خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت۶۵

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

_خوبه دیگه کارت تمومه تا خبرت کنم

_چشم قربان

تماس رو قطع کردم و گوشی روی صندلی کنارم پرت کردم و با لبخندی گوشه لبم به سمت شرکت روندم

کیفم یه جورایی کوک بود و برعکس روزای قبل که کاری جز دعوا و غر زدن سر منشی نداشتم امروز همش با خوشحالی جوابش رو میدادم

اونم همش با تعجب نگاهم میکرد و زیرنظرم میگرفت ببینه واقعا خودمم …اگه برادر دوقلویی داشتم صد در صد شک میکرد اون به جام امروز به شرکت اومده

به خاطر دعوای شدیدی که اون روز بین من و جورج اتفاق افتاده بود همه چی درباره شراکتمون روی هوا بی تکلیف مونده بود و توی این چند روزه هیچ خبری ازش یا نماینده ای از طرف شرکتش نبود

و اینطوری که پیدا بود باید قید این شراکت و پروژه رو میزدم بی حوصله پرونده جلوم که درباره روند پروژه بود رو باز کردم و با دقت سعی کردم نگاهی بهش بندازم و بررسیش کنم

که یکدفعه با شنیدن داد و فریادهایی که از توی سالن به گوش میرسید چشمام گرد شد و دستپاچه بلند شدم که بیرون برم و ببینم چه خبره

ولی همین که خواستم بلند شدم در اتاق یهویی باز شد و با دیدن امیرعلی که درست عین ببر زخمی خیره من شده بود و تند تند نفس میکشید برای چند ثانیه بی حرکت موندم و ماتم برد

با دیدن حالش فهمیدم که فیلم رو دیده یکدفعه صدای فریاد بلندش بود که سکوت اتاق رو شکست

_میکشمت حرومزاده

تا به خودم بیام به سمتم هجوم آورد و با نشستن مشت محکمش توی صورتم چند قدم به عقب برداشتم و با درد اخی گفتم

با شنیدن صدای داد و فریاداش مهدی و بقیه کارمندا توی اتاق هجوم آوردن و به زور سعی کردن جلوی امیرعلی که درست عین ببرزخمی آماده حمله به من بود رو بگیرن

مهدی درحالیکه با نفس نفس امیرعلی رو به زور بغل کرده تا به طرف من حمله نکنه خشمگین سر من داد کشید :

_اینجا چه خبره نیما ؟؟؟

عصبی غریدم :

_تو دخالت نکن مهدی

به جایی اینکه از ضربه اش دردم بگیره و یا توی فکر آبروم باشم لبخند حرص دراری به امیرعلی زدم و کنایه وار خطاب بهش که داشت خودش رو به درد و دیوار میکوبید گفتم :

_چیه جوش آوردی ؟! خبریه ؟؟

_از این کار چه قصدی داشتی هااان ؟! چطوری خواهرمو گول زدی کثافت

دستی گوشه لبم کشیدم و با دیدن خون روی دستم اخمام توی هم فرو رفت و برای اینکه بسوزونمش بلند خندیدم و گفتم :

_من گولش زده باشم ؟؟ انگار فلیمو درست ندیدی یا چشمات ایراد داره که ندیدی چطور التماس میکرد باهاش باشم و بُکن…مش

با این حرفم صورتش از خشم قرمز شد و انگار به سرش زده باشه با چند حرکت از دست بقیه در رفت و تا بخوان جلوشو بگیرن به طرفم حمله کرد

_خفه شووو حرومزاده

دست به یقه شدیم و اون یکی میزد من با دوتا جوابش رو میدادم و بدون اینکه جلوش کوتاه بیام تموم حرصی که این مدت ازش داشتم رو با مشت های محکمی که توی سر و صورتش میکوبیدم خالی میکردم

مهدی وسطمون ایستاد و سعی کرد از هم جدامون کنه ولی هر دومون به قدری خشمگین بودیم که هیچ کس به تنهایی قادر به جدا کردمون نبود

مشت امیرعلی به سمت صورتم اومد که جا خالی دادم و همین باعث شد دستش درست توی صورتم مهدی بشینه و با صدای داد بلندش خون بود که از دماغش بیرون میزد

با دیدن خون روی صورت مهدی بیخیال امیرعلی شدم و با نگرانی دست مهدی رو از توی صورتش کنار زدم

_چی شدی ؟؟ حالت خوب…..

باقی حرفم با کشیده شدن یقه ام از پشت توسط امیرعلی و مشت محکمی که توی شکمم کوبیده شد نصف و نیمه موند و از درد به خودم پیچیدم و بی اختیار به دیوار تکیه دادم که خشن داد کشید :

_زبونت رو از حلقومت بیرون میکشم کثافت تا دیگه درباره خواهرم چرت و پرت بهم نبافی

دستی به شکمم کشیدم زدم زیرخنده و با تمسخر اشاره ای به کارمندای هراسون توی اتاق که با تعجب نگاهشون بینمون میچرخوندن و بخاطر اینکه تموم مدت به فارسی دعوا میکردیم و متوجه نشده بودن چی میگیم کردم و بلند به زبون خودشون گفتم :

_خواهرش عاقل و بالغ به اختیار خودش با من خوابیده بعد آقا گردن کلفت کرده که بهش تجا…وز کردی

مهدی بدون توجه به خونی که از دماغش بیرون میزد با بهت لب زد :

_چی ؟؟؟ تو چیکار کردی نیما ؟؟

تموم نگاه ها به سمت امیرعلی برگشت و امیرعلی که کارد میزدی خونش در نمیومد بلند داد کشید :

_ در دهنت رو گِل میگیری یا نهههههه ؟؟

خواست به سمتم حمله کنه که کارمندا چند نفری جلوش رو گرفتن و مانعش شدن همه ی مدت فوحش میداد و خودش رو به در و دیوار میکوبید که به سمتم بیاد ولی نمیتونست

