خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۸

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

بعد از چند دقیقه صدای قدمای تندش که به سرعت داشت ازم فاصله میگرفت توی پذیرایی طنین انداز شد ، چه عجب یه بار بدون بحث به حرفم گوش داد شاید اونم فهمیده حالم خوب نیست و نباید به پروپام بپیچه چون اصلا به نفعش نیست

بهتر …. چون اصلا حوصله هیچی رو نداشتم و حس میکردم مغز و روحم در حال ترکیدنه ! بلند شدم و درحالیکه دور خودم میچرخیدم زیرلب زمزمه وار نالیدم :

_فراموش کن …فراموش کن هرچی که تازه شنیدی !!

با حس خفگی که گریبان گیرم شده بود با قدمای بلند به طرف حیاط راه افتادم که با حس هوای آزاد نگاهمو به آسمون دوختم و نفسم رو صدا دار بیرون فرستادم

هیچ چیزی نمیتونست زخم رو دل من رو خاموش کنه نه بچه نورا و امیرعلی و نه گریه ها و اشکای مامان !!

تنها چیزی که میتونست مرحم دل زخمی من باشه همون دختره آیناز بود وبس !!

با فکر بهش پوزخندی گوشه لبم نشست و با حرص زیرلب زمزمه کردم :

_دلم داره میترکه و دوست داره کم کم بازی با تو رو شروع کنه عروسک !!

باید درست فکر میکردم و نقشه درست حسابی میکشیدم تا مبادا اون دختره از دستم در بره ولی … حرفای مامان و صحبت هاش درباره اون بچه ای که من اون رو هیچ کس خودم نمیدونستم تموم فکر و ذهنم رو بهم ریخته بود

باید چیزی پیدا میکردم تا بتونم باهاش ذهنم رو آزاد کنم یکدفعه با چیزی که به فکرم رسید اخمام باز شد و زیرلب زمزمه کردم :

_آره خودشه !!

به طرف سالن راه افتادم و با رسیدن روبه روی چیزی که میخواستم توی اوج خشم لبخندی گوشه لبم نشست و با حرص بطری بزرگی رو از بین مشروب ها بیرون کشیدم و بی معطلی حجم زیادی ازش رو سر کشیدم

گلوم میسوخت ولی بی اهمیت یک نفس سر میکشیدمش و با چشمای بی فروغ به سقف اتاق زُل زده بودم با حس کم آوردن نفس ، بطری رو پایین آوردم و با نفس نفس روی میز کوبیدمش

خدایا ‌…. چرا آروم نمیشدم ؟!

با خشم شیشه دیگه ای بیرون کشیدم و با نفس های بریده اون رو هم بالا کشیدم ، باید به طریقی این حجم خشم و عصبانیت رو کم میکردم وگرنه دیوانه میشدم !!

نمیدونم چقدر خوردم که حس میکردم ذهنم از همه چی حالی شده ولی دیگه نایی هم توی تنم باقی نمونده بود و علاوه بر گلوم چشمامم میسوخت بی رمق شروع کردم به سکسکه کردن

درحالیکه بطری مشروب توی دستم بود بلند شدم و همونطوری که دور خودم میچرخیدم دیوانه وار شروع کردم به خندیدن و بلند تکرار کردم

_هِیع…من…..دایی شدم….هِیع

یکدفعه بطری از بین دستای خیس و عرق کرده ام لیز خورد و با برخوردش با زمین هزار تکه شد که صدای نابهنجارش سکوت خونه رو شکست

بی حال خم شدم و با چشمای نیمه باز سعی در جمع کردن خورده شیشه ها داشتم که سایه کسی روی سرم افتاد و طولی نکشید که کنارم نشست ، سرم به سمتش چرخید و با دیدن کسی که کنارم بود ناباور زیرلب زمزمه کردم :

_تو !!!

مهدی خورده شیشه رو از دستم بیرون کشید عصبی گوشه ای پرتش کرد و گفت :

_معلوم هست داری با خودت چیکار میکنی ؟!

توی اوج مستی پوووف کلافه ای کشیدم و بی حال نالیدم :

_مگه نمیبینی دارم حال میکنم ؟!

بلند شدم و تلو تلوخوران به سمت بار راه افتادم و در همون حال بلند ادامه دادم :

_بیا توام بخور …. اون وقت میفهمی که چه حال خوبیه

دستم به سمت بطری دیگه ای رفت که دستش جلوتر از من از پشت سرم اون رو برداشت با چشمای نیمه به طرف مهدی چرخیدم و عصبی فریاد زدم :

_اههههههههه ….. اون رو بده به من !!!

بی حرف دستم رو گرفت و به دنبال خودش تا توی اتاق برد گیج تکونی به دستم دادم و غُرغُرکنان نالیدم :

_هی دستمو ول کن داری کجا میبری منو ؟!

دستم رو به زور آزاد کردم ولی هنوز زیاد ازش فاصله نگرفته بودم که این بار از پشت یقه ام رو گرفت و درحالیکه باز دنبال خودش میکشیدم عصبی غرید :

_باهام راه بیا که هیچ حوصله ندارم….وقتیم که حوصله ندارم میدونی که چی میشه ؟!

در حمام رو باز کرد و با یه هُل محکم تقریبا به داخل پرتم کردم و با خشم ادامه داد :

_میزنم شَل و پَلِت میکنم !

من که اصلا توی حال و هوای خودم نبودم و اینقدر گیج میزدم که به زور دستمو به دیوارهای حمام گرفته بودم که نیفتم وقتی حالم رو اونطوری دید پا داخل گذاشت و دوش رو باز کرد

تا به خودم بجنبم آب سرد رو با فشار روی سر و صورتم گرفت از شوک دهنم نیمه باز موند و همونطوری خشکم زد برای ثانیه ای حس کردم نفسم گرفت عصبی خندید و جنون وار گفت :

_چیه پسر ؟! الانم داری حال میکنی آره ؟!

دستی به موهای خیسم کشیدم و بی حال روی زمین نشستم ، نمیدونم چقدر توی اون حال بودم که شیر آب رو بست و درحالیکه زیربغلم رو میگرفت کمکم کرد بلند شم

بعد از بیرون آوردن لباسای خیسم حوله رو تنم کرد و همراهم تا کنار تخت اومد تا مبادا زمین بخورم

روی تخت دراز کشیدم و با چشمای نیمه باز درحالیکه بالشت روی سرم تنظیم میکردم آروم لب زدم :

_ممنون که به فکرمی رفیق !!

پتو روم کشید و با لبخند تلخی زمزمه کرد :

_مگه من غیر از تو کی رو دارم پسر خوب !!

با دیدنش کنار خودم و اینکه کسی رو کنار خودم دارم و توی این کشور غریب نیستم کم کم پلکام روی هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفتم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.