خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۶۸

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

آنچنان یکدفعه ای به طرف خودش کشیده بودم که وحشت زدن جیغ بلندی کشیدم که عصبی کنار گوشم غرید :

_میبینم که برام دُم درآوردی ؟؟

_ولم کن روانی

با ترس تقلا کردم تا ازش جدا بشم ولی ول کن نبود ، جورج جلو اومد و کلافه به بازوی نیما کوبید

_ولش کن !!

حرصی دستمو رها کرد به طرف جورج برگشت و شاکی گفت :

_شما ؟! مگه نگفتم پاتو از گلیمت درازتر نکن ؟؟

با این حرف صورت جورج قرمز شد و رگای کنار شقیقه هاش بیرون زد ، منتظر بودم عکس العمل بدی نشون بده ولی یکدفعه دستش رو بالا برد و خشن غرید :

_ببریدش !!

با این حرفش چندتا نگهبان نمیدونم از کجا پیداشون شد و دور نیما رو گرفتن سعی کردن با خودشون بیرون ببرنش که به سمت جورج برگشت و عصبی گفت :

_از کی تا حالا با مهمونت اینطوری رفتار میکنی ؟؟!

جورج دستاش رو توی جیب شلوارش فرو برد و درحالیکه صاف می ایستاد پوزخندی زد و گفت :

_مهمون…نه تو که توی شرکت خودم بهم بی احترامی میکنی در ضمن من و تو دیگه هیچ کاری باهم نداریم پس هیچ فرقی با یه غریبه برام نداری

نیما عصبی بازوش رو از دست یکی از نگهبانا بیرون کشید و پرسید :

_این حرف آخرته دیگه ؟؟

جورج نیم نگاهی به من بغض کرده انداخت و در جواب نیما جدی گفت :

_بله دیگه کارمون باهم تموم شده پس الانم میتونی بری وگرنه آقایون زحمتت رو‌ میکشن

باورم نمیشد جورج به همین راحتی داشت نیما رو نادیده میگرفت و بدون توجه به مسایل کاری که بینشون بود از شرکتش درست عین یه تیکه آشغال بیرونش مینداخت

از اینکه بالاخره یکی داره دق و دلی من رو سرش خالی میکنه ته دلم خوشحال بودم و درحالیکه دستی به دماغم میکشیدم بی اختیار لبخندی گوشه لبم نشست

نیمایی که قصد خروج از سالن رو داشت با دیدن لبخندم انگار جنی شده باشه به سمتم یورش آورد و عصبی بلند گفت :

_هه میبینم که خوشحالی ؟؟ زیاد خوشحال نباش چون اول و آخرش مال خودمی…میدونی که هرشب جات کجاست نه ؟؟

لعنتی داشت غیر مستقیم به رختخواب اشاره میکرد و غیر مستقیم با تمسخر سعی داشت بهم بفهمونه که هیچ ارزشی جز به زیر…خواب بودن براش ندارم

با اعصابی متشنج لبامو بهم فشردم تا مبادا دهنم باز بشه و آبروریزی که راه انداخته رو بزرگ تر کنم ، جورج با دیدن حال بدم به سمتم اومد ودرحالیکه دستش دور کمرم حلقه میکرد با نگرانی پرسید :

_حالت خوبه ؟؟

سری در تایید حرفش براش تکونی دادم که نیما عصبی زیر دست نگهبانا زد و با چیزی که گفت با ترس چشمام گشاد شد

_ولم کنید ….آیناز به نفعته که الان باهام بیای بریم وگرنه بد میبینی !!!

از همه تهدیدها و فشارهایی که روم بود خسته بودم و یه جورایی دیگه به سیم آخر زده و هیچی برام مهم نبود پس بی اهمیت به حرفش و برای اینکه لجش رو دربیارم طی یه حرکت بی مقدمه خودمو توی آغوش جورج انداختم

جورج که معلوم بود از این حرکتم شوکه شده دستاش بی حرکت دو طرفش مونده ولی بعد از چندثانیه زود به خودش اومد و دستاش رو دورم حلقه کرد

با آرامش از اینکه نقشه ام گرفت چشمام رو بستم که صدای داد بلند نیما که بلند اسمم رو فریاد میزد توی سالن شرکت پیچید

آنچنان داد میزد که بی اختیار با هر نعره ای که میکشید به خودم میلرزیدم و رعشه ای به تنم میفتاد ولی به هیچ وجه نمیخواستم جلوش کوتاه بیام و همراهش برم

نمیدونم دقیق چند دقیقه گذشته بود که کم کم صدای دادهایی که میکشید دور و دورتر میشد و سکوت مطلق بود که توی فضا می پیچید

با حس بوسه ای که جورج روی موهام نشوند به خودم اومدم و با خجالت از اینکه برای اجرای نقشه ام ازش سواستفاده کردم خودم رو عقب کشیدم و سعی کردم ازش جدا بشم

که نزاشت و درحالیکه حلقه دستاش دور کمرم رو محکمتر میکرد آروم زمزمه کرد :

_خواهش میکنم یه کم بیشتر بمون !!

