خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۹۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

به سمتم برگشت و با تعجب گفت :

_چیه ؟؟

شونه ای بالا انداختم

_هیچی

معلوم بود باور نکرده سرش رو تکونی داد و با خنده زیرلب گفت :

_نوبت ما هم میرسه شیطون !!

دستی به موهام کشیدم و با گونه های سرخ شده از خجالت نگاهم رو به بیرون دوختم که با توقف ماشین جلوی رستوران بزرگ و شیکی ابروهام با تعجب بالا پرید

و با هیجان نگاهم رو به فضای زیبا و خیره کننده اش دوختم ، توی دنیای دیگه ای سیر میکردم که یکدفعه با باز شدن در ماشین و جورجی که دستش رو سمتم دراز کرده بود به خودم اومدم

دستمو توی دستاش گذاشتم و از ماشین پیاده شدم ، سوییچ رو به سمت یکی از گارسونای رستوران گرفت و همراه هم وارد سالن شدیم

تا حالا همچین جایی نیومده بودم درست مثل ندید بدیدا اطراف رو دید میزدم و با دیدن هر چیز قشنگی ذوق میکردم

که گارسون به سمتمون اومد و درحالیکه سرش رو به نشونه احترام برای جورج خم میکرد گفت :

_از این طرف قربان !!

به طرف انتهای سالن که تقریبا از دید بقیه پنهون بود راهنماییمون کرد همین که به اون سمت رفتیم با دیدن چیزی که رو به رومون بود

بی اختیار پاهام از حرکت ایستاد و خشکم زد باورم نمیشد تموم سالن پُر بود از گل برگای قرمز که کف سالن رو پر کرده بودن و شمع های کوچیکی که گوشه گوشه سالن به چشم میخورد

به جز یک میز و صندلی که وسط قرار داشتن و راهی به وسیله گلبرگ ها تا پیششون باز بود هیچ چیز دیگه ای توی سالن نبود و آنچنان محیط زیبا و دوست داشتنی درست کرده بود که بی اختیار مات و مبهوت میموندی

با هیجان به سمت جورج برگشتم که با لبخند مغروری گوشه لبش گفت :

_سوپرایز !!!

با شادی گفتم :

_واااای خدای من جورج

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و گفت :

_خوشت اومد ؟!

_عالیه خیلی ممنونم

دستمو گرفت و بعد از اینکه دور بازوش حلقه کرد از راه بین گلبرگ ها به طرف میز راه افتاد با هیجان و قلبی که تند تند میتپید باهاش همراه شدم

صندلی رو برام عقب کشید و تا من نشستم خودشم رو به روم نشست و دستی روی هوا برای گارسون تکون داد که اونم با احترام سرش رو خم کرد و عقب گرد کرد و ازمون فاصله گرفت

انگار دارم خواب میبینم با نیش باز نگاهم رو به جورج دوخته بودم و توی دلم از خدا میخواستم از خواب بیدارم نکنه یعنی باور کنم اون همه بدبختی که با نیما کشیده بودم تموم شدن ؟!

_داری به چی فکر میکنی ؟؟

با صداش به خودم اومدم و دستپاچه تکونی خوردم

_به همه چی…اینکه اینجا چقدر زیباست !!

سری تکون داد و زیرلب زمزمه وار طوری که من بشنوم گفت :

_ زیباست نه به زیبایی تو

طولی نکشید میز پر شد از غذاهای رنگارنگ که حتی اسم بیشترشون رو هم نمیدونستم تموم امروز بخاطر درگیری های زیادی که داشتم تقریبا هیچی نخورده بودم

حالا با بوی غذاها که توی فضا پیچیده بود ضعف بدی توی بدنم پیچیده و آب دهنم راه افتاده بود

گارسون که آخرین ظرف غذا روی میز جلومون گذاشت با لذت نگاهم رو بینشون چرخوندم

_چیز دیگه ای میل دارید قربان ؟؟

جورج سری تکون داد

_نه میتونی بری !!

بعد از احترامی که گذاشت ازمون فاصله گرفت ، نمیدونستم از کدوم غذا شروع کنم و فقط داشتم نگاهشون میکردم که جورج اشاره ای به یه غذا کرد و گفت :

_این رو بخاطر تو سفارش دادم

با کنجکاوی نگاهش کردم تا ببینم چیه ولی چون به طرز خاصی تزیین شده بود دقیق نمیدونستم تشخیص بدم

_ماهیه از اون نوعی که تو دوست داری

سرمو بلند کردم و ناباور خیره اش شدم ، این مرد من رو بهتر از خودم میشناخت و بهم اهمیت میداد تشکری زیرلب کردم و با اشتیاق شروع کردم به خوردن

واقعا طعمش بی نظیر بود طوری که منی که کم خوراک بودم و این مدت اشتیاقی به خوردن چیزی نداشتم تموم بشقابم رو تموم کردم

آخرین لقمه رو که قورت دادم تازه نگاهم به بشقاب خالی افتاد

_بگم باز برات بیارن ؟؟

با این حرفش غذا تو گلوم پرید و به شدت شروع کردم به سرفه کردن حالا پیش خودش چه فکرایی در موردم میکنه و میگه شکموعه ، با قرار گرفتن لیوان جلوی صورتم از دستش گرفتم و بی معطلی سر کشیدم آخیش داشتم خفه میشدما !!!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.