خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا پارت۶۰

رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید

ماتش برد و کلافه چشماش و در حدقه چرخوند.
این همه سنگدلی و خشونت از من بعید بود.

اما من دیگه نمی خواستم سورن رو ببینم و باید با این لحن باهاش برخورد می کردم.

نفس عمیقی برای حفظ آرامشش کشید و گفت:
_باید باهم حرف بزنیم…تو راجب من اشتباه فکر می کنی!

گوشی برای شنیدن مغلطه هاش نداشتم، پس عصبی غریدم:
_میری یا زنگ بزنم به پلیس؟

از تهدید تو خالی ام اصلا نترسید ولی نیم نگاهی سمت اشکان که غضب آلود بهش زل زده بود، انداخت و عزم رفتن کرد.

فکر کنم ترجیح میداد در یه فرصت مناسب، که مزاحمی مثل اشکان وجود نداره، مزخرفاتش رو تحویلم بده!

_باشه من میرم…ولی حالا که پیدات کردم، محاله ممکن که دست از سرت بردارم! تاوان این دو سال رو پس میدی دلربا، مطمئن باش.

و بعد رو کرد سمت اشکان و ادامه داد:
_تو هم همین طور…مثل سایه دنبالتم…اینبار دیگه بهت رحم نمی کنم.
این رو گفت و با خشم از پله ها پایین رفت و از دید محو شد.

به خاطر تهدید هاش رعشه به تنم افتاد!
چه قدر هم طلبکار و عصبی بود!
انگار نه انگار من کسی هستم که خیانت دیدم و باید خشمگین باشم!

اشکان با دیدن صورت رنگ پریدم، پوزخندی زد و تمسخر آمیز پرسید:
_الان مثلا ازش ترسیدی؟
_نباید بترسم؟
_نه! تو اون رو زیادی گنده کردی! هیچ گهی نمی تونه بخوره.
آه از نهادم بلند شد.

_نه! تو اون رو زیادی گنده کردی! هیچ گهی نمی تونه بخوره.
آه از نهادم بلند شد.
اون مرد بود و من یک زن بی پناه!
عقل حکم می کرد که از این تهدید ها بترسم.

_من دردم شرکت…حالا که خونم رو پیدا کرده…قطعا اونجا هم میره…من خیلی برای اون شرکت زحمت کشیدم! نمی خوام از دستش بدم.

_تا زمانی که بخوای جلوش همین جوری شل و وا رفته وایسی و جیغ و جیغ راه بندازی، قطعا شرکت دوست داشتنید رو از دست میدی.

با اخم نگاهش کردم و گفتم:
_چی!؟ من جیغ و جیغ راه انداختم!؟
_اره! مثل جیرجیرک فقط داشتی جیغ جیغ می کردی.
و بعد با خنده ادام و در آورد.
” به من دست نزن…به من دست نزن عوضی ”

نتونستم جلوی خودم و بگیرم و توی اون اوضاع و احوال بعد، زدم زیره خنده!
میون خنده هام فوشی نثارش کردم و گفتم:
_خیلی…بی…مزه…ای!
_تو کی منو مزه کردی که خبر ندارم؟

تند دست از خندیدن کشیدم و با شرم روم و ازش برگردوندم.
یه دو خط که به این مردا بخندی، باید اندازه ی یه کتاب بهشون برینی!
از که بس بی جنبن.

خندید و گفت:
_شوخی کردم بابا…حالا نمی خواد مثل گوجه قرمز بشی!
قدمی به سمت خونم برداشتم و همون طور که پشتم بهش بود، زمزمه کردم:
_ممنون از کمکت…حالا می تونی بری!

_یعنی منو به صرف یه چایی به خونت دعوت نمی کنی؟ آخ چه قدر خسیسی تو دختر.

از گوشه چشم نگاهی بهش انداختم و در حالی که داشتم وارد خونه می شدم، پچ زدم:
_باشه بیا تو!

لبخندی کنج لباش نقش بست و پشت سرم به راه افتاد.
بیچاره این همه راه برای کمک به من اومده بود و من با بی رحمی داشتم ردش می کردم بره.
واقعا که عجب آدم قدر نشناسیم!

یک راست به طرف آشپزخونه رفتم و با کفگیر به جون سیب زمینی های سوخته شده افتادم.

باید یه فکری به حال ناهار می کردم!
مخصوصا الان که یه مهمون هم داشتم.
در حالی که من مشغول پاک کردن ماهیتابه بودم، اشکان بی رودرواسی چرخی در سالن ۶۰ متری خونه زد و همه ی جوانب رو بررسی کرد.

اگه بهش رو می دادم لابد می خواست داخل اتاقمم بره و اونجا رو هم یه دید بزنه!

وقتی اکتشافاتش به پایان رسید، روی مبلی که مقابل آشپزخونه قرار داشت نشست و نگاهش و به من دوخت.

انقدر خیره خیره نگاهم کرد تا اینکه طاقتم سر اومد و کلافه پرسیدم:
_چرا اینجوری نگام می کنی!؟ چیزی می خوای بگی؟؟
یک راست رفت سره اصل مطلب.

