خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

پارت اول تا اخر رمان دلربا

رمان دلربا

قسمتی از رمان دلربا

کفشای پاشنه پنج سانتیمو از پام در آوردم و گوشه ای از باغ پرت کردم.
با استرس برگشتم و نیم نگاهی به پشت سرم انداختم.
به علت بزرگی درختای باغ،چیزی مشخص نبود اما صداهاشون خبر از این میداد که نزدیک هستن…!
نفس عمیقی کشیدم و دامن بلند لباسمو از زیر پام جمع کردم.
و با تمام توانی که داشتم شروع کردم به دویدن…
حالا که از دست اون کفشا خلاص شده بودم، سرعتم کمی بیشتر شده بود.
اینقدر دویدم که تقریبا به آخرای باغ رسیدم.
دست راستمو تکیه به یکی از درخت ها دادم و چندین بار، پی در پی نفس عمیق کشیدم.
دیگه واقعا نمی تونستم قدمی از قدم بردارم.
دستی میون موهای آشفتم کشیدم و ناچارا خواستم باز هم به دویدن ادامه بدم اما با صدایی که شنیدم، سره جام میخکوب ایستادم.
_همین نزدیکی هاست مطمئنم…! نمی تونه فرار کنه چون تموم در های باغ بسته شدن.
با تموم شدن صحبت شاهرخ،یعنی کسی که قمار رو ازش باخته بودم ترس بدی به تموم وجودم رخنه کرد.
چه طور اینقدر بهم نزدیک شده بودن…!
اگر گیر شاهرخ یا مزدوراش میوفتادم قطعا کارم تموم بود…
بلاتکلیف به اطرافم زل زدم.
نمی دونستم چیکار کنم…!
حالا که تموم درهای باغ بسته شده بودن و توسط نگهبان ها حفاظت میشدن باید چه طور فرار می کردم…؟
کلافه بازدمم رو به بیرون فرستادم و خواستم قدمی از قدم بردارم که ناگهان دستی روی دهانم قرار گرفت و کسی در نزدیکی گوشم پچ زد:
_هیـــــس…!صدات در نیاد.
صداش بم و مردونه، و البته نا آشنا بود.
حتم داشتم که از افراد شاهرخ نیست، چون انگار اون هم مثل من از دست نگهبان های باغ پنهان شده بود.
حرکتی انجام ندادم که با تاخیر دستشو از روی دهانم برداشت.
به سمتش برگشتم و آروم پرسیدم:
_تو دیگه کی هستی…؟
با وسواس خاصی نگاهی به اطراف انداخت و بدون توجه به سوالم گفت:
_اگر می خوای از اینجا فرار کنی،دنبالم بیا.
و بعد پشتش رو به من کرد و ازم فاصله گرفت که به سمتش پا تند کردم و آستین کتشو گرفتم و کشیدم.
نگاه سردی بهم انداخت که سریع گفتم:
_چه طور توقع داری دنبال کسی بیام که نمیشناسمش و بهش اعتماد ندارم…؟

بی پروا در جوابم گفت:
_چون راه دیگه ای نداری…اگر دنبال من نیای دیر یا زود دست شاهرخ و دار و دستش میوفتی.
حق با اون بود…
من راهی جز اعتماد کردن بهش نداشتم.
باید این ریسک رو می پذیرفتم و به دنبالش می رفتم.

آروم آروم از پشت درختا،طوری که دیده نشه شروع به حرکت کرد و من هم با اینکه ته دلم حسابی شور می زد دنبالش به راه افتادم.
همون راهیو که از عمارت تا ته باغ دویده بودم، به آرامی همراه باهم برگشتیم.
پشت دیوار عمارت که رسیدیم عصبی نگاهش کردم و غریدم:
_منو آوردی تو دل خطر که…!
دست به سینه ایستاد و کلافه گفت:
_خیلی غر می زنی، من اصلا حوصله آدمای غرغرو ندارم…اگه ناراحتی می تونی برگردی برگرد.
در جوابش چیزی نگفتم و فقط نگاهمو ازش دزدیدم.
چون قرار بود از این عمارت لعنتی خارجم کنه داشتم تحملش می کردم وگرنه یه لحظه هم تحمل دیدنش رو نداشتم.
آروم آروم دیوار رو دور زد و خودش رو به راه پله هایی رسوند که به دروازه کوچیک آهنی ختم میشد.
از پله ها پایین رفت و با کلید کوچیکی، قفل زنگ زده ی دروازه رو باز کرد.
تردید و درنگ من رو که دید با ترش رویی گفت:
_منتظری برات فرش قرمز پهن کنن…؟یالا بیا دیگه…!
از پله ها پایین رفتم و در کنارش روبه روی دروازه ایستادم.
دروازه باز کرد ولی قبل از اینکه داخل بشه گفت:
_این راه به بیرون از عمارت ختم میشه.
و بعد خواست قدمی به داخل بگذاره که تند گفتم:
_اون داخل خیلی تاریکه می ترسم گمت کنم…!
بدون هیچ حرفی دستشو به سمتم دراز کردم که با کمی تردید انگشتامو میون انگشتای مردونش قفل کردم.
شروع به حرکت کرد و من هم با اینکه حتی جلوی پام رو به سختی میدیدم،دنبالش کشیده شدم.
ته دلم فقط خدا خدا می کردم که این مرد بتونه من رو از این عمارت لعنتی بیرون ببره و یکی از افراد شاهرخ نباشه…!

