خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۷۰

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

به اجبار سرجام نشستم و از پشت دندونای چفت شده ام غریدم :

_چی از جونم میخوای هااااا ؟!

عین گرگی که داره به طعمه اش نگاه میکنه به صندلی تکیه داد و جدی گفت :

_به زودی میفهمی !!

لعنتی زیرلب زمزمه کردم و سکوت کردم ای خدا من برای اینکه خونه نرم و بیش از این سرزنش نشم ترجیح دادم غذامو توی رستوران بخورم حالا ببین گیر چه احمقی افتادم

میدونستم کنارش نمیتونم آرامش داشته باشم و میخواستم بلند شم ولی از طرفی با ضعف شدیدی که توی بدنم پیچیده بود و بوی غذایی که به مشامم میرسید باعث شده بود نتونم از سرجام بلند شم و رستوران رو ترک کنم

دودل بودم ولی با فکر به اینکه پیش این لعنتی غذا از گلوم پایین نمیره پس بهتره بیخیال تهدیداش بشم و برم صندلی رو عقب کشیدم

ولی همون لحظه گارسون اومد و شروع کرد غذاهای رنگارنگ جلوم روی میز چیدن ، آب دهنم رو صدادار قورت دادم و بی اختیار باز سرجام نشستم و بیخیال رفتن شدم

اصلا فکر میکنم این عوضی کنارم نیست و خودم تنهام….هنوز کامل میز نچیده بودن که من ظرف غذا رو جلوم کشیدم و با عجله شروع کردم به خوردن

_هه….تو همونی نیستی که میخواستی بری ؟؟

بی اهمیت به صدای نیما قاشق توی دهنم گذاشتم و یه طورایی سعی کردم نادیده اش بگیرم همونجوری سرم پایین بود و داشتم همش میخوردم که با حرف نیما لقمه توی گلوم گیر کرد

_اوووف فکر کن مال منم اینطوری بخوری !!

با شدت شروع کردم به سرفه کردن و درحالیکه سرمو بالا میگرفتم با بهت نگاهش کردم از فشار سرفه اشک داخل چشمام جمع شده بود

کثافت یعنی چی این حرفش ؟؟

با دیدن حالم لیوان آب برداشت و به سمتم گرفت که عصبی دستش رو پس زدم و خودم لیوان آب کنارم برداشتم و یکدفعه سرکشیدم تا حالم بهتر شد

ولی هنوز از شوک حرفش درنیومده بودم سرمو بالا گرفتم و همونطوری که نفس نفس میزدم خشن غریدم :

_فهمیدی داری چه زِری میزنی ؟؟

نگاهش رو به لبهام دوخت و جدی گفت :

_چیه فقط دلم خواست که الان اون لبهات ر….

با صدای که داشت ذره ذره بالاتر میرفت حرصی توی حرفش پریدم و گفتم :

_هیس…..فقط خفه شو !!

جای من دیگه اینجا نبود عصبی کیفم رو چنگ زدم و بلند شدم ؛ لعنتی یه غذا میخواستم بخورم ببین چطور کوفتم کرده بود

بدون پرداخت صورتحساب بیرون زدم دندش نرم خودش پرداخت میکرد نزاشت که من یه لقمه بخورم ، همین که میخواستم سوار شم بازوم از پشت کشیده شد و صدای تمسخر آمیز نیما به گوشم رسید

_چیه فرار میکنی ؟؟ یعنی دلت نمیخواد برام بخو….

دیگه داشت دیوونم میکرد عصبی دستمو بالا بردم تا محکم توی صورتش بکوبم که دستمو توی هوا گرفت

_نووووچ نوووچ میبینم که دل و جرات پیدا کردی؟!

عصبی به عقب هلش دادم

_آره میخوای نشونت بدم چه کارهایی ازم برمیاد ؟؟

از شدت ضربه ام چند قدم به عقب برداشت با تمسخر خندید و گفت :

_اوووه خانوم شجاع اوکی نشونم بده ببینم میخوای چیکار کنی کوچولو !!