_حالا که اون لاشی پیدات کرده، می خوای چیکار کنی؟
_چیکار می تونم بکنم!؟ مجبورم خونه رو بفروشم و برم یه جای دیگه…ماتم اصلی من شرکت.

_چیکار می تونم بکنم!؟ مجبورم خونه رو بفروشم و برم یه جای دیگه…ماتم اصلی من شرکت.

_بازم فرار؟ تا کی می خوای فرار کنی دلربا!؟ یعنی سورن انقدر ترسناک که تو به خاطرش حاضری قید چیزایی که کلی براشون زحمت کشیدی رو بزنی؟

حرکت دستم روی ماهیتابه متوقف شد.
تلنگر بزرگی بهم وارد کرد!
به راستی تا کی باید به فرار کردن ادامه بدم!؟

ادامه داد:
_هنوز دوسش داری؟
به چشماش زل زدم و تند گفتم:
_نه…دیگه نه.
_به من می تونی دروغ بگی…اما به خودت چی؟

_نه به تو دروغ میگم و نه به خودم…قبلا آره دوسش داشتم، حتی عاشقش بودم! اما الان دیگه نه…من الان دیگه دنبال دوست داشتن کسی نیستم! به خدا فقط آرامش می خوام.

_درکت می کنم…اما آرامش با فرار کردن به دست نمیاد…فکر کنم تا الان دیگه فهمیده باشی.
مغموم، نالیدم:
_خب میگی چیکار کنم؟
_من یه نقشه ی خوب دارم.
چشمام برق زد!
یعنی اشکان می تونست بهم کمک کنه!؟

* * * * * *
”ســـــورن”

سیگاری آتیش زد و بی قرار نگاهش رو به دره ورودی آپارتمان دوخت.
آپارتمانی که یکی از واحد هاش، متعلق به دلربا می بود!

خسته و کوفته خمیازه ای کشید و سیگاری که در حال سوختن بود رو، کنج لباش گذاشت.
با ولع دودش و وارد ریه هاش کرد و سرش و به صندلی تاکسی چسبوند.

تقریبا دو ساعتی میشد که منتظر چشم به دره آپارتمان دوخته بود و ثانیه هارو بی قرار می شمارد تا هرچه زودتر شاهد خروج اشکان باشه.
کلی حرف برای زدن داشت که در حضور اشکان، نمی تونست به زبون بیاره!

پک دیگری به سیگارش زد که همون لحظه صدای اعتراض رانند در فضا طنین انداخت:
_آقا شما گفتید نهایت یک ساعت! الان تقریبا دو ساعت شده ها! تا کی باید منتظر بمونم؟
کلافه چشماش و در حدقه چرخوند.

خودش کم گرفتاری داشت، حالا غرغرای این پیرمرد هاف هافو هم به صدر لیستش اضافه شده بود!

خصمانه غرید:
_هر چه قدر کرایت بشه بهت میدم.
_مسئله کرایه نیست…خب منم کار و زندگی دارم.

_کار و زندگیت مگه مسافرکشی نیست؟
_چرا امـ…
میون کلامش پرید.
_اما چی؟ من دستمزد کل روزت رو بهت میدم، نگران نباش.

راننده زیره لب چیزی با خودش زمزمه کرد و کلافه گفت:
_باشه ولی حداقل سیگارت رو بیرون بکش…به خدا دارم خفه میشم…یکم به خودت رحم کن مرد! یه بسته سیگارو تو دو ساعت تموم کردی.

_باشه ولی حداقل سیگارت رو بیرون بکش…به خدا دارم خفه میشم…یکم به خودت رحم کن مرد! یه بسته سیگارو تو دورش رو درد آورد.
از طرفی هم حوصله بحث نداشت.
پس ناچارا شیشه پراید رو پایین داد و سیگارش رو بیرون پرت کرد.

نفس عمیقی کشید و دوباره نگاهش رو به دره آپارتمان دوخت که همون لحظه گوشیش زنگ خورد.
می دونست کیه!
جز آرام، کسی این از موقع روز باهاش تماس نمی گرفت.

دکمه وصل تماس رو فشرد و گوشی رو کنار گوشش قرار داد.
بی حوصله پچ زد:
_بگو!
_سلام…بابایی.

با شنیدن صدای آریو، لبخند محوی گوشه لباش نقش بست.
این پسرک، همه چیز او بود!
_سلام عشق بابا…خوبی؟
_اره خوبم…دلت برات یه کوچولو شده…چرا دیشب نیومدی خونه؟

_میام پسرم…یه کاری دارم…انجام که شد، زودی میام خونه.
_زود یعنی کی؟
لبخندش پر رنگ تر شد.

آریو هم درست مثل خودش عجول و بی طاقت بود!
_دو سه روز دیگه.
_اما دو سه روز خیلی…قول دادی منو ببری شهره بازی.

_وقتی اومدم میریم…اما به شرطی که پسر خوبی باشی.
پسرک، حق به جانب پچ زد:
_معلومه که پسره خوبیم! تازه کمک مامان هم می کنم.
_به به، پس حسابی مرد شدی!