با این حرفش بی حرکت موندم و سعی کردم آروم بگیرم چون توی آغوشش یه حس امنیت و آرامش خاصی وجودم رو در میگرفت ، حسی که هر دختری بهش احتیاج داره

اینکه کسی هست که توی هر شرایطی پشتشه و در هر حالی که باشه بدون اینکه سوال پیچش کنه فقط و فقط با وجودش بهش آرامش بده و درحالیکه بغلش میکنه بهش بگه نگران نباش من کنارتم !!

بعد از چند ثانیه که لرزش بدنم کمتر شد و تقریبا تونستم ریلکس کنم ازم جدا شد نگاه سردرگمش رو به چشمام دوخت و با نگرانی پرسید :

_الان خوبی دیگه ؟؟

_آره ….ممنونم

لبخندی گوشه لبش نشست ، یکدفعه دستم رو گرفت و درحالیکه دنبال خودش توی اتاقش میکشوند خطاب به منشی که هنوزم اونجا ایستاده بود گفت :

_زود وسایل روی زمین رو جمع کن بعدش بگو دو لیوان آبمیوه برام بیارن اتاقم !!

_چشم رییس

داخل اتاق که شدیم روی مبل نشوندم و خودش هم تو فاصله نزدیک بهم نشست و درحالیکه نگاهش رو توی صورتم میچرخوند و انگار نه انگار چند دقیقه پیش چه اتفاقی افتاده جدی پرسید :

_خوب دختر چه عجب اومدی شرکت و یادی از من کردی ؟؟

از سنگینی نگاه خیره اش دستپاچه شدم و درحالیکه موهام پشت گوشم میزدم سرم رو پایین انداختم و نگاه گیجم رو به زمین دوختم

_هیچی همینطوری حوصله ام سررفته بود گفتم بیام سری بزنم

_واقعا ؟! چه خوب

با این گندکاری که نیما راه انداخته بود خجالت میکشیدم و یه طورایی نمیخواستم واقعیت رو بهش بگم که اومده بودم اینجا تا ازش درخواست کار کنم پس به دروغ گفتم :

__آره که اونم اشتباه کردم و نباید میومدم

با تعجب ابرویی بالا انداخت و سوالی پرسید :

_چرا اون وقت ؟؟؟

توی جاش تکونی خورد و با تعجب ادامه داد :

_نکنه بخاطر نیما اینطور میگی ؟؟؟

خجالت زده تو جام تکونی خوردم و درحالیکه سری در تایید حرفش تکون میدادم اهووومی زیرلب زمزمه کردم که پوووف کلافه ای کشید و گفت :

_من و اون خیلی وقته بحث داریم مطمعن باش که به خاطر تو نیست !!

_ولی اون آبروریزی که راه انداخت و اونطوری داد و فریاد میزد بخاطر م…..

دستش رو به نشونه سکوت جلوم گرفت

_هیس….اول آروم باش بعدا دربارش حرف میزنیم چطوره ؟؟

سری تکون دادم و با خجالت لب زدم :

_اوکی ولی من شرمندم که باعث آبروریزی توی شرکتت شدم

انگار کلافه شده باشه چشماش رو توی حدقه چرخوند و حرصی گفت :

_نباش اونی که باید خجالت بکشه نیماست که مسایل کاری رو با بقیه چیزای دیگه قاطی میکنه و در اصل…..