هه خودت خواستی وایسا ببین چیکارت میکنم
عصبی نگاهم رو به اطراف چرخوندم که با دیدن چندتا نگهبان که قسمت ورودی رستوران ایستاده بودن نیشخندی گوشه لبم نشست هوووم حالا وقت بازیه !!

از حرصی که از نیما داشتم به دروغ صدامو بالا بردم و شروع کردم به جیغ و داد کردن

_وااااای خدایا کمکم کنید

بلند بلند شروع کردم به گریه کردن و با هق هق ادامه دادم :

_کسی نیست اینجا کمکم کنه !!!

نیما که از رفتارای من هنگ کرده بود با چشمای گشاد شده خیرم شده بود و پلکم نمیزد

با صدای جیغ و دادهام نگهبانای رستوران که هیکل گنده ای داشتن با دو به سمتمون اومدن ، یکیشون که به نظر رییسشون میومد سوالی پرسید :

_اتفاقی افتاده خانوووم ؟؟

موهای بهم ریخته توی صورتم رو که بخاطر جیغ جیغ و تکون هایی که خورده بودم توی صورتم افتاده بودن رو کنار زدم و فین فین کنان گفتم :

_آره به دادم برسید این آقا مزاحمم شده

همونی که این سوال رو پرسیده بود نگاه چپ چپی به نیما انداخت و عصبی خطاب بهش پرسید :

_خانوم راست میگن ؟

نیما به خودش اومد و دستپاچه گفت :

_نه نه اصلا اینطوری نیست !!

الکی دستامو جلوی صورتم گذاشتم و با های های گریه به دروغ گفتم :

_چرا دروغ میگی تازه که خوب مزاحمم شده بودی و پیشنهادهای بی شرمانه میدادی !!

نیما حرصی نگاهم کرد و به فارسی گفت :

_بسه دختر اصلا شوخی جالبی نیست !!

برو بابایی زیرلب گفتم و خطاب به اون مرده با گریه گفتم :

_تو رو خدا من ازش میترسم کمکم کنید !!

با این حرفم اشاره ای به آدمای دور و برش کرد و گفت :

_آقا رو ببرید قسمت حراست تا بیام

تا بازوهاش گرفتن زیر دستشون زد و عصبی گفت :

_ای بابا داره دروغ میگه ولم کنید !!!

به هر سختی که بود با خودشون بردنش و رییسشون بعد از معذرت خواهی که از من بخاطر امنیت ضعیف رستوران کرد دنبالشون رفت

نیما خشمگین مدام به عقب میچرخید و با دستش برام خط و نشون میکشید اشکای دروغیم رو پاک کردم و برای اینکه لجش رو دربیارم زبونمو تا ته براش بیرون آوردم

با این حرکتم صورتش از خشم قرمز شد و تقلا کرد به سمتم بیاد

_ببینید چیکار میکنه ….ولم کنید

با عجله پشت فرمون نشستم و با سرعت از پارکینگ رستوران بیرون زدم یکدفعه با یادآوری قیافه اش قهقه ام بالا گرفت خوب حالش رو گرفته بودما

با حس خوبی که درونم ایجاد شده بود آهنگ شادی پلی کردم و توی حال و هوای سرخوشم غرق شدم

یکدفعه با بلند شدن صدای زنگ گوشیم و همونطوری که نگاهم به جاده بود گوشی رو از داخل کیفم بیرون کشیدم و بدون اینکه نگاهی به صفحه اش بندازم تماس وصل کردم

_بله ؟؟؟

_اوووه از حالت معلومه سرحالی چه خبری شده ؟؟

با پیچیدن صدای جورج توی گوشم بلند خندیدم و همه ماجرا رو البته با سانسور براش تعریف کردم به آخراش که رسیدم خندید و گفت :

_ای شیطون …. پس دمار از روزگارش درآوردی ؟؟؟

با نفرت لب زدم :

_حقشه !!

زد زیرخنده و گفت :

_بدبخت نیما که تو تا این حد ازش متنفری

پوزخند تلخی گوشه لبم نشست ، نه اینکه خیلی براش مهمه که من ازش متنفرم هه عین خیالشم نیست و هر روز و هرشب قصدش فقط آزار و اذیت منه !!