صدای پسرک، کمی غمگین شد.
_اره بابایی…اما نمی دونم چرا سیبیلام در نمیاد!
_نترس عزیزم…سیبیلاتم در میاد.
_اما کی؟ مــ…

جمله ی آریو، با بلند شدن صدای ظریف و زنونه ای نیمه تموم موند.
_بده من گوشی رو بچه! برو بازیت و بکن.

همین که صدای آرام رو از اون طرف خط شنید، اخم غلیظی بین ابروهاش جا خوش کرد!

اصلا حوصله ی بحث با اون رو نداشت.
حالا باید کلی بهانه می تراشید تا آرام رو مجاب کنه که به سفری به ظاهر کاری اومده.

_سلام عشقم…خوبی؟
آخ که چه قدر از کلمه ی عشقم بدش میومد.
عصبی لب روی هم فشرد و ناچارا با رویی خوش گفت:
_مرسی…خودت خوبی؟

_بد نیستم…کجایی عزیزم؟ چرا نیومدی خونه!؟
_نتونستم بیام…یه سفر کاری پیش اومد، الانم تهران نیستم.

آرام ناباورانه هینی کشید.
_وا چه قدر بی خبر! خب به منم می گفتی همراهت بیام.
کلافه بازدمش رو بیرون فرستاد و گوشی رو در دستش جا به جا کرد.

_من سفر کاری اومدم آرام…نیومدم دنبال تفریح و خرید که!
_اها ولی آخه سفر کاری انقدر بی خبر و ناگهانی؟

غضب آلود پرسید:
_یعنی تو به من شک داری؟؟
_نه نه…اصلا بیخیال عزیزم.

_خوب گوشات و وا کن ببین چی میگم! اگه تا الان گذاشتم کنارم بمونی فقط به خاطر آریو، وگرنه هیچ ارزشی برام نداری، پس اگه یبار دیگه بخوای به من شک کنی و یا برام خط و نشون بکشی، قیدت رو می زنم و از عمارتم پرتت می کنم بیرون.

این رو گفت و عصبی تماس رو قطع کرد.
عصبی چندبار نفس عمیق کشید و از تاکسی پیاده شد.

قصد کرد تا سیگار دیگری آتیش بزنه اما با دیدن اشکان که داشت از دره آپارتمان بیرون می رفت، پشیمون شد.

چون فاصلش با آپارتمان خیلی بود، پس محال بودش که اشکان اون رو ببینه!

وقتی اشکان یه تاکسی گرفت و کاملا از اون جا دور شد، کرایه راننده رو حساب کرد و تند خودش رو به آپارتمان رسوند.
حوصله آسانسور رو نداشت، پس تموم پله ها رو دوتا یکی بالا رفت.

وقتی به پشت دره واحد دلربا رسید، نفس عمیقی کشید و با مکث کوتاهی زنگ رو فشرد.

* * * * * *
” دلربـــــا ”

داشتم ظرفای ناهار رو می شستم که همون لحظه صدای زنگ در فضا پیچید.
چون می دونستم کی پشت دره، عجله ای نکردم و خیلی ریلکس از آشپزخونه بیرون اومدم و به طرف شالم رفتم.

اشکان نقشه ی خوبی کشیده بود!
برای همین دیگه نگران نبودم.
دیگه نمی ترسیدم.
برای یکبارم که شده، دیگه نمی خواستم فرار کنم.

نفس عمیقی کشیدم و بازدمم رو پر صدا بیرون فرستادم.
وقتش بود که خیلی محکم باهاش رو به رو بشم.

به طرف در رفتم و آروم دستگیره به سمت پایین کشیدم.
هنوز در کامل باز نشده بود که من رو به عقب هل داد و خیلی سریع وارد خونه شد و در رو هم پشت سرش بست.

عتاب آلود نگاهی به سر تا پام انداخت و داد زد:
_اون حروم زاده دو ساعت داره اینجا چه غلطی می کنه؟
پوزخندی زدم.

هه! مثلا می خواست ادای مردای غیرتی رو در بیاره!

بی پروا به چشماش خیره شدم و بی اینکه فکر کنم، کلماتی مزخرف از دهنم بیرون اومدند.

_به تو چه؟ اصلا داشتیم سکس می کردیــ….!
با کوبیده شدن سیلی محکمش تو صورتم، جملم ناقص موند.
دردناک و محکم بود!

اونقدر محکم که دردش تا مغز استخونم پیچید.
دندون قروچه ای رفت و با فک منقبض شده ای غرید:
_این تازه اولشه دلربا…وقتی یه نامه گذاشتی و رفتی قسم خوردم که خونت رو بریزم.

دستم و جای سیلیش گذاشتم و نگاهش کردم.
اینبار نگاهم از سره علاقه نبود!
از سره دوست داشتن نبود!
اینبار فقط از نگاهم نفرت می چکید.

اینبار فقط از نگاهم نفرت می چکید.

لبخند هیستریکی زدم و گفتم:
_پس پای قسمت وایسا…همین الان خونم رو بریز.
_اگه مجبور بشم مطمئن باش اینکارو می کنم.

