خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان استاد و دانشجوی شیطون پارت ۹۳

جهت دسترسی آسان به پارت های منتشر شده از این رمان وارد شوید

تلو تلو به عقب میرم.
– اقای سعیدی خوبید؟
صدای دکتر خیلی گنگه. من واقعا ترسیدم. اینقدر که مغزم دیگه کار نمیکنه. توی چند دقیقه اینقدر بهم فشار وارد شده که زوال عقل گرفتم. یه قطره عرق از گیج‌گاهم‌پایین میوفته و منم عین همون فطره روی زانو هام‌میوفتم. قفسه ی سینم از فشار قلبم درد گرفتم و با خس خس نفس میکشم.
به خاطر اشکی که نمیدونم از کجا و به خاطر چی توی کاسه ی چشمام‌جوشیده دکترو تار میبینم. چشمام میسوزه. محکم‌میبندمشون و صدای های گنگی که توی گوشم‌میپیچن رو نمیفهمم. سرم سنگینی میکنه و دیگه تحمل ندارم…. خیلی ضعیف شدم و از این ضعف حالم داره به هم میخوره…. این جمله رو اروم‌ زمزمه میکنم و سیاهی… سیاهی مطلق….

#پنج‌ساعت‌بعد

با حس کرختی سرمو تکون میدم و چشمامو باز میکنم.
اولین چیزی که میبینم دوتا پلیسه که بالای سر سها ایستادن و باهاش صحبت میکنن همچنین رها و احسان و مامانم کنارشون ایستادن.بلافاصله متوجه میشم که از ترس زیاد بیهوش شدم و توی اتاق سها بستریم. همین که کنار سهام خودش کلیه.
– سها؟
همزمان همه سرشونو سمتم میچرخونن.
– خداروشکر به هوش اومدی مادر.
مامانم سمتم میاد و کنارم می ایسته.

– سرگرد و میبینم که به سمتم قدم‌برمیداره. اما نگاه من همچنان روی سهاست. اونم‌نگاه من‌میکنه. چشماش پر از اشکه. تازه متوجه گردنش‌ میشم‌ که کبود شده. انگار جای انگشت روی گردنش باشه. انگار یکی سعی کرده باشه با دوتا دستش محکم‌گردن سفیدشو فشار بده.
– خوبی سینان؟
صدای پر خشش مطمئنم میکنه که واقعا یکی گردنشو محکم فشار داده تا خفش کنه.
– خودت چی؟
لبخند ارومی میزنه.
-‌ نمیدونم…
میخوام جوابشو بدم که سرگرد مانع میشه.
– جناب سعیدی ما نیاز داریم که شما از زمانی بگید که این سه پرستار جعلی وارد اتاق شدن.
– من اون زمان اینقدر شوکه بودم که نفهمیدم چی شد. فقط حس کردم به خاطر جیغ سها اونا از ایستگاه پرستاری رسیدن به اتاق پس شک نکردم. بعدم که خیلی سریع وارد اتاق شدن و در اتاقو بستن.
– شما همچنان چیزی از حادثه ی اولی چیزی یادتون نیست خانم سعیدی؟
سها سری به چپ و راست تکون میده. سرگرد میاد حرفی بزنه که در اتاق باز میشه.

– جناب سرگرد بیماران ما تازه به هوش اومدن اگر ممکنه سوالات بعدی رو روز دیگه بپرسید.
سرگرد در کمال ارامش جواب دکترو میده
– سوالات از خانم و اقای سعیدی تموم شده بریم به اوضاع اون پرستار رسیدگی کنیم.
دکتری سری تکون میده و از اتاق خارج میشه.
سرگرد و همکارشم که تند تند یه سری چیزا رو یادداشت میکرد از اتاق خارج میشن. حالا منو سها روی تخت و رها و ملمان و احسان ایستاده در روبه رومون توی اتاق موندیم. رها سمت سها قدم برمیداره.
– از داداشم‌چه خبر؟
– حواسم‌بهش ههست عشقم تو خودتو اذیت نکن بگیر استراحت کن هیچ صداتو شنیدی؟
– دکتر گفت به خاطر اسیبیه که به هنجرم وارد شده.
بر میگردم‌سمت سها.
– من از اتاق رفتم چی شد سها؟
– هیچی من اینقدر سرم درد میکرد که چشمامو بسته بودم و با درد فقط گریه میکرد که یهو دیدم یه چیز طناب مانند رو گردنم سفت شد. اول فکر کردم دستگاهی چیزیه ولی وقتی دیدم داره سفت میشه بیخیال دردم چشمامو باز کردم و دیدم که سه تا زن دارن تند تند یه کارایی میکنن. دوتاشون دستامو از دو طرف گرفتن یکیشونم از جلو هی اون طنابود دور گردنم سفت میکرد.