دستامو گرفت و درحالیکه آروم نوازششون میکرد و به آرامش دعوتم میکرد ادامه داد :

_اون اینجا اومده بود تا شراکتمون رو باهم بهم بزنیم و کارهای آخر رو انجام بده ولی وقتی تو رو دید عصبانیتش رو سر تو خالی کرد

با تعجب گفتم :

_چی ؟! یعنی شراکت و پروژتون بهم خورد ؟؟

شونه ای بالا انداخت و بیخیال لب زد :

_آره

_چرا ؟؟؟

_چرا نداره دیگه نمیتونستم اون قیافه از خود راضیش رو تحمل کنم

به لحن شوخ و بامزه اش بی اختیار خنده ای کردم که ضربه آرومی روی نوک بینی ام زد و گفت :

_آهااااا همینه بخند

به لحن مهربونش لبخندم بزرگ تر شد که تقه ای به در اتاق خورد و خدمتکار همراه سینی آبمیوه و کیک وارد شد روی میز جلومون گذاشت و بیرون رفت

جورح یکی از لیوان ها رو برداشت و درحالیکه به سمتم میگرفت جدی گفت :

_این رو بخور خیلی رنگت پریده

خودمم میدونستم حال و روزم خوب نیست این رو از لرزش بیش از حد دستام متوجه شده بودم ولی همش سعی میکردم خودم رو خوب نشون بدم ولی انگار جورج دقیق تر از این حرفا بود

لیوان رو از دستش گرفتم همین که یه کمی ازش خوردم حس کردم جون گرفتم و حالم سرجاش اومده ، با اشتیاق داشتم تند تند میخوردمش که یکدفعه با دیدش که با لبخندی گوشه لبش به مبل تکیه داده و خیره حرکاتم بود

آبمیوه تو گلوم پرید و شروع کردم به سرفه کردن با دیدن خفه شدنم دستپاچه بهم نزدیک شد و شروع کرد به پشتم ضربه زدن

_چی شد ؟؟ آروم باش

بعد از چند ثانیه بهتر شدم و دستم رو به نشونه بسه بالا گرفتم که دستش رو برداشت و کلافه نفسش رو بیرون فرستاد ، یعنی چی این رفتارا ؟!

جورج هم عجیب و غریب میزد یعنی باور کنم واقعا بهم علاقه داره ؟! سرم رو به اطراف تکونی دادم و سعی کردم این افکار بیخود رو از خودم دور کنم

ولی همین که دستش برای لمس صورتم جلو اومد و سرش بود که کم کم جلو میومد چشمام گرد شد و خودم رو عقب کشیدم با دیدن این حرکتم دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت :

_ببخشید آروم باش !!

حس میکردم زیاده روی کردم و نباید تا این حد بهش نزدیک میشدم اونم هرچی باشه یه مرده و معلوم نیست الان چی تو سرشه !!

اصلا نمیدونم چم شده بود که یکدفعه هرچی فکر و خیال خوب تو سرم دربارش داشتم یکدفعه دود شدن و به هوا رفتن ، انگار تو سالن بغلش کرده بودم فکر و خیال برش داشته و قصد نزدیکی بیش از حد بهم داره

این فکر مثل خوره به جونم افتاده بود و همش حس میکردم دارم اشتباه میکنم دستپاچه بلند شدم و گفتم :

_من من باید برم

_چی ؟؟!!

به طرف در راه افتادم که دنبالم اومد و با ناراحتی گفت :

_ببین من منظوری نداشتم باور کن

دستی پشت گردنش کشید و کلافه ادامه داد :

_باورم نداری نه؟

_من قبلا بهت گفتم که فعلا آمادگی رابطه رو ندارم و شاید در آینده تونستم یه فرصتی بهت بدم ولی الان میبینم که تو…….!!

کلافه دستاش رو به اطراف تکونی داد و گفت :

_اوکی اوکی دیگه تکرار نمیشه مطمعن باش یه لحظه نمیدونم چم شده بود و کنترلم رو از دست دادم

زیر چشمی نگاهی به فاصله بیش از حدش با خودم انداختم که چند قدم عقب رفت و همونطوری که فاصله اش رو با من زیادتر میکرد گفت :

_حالام ازت خواهش میکنم بیا بشین چند کلمه باهم حرف بزنیم اوکی ؟؟

مردد سرجام ایستاده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم که نگاه منتظرش رو به چشمام دوخت و با اصرار لب زد :

_خواهش میکنم !!!

به اصرار بیش از حدش باز روی مبل نشستم که این بار پشت میزش جای گرفت و جدی گفت :

_ممنون ….ولی یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشی ؟؟

میدونستم میخواد چی بپرسه ولی اصلا حوصله صحبت درباره نیما رو نداشتم پس بی مقدمه گفتم :

_نمیخوام چیزی درباره نیما بشنوم !!

