خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۶۶

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

خندید و گفت :

_گفتم که دلم برات تنگ شده؟؟ نکنه دلتنگیم اینقدر برات عجیبه ؟!

از تعجب صراحت حرفش به قدری شوک زده شده بودم که بی حرف فقط گوشی رو توی دستم گرفته بودم و به حرفاش گوش میدادم

وقتی دید هیچی نمیگم و سکوت کردم صدام زد و گفت :

_نمیخوای چیزی بگی ؟!

به قدر کافی درگیر نیما بودم و هیچ دلم نمیخواست جورج رو هم وارد ماجراهای خودم کنم پس به خودم مسلط شدم و با لحن سردی گفتم :

_اگه بخاطر کار میگی که باید من رو ببخشی چون دیگه قصد اومدن ندارم

با این حرفم انگار عصبی شده باشه نفسش رو کلافه توی گوشی فوت کرد

_این‌ حرفت یعنی چی ؟؟ من اصلا حرفی از کار زدم ؟!

_گوش کن جورج من اصلا حا…..

توی حرفم پرید و با اصرار گفت :

_هیس…..باید رو در رو باهات حرف بزنم الان بیام دنبالت بریم بیرون یه دوری بخوریم ؟!

نیم نگاهی به ساعت روی پاتختی انداختم

_ولی فکر نکنم الان وقت مناسبی باشه

فهمید میخوام بپیچونمش چون سکوت کرد و بعد از چند ثانیه با لحن ناراحتی گفت :

_الان داری دست به سرم میکنی آره ؟! اوکی

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب من باشه تماس رو قطع کرد با پیچیدن صدای بوق آزاد توی گوشم به خودم اومدم و ناباور گوشی رو از گوشم جدا کردم

یعنی الان ناراحت شده ؟!
پوووف وسط این همه درگیری ذهنی خودم اینم قهرش گرفته عصبی گوشی رو کنارم انداختم و سرمو بین دستام فشردم که تقه ای به در اتاق خورد و خدمتکار وارد شد

_خانوم برای مرتب کردن کمدا و برداشتن لباس چرکا اومدم

_اوکی به کارت برس

به طرف کمدا رفت و مشغول شد که به طرف بالکن رفتم و درحالیکه پرده رو‌ کنار میزدم سوالی پرسیدم :

_از صبح بنظرم خونه خیلی ساکته بقیه چیکار میکنن ؟! سام وروجک کجاست ؟!

_مگه نمیدونید خانوم….همه دسته جمعی رفتن بیرون

با این حرفش پاهام از حرکت ایستاد و پرده بین دستام چنگ شد ، چطوری من رو نادیده گرفته و بدون من به گردش و‌ تفریح رفته بودن

یه طوری رفتار میکردن انگار من جزیی از این خانواده نیستم و اصلا وجود ندارم اشک به چشمام نشست و به قدری اعصابم بهم ریخت که عصبی گفتم :

_نمیخواد جمع کنی برو بیرون !!!

_ولی خانوم ب….

عصبی جیغ کشیدم

_گفتم برو بیرون

دو پا داشت و دوپای دیگه ام قرض گرفت و با دو از اتاق بیرون رفت ، عصبی ضربه محکمی به میز لوازم آرایش کوبیدم که با صدای نابهنجاری پخش زمین شد و هزار تکه شد

از شدت خشم نمیدونستم باید چیکار کنم و فقط و فقط دور خودم میچرخیدم و عصبی مدام به موهام چنگ میزدم چطور منی رو که اینطوری داشتم ذره ذره جلوی چشماشون آب میشدم رو نادیده میگرفتن

منی که یه جورایی داشتم تاوان زندگی اونا رو پس میدادم ، هه مقصر خودمم که اینقدر ساده و بی شیله پیله ام که حالا اونا اینطوری بیخیالم شدن

هنوز بیقرار دور خودم میچرخیدم که یکدفعه با شنیدن صدای پیامک گوشیم عصبی به سمتش قدم تند کردم و برداشتمش که با دیدن شماره جورج کنجکاو زیرلب زمزمه کردم :

_باز چی میخوای

ولی همین که پیامش رو باز کردم با دیدن متنش خود به خود گره اخمام باز شد و نیشخندی گوشه لبم نشست ، متن پیامش رو زیرلب زمزمه کردم :

_فقط خواستم بگم هر وقت تصمیمت عوض شد بهم زنگ بزن و بدون همیشه منتظرت میمونم !!