حوصله بیشتر از این کش دادن این موضوع رو نداشتم پس بی توجه به حرفش پرسیدم :

_هوووووم ….میگم کاری داشتی زنگ زدی ؟؟

_آره چه دلیلی مهمتر از دلتنگی ؟؟

فکر نمیکردم همچین جوابی بهم بده ، گوشی به دست خشک شده مونده بودم که صدام زد و گفت :

_میشه روی پیشنهادم بیشتر فکر کنی ؟!

با سرفه ای گلوم صاف کردم و پرسیدم :

_چه پیشنهادی ؟؟

انگار برای اینکه پیشنهادش رو فراموش کرده بودم دلخور شده و بهش برخورده باشه با لحن ناراحتی گفت :

_نگو که نمیدونی چی ازت میخوام و خواسته ام چیه

میدونستم منظورش با رابطه داشتن با منه ، طبق همیشه میخواستم پیشنهادش رو رد کنم و مخالفت کنم ولی با یادآوری رفتار امیرعلی و اون نیمایی که ول کنم نبود بی اختیار دهن باز کردم و گفتم :

_اوکی ….قبوله

انگار باورش نمیشد همچین حرفی بهش زده باشم و بعد از اون همه رد کردنا اینطوری راحت بگم قبوله !! چون سکوت کرد و هیچی نگفت

برای ثانیه ای فکر کردم تماس قطع شده با تعجب گوشی رو از گوشم جدا کردم و نیم نگاهی بهش انداختم ولی با دیدن ثانیه شمار روی صفحه گوشی ، ماشین رو کناری پارک کردم و صداش زدم :

_الوووو…. هستی جورج ؟!

صدای لرزونش به گوشم رسید

_بله بله هستم ببخشید برای یه لحظه شوکه شدم

_آهان

اخی بچم شوکه شده !!
لبخندی گوشه لبم نشست که با هیجان گفت :

_باورم نمیشه یعنی الان تو قبول کردی ؟؟؟

_آره نکنه میخوای هیچی نشده پشیمون بشم ؟

_نه نه عالیه یعنی خیلی خوبه !!

به طرز حرف زدن و هیجان بیش از حدش خندیدم که بی هیچ مقدمه ای یکدفعه گفت :

_کی ببینمت ؟؟

نیم نگاهی به تاریکی هوا انداختم و خسته لب زدم :

_فعلا که تا چند روز نمیشه

با تعجب گفت :

_چی ؟؟ چند روز ؟! مگه میشه

_آره چون در به در دنبال کارم

_کار ؟؟ واقعا ؟؟

_آره چون میخوام همه چی رو از نو شروع کنم

با سرفه ای گلوش رو صاف کرد و جدی گفت :

_اوکی ولی حالا که منو قبول کردی و رابطمون شروع شده یه چیزی میگم نه نیار

یه کمی فکر کردم و با دودلی گفتم :

_سعیم رو میکنم حالا حرفت رو بزن

_حرفم اینکه باز مثل روز اول بیا و با من کار کن هوووم نظرت چیه ؟!

چی ؟! برم پیشش کار کنم
بی معطلی لب زدم :

_نه آخه نمیخو…..

کلافه توی حرفم پرید

_دیگه اما و اگر نیار همین که گفتم !!

میدونستم اگه زیادی ناز کنم و نه بیارم نمیتونم هیچ جایی ، کاری به خوبی شرکت جورج پیدا کنم

پس تعارف کنار گذاشتم و با اینکه برام سخت بود ولی گفتم :

_اوکی قبوله !!

بلند خندید که با تعجب گوشی توی دستم جا به جا کردم ، یعنی چی ؟؟ داره به چی میخنده مگه من چی گفتم ؟؟

_فکر نمیکردم رل بزنیم تا این حد حرف گوش کن میشی وگرنه هرکاری میکردم تا زودتر راضیت کنم

پوزخند تلخی گوشه لبم نشست هه نمیدونست که بخاطر منافع خودم مجبورم هرچی زودتر کاری پیدا کنم و مستقل شم

نمیدونم چقدر توی فکر بودم که با صدا کردن اسمم توسط جورج به خودم اومدم

_الو آیناز هستی؟؟!