از صراحت کلامم با تعجب ابرویی بالا انداخت و گفت :

_ولی اینجوری نمیشه که باید هر مشکلی بینتون هست رو حل کنی تا دیگه مزاحمت نشه

شونه ای بالا انداختم و سعی کردم بی تفاوت باشم

_بیخیال برام مهم نیست

_اوکی ولی بدون هر وقت مشکلی داشتی میتونی روی من حساب کنی

توی سکوت سری در تایید حرفاش تکون دادم و ممنونی زیرلب زمزمه کردم بعد از اینکه حدود نیم ساعتی توی شرکتش موندم به بهونه اینکه میخوام برم دوستم رو ببینم از شرکتش بیرون زدم

با اعصابی خراب از اینکه روزم خراب شده پشت ماشین نشستم ولی همین که میخواستم روشنش کنم با دیدن کسی که درست جلوی ماشین دست به سینه ایستاده بود خشکم زد و بی حرکت موندم

این لعنتی مگه نرفته بود ؟!
پس الان باز چی از جونم میخواست ؟؟
اصلا کی اومده بود که من متوجه نشده بودم ؟!

ترس به جونم افتاد و قبل از اینکه دیر بشه یکدفعه شیشه ماشین رو بالا کشیدم با دیدن این حرکتم به طرف ماشین پاتند کرد که با دستای لرزون خم شدم و قفل مرکزی رو فشردم

با رسیدنش کنار ماشین ضربه محکمی به شیشه کنارم کوبید و عصبی داد کشید :

_بیا پایین کارت دارم لعنتی !!!

بی توجه به داد و فریادهاش پامو روی گاز فشردم که ماشین از جاش کنده شد و با سرعت از کنارش گذشتم چند قدمی دنبال ماشین اومد و بلند بلند اسمم رو صدا زذ

ولی وقتی دید بی فایده اس خم شد و با نفس نفس درحالیکه دستاش رو به زانوهاش میگرفت به زمین خیره شد

به سختی نگاهم رو از آیینه بغل گرفتم و بالاخره تونستم نفس حبس شده ام رو با فشار بیرون بفرستم تا خود خونه آرامش نداشتم و همش فکر میکردم دنبالمه !

با سرعت رانندگی میکردم و با رسیدنم بدون اینکه از ماشین پیاده شم ریموت در رو زدم و ماشین رو داخل پارکینگ بردم چون میترسیدم برای ثانیه ای هم پیاده شم

بعد از پارک کردن ماشین با عجله وسایلم رو برداشتم و با قدمای بلند از پله ها بالا رفتم نمیدونم چطوری خودم رو داخل سالن انداختم

آخیش….دیگه آرامش دارم !!!

ولی همین که سرم رو بالا گرفتم با دیدن نگاه خیره همه که با تعجب و حالت عصبی سر تا پام رو برنداز میکردن خشکم زد و آب دهنم رو صدا دار قورت دادم

امیرعلی سرش رو کج کرد و با اخمای درهم جدی پرسید :

_کجا بودی ؟! این چه حالیه ؟؟

بدون توجه به سوال دومش لب زدم :

_دنبال کار بودم

چشمای همشون گرد شد که مامان با تعجب پرسید :

_کار ؟؟؟ چه کاری ؟؟

_هر کاری که مرتبط با درسم باشه

خواستم بی اهمیت بهشون به طرف اتاقم برم که چشمم خورد به بابایی که با چشمایی لبالب از اشک و دلتنگی خیرم بود و پلکم نمیزد

دلم از غم توی چشماش گرفت بی اختیار قدمی به سمتش برداشتم ولی یکدفعه تموم اتفاقای این چند وقته جلوی چشمام زنده شد و باعث شد پاهام از حرکت بایسته

دلم ازش گرفته بود و اینقدر از بی مهری که در حقم کرده بود و نمیخواست ببینتم و حرفامو بشنوه ناراحت بودم که پاهام یاری نمیکرد پیشش برم

توی یه حرکت ناگهانی از پله ها بالا رفتم و با گریه خودم رو داخل اتاقم انداختم و درو بهم کوبیدم
لعنتی یک روزم که میخواستم بیرون برم و حال و هوام عوض بشه چرا باید این بلاها سرم بیاد

عشقا درباره پارتای #عشق_ممنوعه_استاد میاید پی وی سوال میپرسید باید بگم که بزارید تکلیفم با دزدای رمانم مشخص بشه چون همه اطلاعاتشون و حتی آدرس و اسم و شماره تلفن پدراشون و…..درآوردم و حقشون رو کف دستشون بزارم 😍❤️
چشم بعدش پارتا رو میزارم…بمونید همینجا منتظر عشقام
” نیما “

با اعصابی داغون نگاهی به خونه آیناز انداختم و سوار ماشین شدم و حرصی به فرمون ماشین کوبیدم لعنتی !!