تک تک کلمات رو با بی رحمی به زبون آورد اما من مطمئن بودم هیچ وقت همچین کاری نمی کنه.

از سره راهش کنارم زد و با پرویی به طرف یکی از مبل های داخل سالن رفت و روش نشست.
سیگاری آتیش زد و نگاهی خریدانه به اطراف انداخت.

_یه آپارتمان ۶۰ متری!؟ هه، مسخرس! فکر می کردم الان داری توی یه کاخ زندگی می کنی.

_منم فکر می کردم با وجود زن جدیدت و وارث دوست داشتنید دیگه سر و کلت تو زندگی من پیدا نمیشه! اما حالا می بینم نخیر، مثل اینکه پرو تر از این حرفایی که بی خیالم بشی! اون هم با وجود تموم بدی هایی که در حقم کردی.

_دلربا من برات همه چیزو توضیــ…
میون کلامش پریدم و تشر زدم:
_ازم چی می خوای؟
مغموم نگاهم کرد.
_خودت رو.

_متاسفم اما من دیگه متعلق به خودمم.
_تو فقط متعلق به منی…مال منی…بفهم اینو!
ریشخندی زدم و یه قدم به طرفش برداشتم.

با همین حرفای قشنگ قشنگش گولم زده بود.
با همین حرفا، خامم کرده بود!

اما خام شدن تا کی؟
بالاخره هر آدمی یه روز بالغ میشه و از اون روز به بعد برای زندگیش درست تصمیم میگیره.

افراد اشتباه رو حذف می کنه.
قوی میشه! می جنگه!
منم همون روزی که نامه نوشتم و سورن رو ترک کردم، بالغ شدم.

با کمی فاصله، رو به روش ایستادم و نگاه خریدانه ای روونه سر تا پاش کردم.

_ببین سورن هرچی گذشته رو هم بزنیم بیشتر بوی گندش در میاد! من قبل رفتنم حتی با زنتم حرف زدم…متوجه همه چیز شدم، پس دروغا و توضیحای ابلهانه تو نمی تونه من رو قانع کنه.

از روی مبل بلند شد.
_اما من دست از سرت بر نمی دارم.
چه خوب! برای یکبارم که شده قصد نداشت گند کاری هاش رو لاپوشونی کنه.
ادامه داد:
_من آرام و دوست ندارم دلربا…تورو می خوام.

وای که چه قدر اون لحظه دلم می خواست به سمتش حمله ور بشم و با عصبانیت دونه دونه موهاش رو بکنم.

” طعم جنس جدید رو چشیده و به این نتیجه رسیده که نخیر، قبلی بهتره!
دوباره برم سراغش!
شاید مثل قدیم خر باشه و سریع برگرده پیشم! ”

پوزخند صدا داری زدم که به طرفم قدم برداشت.
مقابلم ایستاد و تو یک حرکت ناگهانی شالم و از سرم در آورد.
نگاهش به موهام که افتاد، اخمش غلیظ تر شد.

نگاهش به موهام که افتاد، اخمش غلیظ تر شد.
موهای کوتاه و مشکی رنگ!
اون این رو اصلا دوست نداشت.
_چه بلایی سره موهات آوردی!
_فقط موهام؟ دقیق تر نگاه کن! من کل وجودم رو برای اینکه تو پیدام نکنی تغییر دادم.

_اما بازم پیدات کردم…چون می خوامت، چون دست از سرت بر نمی دارم.
این رو گفت و خواست در آغوشم بگیره که تند عقب رفتم.

شاید عجیب به نظر بیاد!
اما دلم نمی خواست حتی دستش بهم بخوره.
احتمالا در نبود من، اون دست ها تن چندین زن دیگر رو لمس کرده بودن.

متعجب پچ زد:
_چرا اینجوری می کنی دلربا؟ فراموش کردی هنوز زنمی؟
_زن تو مادره پسرته…نه من.
_بخوای طلاقش میدم…تو فقط برای من مهمی.

_پسرت چی؟ پسرت رو چیکار می کنی!؟
وا رفت و لبخند خبیثی رو لب های من جا خوش کرد.
این دقیقا همون نقشه ای بود که با اشکان طرحش رو ریخته بودیم.

نفس عمیقی کشید و با مکث کوتاهی، زمزمه کرد:
_آریو که به تو ضرری نمی رسونه…سه تایی می تونیم کناره هم باشیم.
آب پاکی ریختم رو دستش!

_هر وقت تونستی قید پسرت رو بزنی، اونوقت بیا سراغ من جناب تهرانی.

رگ غیرتش باد کرد و عصبی غرید:
_چه طور از من می خوای که قید بچم رو بزنم؟
با بیخیالی شونه بالا انداختم.
_یا من یا بچت…این شرطم برای برگشت…من با یه پسر که از پوست و خونم نیست زندگی نمی کنم.
درمونده نگاهم کرد.

_خیلی بی رحم شدی دلربا…اینا رو اون اشکان مادر ج*ده یادت داده!؟
در حقیقت اره.
تموم این حرفا رو اشکان یادم داده بود.