دستی به چشمام کشیدم

_آره ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد راستی کاری نداری ؟! باید قطع کنم آخه یه جورایی پشت فرمونم

_اوکی ولی یادت نره فردا حتما بیای شرکت

_چشم حواسم هست…بای

_منتظرم بای

بعد قطع تماس گوشی روی صندلی کنارم پرت کردم و بعد از روشن کردن ماشین به سرعت به سمت خونه روندم

این مشکلم حل شده بود و از فردا فقط باید دنبال خونه ای باشم که بتونم توش زندگی کنم چون اینطوری که پیدا بود امیرعلی و خانوادش اینجا موندگار شدن منم حوصله اینکه هر روز باهاش بحث کنم رو نداشتم

ماشین تو پارکینگ پارک کردم و با دیدن لامپ های خاموش خونه با فکر اینکه همه خوابن راحت از پله ها بالا رفتم و بدون روشن کردن حتی یه دونه لامپ لباسامو عوض کردم و با ذهنی پر از مشغله های فکری دراز کشیدم و به خواب عمیقی فرو رفتم

صبح زود که از خواب بیدار شدم با اینکه دل و دماغی برای اولین قرارم با جورج نداشتم ولی به اجبار لباس شیکی تنم کردم و بدون خوردن صبحانه از خونه بیرون زدم

با رسیدن به شرکت نمیدونم چرا دستام عرق کرده و استرس داشتم همین که پامو داخل سالن گذاشتم همه بخاطر آبروریزی که اون دفعه نیما درآورده بود چپ چپ نگاهم میکردن و دَم گوش هم پِچ پِچ میکردن

ولی ذره ای برام اهمیت نداشت چون من به این کار احتیاج داشتم و هر طوری شده باید به دستش میاوردم

یکدفعه با یادآوری علاقه جورج حس عذاب وجدان گریبان گیرم شد لعنتی…اصلا اون رو به عنوان رلم قبول نداشتم و همه فکر و ذکرم کار و پول شده بود و بس !!

کنار میز منشی ایستادم و ازش خواستم به جورج اطلاع بده من اومدم ، منشی بعد از اینکه چشم غره خفنی بهم رفت گوشی رو برداشت و بهش اطلاع داد و بعد از چند ثانیه بالاخره گفت :

_رییس گفتن بفرمایید داخل !!

تقه ای به در اتاقش زدم و با شنیدن صدای بفرماییدش وارد شدم ، با دیدنم از پشت میزش بلند شد و با لبخندی گوشه لبش به سمتم اومد

_سلام خیلی خوشحالم که اومدی و میبینمت !!

نمیدونستم چه عکس العملی نشون بدم پس در جوابش فقط زیرلب سلام آرومی کردم که به نشستن روی مبلا راهنماییم کرد معذب نشستم که جلوی چشمای ناباورم خودش هم چفت بهم نشست و نگاه کنجکاوش رو توی صورتم چرخوند

_خوب….از کجا شروع کنیم ؟؟

_نمیدونم

از نگاه خیره اش معذب توی جام تکونی خوردم و سرمو پایین انداختم که خندید و درحالیکه موهای ریخته شده روی پیشونیم کنار میزد به شوخی گفت :

_از کی تا حالا اینقدر خجالتی شدی ؟؟

یهویی اینقدر نزدیکی بهش برام سخت بود پس سرمو بالا گرفتم و همونطوری که توی چشماش زُل میزدم جدی گفتم :

_از وقتی که تو اینقدر بهم نزدیک شدی و بهم زُل زدی !!