این دختر عجیب داشت روی اعصابم راه میرفت و بازی در میاورد فکر میکردم بعد از اون رابطه ای که باهاش داشتم دنبالم موس موس میکنه و اونی که بهش محل نمیده منم !!

ولی انگار سخت در اشتباه بودم و به جای اینکه دنبال من بیفته به اون مردک جورج چسبیده و دُم تکون میده پس تنها چیزی که میتونستم باهاش اون رو به طرف خودم بکشونم همون فیلم بود و بس !!

با این فکر نیم نگاهی به پنجره اتاقش انداختم و گوشی موبایلم رو از جیبم بیرون کشیدم و با عجله شروع کردم به تایپ کردن چون میدونستم هرچی بهش زنگ بزنم جواب گوشیم رو‌ نمیده پس بهترین کار همون پیام دادن بود

بعد از فرستادن پیام با پوزخندی گوشه لبم گوشی روی صندلی کنارم پرت کردم و ماشین روشن کردم و به طرف خونه روندم چون دیگه اعصابی برام نمونده بود که بخوام به شرکت برگردم

وقتی که صبح برای انجام کارهای پایانی به شرکت هاوارد رفته بودم هیچ وقت فکر نمیکردم آیناز رو اونجا ببینم اونم چی ؟ بعد از اون همه اتفاقی که افتاده بود و باید میترسید

نمیخواستم باهاش بدرفتاری کنم ولی نمیدونم چم شده بود که به سرم زد و دیونه شده ام ، با رسیدن به خونه کتم رو از تنم بیرون کشیدم و درحالیکه روی مبل پرتش میکردم بلند امیلی رو صدا زدم

با نفس نفس از آشپزخونه بیرون اومد و گفت :

_بله قربان !!

_میرم اتاقم زود برام مشروب بیار

با تعجب نگام کرد

_چشم قربان !!

خواستم به طرف اتاقم برم که یکدفعه مامان از اتاقش بیرون اومد و با اخمای درهم گفت :

_چه عجب تشریف آوردی خونه ؟؟

از اون روزی که اون اتفاق بین من و آیناز افتاده بود چون میدونستم صد در صد نورا بهش خبرا رو میرسونه که چیکار کردم خونه نیومده بودم اونم چرا ؟! فقط و فقط از ترس غُرغُر و بازخواستی که مامان ازم میکرد

هیچ حوصله بازجویی نداشتم پس اخمامو توی هم کشیدم و بی حوصله لب زدم :

_بیخیال… اصلا حوصله ندارم مامان !!

همین که میخواستم از کنارش بگذرم بازوم رو گرفت و با صدای که از شدت بغض میلرزید گفت :

_این چه کاری بود که کردی ؟؟ میدونی چه آتیشی تو زندگی هممون انداختی

پوزخندی زدم و خیره نیم رخشش شدم پس تازه دارن حس من رو درک میکنن حس خشمی که تموم این سالها آتیش زده بود به روح و جسمم و نزاشته بود برای یه ثانیه هم طی این سالها بیخیال طی کنم

پس بدون اینکه ناراحت یا پشیمون باشم با بی رحمی لب زدم :

_کارهای من به شما مربوط نیست پس لطفا خودتون رو قاطی مسایل شخصی من نکنید

با این حرفم خشمگین بازوم رو کشید و سینه به سینه ام ایستاد

_معلوم هست داری چی میگی ؟؟ هااا دست درازی کردی به دختر مردم بعد زبونت هم درازه ؟؟

خشمم اوج گرفت و عصبی فریاد زدم :

_خوب کردم اصلا میدونی چیه ؟؟ حقش بود

با بُهت و ناباوری نگاهش رو توی چشمای به خون نشسته ام چرخوند و سوالی پرسید :

_یعنی چی خوب کردی ؟؟؟

_آره خوب کردم چطور اون هر بلایی که خواست سر خواهر من آورد و اونطوری قبل از اینکه ازدواج کنه شکمش رو بالا آورد حالا چی شده ؟؟ برای خواهر خودشون عیبه ؟؟

مات صورتم خشکش زد و ناباور گفت :

_اون دختره بیگناهه میفهمی نیما ؟؟؟

با این حرفش انگار تلنگری بهم زده باشه و نخوام باورش کنم مشت محکمم رو به دیوار کنارش کوبیدم و خشن غریدم :

_نه بیگناه نیست تا وقتی که خواهر اون امیرعلی بیناموسه !!