هر چقدر تقلا میکردم جواب نمیداد. اینقدر ترسیده بودم که فقط میخواستم نفس بکشم. با پام سعی کردم به یکی از اونایی که دستامو گرفته بودن ضربه بزنم. موفقم شدم. تا یکی از دستام باز شد. هر سه تاشون شروع کردن به فحش دادن و سعی کردن زودتر کارشونو تموم کنن. من دست ازادمو به تناب رسوندم و از دور گردنم باز کردمش.
بعد صدای دادشون بلند شد.
اون یکی زنی که اون یکی دستمو گرفته بود رفت پیش دوستشو گفت که باید برن. ولی اون زنه که افتاده بود رومو گردنمو گرفته بود ول نمیکرد. گفت باید حتما کارشو بکنه. بعدم با دستاش سعی کرد خفم‌کنه. همه ی اینا توی دو دیقه داشت انجام میشد اما من یه عمر ترسیده بودم.
– الهی بگردم‌برات.
مامان به سمت سها میره و سرشو تو بغلش میگیره.
– حالا تو بگو سینان. تو چی دیدی؟‌
خیلی کلافه دست سرم خوزدمو توی موهام میکشم.
– من که گفتم چی دیدم. اینقدر همه چیز سریع اتفاق افتاده بود کع من فقط وقت کردم به حرفای دکتر گوش کنم.

– مگه دکتر چی گفت؟
– بابا بعد از این که رفتم پیش دکتر دکتر گفت به خاطر جلسه فقط یه پرستار بالاست ولی من سه تا پرستار دیده یودم که رفته بود توی اتاق سها. وقتی هم که بدو بدو رفتیم بالا دیدیم که اون یدونه پرستار واقعی بدبختی بیهوش شده و از کنار لبش خون میاد. منم ترسیده از استگاه پرستاری رفتم تو اتاق و با سهایی مواجه شدم که دکتر سعی میکنه برگردونتش. اینقدر تحت فشار بودم که متوجه نبودم چقدر داره به خودم فشار میاد. دیگه بیخیال همشون شده بودم و فقط سعی داشتم کمک کنم سها به هوش بیاد. تمام لب و دهنش کبود بود. وقتی حالتش طبیعی شد و برگشت تازه بدنم متوجه شد خالی کرده. بعدم که اوضاعمو میبینید.
– الهی دستشون بشکنه. پسر من مثل کوه محکم بود ببین چی کار کردن باهاش.
به مامان لبخند میزنم. راست میگفت. من واقعا ضعیف شده بودم. باید خودمو جمع میکردم.
– خوبم مامان.
– از اون پرستار چه خبر؟‌
احسان به حرف میاد.
– دکتر که دیده بود تو بیهوشی بنده خدا خودش توروهم روی تخت میاره و بهت سرم وصل میکنه. بعدن زنگ‌میزنه و کلا همه رو از جلسا ی کوفتیشون میکشونه اینجا اون پرستار بیچاره هم‌مسگن با همون سمی که دادن سها فقط قوی ترش حالشو به هم‌زدن.
– عجب… بنده خدا.
– حالا تو نمیخواد غصه ی بقیه رو بخوری داداش به فکر خودت باش.
به رها نگاه میکنم. دستامو باز میکنم تا بیاد بغلم. بی تردید پا تند میکنه سمتم.

بعد از مراسم‌احساسیی که برگزار شد احسان سوال خوبی پرسید.
– سینان اینا هر کی هستن خصومت بدی با سها دارن.
سری تکون میدم.
– اره درسته.
– اخه کی با من مشکل داره؟‌ من که با کسی کاری نداشتم.
– از مرگ سهیل بگو.
به سرعت نگاهم میکنه.
– سهیل؟
– اره سهیل.
– تو از کجا میدونی مرده؟
بی توجه به صدای تش دار و پر دردش جوابشو میدم.
– روزی که برگشتی به مامان گفتی.
انگار تازه یادش میاد که اهانی زیر لب میگه.
– اره درسته.
– خب حالا درست یا نادرستشو ولش کن. بگو چرا مرده؟
– به خدا تصادف کرده بود.
-‌ خلاف بودن درسته؟
– اره…
بعد سرشو پایین میندازه و قطره اشکی از گوشه ی چشماش میچکه. قلبم از اشکش فشرده میشه. دوس دارم این‌بچه به خالت قبلیش برگرده…. شوخ و شنگ و شاد….
– باید راجع به اون به سرگرد بگی. من در موردش با سرگرد خیلی کم صحبت کردم. اما تو هم باید بگی.
– باشه‌…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.