وگرنه من به خاطر شخصیت ساده و دل رحمی که دارم، هیچ وقت به ذهنمم نمی رسید که توی چشمای سورن نگاه کنم و بگم قید یه تیکه از وجودت رو بزن.
من مادر نبودم.
بچه ای نداشتم.
اما خوب درک می کردم که یه بچه چه قدر برای والدینش مهمه.

چیزی نگفتم که با حرص ادامه داد:
_تف تو ذاتش…اون عوضی فقط می خواد یه کاری کنه که من و تو از هم جدا بشیم.
_اولن که اون چیزی نگفته…و دومن! ما خیلی وقته که از هم جدا شدیم.
پوفی کشید.

سردرگم بود و کلافه! درست مثل من.
_اذیت نکن دلربا…من نمی تونم بیخیال آریو بشم…ما می تونیم سه تایی باهم زندگی کنیم.

روم و ازش برگردوندم و در حالی که داشتم به طرف گوشیم می رفتم، گفتم:
_برو بیرون…یا من یا گل پسرت.
_اما دلربــ…
داد زدم:
_بروووووو بیــــــــرون! من خستم

_اما دلربــ…
داد زدم:
_بروووووو بیــــــــرون! من خستم سورن…به خدا حوصله ی بحث ندارم…قبل از اینکه یه بلایی سره خودم و خودت بیارم از خونم برو بیرون.

چند ثانیه ای فقط نگاهم کرد و بعد با تردید به طرف در رفت و از خونه خارج شد.
با رفتنش، روی زمین نشستم و دستم و روی قلبی که وحشیانه داشت می تپید، قرار دادم.

مثل دیوونه ها، زیر لب با خودم نجوا کردم:
” آروم باش قلب من، آروم باش! همه چیز درست میشه ”

* * * * * *
” اشکـــــان ”

نگاهی به دخترک غمگینی که مقابلش نشسته بود انداخت و با دو دلی، پچ زد:
_چی شده؟ چرا انقدر ناراحتی؟

نگاه دلربا، روش زوم شد و صادقانه گفت:
_می ترسم.
_آخه از چی دختر خوب!؟
_از اینکه یهو در باز بشه و سورن بیاد تو!

بعد هم شروع کنه به آبرو ریزی…من برای این شرکت خیلی زحمت کشیدم، نمی خوام به خاطر سورن همه ی زحمت هام به هدر بره.

_نمیره! من اینجام تا بهت کمک کنم.
دلربا سرش و بالا آورد و با قدردانی نگاهش کرد.
_ممنونم…از اینکه داری کمکم می کنی، واقعا ممنونم.

لبخند زد.
او به تشکر نیاز نداشت.
همین که می تونست دلربا رو خوشحال کنه، براش کافی بود.

همین که می تونست دلربا رو خوشحال کنه، براش کافی بود.
اندازه ی یک دنیا ارزش داشت!
او می خواست هم یه جوری باری از رو دوش این دختر بیچاره برداره و هم دلش رو به دست بیاره.

نفس عمیقی کشید و زمزمه کرد:
_نیاز به تشکر نیست…هرچی نباشه تو شریک من هستی! آسیب به تو و اعتبار شرکتت، یعنی آسیب به من!

این کلمات رو به زبون آورد تا دلربا رو آروم کنه اما در حقیقت باید می گفت:
” تو یه تیکه از قلب منی دلربا، آسیب به تو، یعنی مرگ من! ”

دلربا لبخند مهربونی زد و فنجون قهوش و از روی میز برداشت و جرعه ای ازش نوشید.
سپس برگه های روی میز رو مرتب کرد و گفت:
_خب پس بیا روی کارمون متمرکز بشیم.
سری تکون داد و یکی از برگه ها رو از مقابل دلربا برداشت.

خواست جملاتی که داخل برگه نوشته شده بود رو مطالعه کنه اما با یادآوری نکته مهمی، تند گفت:
_اوه راستی!
نگاه منتظر دلربا روش نشست.
ادامه داد:
_من باید برگردم تهران…البته فقط برای چند روز.

_چیییییی! برگردی!؟
_اره مجبورم…نمی خوام با سورن تنهات بذارم اما اون طرف کارام رو هوا مونده.
به وضوح متوجه دگرگون شدن حال دلربا شد و دلش به حال اون سوخت.

به وضوح متوجه دگرگون شدن حال دلربا شد و دلش به حال اون سوخت.
در دل با خودش نجوا کرد:
” معلوم نیست اون سورن لاشی چه بلایی سره این طفل معصوم آورده که بیچاره خوف داره حتی چند روز تنها بمونه! ”

دلربا ناچارا سری تکون داد و مغموم زمزمه کرد:
_باشه…اشکالی نداره.
_اصلا می خوای تو هم با من بیا.
_نه…بیخیال…تو برو و به کارات برس.
هه! کار؟

در مقابل این قلب عاشق، دیگه کار معنی نداشت و فقط واژه گنگی بود.
_مطمئنی که می خوای اینجا تنها بمونی!؟
_دو سال که تنهام.
_تنها با تهدیدی مثل سورن؟
دلربا جوابی نداد و غمگین سرش و پایین انداخت.