یقه ام رو گرفت و با گریه تکونی بهم داد :

_خفه شو….میدونی چه گندی زدی هاااا ؟؟ حالا میخوای چیکار اون دختره معصوم کنی

مثل خودش بلند فریاد زدم :

_هیچ بایدم افتخار کنه یه شب زیرخواب م…..

باقی حرفم با سیلی محکمی که به صورتم کوبید ناتموم موند با نفس نفس خیره مامانی که صورتش از خشم به کبودی میزد شدم

انگشت اشاره اش رو جلوی صورتم تکونی داد و خشن فریاد کشید :

_این رو زدم تا یادت بیاد کی بودی و به خودت بیای پسر ! من و بابات اینطوری بزرگت نکردیم که فکر و ذهنت دنبال ریختن آبروی دختری باشه اونم کی ؟! آینازی که روحشم از این جریانا باخبر نبوده و توی دیونه داری تلافی کارهای دیگران سرش درمیاری

دستم رو جای سیلی که بهم زده بود گذاشتم و با حرص لب زدم :

_اوکی شما اینطوری میخواید دلتون رو نمیشکنم باشه اون دختره مال منه ولی نه به عنوان زنم بلکه به عنوان دوست دختر و زیرخوابم

با گریه اسمم رو فریاد زد :

_نیمااااااا

بی اهمیت به حرفاش وارد اتاقم شدم و محکم درو بهم کوبیدم

لعنتی اون دختره باعث شده بود گند بخوره به اعصابم و به کل امروز رو برام زهرمار کرده بود ، با اعصابی داغون لگد محکمی به صندلی تو اتاقم زدم که با صدای بدی چپه شد

چرخی دور خودم زدم و کلافه چنگی توی موهام زدم ، نمیخواستم با مامان اونطوری صحبت کنم ولی کاریه که شده بود

با یادآوری مشروب با داد اسم امیلی رو صدا زدم که طولی نکشید هراسون با بطری مشروب توی بغلش توی قاب در ایستاد و با نفس های بریده گفت :

_بله قربان !!

به طرف بالکن رفتم

_زود باش مشروب رو بیار ببینم

_چشم !!

درحالیکه روی تک صندلی توی بالکن مینشستم سرمو به پشتیش تکیه دادم چشمام رو بستم و سعی کردم خشمی که درونم زبونه میکشه رو کنترل کنم

صدای چیدن وسایل به گوشم رسید و بعد از چند ثانیه سنگینی نگاه خیره اش بهم فهموند کارش تموم شده پس بدون اینکه چشمامو باز کنم بی حال نالیدم :

_میتونی بری !!

_ولی قربان مامانتون گفتن ک…..

عصبی چشمامو باز کردم که با دیدن چشمای به خون نشسته ام با ترس چند قدم به عقب برداشت ، از اینکه داشت حرف من رو نادیده میگرفت عصبی بلند فریاد زدم :

_حتما باید با زبون دیگه ای باهات حرف بزنم ؟! گفتم هرررررررری

اشک به چشماش نشست و با دو از اتاق بیرون زد لعنتی دیگه اصلا کنترل رفتارام رو نداشتم لیوان مشروب رو برداشتم و کلافه تا ته سر کشیدم

ذهن و فکرم پر شده بود از فکرای مختلف باید یه طوری خودم رو خالی میکردم وگرنه دیوونه میشدم پس چه چیزی بهتر از خوردن مشروب و برای چند ساعت آزاد شدن از فکر و خیال های بیخود !!!

اینقدر خوردم و خوردم که کم کم تو دنیای دیگه ای فرو رفتم و مست و پاتیل شروع کردم زیرلب چرت و پرت گفتن ، توی دنیای بی غل و غشم سیر میکردم که با بلند شدن صدای زنگ گوشیم

بی جون دستمو داخل جیب شلوارم فرو بردم و بیرونش کشیدم چشمام مدام روی هم میفتاد و بخاطر خماری نمیتونستم دقیق صفحه رو ببینم و همه چی جلوی چشمام تار و مبهم بود

بلند شدم و تلوتلوخوران خواستم به طرف در خروجی برم تا امیلی رو صدا بزنم ولی با دیدن تختخواب مست و پاتیل روش دراز کشیدم و درحالیکه گوشی رو توی دستم میفشردم