ولی من بیخیال با لذت خیره صورتش که از زور خشم به کبودی میزد و رگای کنار شقیقه و پیشونیش بیرون زده بودن شده بودم و حالم سر جاش میومد از اینکه میدیدم چطور به حال چندسال پیش من دچار شده و داره درد من رو حس میکنه ‌و زجر میکشه

روی صندلی لم دادم و برای اینکه بیشتر عذابش بدم با پوزخندی گوشه لبم خطاب بهش گفتم :

_به جایی این کارا یه خورده بیشتر حواست رو بده به خواهرت تا زیر…خواب این و اون نشه

_خفه شووووووو

در همین حین حراست بالا اومد و دستاش رو گرفت و به زور و تهدید سعی کرد بیرونش کنه که به سمتم برگشت و خشمگین چیزی گفت که با حرص به سمتش رفتم

_وایسا و ببین چطوری دودمانت رو به باد میدم

رو به روش ایستادم و برای اینکه عصبیش کنم با لحن به ظاهر بیخیالی لب زدم :

_منتظرم….البته اگه بتونی و جنمش رو داشته باشی !!

با دیدن بیخیال و بی تفاوت بودنم خشمش اوج گرفت و عصبی دادی کشید و سعی کرد حراست شرکت رو پس بزنه و به سمتم بیاد

که اشاره ای به نگهبانای حراست کردم و خشن غریدم :

_از شرکت من بندازیدش بیرون زود

_چشم قربان !!

و بدون توجه به داد و فریادهاش به زور از اتاق بیرون بردنش ، به طرف میزم رفتم ولی وسط راه با دیدن کارمندایی که هنوز توی اتاق ایستاده و چهارچشمی من رو میپایدن عصبی به سمتشون چرخیدم و بلند داد زدم :

_چرا هنوز اینجاید ؟؟ برید بیرون ببینم !!!

با ترس دو پا داشتن دوتای دیگم قرض کردن و با عجله از اتاق بیرون زدن ، کلافه پشت میزم نشستم که مهدی با سرو صورت خونی رو به روم ایستاد و گفت :

_واقعا همچین کاری با آیناز کردی ؟؟

کلافه دستی پشت گردنم کشیدم و بی حوصله نالیدم :

_تو بهتره دخالت نکنی !!!

دستمال کاغذی های خونی که جلوی دماغش بود رو عصبی به سمتم پرت کرد و خشن فریاد زد :

_خفه شوووو لعنتی گند زدی گند !!

دستمو محکم روی میز کوبیدم

_بس کن !!

میز رو دور زد و با یه حرکت یقه ام رو گرفت و به طرف خودش کشیدم

_ چی چی رو بس کنم هاااا ؟؟ میدونی چه غلطی کردی؟؟ اون دختر بدبخت چه گناهی داشته که اون بلا رو سرش آوردی

دیگه داشت زیادروی میکرد عصبی تخت سینه اش کوبیدم که ازم جدا شد و چند قدم عقب رفت

_میخوای بدونی گناهش چیه آره ؟؟ گناهش اینه که خواهر امیرعلیه و باید تقاص پس بده

و بدون اینکه مهلت حرف زدنی بهش بدم کت و کیفم رو چنگ زدم و با قدمای بلند و عصبی زیر نگاه های سنگین کارمندا سوار ماشین شدم و با سرعت از شرکت بیرون زدم

با رسیدن به خونه با سروضعی آشفته پیاده شدم ولی همین که کلید رو داخل قفل چرخوندم وارد خونه شدم با دیدن چیزی که جلوی چشمام بود دندونامو روی هم فشردم و عصبی اسم آیناز رو زیر لب زمزمه کردم

اون دفعه که همه چیزا رو شکسته بود و خونه جهنمی بود برای خودش ولی حالا به معنای واقعی گند زده بود به خونه و تموم سالن رو آب گرفته و درست مثل اینکه دریاچه ای وسط خونه به راهه ، آب بود که تا نیمه بالا اومده بود

اشتباه کردم در اتاق روش قفل نکردم و فکر کردم آدمه ، داخل خونه شدم و حرصی آنچنان درو بهم کوبیدم که صدای بلندش سکوت خونه رو شکست ، کلیدو توی قفل چرخوندم و عصبی فریاد کشیدم :

_دختره لعنتی این چه گندیه که بالا آوردی

با چهره خسته و داغون توی قاب در قرار گرفت بی روح خیرم شد و گفت :

_میخوام از این جهنم برم !!

کیفم روی میز گذاشتم بی توجه به آبی که تا نصفه بالا اومده بود به طرف آشپزخونه که آب از اونجا بیرون میزد راه افتادم و حرصی خطاب بهش گفتم :

_ کجا ؟؟ فکر میکنی اونجا کسی منتظرته ؟؟

شیر آب رو بستم و کلافه نگاهمو توی آشپزخونه چرخوندم که با یادآوری دریچه خروج آب که گوشه آشپزخونه قرار داشت با عجله به سمتش قدم تند کردم که لرزون نالید :

_یعنی چی که کسی منتظرم نیست ؟؟

سرپوش دریچه رو برداشتم که آب با شدت داخل خروجی رفت ، حالا که تقریبا خیالم راحت شده بود به سمتش رفتم و عصبی یقه اش رو گرفتم و به طرف خودم کشیدم

_هیچی …این چه کاری بود کردی احمق ، حالا چیکارت کنم هاااا

انگار نه انگار دارم با اون صحبت میکنم و عصبیم ، بی روح نگاهش رو به چشمام دوخت و گفت :