چه قدر کلافه و سردرگم به نظر می رسید!
برای راضی کردنش، با لحن اغواکننده ای ادامه داد:
_مطمئنم یه سفر چند روزه حسابی حال و هوات رو عوض می کنه…از تنها موندن با بشری مثل سورن که خیلی بهتره.

_باشه همراهت میام…بدمم نمیاد که یه سر به برادرم بزنم! کی برمی گردی تهران؟
_احتمالا فردا…برات بلیط رزرو کنم؟
_اره! فقط، فقط…
مکث کرد.

بی قرار پرسید:
_فقط چی؟ راحت باش! بگو.
کلافه بازدمش و رها کرد و گفت:
_به نظرت سورن به خاطر پسرش هم که شده، دست از سرم برمی داره!؟

_اگه بخوام صادق باشم باید بگم نه.
_پس فایده ی این نقشه چیه اگه جواب نده!

_فایدش اینه حداقل یه چند وقتی سورن با خودش درگیره و سراغت نمیاد.
دلربا چشماش و تنگ و باریک کرد و پرسید:
_خب، بعدش چی؟

_برای اون بعدش هم حالا یه فکری می کنیم…ولی من مطمئنم سورن هیچ وقت قید پسرش رو نمی زنه!
_درسته…آخه کدوم پدر و مادری دلشون میاد قید بچشون رو بزنن؟
اخمی بین ابروهاش جا خوش کرد.

با نفرت پچ زد:
_پدر من!
دلربا سرش رو پایین انداخت و غمگین زمزمه کرد:
_اِممممممم…متاسفم!

_نباش، اینکه پدرم یه عوضی به تمام معناس و من رو پسر خودش نمی دونه تقصیر تو نیست.
این رو گفت و با عصبانیت دستی به صورتش کشید.

یادآوری گذشته و بی رحمی های سهراب، داشت حالش رو دگرگون می کرد.

دلربا متوجه حال بد او شد و سعی کرد بهش دلداری بده.
_به خدا درکت می کنم…منم از وجود پدر محروم بودم…هیچ وقت مهر و محبتی ازش ندیدم…اصلا، اصلا بابام بود که باعث شد من با سورن ازدواج کنم و تو این مخمصه بیوفتم.

_بیخی…بیا راجب شون حرف نزنیم.

” دلربــــــا ”

رو به روی عمارت بابا، تاکسی از حرکت ایستاد.
با تردید نگاهی به سمت اشکان که کنارم نشسته بود انداختم و گفتم:
_کی دوباره می بینمت؟
_فردا…یه استراحتی بکن، فردا باهات تماس میگیرم.
_باشه!

از ماشین پیاده شدم و راننده ی تاکسی چمدون کوچکم رو از باربند پایین آورد و کنار پام قرار داد.
زیر لب ازش تشکر کردم و بعد از خداحافظی با اشکان، به طرف ساختمون عمارت قدم برداشتم.

مقابل آیفون تصویری ایستادم و نفس عمیقی کشیدم.
بعد از دو سال، می تونستم بابا و دانیال رو ببینم.
هر چند!
تمایلی به دیدن بابا نداشتم.

اون کسی بودش که جای من رو به سورن لو داد!

دستم و به سمت زنگ در دراز کردم و فشردمش.
طولی نکشید که صدای زنی در فضا پیچید:
_بله؟
_لطفا درو باز کنید.

_شما؟
_من دلربام.
_دلربا کیه دیگه!؟
کلافه پوفی کشیدم.
لابد این زن خدمتکار جدید که من رو نمیشناسه.

_من دختر آقای بزرگمهرم.
_برو خانم! برو مزاحمت ایجاد نکن…تو چه دختری هستی که کلید نداری؟
خواستم با تشر بهش بتوپم ولی عوضی آیفون رو گذاشت.

عصبی دندون قروچه ای رفتم و مجدد زنگ زدم.
انقدر زنگ رو فشردم تا دوباره همون زنیکه آیفون رو برداشت و غرید:
_بله…بله! چی می خوای؟ پول؟ خب از همون اول بنال بگو پول می خوام دیگه…لازم به این دروغ گفتن ها نیست.

_چی داری زر زر می کنی مال خودت؟ میگم من دختر بزرگمهرم…اسمم دلرباس…برو به آقات بگو!
_اقا خونه نیست…تو هم انقدر زنگ بزن تا جونت بالا بیاد.
و بعد دوباره آیفون رو گذاشت.

یعنی اون لحظه به قران اگه رو به روم بود درجا خفش می کردم.
بابا یه زنیکه پایین شهری و خر رو به عنوان خدمتکار خونش استخدام کرده!
یعنی واقعا که…

دوباره دستم و روی زنگ گذاشتم و تا جایی که امکان داشت فشردمش.
زنگ به غلط کردن افتاد اما خبری از اون زنیکه نشد.