چشمامو روی هم گذاشتم و زیرلب شروع کردم به هزیون گفتن درباره آیناز و از هر کلمه ای که میگفتم دوتاش درباره تهدید و جورج بود کم کم نمیدونم چی شد که به خواب عمیقی فرو رفتم و بیهوش شدم

نمیدونم دقیق چقدر خوابیده بودم که با صدای حرصی مامان که بلند با کسی دعوا میکرد از خواب پریدم و گیج و گنگ نگاهم رو به اطراف چرخوندم

اوووف خدا کی صبح شده بود ؟!
سعی کردم بلند شدم ولی یکدفعه با درد بدی که توی سرم پیچید آخ بلندی گفتم و باز روی تخت ولو شدم

لعنتی بخاطر مشروبی که دیشب تا خرخره خورده بودم تموم هیکلم بوی گند الکل میداد و سرم به قدری سنگین شده بود که قسمت پیشونیم رو حس نمیکردم

هنوز داشتم با خودم کلنجار میرفتم که با صدای جیغ بلندی که به گوشم رسید چشمام گرد شد و سیخ سرجام نشستم

صدا صدای جیغ نورا بود چشمام گشاد شد و ناباور اسمش رو زیرلب زمزمه کردم این اینجا چیکار میکرد ؟؟

عصبی از تخت پایین اومدم و با قدمای بلند و شتاب زده خودم رو به سالن رسوندم که با دیدن نورایی که درست عین ماده ببر زخمی با صورتی از خشم سرخ شده به سمتم میومد بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد

همین که رو به روم رسید با خشم فریاد زد :

_این بازی ها چین که راه انداختی هااااا؟؟ چرا دست از سر زندگیم برنمیداری

هه پس آیناز پیامم رو بهشون رسونده بود مامان نگران از عکس العمل بد من و اینکه ممکنه بلایی سرش بیارم بازوی نورا رو گرفت و به عقب هلش داد :

_بسه گفتم که خودم باهاش حرف میزنم

عصبی بازوش از دست مامان بیرون کشید و بلند گفت :

_ولم کن آخه مادر من …مگه نمیبینی تا آتیش توی زندگی من نندازه بیخیال نمیشه

با کنایه گفتم :

_چیه ؟! میترسی شوهرت پَست بزنه ؟! در ضمن فیلم آیناز چه ربطی به تو داره

با این حرفم دیوانه وار جیغ کشید :

_روانی شدی ؟! یعنی چی به من ربطی نداره هاااا ؟! من دارم توی اون خانواده زندگی میکنم ولی بخاطر تو روی سر بلند کردن پیششون رو ندارم

بی اهمیت به حرفاش دستم رو به نشونه برو بابا توی هوا براش تکونی دادم هه…خانوم رو‌ باش انگار حال و روزش برام مهمه !!

وقتی دید نسبت بهش بی اعتمادم دنبالم اومد و با حرص صدام زد :

_نیمااااااا باتوام

دیگه کم کم داشت جنی ام میکرد خشمگین به سمتش برگشتم و فریاد زدم :

_خفههههه….یالله گمشو از خونه ام بیرون

با صدای دادم از ترس چند قدم به عقب برداشت ولی بازم از زبون نیفتاد و گفت :

_باشه میرم ولی تو رو به اون خدایی که میپرستی قسمت میدم بیا گندی که زدی رو جمع کن

سرم کج کردم و با تمسخر پرسیدم :

_چی ؟! نشنیدم گفتی گند ؟؟

نیم نگاهی به مامان انداخت و با شرم گفت :

_خودت میدونی چه بلایی سر دختر مردم آوردی یعنی نمیخوای گناهت رو گردن بگیری ؟؟

_هه خودش با پای خودش اومده توی تختم ، هیچ زور و اجباری در کار نبوده پس این شِرو ورا رو جمع کن

برای اینکه دیگه به حرفاش گوش ندم داخل دستشویی شدم و درو بهم کوبیدم که تقه ای به در کوبید و با گریه چیزی گفت که خونم به جوش آورد و عصبی در رو باز کردم

_قبل از اینکه امیرعلی خون به پا کنه باید هر طوری شده این جریان رو ختم به خیر کنی

در رو با یه حرکت باز کردم و عصبی فریاد زدم :

_مثلا ختم به خیر نشه اون شوهرت میخواد چه گوهی بخوره ؟؟ فیلم خواهرش که اونطوری آه و ناله میکرد رو…..