با چیزی که به فکرم رسید عصبی دستام روی کیبرد لغزید و شروع کردم به تند تند تایپ کردن

_هنوزم پیشنهادت سرجاشه ؟؟

گوشی روی تخت پرت کردم و خواستم از اتاق بیرون برم که انگار روی گوشی خوابیده باشه به ثانیه نکشید جوابم رو داد ، با بلند شدن صدای گوشی تقریبا به طرفش پرواز کردم

_ دارم راه میفتم

با خوندن پیامش پوزخندی گوشه لبم نشست و به طرف کمد لباسی راه افتادم ، حالا که بیخیال من شدن من چرا توی خونه بمونم و خودم رو با فکر به اون نیمای لعنتی زجرکش کنم

زود لباسام رو با لباسای شیک و مرتبی تعویض کردم و بعد از آرایش ملایمی که روی صورتم نشوندم درحال مرتب کردن موهام بودم که تک زنگ گوشیم بهم فهموند جورج دم در منتظرمه

بعد از برداشتن وسایلم کیف دستی کوچیکمو دستم گرفتم ، بعد از چند روز بالاخره داشتم از اتاقم بیرون میرفتم ولی همین که از پله ها سرازیر شدم خدمتکار با تعجب نگام کرد و سوالی پرسید :

_جایی میرید خانوم ؟!

هیچ خوشم از اینکه سوال پیچم میکرد نیومد ،پس عصبی چشم غره ای بهش رفتم که زود خودش رو جمع جور کرد و صاف ایستاد

_با دوستم میرم شام بیرون و معلوم نیست کی برگردم خونه

_ولی خانوم نمیشه آقا گ….

توی حرفش پریدم و خشن گفتم :

_اگه کارت رو دوست داری کمتر حرف بزن اوکی !!!

جلوی دهن نیمه بازش از خونه بیرون زدم که با صدای بوق ماشین جورج که نزدیک خونه پارک کرده بود موهامو از توی صورتم کنار زدم و با لبخندی به طرفش قدم برداشتم

سوار ماشینش که شدم با حال عجیبی نگاهش رو توی صورتم چرخوند و درحالیکه دستمو میگرفت و بوسه ای پشتش مینشوند گفت :

_سلام لیدی زیبا !!

دیدن این حالت ها و رفتارهایی که جدیدا ازش میدیدم برام عجیب بود ‌یه جورایی داشتم درست عین منگولا چپ چپ نگاش میکردم

که صدای شلیک خنده اش به خودم اومدم زود خودم رو جمع جور کردم و دستمو آروم از بین دستای گرمش بیرون کشیدم

_چیه اینطوری نگاه میکنی دختر ؟!

_چون رفتاراتون عجیبه

ماشین روشن کرد و درحالیکه توی جاده میفتاد جدی گفت :

_اولا خوشحال میشم رسمی حرف نزنی دوما میشه بپرسم کجای رفتارام عجیبه ؟؟

نمیدونستم چی بهش بگم پس با سرفه ای گلوم رو صاف کردم و درحالیکه نگاهمو به بیرون میدوختم خطاب بهش گفتم :

_از آدمی که روز اول میشناختم زمین تا آسمون فرق کردی

_درسته ….چون فهمیدم نباید بیش از این فرصت ها رو از دست بدم

چه فرصتی ؟! چرا اینقدر عجیب و گنگ حرف میزد ؟!
گیج از حرفایی که میزد به طرفش چرخیدم و از نیم رخ خیره صورت جذاب و مردونه اش شدم

نمیدونم چقدر خیره نگاهش کردم که سر مُچم رو گرفت یکدفعه به سمتم برگشت و با لبخند جذابی گوشه لبش سوالی پرسید :

_ چیزی روی صورتمه ؟!