_خسته ام بزار برم

با شنیدن صدای لرزون و چشمای لبالب اشکش بی اختیار نگاهم روی لبهای خشک و ترک خورده اش چرخید و دستام دور یقه اش شل شد

این دختر توی این چند روزه اصلا چیزی خورده بود ؟! انگار تازه به خودم اومده باشم آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و بدون توجه به حرفش گوشی از جیبم بیرون کشیدم و گفتم :

_چی دوست داری بخوری ؟! کباب یا جوجه یا ب…

دستم رو گرفت و بی جون نالید :

_هیچی نمیخوام فقط بزار برم

چشماش روی هم افتاد و نزدیک بود که پهن زمین بشه که با یه حرکت دستمو دورش حلقه کردم و توی بغلم کشیدمش

_ های دختر چی شدی ؟؟

وقتی دیدم هیچ عکس العملی نشون نمیده کلافه بغلش کردم و به طرف اتاق بردمش روی تخت خوابوندمش ، خودش که حالش خوب نبود حالا با فعالیتی هم که الان داشته و این کارا رو کرده معلومه که بیهوش میشه

گوشی رو از جیبم بیرون کشیدم و بی معطلی چند نوع غذا سفارش دادم و ازشون خواستم زودی به دستم برسونن بعد از قطع تماس به سالن برگشتم و درحالیکه نگاهمو توی خونه داغون میچرخوندم عصبی زیرلب زمزمه کردم :

_اووووف حالا این گند رو چطوری جمع کنم

عصبی پاچه های شلوارم رو بالا زدم و شروع کردم به جمع کردن وسایل ، نمیدونم چقد درگیر بودم که زنگ اف اف به صدا در اومد

با دیدن پیک رستوران توی اف اف قفل در رو فشردم و با همون وضع آشفته توی قاب در منتظر ایستادم بعد از گرفتن غذاها و حساب کردن پولاش ، نایلون های غذا روی میز آشپزخونه گذاشتم

و همونطوری که دکمه های پیراهنم رو باز میکردم با اخمای درهم به سمت اتاق راه افتادم و بدون هیچ نرمشی توی صدام اسمش رو بلند صدا زدم و گفتم:

_پاشو ببینم هرچی خوابیدی بسه !!

پیراهن و شلوارم که خیس آب بودن رو از تنم بیرون کشیدم و توی سبد رخت چرکا انداختم و بعد از اینکه یه لباس راحتی از توی کمد بیرون کشیدم به سمتش برگشتم ببینم چرا جوابمو نمیده

که با دیدن چشمای بسته اش کلافه سرمو به اطراف تکونی دادم و زیرلب غریدم :

_اون صبح از داداشش اینم از خانوم !!

شلوارمو پوشیدم و با پیراهن توی دستم به سمتش رفتم و درحالیکه بالا سرش می ایستادم روش خم شدم

_با توام هوووی بسه هرچی خودت رو به غشی زدی

بالاخره تکونی خورد و پلکاش رو باز کرد که با دیدن بالا تنه برهنه ام با ترس چشماش گشاد شد و لرزون گفت :

_برو برو عقب !!

پوزخندی به صورت ترسیدش زدم و درحالیکه صاف می ایستادم پیراهنم رو تنم کردم و با تمسخر خطاب بهش گفتم :

_یه طوری ترسیدی انگار هنوز چیزی برای از دست دادن داری

اشک توی چشماش نشست و با بغض توی خودش جمع شد ، با دیدن حالش نمیدونم چرا اعصابم بهم ریخت و پیراهنمو با یه حرکت تنم کردم و گفتم :

_پاشو بیا غذا بخور حوصله مریض داری ندارم

_غذا نمیخوام فقط بزار برم !!

میدونستم با چیزایی که خانوادش ازش دیدن الان صد در صد ازش عصبین و اگه اونجا بره حتما برخورد بدی باهاش میکنن دهن باز کردم که واقعیت رو بهش بگم ولی نمیدونم چم شده بود که به دروغ بهش گفتم :

_اوکی اول بیا غذاتو بخور بعد میزارم بری

انگار حرفم رو باور نکرده باشه موهاش رو پشت گوشش زد و سوالی پرسید :

_راست میگی ؟؟!

_آره حالا بیا

از اتاق بیرون زدم که بعد از چند دقیقه اومد رو به روم نشست و درحین اینکه همش با غذاش بازی میکرد به زور چند قاشق خورد زودی بلند شد و خواست به‌ طرف در خروجی بره که‌ جدی صداش زدم :

_کجا ؟؟؟!

حالت تهاجمی به خودش گرفت و عصبی گفت :

_مگه نگفتی میزاری برم چی شد هااااا ؟؟

اشاره ای به سر و‌صورت زخمی و ورم کرده خودم کردم و گفتم :

_فکر میکنی اینا نشونه چیه ؟!

بی حرف با صورتی درهم خیرم شد که با تمسخر ادامه دادم :

_ من و امیرعلی بخاطر تو با هم درگیر شدیم فکر میکنی الان بخوای بری توی اون خونه با روی خوش ازت استقبال میکنن وقتی اون فیلم تو رو دیدن که چطوری عین فاحشه ها خودت رو در اختیار من گذاشتی ؟؟!

رنگ صورتش پرید و با بهت پرسید :

_فیلم ؟؟ نگو فیلمم براشون فرستادی ؟؟

بیخیال لیوان آبی رو‌ سر کشیدم و‌ سری در تایید حرفاش تکون دادم که انگار روح از بدنش رفته باشه پاهاش سست شد و درحالیکه دستشو به دیوار میگرفت کم کم بی حال روی زمین نشست

اینم فقط غش کردن رو بلده !! قاشق توی دستمو توی ظرف غذا پرت کردم دست به سینه خیره اش شدم و با تمسخر گفتم :

_چیه باز غش و ضعف کردی؟؟ داداش تو که خیر سرش روشن فکره بعد یه مدت یادش میره بابا !!