از صراحت کلامم به جای اینکه بهش بربخوره تو گلو خندید و همونطوری که ازم فاصله میگرفت دستاش رو به نشونه تسلیم بالای سرش برد و گفت :

_اوکی…حالا چطوره ؟؟ خوبه ؟؟؟

سری به نشونه تایید تکون دادم که گفت :

_میدونم یه مقدار دارم تند پیش میرم ولی بدون دست خودم نیست چوم خیلی وقته منتظر این لحظه ام

توی سکوت خیره اش شدم که دستی پشت گردنش کشید و برای عوض کردن جو ادامه داد :

_خوب کجا میخوای مشغول بشی ؟! کافیه فقط انتخاب کنی

متعجب نگاش کردم ، من اصلا نمیخواستم تفاوتی با بقیه کارمندا داشته باشم و همش پشت سرم پِچ پِچ باشه که چون دوست دختر رییس شده موقعیتش فرق کرده

با این فکر بی معطلی گفتم :

_همون کار قبلیم رو میخوام و اصلا مشکلی هم باهاش ندارم

با تعجب ابرویی بالا انداخت و سوالی پرسید :

_مطمعنی ؟؟

_آره خیلی هم خوبه

_اوکی هرچی خودت بخوای عزیزم

لبخندی صورتم رو پوشوند از اینکه کسی رو داشتم که بی هیچ قید و شرطی حمایتم میکرد از ته دل خوشحال بودم
یه دختر فقط حس من رو درک میکنه که توی اوج سختی و تنهایی کسی رو داشته باشی که بهش تکیه کنی یعنی چی و چه ارزشی داره

بعد از اینکه به مدت پیش جورج موندم به اتاق قبلیم و سرکارم برگشتم و با جون و دل شروع کردم به کار کردن

جورج تموم طول روز بین اتاق خودش و من در حال رفت و آمد بود و به قدری تابلو بازی درمیاورد که فکر کنم تموم شرکت فهمیده بودن خبرایی بینمون هست

وقتی که بهش اعتراض میکردم اخماش توی هم کشید و جدی میگفت :

_رابطه شخصی من به دیگران مربوط نیست

با این حرفش دیگه سکوت میکردم و چیزی نمیگفتم چون میدونستم اصلا نمیتونم جلوش رو بگیرم و قانعش کنم

چند روزی به این منوال گذشت و خداروشکر خبری از نیما و مزاحمت هاش نبود تقریبا داشتم نفس راحتی میکشیدم و به زندگی قبلیم برمیگشتم

و همه اینا رو مدیون جورج بودم که با ورودش به زندگیم داشت حال و هوام رو عوض میکرد و تنها چیزی که هنوز برام سخت بود زندگی تو اون خونه بود

باید هرچی زودتر مستقل میشدم چون تنها چیزی که هنوز توی زندگیم تغییر نکرده بود امیرعلی و نگاه های سنگینش بود و بس !!

ولی چون پول کافی برای کرایه خونه نداشتم مجبور بودم چندوقتی رو همینطوری سَر کنم طبق روال هر روزه قصد آماده شدن و رفتن به شرکت رو داشتم که صدای زنگ گوشیم بلند شد

همونطوری که در حال عوض کردن لباسام بودم به طرف گوشیم که روی میز بود رفتم ولی همین که دستم به سمتش رفت با دیدن شماره ناشناسی که روی صفحه خاموش روشن میشد برای جواب دادن دودل شدم

بیخیال ناشناس جواب ندم بهتره !!

بی اهمیت به گوشی که داشت خودکشی میکرد لباسمو عوض کردم و بعد از جمع کردن وسایلم از اتاق بیرون زدم ولی همین که پامو روی پله اول گذاشتم باز صدای زنگ گوشیم بلند شد

به درکی زیر لب زمزمه کردم و به اجبار تماس رو وصل کردم

_الوووو

_بی من خوش میگذره ؟؟

با شنیدن صدای خشن نیما پاهام از حرکت ایستاد و گوشی توی دستم لرزید
لعنتی باز چی میخواست ؟؟

اینقدر شوکه شده بودم که قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم و انگار لال شده باشم سکوت کرده بودم که با حرف بعدیش اعصابم بهم یخت