دستپاچه نگاه ازش گرفتم

_هااااا نه نه هیچی

سری تکون داد و تو گلو خندید
دیگه از خجالت تا زمانی که برسیم کوچکترین نگاهی سمتش ننداختم که با توقف ماشین جلوی رستوران شیک و باکلاسی پیاده شد به سمتم اومد و در سمت منو باز کرد

دیگه از فرط تعجب نزدیک بود ابروهام از پیشونیم بیرون بزنه این چرا اینطوری میکرد ؟؟! پیاده شدم که کلید ماشینش رو دست خدمتکار داد تا ببره پارکش کنه و دستش رو پشت کمرم گذاشت و به طرف رستوران هدایتم کرد

با نشستنمون پشت میز و سفارش دادن غذایی که میخواستیم دستش رو زیرچونه اش زد و نگاه خیره اش رو بهم دوخت از طرز نگاهش مضطرب توی خودم جمع شدم

که یکدفعه بدون هیچ مقدمه ای سوالی پرسید :

_رابطتت با نیما چیه ؟!

تموم حس و حال خوبم پرید پوووف کلافه ای کشیدم ، لعنتی همه جا اسم نیما بود و برای یه ثانیه هم نمیتونستم از دستش جون سالم به در ببرم

_من رو آوردی اینجا تا این رو ازم بپرسی ؟؟

وقتی دید عصبی شدم صاف نشست و بی اهمیت گفت :

_نه فقط پیشنهادی برات دارم

کنجکاو صندلیم رو جلوتر کشیدم

_پیشنهاد ؟؟؟ چه پیشنهادی ؟؟؟؟؟

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و با چیزی که گفت خشکم زد و بی حرکت موندم

_دوست دخترم شو !!

چی ؟! دوست دخترش بشم ؟!
با چشمای گرد شده نگاش کردم باورم نمیشد جورج ازم میخواست دوست دخترش بشم وقتی دید بی حرکت موندم ، دستش رو جلوی صورتم تکونی داد و گفت :

_کجایی دختر با تو بودم !!

دستپاچه تو جام تکونی خوردم و درحالیکه آب دهنم رو‌ صدادار قورت میدادم بی هیچ مقدمه ای یکدفعه گفتم :

_نمیشه !!

ناباور خیرم شد و پرسید :

_چرا ؟!

اینقدر مشکل داشتم که وقتی برای فکر کردن به جورج نداشتم دستامو روی میز بهم گره زدم و جدی خطاب بهش لب زدم :

_نمیتونم بیشتر از این توضیح بدم فقط بدون دلایل شخصی خودم رو دارم و نمیشه

کلافه دستش رو برای خدمتکار بلند کرد که با عجله به سمتش اومد

_بله قربان چیزی‌ میل دارید ؟؟

_برام مشروب بیار

_چشم قربان !!

به ثانیه نکشید خدمتکار با بطری مشروب بالای سرمون ایستاد و بعد از پر کردن لیوان هامون با تعظیم کوتاهی که کرد ازمون فاصله گرفت

جورج لیوان مشروب جلوش رو برداشت و درحالیکه مزه مزه اش میکرد با لحن تلخی پرسید :

_بخاطر نیماس ؟!

با یادآوری اون عوضی ، لیوان مشروب رو برداشتم و درحالیکه یکدفعه سر میکشیدمش با پوزخندی گفتم :

_من هیچ نسبتی با اون عوضی ندارم

با شنیدن لحن تند و تیزم ناباور سرش رو بالا گرفت و با تعجب پرسید :

_چیزی شده ؟! فکر کردم چیزایی بینتون بوده و هنوز دوستش داری

پوزخند گوشه لبم پررنگ تر شد و با تمسخر زیرلب زمزمه کردم :

_هه مگه دیوونه ام که عاشق اون کثافت بشم

چشماش برقی زد و حس کردم نامحسوس لبخندی زد ولی زود لبخندش رو خورد و صاف نشست هرچی من بیشتر به نیما بد و بیراه میگفتم انگار جورج سرحال تر میومد و خوشش میومد

_ هوووم خوبه پس میشه امیدوار باشم که شاید یه روزی قبولم کنی

با دیدن اصرارش با لبخند سری تکون دادم و چیزی نگفتم که غذا رو جلومون چیدن و رفتن همون لحظه صدای زنگ گوشی موبایلم بلند شد از کیفم بیرون کشیدمش و نیم نگاهی به صفحه اش انداختم

هه امیرعلی بود که داشت زنگ میزد انگار تازه یادش افتاده که خواهری هم داره بی اهمیت بهش رد تماس دادم و گوشی رو ته کیفم انداختم

ولی نمیدونستم که چی در انتظارمه !!

یک دیدگاه

  1. میشه پارت ها رو زودتر بزارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.