بدون توجه به حرفای من به نقطه نامعلومی خیره شده بود و اشکاش بودن که انگار باهم مسابقه گذاشتن روی صورتش سُر میخوردن و پایین میومدن با دیدن حالتش پوووف کلافه ای کشیدم

_اهههههههههه

گند زده بود به اعصابم ، عصبی زیر غذای جلوم زدم که پخش زمین شد و کل آشپزخونه رو به گند کشید ولی اون بدون اینکه کوچکترین تکونی بخوره بی روح هنوز توی همون حالت نشسته بود و آبغوره میگرفت

اگه دو دقیقه دیگه اونجا میموندم صد در صد کاری دستش میدادم و یه چیزی بهش میگفتم پس بلند شدم تا به اتاق برم که بالاخره به حرف اومد و با لحن مرتعشی گفت :

_چرا ؟؟!

پاهام از حرکت ایستاد که با بغض ادامه داد :

_چرا این کارو با من کردی و آتیش انداختی توی زندگیم

دستم مشت شد و جدی گفتم :

_چرا سعی داری نقش دخترای ٱمل رو بازی کنی درحالیکه توی همچین کشور مدرن و امروزی زندگی میکنی ؟؟ این جور روابط اینجا آزادن و تقریبا همه دخترا قبل از اینکه حتی پونزده سالشون بشه بکا…رتشون رو از دست میدن

به طرفش چرخیدم و درحالیکه نگاهمو به چشمای اشکیش میدوختم با بی رحمی اضافه کردم :

_اون وقت تو با میل خودت اومدی توی تخت من و تحر…یکم کردی بعد انتظار داری بهت دست نزنم ؟!

دستش رو به دیوار گرفت و به سختی بلند شد ، با پوزخند تلخی گوشه لبش سرتا پام رو برنداز کرد و گفت :

_هه من برای ٱمُل و عقب مونده ولی امیدوارم هیچ وقت دیگه نبینمت و از زندگیم گم شی بیرون کثافت !!

گیج و با قدمای نامتعادل به طرف در راه افتاد ، که با تمسخر صداش زدم و گفتم :

_موفق باشی

و زیرلب با خودم آروم ادامه دادم :

_همینطوری امید واهی داشته باش که میتونی از دستم خلاص بشی

عصبی بیرون رفت و درو بهم کوبید نمیتونستم بیشتر از این توی خونه ام نگهش دارم پس مجبور بودم بزارم بره ولی حالا که خوب امیرعلی رو با حرفام تحریک کرده بودم وقتش بود که مرحله بعدی نقشمو اجرا کنم و درست و حسابی آتیش بندازم به وجودش !!

با این فکر نیشخندی گوشه لبم نشست و به طرف حمام راه افتادم تا با دوش کوتاهی حال و هوام رو عوض کنم

” آیناز “

با حالی خراب از خونه نحس و شومش بیرون زدم و با قدمای نامتعادل شروع کردم به راه رفتن سر خیابون که رسیدم دست لرزونم رو برای تاکسی بالا بردم

با ایستادن تاکسی کنار پام به خودم اومدم و با تنی لرزون سوار شدم و درحالیکه سرمو به صندلی تکیه میدادم چشمامو بستم

_کجا میخواید برید خانوم ؟؟

با این حرفش دلم به درد اومد نمیدونستم چی بهش بگم ، میخواستم کجا برم؟؟ و پیش کی پناه ببرم ؟؟ تنها جایی که میتونستم برم خونمون بود

پس به اجبار زبونی روی لبهای ترک خورده ام کشیدم و با صدای خفه ای لب زدم :

_برو به این آدرس……

هر چی بیشتر به خونه نزدیکتر میشدیم بدنم بدتر عین مثل بید میلرزید از فکر به برخوردی که ممکن بود خانوادم باهام داشته باشن چشمام از ترس دو دو میزدن

با متوقف شدن ماشین در خونه ، با ترس لباسم رو توی چنگم فشردم و آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و نگاه حیرونم رو به ساختمون دوختم

راننده وقتی دید قصد پیاده شدن ندارم از آیینه نگاهی به صورت رنگ پریده ام انداخت و گفت :

_خانوم رسیدیم نمیخواید پیاده شید ؟؟

_هاااا بله ببخشید

با اینکه هنوزم دودل بودم ولی به اجبار پیاده شدم و انگار از استرس زیاد پاهام به زمین چسبیده باشن قدرت تکون خوردن نداشتم که راننده صدام زد و گفت :

_خانوم پولم رو حساب میکنید من برم ؟؟

با این حرفش تازه به خودم اومدم وحشت زده دستمو داخل جیبام فرو بردم ، من که هیچ پولی همراهم نداشتم الان میخواستم چیکار کنم حتی اینقدر گیج بودم که یادم نبود ماشین و وسایلمو کجا گذاشتم

_اوووم واقعیتش پولی همراهم ن….

یکدفعه کسی دستم رو کشید به طرفش که برگشتم که با دیدن امیرعلی که با سروضعی آشفته خیره صورتم بود تنم یخ کرد

بدون اینکه نگاه از صورت رنگ پریدم بگیره دستی داخل جیبش فرو برد و پولی بیرون آورد و تقریبا داخل تاکسی پرت کرد و عصبی منو دنبال خودش کشید

_آقا آقا بقیه پولتون

امیرعلی بدون اینکه به سمتش برگرده بلند فریاد زد :

_بیخیال برای خودت !!

