالت خوبه؟

کلافه پوف کشیدم
کاش همین امروز دست از سرم برمی داشتند…

_ خوبم … کاری نداری؟

برخلاف من او سرحال است :

_ بدخلقی نکن … برات یک خبر خوب دارم

بهت زده پرسیدم :

_ آرتا رضایت داد؟

بلند خندید :

_ نه دیگه تا اون حد خوش! برهمند زنگ زد … قاضی ناظر اجازه ی ملاقات حضوری داده … بپوش دارم میام دنبالت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.