وقتی از حرکت ایستاد،با ترس و لرز لای چشمام رو باز کردم.
باورم نمیشد…!
درست در پشت محوطه ی بیرونیه عمارت شاهرخ قرار داشتیم.
دستم رو رها کرد و به سمتم برگشت.
تعجبم رو که دید پوزخندی زد و گفت:
_دیدی اعتماد کردن به من ضرری برات نداشت…!
با تموم شدن حرفش به خودم اومدم و تشکر زیر لبی کردم.
ازش فاصله گرفتم و خواستم به سمت ماشینم که در همون نزدیکی ها پارکش کرده بودم قدم بردارم،که با حرفی که زد رسما وا رفتم.
_به دختری مثل تو نمیاد که اهل قمار و شرط بندی باشه…!
روی پاشنه پام چرخیدم و به سمتش برگشتم.
با اخم نگاهش کردم و گفتم:
_تو منو توی مهمونی زیر نظر داشتی…؟ اصلا وایسا ببینم…! تو کی هستی…؟
دست به سینه ایستاد و با غرور گفت:
_من توی مهمونی زیر نظرت نداشتم،فقط اتفاقی سره میز شاهرخ موقع بازی دیدمت.
چون جواب سوال دومم رو نگرفته بودم؛مجدد پرسیدم:
_کی هستی…؟
قدمی به سمتم برداشت و زمزمه کرد:
_سورن تهرانی…و تو…!
با شنیدن اسم و فامیلش مونده بودم از خودم چه واکنشی نشون بدم.
امشب واقعا چه شب نحث و کذایی برای منه…
آخه سورن تهرانی…
فرزند سهراب تهرانی که یکی از دشمنای بزرگ پدره من محسوب میشه اینجا اونم توی مهمونی شاهرخ چیکار می کنه…؟
قیافه ترسیده و گنگ منو که دید متعجب پرسید:
_چیه…؟ نکنه منو میشناسی…!
تند سری به معنای نه به طرفین تکون دادم و گفتم:
_نه…نه…فقط احساس کردم فامیلیت برام آشناس.
مکث کوتاهی کردم و قبل از اینکه بتونه حتی کلمه ای به زبون بیاره دوباره ادامه دادم:
_خب من باید برم…بازم بابت کمکت ممنونم.
و بعد پشتمو بهش کردم و با قدم های سست به سمت ماشینم حرکت کردم.
خداروشکر دنبالم نیومد و بیخیالم شد.
انگار غرورش اجازه نداد که دنبالم راه بیوفته و اسمم رو ازم بپرسه…!

پارت۱

پارت۲

پارت۳

پارت۴

پارت۵

پارت۶

پارت۷

پارت۸

پارت۹

پارت۱۰

پارت۱۱

پارت۱۲

پارت۱۳

پارت۱۴

پارت۱۵

پارت۱۶

پارت۱۷

پارت۱۸

پارت۱۹

پارت۲۰

پارت۲۱

پارت۲۲

پارت۲۳

پارت۲۴

پارت۲۵

پارت۲۶

پارت۲۷

پارت۲۸

پارت۲۹

پارت۳۰

پارت۳۱

پارت۳۲

پارت۳۳

پارت۳۴

پارت۳۵

پارت۳۶

پارت۳۷

پارت۳۸

پارت۳۹

زمان آپدیت رمان فوق هر ۷ روز از زمان انتشار آخرین پارت منتشر شده در سایت مستر رمان میباشد

79 دیدگاه

  1. چقدر نویسنده تنبله

  2. لطفا سریع سریع پارت بزارید من آدم از کنجکاوی میمیره حداقل پارتاتون رو زیاد کنید
    ای بابا