تاکسی با سرعت از کنارمون گذشت و من از ترس تنها بودن با امیرعلی لرزی به تنم نشست و بی اختیار چنگی به دستش زدم تا رهام کنه

یکدفعه محکم هُلم داد که پشتم به در خونه خورد و از درد بدی که توی کمرم پیچید خم شدم و آااای خفه ای از بین لبهام بیرون اومد

با کف دستش محکم به در خونه دقیق کنار گوشم کوبید و با لحن ترسناکی بلند غرید :

_خوش گذشت هااا ؟؟

از بدبختی خودم پلکی زدم که اشکام ریخت و لرزون نالیدم :

_دا…داش

دندوناش روهم سابید و خشن غرید

_خفه شووو با چه رویی برگشتی هاااا ؟؟! میدونی من نادون نمیدونستم فیلم شاهکار خواهرمه تو خونه زدمش روی پخش و بابا دیدش و قلبش گرفت کارش کشید به بیمارستان هااااا

قلبم هری پایین ریخت و ناباور به صورتش زُل زدم وقتی حالمو دید پوزخند تلخی گوشه لبش نشست و گفت :

_میدونی از چی میسوزم ؟!

وقتی دید سکوت کردم فَکم رو گرفت و درحالیکه تکونی بهش میداد خشن غرید :

_از اینکه میبینم از بین این همه آدم عاشق این حیووون شدی

با دستای لرزون دستش رو محکم گرفتم و ناباور نالیدم :

_من عاشقش نیستم

ازم فاصله گرفت و حرصی غرید :

_عاشقش نیستی و اون طوری توی تخت التماسش میکردی که بکن…..

دادی از خشم کشید و باقی حرفش رو نیمه تموم گذاشت و دستی پشت گردنش کشید شنیدم زیرلب زمزمه کرد :

_لعنتی !!!

پشتش رو بهم کرد و با بی رحمی تمام گفت :

_ قبل از اینکه باز بابا با دیدنت پس بیفته و حالش بد شه از اینجا برو

چی ؟؟! انگار روح از تنم رفته باشه پاهام سست و بی حس شدم و روی زمین فرو اومدم

_من که جز اینجا جایی رو ندارم برم

دیدم چطور دستاش رو با حرص مشت کرد و حرصی زیرلب غرید :

_وقتی اون غلط رو میکردی باید فکر اینجاهاشم میکردی

به سمتم برگشت و حرصی ادامه داد :

_احمق میدونی گیر چه دیوونه ای افتادی پیام فرستاده و من رو با چه چیزی تهدید کرده هاااا ؟؟؟

_بهت پیام داده مگه ؟!

رگ های کنار شقیقه اش بیرون زد

_آره گفت که خواهرت لَش و آویزونت پیش کِش خودت ، جنس بنجول رو پس فرستادم تا بره یکی دیگه رو پیدا کنه و بهش بچسبه با دیدن پیامش عصبی شدم و بهش زنگ زدم و بحث بالا گرفت که تهدیدم کرد به دادن فیلمت اونم میدونی به کی ؟!

خدایا من گیر چه دیوونه ای افتاده بودم اصلا از من چی میخواست که بیخیالم نمیشد ، با دستای لرزونم موهام رو از جلوی صورتم کنار زدم و خجالت زده گفتم :

_کی ؟! اصلا اون فیلم به درد کی میخوره

_دیوانه رفته سراغ رقیبم مکندی میدونی این یعنی چی ؟؟؟

چی ؟؟؟ مکندی دشمن امیرعلی توی بیمارستانه و همیشه به هر طریقی میخواست بهش ضربه بزنه

انگار دیوونه شده باشه مشت محکمی به دیوار کوبید و آنچنان نعره ای کشید که از ترس چشمامو بستم و توی خودم جمع شدم لرزون زیرلب نالیدم :

_چی ؟؟ مکندی ؟؟

بدون توجه به دستش که با برخورد به دیوار خون ازش چکه میکرد عصبی گفت :

_آره میخواد فیلم توی لعنتی رو بهش بده میدونی این یعنی چی و چه گندی زدی ؟؟ مکندی دنبال عاتویی از منه و اینم بهترین فرصت براشه پس به هیچ وجه از دستش نمیده

با ترس لرزون نالیدم :

_من من کاری نکردم باور کن

چنگی توی موهاش زد و عصبی کشیدشون

_آره کاری نکردی فقط و فقط شدی زیر…خوابش

با بغض خیره اش شدم ، گناه من چی بود که گیر یه آدم روانی افتادم که به هیچ طریقی بیخیالم نمیشد و حالام امیرعلی اینطوری داشت عذابم میداد

_حال بابا چطوره داداش

_به من نگوووو داداش !!!!

با صدای داد بلندش با ترس از جا پریدم که انگشتش رو تهدیدوار توی هوا تکونی داد و خشن گفت :

_بابا تا زمانی که تو دور و برش نباشی و چشمش بهت نیفته حالش خوبه !!

این حرفش یعنی میخواست من رو نادیده بگیره و بخاطر منفعت خودش بیخیال من بشه ؟؟

_ی….یعنی چی ؟!

بی حرف پشت بهم کرد و خواست بره که هرچی توان داشتم جمع کردم و به سختی بلند شدم و از شدت عصبانیت با حرص جیغ کشیدم

_هرچی من الان میکشم بخاطر تو و اون نوراس که نمیدونم چیکار کرده داداشش اینطوری دیوونه شده حالا اینطوری من رو مقصر میدونی و بهم پشت کردی هااااا

پاهاش از حرکت ایستاد که جرات پیدا کردم و با گریه ادامه دادم :

_اصلا خود تو باعث و بانی تموم این مشکلات و بدبختی منی !!

با صورتی از خشم سرخ شده به سمتم برگشت و با صدای که از زور حرص و عصبانیت میلرزید بلند گفت :

_حالا منو مقصر میدونی هاااا ؟؟!

با پشت دست اشکام رو پاک کردم و با گریه زجه زدم :

_اگه تو و اون زنت مقصر نیستید پس کیه هااااا ؟!