_چیه ؟؟ اینقدر دلت برام تنگ شده که زبونت گرفته ؟؟

بدون اینکه جوابی بهش بدم گوشی رو قطع کرده و ته کیفم انداختم هه حتی ارزش حرف زدن و همکلام شدن هم نداشت

لعنتی اون خطش رو بلاک کرده بودم حالا با خط دیگه ای تماس گرفته بود سوار ماشین شده و به طرف شرکت روندم

میونه راه با حس اینکه ماشینی داره تعقیبم میکنه چشمامو ریز کردم و از آیینه با دقت بیشتری نگاهی به ماشین پشت سرم انداختم

خوب که دقت کردم فهمیدم ماشین نیماست !!
لعنتی زیر لب زمزمه کردم و درحالیکه دنده رو عوض میکردم سرعت ماشین بالا بردم تا از دستش فرار کنم

با رسیدن به شرکت با عجله وسایل رو زیربغلم زدم و به راه افتادم ولی تا خواستم وارد شم یکی بازوم گرفت و با قدرت به طرف خودش برم گردوند

_کجا با این عجله خوشکله ؟؟؟

عصبی تکونی به خودم دادم

_ولم کن

_اوکی ولی اول بگو اینجا توی این شرکت چه غلطی میکنی ؟؟

عصبی از دخالت های بیخودش تکونی به خودم دادم و حرصی بلند گفتم :

_اههههههه بتوچه ؟؟

_به من چه هااااا ؟؟ اوکی بهت نشون میدم

دستمو گرفت و دنبال خودش کشیدم تا به طرف ماشینش ببرتم شروع کردم به جیغ و داد کردن و دست و پا زدن

_اینجا چه خبره ؟؟؟

با صدای خشمگین جورج انگار فرشته نجاتم اومده باشه دل و جرات پیدا کردم و آنچنان گاز محکمی از دستش گرفتم که با داد بلندی که زد به عقب هُلم داد

اگه جورج نگرفته بودم با کله نقش زمین شده بودم ، نیما که خیلی از دستم عصبانی شده بود دستش رو توی هوا تکونی داد و گفت :

_نه نه خوشم میاد دُم درآوردی ؟؟!

به جای من جورج سینه سپر کرد و خشمگین گفت :

_به چه جراتی مزاحم دوست دختر من شدی ؟؟

نیما رنگش پرید و با بهت لب زد :

_چی ؟؟ دوست دخترت ؟؟

جورج دستش دور کمرم حلقه کرد و بی توجه به سوالش عصبی گفت :

_بار آخرت باشه مزاحمش میشی وگرنه دفعه بعد اینقدر آروم باهات رفتار نمیکنم

نیما انگار تازه متوجه موقعیت شده باشه نگاه به خون نشسته اش رو به من دوخت و حرصی گفت :

_این ببو گلابی داره چی میگه ؟!

با وجود جورج انگار شیر شده باشم خودم رو بیشتر بهش چسبوندم و خطاب به نیما گفتم :

_اولا حرف دهنت رو بفهم دوما ما خیلی وقته باهمیم پس بهتره پاتو از گلیمت درازتر نکنی

فکر میکرد دروغ میگم چون پوزخندی زد و گفت :

_هه کورخوندی که بتونی اینطوری من رو از میدون به در کنی !!

بی اهمیت بهش به سمت جورج برگشتم و با لحن عاشقانه ای که ازم بعید بود گفتم :

_عشقم بیخیالش شو….. بیا !!!

جورج نگاه خشمگینش رو از نیما گرفت و به من دوخت برای اینکه نیما باور کنه با هم در ارتباطیم روی نوک پاهام بلند شدم و درحالیکه سرمو جلو میبردم بوسه آرومی روی گونه اش نشوندم و آروم لب زدم :

_اخماتو باز کن عزیزم

اخماش باز شد و همونطوری که نگاهش رو بین چشمام میچرخوند تو گلو خندید و جلوی چشمای گرد شده ام خم شد و بوسه کوتاهی روی لبهام نشوند

و بی توجه به من بهت زده خطاب به نیما گفت :

_دور و بر شرکت من نپلک وگرنه بار دیگه با پلیس طرفی !!