  3. زود زود بزارید زودددددددددددددددددد لطفا باو
    نویسنده عزیز ی فکری ب حال ما هم بکن
    دارم از فضولی ممیرم
    این جوری خواننده ها تو از دست میدی
    خود دانی

  4. اره من هم باهات موافقم من اگه تا فردا پارت نزارن دیگه نمی یام. حالا نویسنده خود دانی یا بنویس یا ما نمیام

    • اگه دیدی نزاشت
      ی چند تا رمان عالی خوندم خوشم اومده
      یکیش ❤❤❤گلشیفه❤❤❤ اس عاشقانه عالیه عالی خیلی قشگه خیلی خیلی قشنگه
      یکیش هم ارباب سالار ک بنظرم تو اربابی ها تکه خیلی قشنگه
      و خنده دار فقط اگه گفتی من کیم با اشرافی شیطون بلا
      با رژان

    • ای بابا داری چ میکنی بخدا من تا العان هشت تا رمان خوندم تموم تو تازه ی پارتتو بیرون ندادی،
      اوفــــــــــــــــــــــــــــــــ
      لطفا بدو نویسنده خون سرد من تا العان خیلی صبر کردم

      • پارت ۲۹ امده تو سایت رو نگاه کن عزیزم اون قسمت که نوشته های تازه هست .ولی وقت گذاشتن پارت ۳۰ امده وهنوز نزاشتن ?????????????

  5. نویسنده خوب بلده ما رو بزاره توکف

  6. چقدر طولش میده مگه می خواد فرمول انشتین رو کشف کنه. الان سه روز شده .چی شد پس ای خدا صبر بده

  7. اخه من به کی فش بدم

  8. چه عجب حالا می نویشتی نویسنده جان . بازهم که یه مشت چرتو پرت نوشتی و ورق رو سیاه کردی . حداقل بیشتر بنویس و به اصل داستا ن بپرداز لطفا نه حاشیه . دو خط نوشته همش هم تو حاشیه س.نه به رمان اجازه هست برات بمیرم که از بس یک پارتش طولانی من تازه تا پارت ۴ خوندم و توش موندم . نه به اینکه از پارت اول تا ۳۰ میشه یه پارت اون.
    خدا یا صبر بده این نویسنده ها حد وسط ندارن یا خیلی زیاد مینویسن یا خیلی کم . بابا ما نخواستیم زیاد باشه حد وسط بنویسین تا ماهم لذت ببریرم .

  9. چراپارت ۳۱نمیاد

  10. آقا ی رمان نوشتیا پ دو روزه منتظرم این پارت ۳۱ رو کی میــــــــــــــزاری

  11. ممنونم از شما

  12. هروقت نویسنده ار خواب خرگوشی بلند بشه
    رفته رفته رمانش چرت میشه و خسته کننده

  13. چون نویسنده تو خواب زمستانی رفته????

  14. بابا این ما رو فیلم کرده

  15. میشه یکم زود تر پارت ۳۵ رو بزارین ممنون میشم و میخوام که این دو تا دلربا سورن به هم علاقه پیدا کنن

  16. نه خوشم اومد تازه داستان قشنگ شده دلربا باید بزاره بره تا سورن مثل سگ دنبالش بگرده

  17. نه خوشم اومد تازه داستان قشنگ شده دلربا باید بزاره بره تا سورن مثل سگ دنبالش بگرده………………..

  18. نه خوشم اومد تازه داستان قشنگ شده.
    دلربا باید بزاره بره تا سورن مثل سگ دنبالش بگرده………………..

    • بخداااا اگه من اين نويسنده رو ببينم تا جون دارم ميزنمش اخهههه چرا پارت چهل رو نمى زارى؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خيلى مسخره بازى شده خب زود به زود بنويس
      نويسنده دستش خسته ميشه

  19. رمانه عالیه فقط خیلی دیر پارت میزارید?

  20. چه روز ها و چه ساعاتى پارت جديد ميزارن؟
    كسى ميدونه؟

  21. لطفا پارت ۴۰ و ۴۰ به بعد رو بزارید چقدر منتظر بمونیم اخه

  22. پارت ۴۰ کی میاد

  23. بابا این ۳ روز یکبار پارت میزاره
    ولی ایول خوشم اومد بزار سورن روانی دیونه بشه و مث سگ برا دلربا له له بزنه ولی دلربا با بیتفاوتی اون رو رد کنه
    و اون دکتره عاشق دلربا بشه

  24. يعنى چى؟؟؟؟يا پارت نمى زاريد يا اگه مى زاريد در حد دو خطه زحمت كشيدى لطفاااا لطفااااا زود به زود پارت بزاريد و اندازه ى پارت هاتونو زياد تر كنيد

    • اره والا دوخط می نویسه همش هم چرتو پرته حداقل ماجرارو به یه جایی نمیرسونه ادم لذت ببره
      مثلا اومده توپارت ۴۱ از سیب زمینی و سوختنشون گفته والا داره کشش میده هرکی بود تا حالا رمانو تموم کرده بود نه اینکه زمان بخره خود نویسنده هم مونده تو رمانش نمیدونه چطوری بپیچونه.