با مشت به سینه ام کوبیدم و با نفس های بریده ادامه دادم :

_منم هااااا ؟؟ منی که روحمم خبر نداشت اون چه عجوبیهه

پوزخندی زد و حرصی بلند فریاد زد :

_بسهههههه…..تو اگه نمیخواستی بهش پا نمیدادی

فین فین کنان دماغم رو بالا کشیدم

_من بهش پا ن…..

انگشت اشاره اش رو جلوی دهن و بینی به نشونه سکوت گرفت و فریاد زد :

_هیس….فقط خفه شوووو !!

در خونه رو باز کرد که با فکر اینکه میخواد اینجا تنهام بزاره اشک به چشمام نشست که جلوی چشمای ناباورم کنار رفت و خطاب بهم گفت :

_برو داخل !!

با خوشحالی قدمی داخل گذاشتم که سد راهم شد و گفت :

_فقط یادت باشه بار اول و آخریه که از گناهت میگذرم

با اضطراب سری به نشونه تایید تکون دادم که کنار رفت ، روی روبه رو شدن با خانوادم رو نداشتم ولی هرچی بیشتر جلو میرفتم متوجه میشدم که خونه توی سکوت محض فرو رفته

بالاخره دل رو به دریا زدم و با اضطراب پرسیدم:

_بقیه کجان ؟!

کت رو از تنش بیرون کشید و درحالیکه روی‌ مبل پرتش میکرد خشن گفت :

_بخاطر شاهکار جنابعالی بیمارستانن پیش بابا

با فکر به اینکه من باعث این حال بابام باز چشمه اشکم جوشید و با دلهره نالیدم :

_کدوم بیمارستانه ؟! میشه ببریم پیشش ؟!

_نه

_ولی میخوام ببین….

عصبی زیر گلدون کوبید که با صدای بدی پخش زمین شد هزار تیکه شد و بلند غرید :

_یه بار گفتم نهههههههههههه

با صدای دادش به خودم لرزیدم که روی مبل نشست و درحالیکه سرش رو به پشتی مبل تکیه میداد و چشماش رو میبست آروم زمزمه کرد :

_میشنوم !!

وقتی دید چیزی نمیگم و سکوت کردم چشمای به خون نشسته اش رو باز کرد و درحالیکه خیره چشمام میشد با لحن ترسناکی گفت :

_منتظرم خودت توضیح بدی و بگی رابطت با این آدم از کجا شروع شده و چرا الان توی این وضعی !!!

پاهام دیگه تحمل وزن بدنم رو نداشتن بی حال روی زمین نشستم و به سختی لب زدم :

_اصلا من این آدم رو درست حسابی نمیشناسم از کجاش بگم ؟!

چنگی توی موهاش زد و انگار حرفمو باور نکرده باشه عصبی فریاد زد :

_گفتم از اول اولش !!!

شروع کردم به توضیح دادن از خود روز اولی که دیدمش تا اون روزی که مست کردم و بازیم داد که باهام رابطه داشته و ازم سواستفاده کرد به اینجای حرفام که رسیدم خجالت زده چشمامو بستم و توی خودم جمع شدم

امیرعلی هیچی نمیگفت تا راحت همه ی حرفام رو بزنم و منم یه طورایی جرات باز کردن چشمام رو نداشتم ولی وقتی به روز تجا…وز و اینکه چطور بهم دست درازی کرد رسیدم

صدای خشمگینش به گوشم رسید که داد کشید :

_بسهههههههه

با ترس توی جام پریدم که صدای شکستن چیزی اومد و صدای فریاد بلندش بود که خونه رو لرزوند

_خدای من…. این پسر داره منو دیووونه میکنه

چشمامو باز کردم که با دیدن خورده شیشه های روی زمین فهمیدم باز چیز دیگه ای رو شکسته ، از اینکه امیرعلی رو اینطوری درمونده و شکسته میدیدم غم دنیا توی دلم نشست و بی اختیار هق هق گریه ام بالا گرفت

با شنیدن صدای گریه هام با نفس نفس نگاهش رو بهم دوخت و با چند قدم بلند به سمتم اومد بی اختیار ترس برم داشت و خودم رو عقب کشیدم

که بالای سرم ایستاد و عصبی گفت :

_چرا بازیچه دستش شدی هااااا ؟؟! چرا تا این حد احمقی

لگدی به میز کنارم کوبید که با صدای نابهنجاری چپه شد و عین ببر زخمی فریاد کشید :

_مگه من مرده بودم که بیای دردت رو به من بگی هااااااا لعنتی

خودمم میدونستم اشتباه کردم و دارم تاوان سادگی دل خودم رو میدم ولی از زور گریه نفسم بالا نمیومد تا چیزی بگم ، همونطوری که روی زمین نشسته بودم

دستای لرزونم رو به پاش رسوندم و درحالیکه یکی از پاهاش رو توی بغلم میگرفتم خودم رو بهش چسبوندم و با درد زجه زدم :

_غلط کردم داداش بهم پشت نکن من جز شماها کسی رو ندارم

چند ثانیه بی حرکت و با دستای مشت شده ایستاد از ترس اینکه بیخیالم بشه و حرفامو باور نداشته باشه حس میکردم چطور قلبم از ترس یکی در میون میزنه

فین فین کنان دماغم رو بالا کشیدم و با درد اسمش رو صدا زدم :

_داداش تو رو خدا باورم کن !!

با حس حرکت دستش روی موهام آرامش وجودم رو فرا گرفت که با صدای خفه از بغض و خشم زمزمه کرد :

_برو‌ اتاقت !!