کلافه بازدمم رو بیرون فرستادم و از جلوی آیفون کنار رفتم.
مثل اینکه باید تا اومدن بابا یا دانیال صبر کنم!
همون جا روی پله ای که کناره آیفون قرار داشت نشستم و نگاهی به ساعتم انداختم.
ساعت راس هفت بود!

خداکنه حداکثر تا نیم ساعت دیگه پیداشون بشه.
به پشتی دیوار سرامیکی تکیه زدم و گوشیم رو از داخل جیب بارونیم بیرون آوردم تا به دانیال زنگ بزنم.

تو لیست مخاطب هام، دنبالش گشتم و دکمه تماس رو فشردم.
چند بوق خورد و بالاخره جواب داد:
_چی شده؟ خوبی دلربا؟
خندم گرفت.
_اره خوبم.

_آخ خداروشکر…ترسیدم مبادا سورن بلایی سرت آورده باشه…به خدا همین امروز می خواستم پاشم بیام اصفهان.
_لازم نیست…من اومدم تهران…الان جلوی در عمارتم.

تقریبا داد زد:
_چییییییی! تو تهران چیکار می کنی؟
_ماجراش یکم مفصله…من الان پشت در عمارت موندم! این خدمتکار جدید هم در رو روم باز نمی کنه.

_باشه…الان خودم و می رسونم.
این رو گفت و تماس و قطع کرد.
تا اومدن دانیال یه جوری خودم رو مشغول کردم و اگه بخوام صادق باشم، باید بگم نقشه ی قتل این خدمتکار پرو رو تو ذهنم پروروندم.

حدود بیست دقیقه بعد بالاخره سر و کلش پیدا شد.
از ماشینش پایین اومد و به طرفم قدم برداشت.

خواستم به سمتش برم که اون زودتر خودش رو بهم رسوند و بی هیچ حرفی، خیلی محکم بغلم کرد.
محکم و برادرانه!
نتونستم طاقت بیارم و در آغوشش، آروم آروم اشک ریختم.

دو سال دوری، از برادری که حکم پدر رو برام داشت، از مرگ هم سخت تر بودش!

* * * * * *

خصمانه نگاهی به اون زنیکه انداختم که از ترسش تند فنجون قهوه رو مقابلم قرار داد و به آشپزخونه پناه برد.
خوب می دونست که اگه جلوی چشمام آفتابی بشه، حتما یه جوری پاچش رو می گیرم.

فنجون قهوه از روی میز عسلی مقابلم برداشتم و چند جرعه ازش نوشیدم که همون لحظه دانیال گفت:
_خب تعریف کن!
_من که همه چیزو گفتم.

_نه منظورم اینه که درمورد اشکان برام بگو.
چشمام گرد شد و ابروهام بالا پرید.
با لبخند ادامه داد:
_گزینه ی خوبیه ها.

ناخوداگاه قهوه در گلوم پرید و به سرفه افتادم که شدت خنده ی دانیال بیشتر شد.
متعدد چندین بار برای صاف شدن گلوم سرفه کردم و فنجون قهوه روی میز قرار دادم.

نفسم که بالا اومد، با اخم گفتم:
_چی داری میگی مال خودت!؟ یعنی چی که گزینه ی خوبیه!
_فکر کنم اشکان دوستت داره.

دهن باز کردم تا بگم مزخرف نگو اما لحظه ی آخر پشیمون شدم و به فکر فرو رفتم.
یاده دوسال پیش افتادم.
دوسال پیش، داخل اون پاساژ!
اشکان بهم ابراز علاقه کرد!

کم کم صحنه ی برخورد مون مقابل چشمام جون گرفت و تونستم حرفی که بهم زده بود رو به یاد بیارم.

” اونی که قلبم و بهش باختم تویی دلربا…نمی دونم چرا از بین این همه آدم از تو خوشم اومده! و بدتر از همه اصلا درک نمی کنم چرا هر چیزی که من می خوام رو سورن باید داشته باشه ”

بدتر از همه اصلا درک نمی کنم چرا هر چیزی که من می خوام رو سورن باید داشته باشه ”
با یاد آوری حرفش، قلبم فرو ریخت و به یکباره تموم بدنم یخ بست.

خدایا…من چه قدر احمقم!
چه قدر احمقم که فکر می کردم اشکان داره از سره خیرخواهی بهم کمک می کنه!
نگو کــ….
_شنیدی چی گفتم دلربا؟

از افکار وحشیانم فاصله گرفتم و گنگ به دانیال خیره شدم.
_کجایی تو دختر؟ اصلا شنیدی چی گفتم؟
_اره شنیدم!

برای اینکه بحث مون کش پیدا نکنه از روی مبل بلند شدم و پرسیدم:
_من خستم…می خوام یکم استراحت کنم…اتاقم هنوز خالی؟

متوجه نشد بیش از این نمی خوام به حرف زدن راجب اشکان و یا سورن ادامه بدم، برای همین سری تکون داد و گفت:
_اره.

زیر لب تشکری کردم و تند خودم و به طبقه بالا رسوندم و وارد اتاقم شدم.
در رو بستم و با حالی خراب به طرف تخت قدم برداشتم و روش دراز کشیدم.