دست من رو گرفت و دنبال خودش کشوند لحظه آخر قیافه نیما که از شدت خشم قرمز شده بود و از چشماش خون بیرون میزد دیدنی بود

با حس خوبی که از ضایع کردن نیما بهم دست داده بود انگشتای دستمو لا به لای انگشتای جورج قفل کردم و با نیش باز شونه به شونه اش راه افتادم

جورج که از تغییر یهویی من متعجب شده بود چپ چپ نگاهی بهم انداخت

لبامو جلو دادم و گفتم :

_چیه ؟؟!

مرموز خندید و شونه ای بالا انداخت با ورودمون به شرکت همه نگاه ها زُم دستای حلقه شدمون شد و دم گوش همدیگه‌ شروع کردن به پچ پچ کردن

بایدم براشون عجیب بوده باشه چون ما این مدت رابطمون رو علنی نکرده بودیم و هیچکسی هم از اینکه باهمیم خبر نداشت !!

نزدیک اتاق جورج که شدیم خواستم دستمو جدا کنم به طرف اتاقم برم که با حرکت یهوییش جا خوردم ، دستم رو محکم کشید و دنبال خودش وارد اتاقم کرد و تا بخوام به خودم بیام

درحالیکه درو میبست با یه حرکت بهش تکیه ام داد و لبای گرم و داغش روی لبهام گذاشت و به شدت شروع کرد به بوسیدنم بخاطر حرکت یهوییش ماتم برد و دستام بی حرکت روی هوا موند

آنچنان با عطش میبوسیدم که بی اختیار پلکام روی هم افتاد و تا به خودم بیام دستام توی موهاش چنگ شد ، توی حس و حال خوبی غرق بودم که یکدفعه با حس حرکت دستاش روی بدنم پلکام لرزید و با یادآوری تجاو…زی که نیما بهم کرده بود افتادم و حس وحشتناکی وجودم رو در برگرفت

بی اختیار تخت سینه جورج کوبیدم و با ترس و نفس های بریده از خودم جداش کردم که نگاهم به صورت بُهت زده اش خورد

گیج زبونی روی لبهاش کشید و گفت :

_چیزی شده ؟؟!

با این حرفش فهمیدم که چه گندی زدم و اولین بوسمون رو خراب کردم میدونستم اشتباه کردم ولی دست خودم نبود و تموم بدنم شروع کرده بود به لرزیدن

وقتی دید هیچ حرفی نمیزنم نگاهش رو توی صورتم چرخوند و نمیدونم چی دید که غم صورتش رو پوشوند و با نگرانی گفت :

_اذیتت کردم ؟! ببخشید

دست لرزونم رو به صورتم کشیدم و زیرلب نالیدم :

_نه نه

به سمتم اومد و آروم با نوک انگشتش موهای ریخته شده روی پیشونیم رو کنار زد و سوالی پرسید :

_پس این حالت برای چیه ؟! میتونی بهم اعتماد کنی و حرف دلت رو بهم بزنی

نمیدونستم اگه درباره نیما و تجاو…زی که بهم کرده باهاش حرفی بزنم چه عکس العملی نشون میده و چیکار میکنه تازه داشتم بهش عادت میکردم

و اصلا دوست نداشتم از دستش بدم هرچند ایرانی نبود که مثل اونا غیرتی بشه و دیوونه بازی دربیاره ولی با این وجود ترس بدی داشتم اونم ترس از دست دادنش !!

_نه نه چیزی نیست

انگار میدونست دارم دروغ میگم چون خیره چشمام شد و جدی پرسید :

_مطمعنی ؟؟

_آره فقط یه لحظه نمیدونم چم شده بود

آهانی زیرلب زمزمه کرد و درحالیکه به طرف میز کارش میرفت خطاب بهم با لحن ناراحتی گفت :

_اوکی …. انگار من یه خورده عجولم و نباید اون حرکت رو انجام میدادم حالا میتونی برگردی سرکارت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.