با اینکه خسته بودم و این چند وقته نه غذای درست حسابی خورده بودم و نه خوابیده بودم ولی بازم پاهام باهام یاری نمیکردن تا بلند شم و تنهاش بزارم

نمیدونم تا حالا این حال بد رو تجربه کردید یا نه….که اینقدر غم و دردای آدم زیادن و تحت فشاره ولی خواب حتی لحظه ای هم به چشمای آدم نمیاد

با غم گفتم :

_ولی داداش باید بابا رو ببینم

دستش روی موهام بی حرکت موند و صدای پوووف کلافه ای که کشید به گوشم رسید

_فعلا نه ….دیگه هم اصرار نکن !!

تا بابا رو نمیدیدم دلم آروم نمیگرفت و انگار دارن توی دلم رخت میشورن تموم وجودم آشوب بود پس با التماس نالیدم :

_تو رو خدا

انگار باز از کوره در رفته باشه پاشو با یه حرکت عصبی از دستم بیرون کشید و خشن غرید :

_پاشو برو اتاقت

با قلبی شکسته درحالیکه دستمو ستون بدنم میکردم به زور بلند شدم و لرزون لب زدم :

_حق من این نیست یادت باشه

بدون اینکه منتظر حرفی از جانبش باشم از پله ها بالا رفتم و بعد از وارد شدن به اتاقم خودم روی تخت پرت کردم و هق هق گریه ام بالا گرفت

از خودم بدم میومد از اینکه اینطوری بازیچه دست اون نیمای عوضی شده بودم با یادآوری اون قیافه منفورش ملافه توی دستم مشت شد و زیرلب با خودم زمزمه کردم :

_میکشمت کثافت !!

اینقدر گریه کردم که چشمام ورم کرده بودن و به قدری قرمز شده و سوزش داشتن که مدام پلکام روی هم میفتاد و نای باز کردنش رو نداشتم

توی خواب و بیداری جنین وار توی خودم جمع شده بودم که تقه ای به در اتاق خورد و کسی وارد شد ، شرمنده بودم طوری که دوست نداشتم چشمامو باز کنم و با خانوادم چشم تو چشم شم

که یکدفعه با شنیدن صدای کسی که اون رو باعث و بانی تموم اتفاقا میدونستم به خودم اومدم

_خوابیدی ؟!

نورا بود حس کردم لبه تخت نشست و قشنگ سنگینی نگاهش روی خودم حس میکردم یکدفعه چشمامو باز کردم که نگاهش میخ چشمام شد و نمیدونم چی شد که رنگ باخت و ناباور لب زد :

_چیکار خودت کردی ؟؟

دستش که به سمت لمس صورتم اومد رو پس زدم و خشن با صدای خفه از بغض غریدم :

_به من دست نزن !!!

دستش روی هوا بی حرکت خشک شد و با ناراحتی لب زد :

_من …. من متاسفم آیناز

دوست نداشتم هیچ کس یا هیچ چیزی که من رو یاد نیما مینداخت رو ببینم مخصوصا نورا ، پس با یه حرکت ملافه روی سرم کشیدم

_هه …. تاسف تو به هیچ درد من نمیخوره پس تنهام بزار

_ولی باید به حرفام گوش بدی

حرصی چشمامو روی هم فشردم و جوابی بهش ندادم که با یه حرکت ملافه رو از روم کشید با دیدن این حرکتش بی اختیار در برابرش حالت تهاجمی به خودم گرفتم که دستاش رو به نشونه تسلیم بالا برد و گفت :

_هی هی آروم باش !!

_بیخیال من شو نورا

با ناراحتی توی چشمام زُل زد و گفت :

_چرا نمیخوای با من دردو دل کنی

چی ؟! دردودل کنم ؟! اونم با کی ؟! خواهر اون حرومزاده که هر دقیقه یه بلایی سرم میاورد ؟!

پوزخندی گوشه لبم نشست و زیرلب بی حال زمزمه کردم :

_برو بیرون !!!

پشت بهش روی تخت دراز کشیدم که لجباز باز تخت رو دور زد و گرفته و با چشمایی که هر لحظه آماده باریدن بودن کنارم نشست و به صورتم زُل زد

_فقط میخوام بدونی من از هیچ چیزی خبر نداشتم

هه خبر نداشته ؟؟ ولی من یه طورایی دارم تاوان عشق و حال اونا رو پس میدم ، هرکاری که دلشون خواسته کردن و الانم راحت دارن زندگیشون میکنن ولی داداش دیوونه اش رو انداخته به جون من !!

با یه حرکت روی تخت نشستم و درحالیکه دندونامو روی هم میفشردم عصبی خطاب بهش گفتم :

_ گیرم که خبر نداشتی …. حالا چرا جلوی داداش دیوونه ات رو‌ نمیگیری هااااا ؟؟

دستام رو توی دستش گرفت و با گریه نالید :

_بخدا من رو اصلا توی خونه اش راه نمیده

دستمو به شدت از دستش بیرون کشیدم و سرش داد کشیدم :

_میدونی اون روانی چه بلاهایی سر من آورده و هنوز که هنوزم پیگیر منه تا بیشتر خودم و خانوادم رو عذاب بده اونم بخاطر چی بخاطر توووو ؟!

چنگی به موهام زدم و خشن ادامه دادم :

_اون وقت تو اینجا نشستی راحت میگی که تو خونه اش راحت نمیده و برای من اشک تمساح میریزی ؟! پاشو برو بیرون

با گریه اسمم رو هق زد ولی من اینقدر عصبی بودم که دلم به رحم نیاد ، با چشمای که از زور گریه باز نمیشدن به سختی بلند شدم و بعد از اینکه در اتاق رو باز کردم‌ عصبی خطاب بهش فریاد زدم :

_یالله برو بیروووون !!!