با سیلی محکمی که مامان توی صورتم کوبید حرف تو دهنم ماسید و با نفس نفس خیره اش شدم این دومین بار بود که مامان بهم سیلی میزد

_هیس…هیچی نگو من اشتباه این همه راه کوبیدم اومدم پیش تو پیش پسری که هیو بویی از تو نبرده و با نیمایی که من بزرگ کردم زمین تا آسمون فرق داره

سرش رو تکونی داد و ادامه داد :

_متاسفم برای خودم

به طرف نورا برگشت و گفت :

_بریم من واسه یه لحظه ام توی این خونه نمیمونم

نورا دودل نگاهی به من انداخت و با گریه نالید :

_ولی مامان ……

توی حرفش پرید و حرصی گفت :

_همین که گفتم بیا کمکم جمع کن بریم با این پسره حرف زدن بی فایدس !!

با رفتن مامان به اتاقش نورا هم گریون نگاهش رو به من خشمگین دوخت و دنبال مامان راه افتاد

عصبی در دستشویی رو بهم کوبیدم وارد شدم ، چه خوب همه طرفداری خواهر اون حرومزاده رو میکنن !!

عصبی دستامو زیر شیر آب گرفتم و نگاه خسته ام رو به آیینه رو به روم دوختم حالا باید چیکار میکردم ؟؟

دلم نمیخواست مامان از اینجا بره تازه داشتم به وجودش عادت میکردم باید هرطوری شده مانع از رفتنش میشدم اما چطور ؟؟

با کاری که با آیناز کردم مامان قصدش اینه گناهش رو به گردن بگیرم و خواهر اون کثافت رو بگیرم ولی عمرا !!!

نمیدونم دقیق چه زمانی داشتم فکر میکردم و چقدر زمان گذشته بود که بی حوصله مشت پر آبم رو به آیینه رو به روم پاشیدم و از دستشویی بیرون زدم

مامان رو درحالیکه با چمدون وسایل توی دستش از پله ها پایین میومد دیدم ، غرورم اجازه نمیداد چیزی بگم و ازش بخوام بمونه بعد از کلی این پا و اون پا کردن دستی توی موهام کشیدم و کلافه خطاب بهش گفتم :

_کجا ؟؟؟

چشم غره ای بهم رفت و بی اهمیت بهم خطاب به نورا گفت :

_همه چی رو برداشتی دیگه ؟؟

_آره مامان !

از دیدن بی محلیش خونم به جوش اومد که نزدیک در خروجی دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم و با چند قدم بزرگ سد راهش شدم

_گفتم کجا ؟؟؟ مگه جایی رو توی این کشور داری که بری

_به تو مربوط نیست فهمیدی ؟؟ من دیگه پسری مثل تو ندارم

خم شدم با یه حرکت چمدون ر‌و از دستش بیرون کشیدم وسط سالن پرتش کردم نورا با دیدن این حرکتم با ترس جیغی کشید و عقب پرید که بلند فریاد کشیدم :

_همین که گفتم شما جایی نمیری!!

عصبی خیره صورتم شد و گفت :

_میفهمی اینی که جلوت ایستاده کیه ؟؟؟

لبامو بهم فشردم و سکوت کردم که عصبی تخت سینه ام کوبید و بلند فریاد کشید :

_هاااااا میفهمی من مادرتم ؟؟ میفهمی باید حرمت بزرگتری کوچیکتری سرت باشه؟؟؟

_ولی مامان ….

دستش رو به نشونه سکوت جلوم گرفت

_بسه هرچیزی که نباید میدیدم رو دیدم واقعا متاسفم برای خودم که همچین بچه ای بزرگ کردم

و بدون اینکه چمدون وسایلش رو برداره بیرون رفت کلافه از گندکاری که پشت سر هم میکردم لگد محکمی به در سالن کوبیدم که نورا به طرف چمدون مامان رفت و بعد از اینکه بلندش کرد به طرفم اومد و گفت :

_فقط ازت میخوام مرد باشی و دق و دلی که از من داری سر دیگران خالی نکنی

خودم از اینکه اونطوری با مامان صحبت کرده بودم عصبی بودم و داشتم حرص میخوردم حالا اینم مونده که بیاد بهم درس اخلاق بده

در رو باز کردم و عصبی فریاد کشیدم :

_بیرون هِررررررررری !!!

با چشمای اشکی بهم خیره شد و وقتی دید نصیحت هاش فایده نداره صدام زد و مظلوم حرفی زد که دیگه کنترل خودم رو از دست دادم این اصلا چی پیش خودش فکر کرده؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.