  25. پ کی ۴۲ رو میزاری انترع

  26. امروز چه ساعتی پارت میزارین

  27. ۴۴ رو بذار دیگه
    همشم که آب بستین تو رمان
    نویسنده یکم از جملات متنوع استفاده کن
    یا همش میگی فلانی غرید
    یا مثل پتک میخوره تو سرش
    یا همه شخصیت های داستان دارن دست میبرن تو موهاشون
    از این جملات خوشت میاد؟

  28. چند قرن دیگه پارت ۴۴ میاد

  29. کی پارت مزارید

  30. رمان خوبیه اما دیر پارت میزاریدمتاسفانه

  31. خيلى دير به دير پارت ميزاريد يعنى من هر روز بايد بيام ببينم كه ايا نويسنده جان پارت جديد رو نوشته يا نه؟؟ و اينكه خيلى از جملات تكرارى استفاده مى كنيد و در اخر خيلى پارت هاتون كوتاهه دير به دير كه پارت مى زاريد و فوق فوقش سر جمع دو خط در مياد
    اوووف چقدر دلم پر بود

  32. رمانت حرف نداره
    ولی قسمت سکسیع چرا نمبزاین براش
    بعد سورن مگه ی آدم لاشی نیست
    سورن دلربا هم ی درو تخته ان
    ادمین جان تو همین رو اضاف کنی اوکیه

  33. عالی ممنون ادمین عزیزو نویسنده عزیز

  34. چرا رمان دانشجو شیطون بلا بجا رمان دلربا اومد من این همه منتظر بودم ای بابا

  35. سلامم
    چرا رمان اينجورى شد؟ پارت ٤٧ انگار از يه رمان ديگست 🙁

  36. بابا زودی پارت بزار میخام ببینم اخرش ای دلربا بدبخت چه بلایی سرش میاد وااااای نویسنده زود باش دیگههههههههههههههههه

  37. ای بابا این اشکان رو با اون سهراب تهرانی رو به من بدن
    آخه چرا
    درضمن
    نویسنده جان زودتر پارت ۵۵ رو بزار و همین طور بقیه پارها رو

  38. وااااايى چرا پارت ٦٠ رو نمى زاريد؟؟ خيلى دوست دارم عذاب كشيدن سورن رو ببينم 👹

  39. چرا پارت ٦٠ رو نمى زاريد
    مثلا قرار بود هر جمعه پارت جديد رو بزارين الان دقيقا چهار روز از اون جمعه گذشته و ما پارت جديد رو نخونديم
    واقعا كه 😑

  40. آقا ی چیزی بگو ما بفهمیم دلربا با کدومشون میمونه من هم اشکان رو دوس دارم هم سورن ولی سورن خیانت کاره مرد زندگی نیس جان اون عمت نشون بده بو کدومشونه

  41. راستی بچه ها رمان زندگی سیگاری جلد دومش هم انتقام آبی هست دانلود کنید بخونید حتما دلیار رو هم بخونید رمان بوتیک رمان شگنجگر هم بخونید

  42. ریدم تو پارت گذاشتنت

  43. اى باباااا چرا پارت ٦٢ رو نميزاريد؟؟ احساس ميكنم ديوونه شدم از يك ساعت يك بار بايد بيام ببينم كه كِى پارت ميزاريد
    رمان خيلى قشنگه اما خيلى دير به دير ميزاريد

  44. کی پارت جدید رو میزارید؟

  45. سلام میشه لطفا لینک کانال رمان دلربا رو بدید
    خیلی دنبالش میگردم

  46. شایدمونده توش ک چ بنویسه این همه طولش میده

  47. واااى خدا چرا پارت ٦٣ نميااااااد ديوونه شدم بخدا هر دقيقه ميام تو سايت و ميبينم از پارت جديد خبرى نيست 🙎🏻‍♀️
    نويسنده خواب زمستونى رفته؟؟ بخدا هنوز پاييزه 🤦🏻‍♀️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.