فین فین کنان دماغش رو بالا کشید و گفت :

_تو رو خدا چند دقیقه به حرفام گوش بده

نه این حرف آدم سرش نمیشد من داشتم اینجا جون میدادم و اون توقع داشت آروم باشم عصبی به سمتش رفتم و انگار دیوونه شده باشم بازوش رو گرفتم و کشیدم

_میری بیرون یا نه ؟؟؟

تحمل یه ثانیه نفس کشیدنش رو کنار خودم نداشتم و هر وقت نگاهم بهش میفتاد یاد اون داداشش عوضیش میفتادم درحال بحث بودیم که با صدای داد بلند کسی پشت سرم سرجام خشکم زد و دستم دور بازوی نورا شُل شد

_اینجا چه خبرهههههههههه !!!

به عقب برگشتم با دیدن امیرعلی که با سروضعی آشفته توی قاب در ایستاده بود از ترس قالب تهی کردم و با لُکنت لب زدم :

_داداش !!

ضربه محکمی روی در کوبید و‌ خشن غرید :

_ هیس ….! مگه نگفتم آروم باش پس چرا صدای جر و‌ بحثت تا پایین میاد

با غیض اشاره ای به نورا کردم و گفتم :

_به زنت بگو دست از سرم برداره

داخل اتاق شد درحالیکه کلافه دستی پشت گردنش میکشید گفت :

_این چه طرز حرف زدن با زن داداشته ؟؟؟

بی حرف پشت بهش به سمت حمام رفتم و خشن غریدم :

_بهش بگو تو کارای من دخالت نکنه

هشدار آمیز اسمم رو صدا زد ولی من بدون اینکه به عقب برگردم داخل حمام شدم و درو بهم کوبیدم از اینکه بخاطر زنش صداش رو برای من بالا میبرد نَم اشک به چشمام نشست

همونجا کنار در حمام نشستم و درحالیکه دستامو دور خودم میپیچیدم با دلی شکسته برای دردای خودم گریه ام گرفت که امیرعلی محکم به در کوبید و بلند گفت :

_بیا بیرون کارت دارم

دستمو روی دهنم فشردم تا هق هقم بالا نگیره جوابی که بهش ندادم ضربه محکم دیگری به در کوبید و تقریبا فریاد کشید :

_آینااااااز با تو بودما بیشتر از این سگم نکن

دوست نداشتم بیرون برم و باهاش چشم تو چشم بشم یه جورایی دلم ازش گرفته بود ، که صدای لرزون نورا من رو به خودم آورد

_ولش کن امیرعلی مقصر منم که میدونستم حالش خوب نیست و بهش فشار آوردم

بعد از چند دقیقه آروم حرف زدنشون صدای بسته شدن در اتاق خبر از بیرون رفتنشون میداد ، بی حال بلند شدم و بعد از دوش سرسری که گرفتم از اتاق بیرون زدم و با همون حوله تنم روی تخت دراز کشیدم که کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم

چند روز از این ماجرا گذشته بود حال بابا بهتر و مرخص شده بود ولی نمیخواست من رو ببینه و هر بار به سراغش میرفتم خودش رو به خواب میزد تا حتی چشمش هم بهم نیفته

با اینکه توی اون خونه زندگی میکردم و یه طورایی پذیرفته بودنم هرچند به روی خودشون نمیاوردن ولی بازم حس میکردم به شکل یه مجرم و تقصیر کار بهم نگاه میکنن

و این هم برای من خیلی سخت بود و توی خونه خودم احساس راحتی نمیکردم روز به روز افسرده تر میشدم و تمام روز توی خونه خودم رو حبس میکردم تقریبا هیچ چیزی نمیخوردم

طبق این چند روز توی اتاقم نشسته بودم و به در و دیوار زُل زده بودم که با یادآوری گوشیم و اینکه چند روزه اصلا سراغش نرفتم و نمیدونستم بار آخر کجا گذاشتمش

بلند شدم و شروع کردم وسایلم رو به دنبالش گشتن که قاطی لباسام خاموش کرده پیداش کردم

همین که به شارژ زدمش و روشنش کردم چند دقیقه نگذشته بود که سیل عظیمی از پیام ها بود که برام میومد با تعجب ابرویی بالا انداختم و دونه دونه پیاما رو چک کردم

که با دیدن شماره نیما دستام لرزید و عصبی زیرلب زمزمه کردم :

_کثافت !!

بدون اینکه پیاما رو چک کنم همه رو پاک کردم و گوشی رو عصبی کنارم انداختم لعنتی باز اعصابم رو بهم ریخته بود ، معلوم نبود چی از جون من میخواست

چنگی توی موهام زدم و عصبی از دو طرف کشیدمشون که با صدای زنگ گوشی به خودم اومدم

با فکر به اینکه نیماس بدون اینکه نگاهی به صفحه تماس بندازم تماس رو وصل کردم و خشن غریدم :

_چیههههه باز چی از جونم میخوای عوضی !!

_آیناز ؟؟!

با شنیدن صدای بهت زده جورج بهت زده خشکم زد ، وقتی دید سکوت کردم صدام زد و گفت :

_هستی ؟؟ آیناز چی‌ شده ؟؟

اوووف خدای من گند زده بودم حالا باید چی جوابش رو میدادم ، زود خودم رو جمع و جور کردم و گفتم :

_ببخشید جورج اشتباه گرفتمت فکر کردم یکی دیگه اس

گلوش رو با سرفه ای صاف کرد و جدی پرسید :

_حالت خوبه ؟؟

حوصله حرف زدن نداشتم پس بی حال نالیدم :

_اهووووم

با شنیدن لحن سردم با لحن خاصی گفت :

_میشه ببینمت میخوام باهات حرف بزنم

نگران صاف ایستادم و سوالی پرسیدم :

_چیزی شده ؟!

با چیزی که گفت با تعجب خشکم زد و ناباور زیر لب زمزمه کردم :

_چی ؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.