خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۹۷

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و درحالیکه پشت پنجره قدی اتاقم به بیرون خیره شده بودم به این فکر میکردم که این روز تعطیل که حتی شرکت هم نمیرفتم باید چیکار کنم

تموم این تنهایی ها و بی کسی هام باعث شده بود روز به روز بیشتر به جورج وابسته شم و توی ذهن و فکرم به قدری پررنگ شه که فکر اینکه بدون اون زندگی کنم و تنهای تنها باشم مثل خوره بیفته به جونم !!

همونطوری که توی فکرای درهم برهمم غرق بودم یکدفعه با شنیدن صدای پیامک گوشیم به عقب برگشتم و با دیدنش که روی مبل افتاده بود و چراغ چشمک زدنش مدام روشن خاموش میشد به سمتش قدم تند کردم

همین که برش داشتم و قفل صفحه اش رو باز کردم با دیدن اسم جورج لبخند کم جونی زدم و با هیجان پیامش رو باز کردم

_آماده شو امشب میخوام ببرمت جایی !!

دستم روی کیبرد لغزید تا براش تایپ کنم نمیام و مثل این چند وقت ازش فرار کنم ولی نمیدونم چه مرگم شده بود تا به خودم بیام براش تایپ کردم باشه و فرستادم

گوشی رو کناری انداختم و با قلبی که کوبش بلندش داشت گوشام رو کر میکرد روی مبل نشستم و دستمو روی سینه ام گذاشتم

حالا باید چیکار میکردم ؟!
باید تا دیر نشده میرفتم آماده میشدم چون میخواستم امشب عالی باشم

پس بلند شدم و با عجله وارد حمام شدم و بعد از دوش کوتاهی که گرفتم رو به روی آیینه نشستم و شروع کردم به آرایش کردن

بعد از اینکه کارم تموم شد با رضایت از آیینه نگاهی به خودم انداختم و سراغ کمد لباسی رفتم و با وسواس نگاهم رو بین لباسا چرخوندم

حالا کدوم رو انتخاب کنم ؟!
شیک ترین لباسم که قرمز رنگ بود و قدش یه وجب بالای زانوم بود رو پوشیدم و بعد از اتو کشیدن موهام اونا رو آزادانه دورم رها کردم و بالاخره آرایشم رو با رژ قرمزی تکمیل کردم

عالی شده بودم !!
هنوز از توی آیینه درگیر خودم بودم و خودمو برانداز میکردم که صدای اف اف خونه بلند شد

یعنی کی میتونست باشه ؟!
با کنجکاوی از چشمی در نگاهی به بیرون انداختم که با دیدن جورج و اخمای درهمش که انگار از چیزی ناراحته ، جفت ابروهام با تعجب بالا پرید

چرا داشت در میزد ؟!
مگه کلید نداشت ؟!
حتما بخاطر اینکه من راحت باشم و احساس امنیت داشته باشم بی اجازه وارد خونه نمیشه و اف اف رو میزنه

نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم که زودی از اون حالت سرد و خشن بیرون اومد و با لبخند مصنوعی که روی لبهاش مینشوند شاخه گل توی دستش رو سمتم گرفت

_ سلام خانو…..

با دیدن من باقی حرف توی دهنش ماسید و با چشمایی که برق میزدن سر تا پام رو خریدارانه از نظر گذروند

و من بدون هیچ عکس العملی از این یهویی تغییرش و حالت صورتش که به نظرم مصنوعی میومد همونطوری خشک شده ایستاده بودم و چیزی نمیگفتم

از حالت نگاهش نمیدونم چه مرگم شده بود که یکدفعه حس بدی وجودم رو فرا گرفت و دستپاچه درحالیکه توی خودم جمع میشدم خطاب بهش گفتم :

_بیا داخل

خواستم با عجله داخل شم که دستمو گرفت و مانع از رفتنم شد

_کجا خوشگله ؟؟ نمیخوای خوش آمد بگی ؟؟

با سری پایین افتاده به سمتش چرخیدم

_ببخشید خوش اومدی

گل توی دستش به سمتم گرفت

_بفرمایید تقدیم به شما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.