به سقف خیره شدم که ناخوداگاه باز جملات دیگری از جانب اشکان، در ذهنم اکو شد.
” می دونم سورن دوست داری…می دونم عاشق زنِ برادر شدنم یه جرم بزرگه ”

به یکباره جوش آوردم و به طرف تلفنم حمله ور شدم.
شماره ی اشکان رو گرفتم و منتظر شدم تا جواب بده.

باید حتما تکلیفم رو باهاش مشخص کنم!
بالاخره بعد از گذشت چند ثانیه، صداش در فضا پیچید.

_بله؟
_سلام
_سلام خوبی دلربا؟
_ممنون
مکث کردم که پرسید:
_چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
با درد چشمام و روی هم فشردم.

باز، باز هم صداش در سرم اکو شد!
” از اولشم نباید برمی گشتم ایران…چون حداقل اینجوری قلبم رو نمی باختم ”
_الو دلربا…صدام و می شنوی؟
نفس عمیقی کشیدم و خیلی مستقیم و چکی رفتم سره اصل مطلب.
_تو…تو…هنوز به من…علاقه داری؟

جوابی نداد، فقط صدای نفس های عمیق و مکررش بود که به گوش می رسید.
فکر کنم از این سوال ناگهانی من به شدت جا خورد.

_آره اشکان؟ تموم مدت به خاطر اینکه بهم علاقه داشتی اینطور خودت و به آب و آتیش زدی؟
_من فقط می خواستم بهت کمک کنم.
_با گول زدنم؟
تقریبا داد زدم.
دست خودم نبود!

احساس می کردم یه احمقم که همه ازش سو استفاده می کنن.
برعکس من که مثل اسپند روی آتیش در حال جلز و ولز بودم، اون با لحن آروم و مهربونی جوابم و داد.

برعکس من که مثل اسپند روی آتیش در حال جلز و ولز بودم، اون با لحن آروم و مهربونی جوابم و داد.
_آروم باش دلربا…چرا داد می زنی؟

کلافه بازدمم و بیرون فرستادم و روی تخت ولو شدم.
تشر زدم:
_جوابم و بده.

_من هیچ وقت تورو گول نزدم…به خدا من شبیه سورن نیستم…من از روزی که داخل شرکت دیدمت و متوجه هویت واقعیت شدم فقط خواستم بهت کمک کنم…هیچ قصد بدی نداشتم و ندارم.

حرفاش صادقانه بود و یا من می خواستم اینطور باور کنم؟
اشکان کم بهم خوبی نکرده بود!
کم پشتم نبود!
به نظرم مرد خوبی میومد ولی من علاقه ای بهش نداشتم.

_ببین اشکان متاسفم که اینقدر رک این حرف و می زنم ولی من نه به تو و نه به هیچ کس دیگه علاقه ای ندارم…اگه حسی به من داری فراموشش کن…جلوش و بگیر.
باز هم سکوت جوابش بود!

ادامه دادم:
_متاسفم…من و تو زمان درستی همو ندیدیم! شاید بهتر باشه شراکت به هم بزنیم و هرکس بره سمت خودش…نمی خوام با دیدن من اذیت بشی.

می دونستم دارم با زدن این حرفا قلبش رو می شکنم اما خب چاره چی بود؟
اون باید قید من رو می زد.

دهن باز کردم تا ضربه نهایی بزنم ولی اون پیش دستی کرد و گفت:
_من با دیدن تو اذیت نمیشم…ولی شراکت زمانی به هم می زنم که خیالم از بابت سورن راحت بشه…نمی خوام اذیتت کنه.

_چرا داری به من کمک می کنی؟
_من و تو شریکیم.
_یعنی این کمک هات فقط به خاطر شراکت مونه؟
مکث کرد و جوابی نداد.
مجدد پرسیدم:
_حقیقت و به من بگو!

_آره فقط به خاطر شراکت مونه…قبلا هم که بهت گفتم، اگه شرکت تو ضربه ببینه، در واقع منم این وسط ضرر می کنم.
احساس می کردم داره دروغ میگه!
این رو می تونستم از لرزش صداش به خوبی متوجه بشم.

موشکافانه لب زدم:
_داری حقیقت و میگی دیگه؟
_آره…اصلا مگه حقیقتی جز این هست!؟
_نمی دونم والا.
نفس عمیقی کشید و برای اینکه بحث مون به جاهای باریک نکشه، مغموم زمزمه کرد:
_من باید برم…فعلا خدافظ.

پوزخندی کنج لبم سبز شد.
می خواست در بره! می خواست از زیر گفتن حقیقت فرار کنه!
ناچارا باهاش خداحافظی سرسری کردم و بعد از اتمام تماس، چشمام و روی هم فشردم.

از اینکه اینطور بد با اشکان حرف زدم، عذاب وجدان داشتم.
اون بیچاره داشت کمکم می کرد، حالا به هر دلیلی! ولی من مدام پاچش رو می گیرم.
باید یکم رفتارم رو باهاش تغییر بدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.