خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۱۱۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

_شاید بخوام یعنی بشه که این بازی رو زودتر تمومش کنم و توام برای همیشه نجات پیدا کنی البته اگه یه کم باهام راه بیای

یعنی چی این حرفش ؟!
واقعا میخواست بزاره برم و دست از این انتقام مسخره اش برداره ؟؟!

با هیجان زبونی روی لبهای ترک خورده ام کشیدم و به سختی لب زدم :

_واقعا میخوای تمومش کنی ؟!

سری تکون داد و گفت :

_آره ولی اگه تو چیزایی که میخوام رو قبول کنی و بهم بدی

از هیجان و شوق اینکه بالاخره خودش سر عقل اومده و میخواد بیخیالم شه دستام شروع کرده بودن به لرزیدن ، میترسیدم هر آن پشیمون بشه پس بی معطلی گفتم :

_چی میخوای ؟! پوله ها ؟! چقدر ؟!

سرش رو جلو آورد و درحالیکه خیره چشمام میشد حرفی زد که ناباور خشکم زد :

_خودت رو میخوام !!

پلکی زدم و بهت زده درحالیکه سرمو کج میکردم گیج نالیدم :

_چ…ی ؟! مگه الان نگفتی میخوای تمومش کنی

انگار داره بازی مهیجی رو نگاه میکنه ابرویی بالا انداخت و جدی گفت :

_خودت رو میخوام….. اونم برای این مدتی که پیش من توی این خونه ای تا ز…یرم باشی

از فکر اینکه باز میخواد بهم دست بزنه شوک عصبی بهم دست داد و بی اختیار پشت پلکم شروع کرد به پریدن

_دیووونه شدی ؟!

بدون اهمیت به حال بد من ، دستاش رو جلوی سینه اش توی هم گره زد و گفت :

_یه طورایی آره و اینم بدون که اگه میخوای از دستم خلاص بشی تنها راهت همینه

این روانی چی پیش خودش فکر کرده؟؟
دندونامو حرصی روی هم سابیدم و دستم به سمت بالشت رفت و با یه حرکت عصبی توی صورتش کوبیدمش و بلند فریاد زدم :

_توی خواب ببینی که بشم زیرخواب تو

صورتش که بر اثر ضربه کج شده بود رو به سمتم چرخوند و با تمسخر گفت :

_من همین الانم میتونم به زورم که شده باهات باشم ولی این بار فرق میکنه میخوام با رضایت خودت باهام باشی چون بعد این چند روز دیگه همه چی تموم میشه و برای همیشه آزادی !!

یعنی باور کنم که واقعا ولم میکنه و دیگه مزاحمم نمیشه ؟! نمیدونم چه مرگم شده بود که فکر آزادی از دستش ، مثل خوره به جونم افتاده بود

برای گرفتن تصمیم برای ثانیه ای دودل نگاهمو توی صورت مرموزش چرخوندم ولی اصلا فکرشو هم نمیکردم که نیما چه خوابایی برام دیده و همه کاراش با برنامه ریزی هستن

” نیما “

به صورت غرق در فکرش خیره شدم و بی اختیار پوزخندی گوشه لبم نشست ، معلوم بود حرفام رو باور کرده و برای گرفتن تصمیم دودل شده

شاید پیش خودش فکر میکرد بعد این چند روزی که بهش سخت میگذره بالاخره ولش میکنم میزارم هر جایی میخواد بره و آزادانه با جورج و بدون ترس من زندگی کنه

ولی یه درصدم فکر نمیکرد من چه خواب هایی براش دیدم و اصلا تو فکرم نیست که بیخیالش بشم ، با یادآوری فکرایی که توی سرم براش داشتم خوشحال چشمام برقی زد

و منتظر بودم حرفش رو بزنه ولی اون هنوز داشت گیج و رنگ پریده زمین رو نگاه میکرد ، گلوم رو با سرفه ای صاف کردم و خطاب بهش گفتم :

_چی شد ؟! من زیاد منتظر نمیمونم

لبش رو زیر دندون فشرد و با رنگی پریده گفت :

_ از کجا مطمعن باشم روی حرفت میمونی ؟؟

جفت ابروم با تعجب بالا پرید
این حرفش یعنی باید امیدوار باشم که قصد داره قبول کنه و کم کم داره خام حرفام میشه

_میتونی این حرفام رو بزاری پایه اینکه این بازی دیگه برام جذابیتی نداره و میخوام تمومش کنم

برعکس انتظارم که میخواد شرطم رو قبول کنه کلافه دستی به صورتش کشید و درمونده زیرلب نالید :

_نه نه نمیشه هر چیزی بخوای بهت میدم ولی فکر اینکه بهم دست بزنی رو از سرت بیرون کن

نه اینطوری فایده ای نداشت باید یه کم تحت فشار میزاشتمش تا باور کنه راهی به جز قبول شرایطم رو نداره

چون تنها برگ برنده ام و برای اینکه بتونم نقشه ام رو عملی کنم قبولی این دختر بود ، با این فکر بلند شدم و درحالیکه از اتاق بیرون میرفتم خطاب بهش گفتم :

_تنهات میزارم تا درست فکرات رو بکنی ولی این رو یادت نره تا زمانی که من نخوام هیچ جایی نمیتونی بری

بدون اینکه در اتاق رو ببندم بیرون رفتم و روی تنها کاناپه توی سالن دراز کشیدم و با نیشخندی گوشه لبم خیره سقف شدم

اگه نقشه ام عملی میشد اون وقت قیافه امیرعلی دیدن داشت یعنی وقتی میدید همچین بلایی سر خواهرش آوردم میخواست چیکار کنه ؟!

قطعا دیوونه میشد و به سیم آخر میزد
اینم دقیقا همون چیزی بود که من میخواستم تا باهاش نابودی امیرعلی رو با چشمای خودم ببینم و سرحال بیام

تموم روز گذاشتم توی حال خودش باشه و درست فکراش رو بکنه بفهمه تنها راه نجاتش قبول کردن شرایط من و کنار اومدن با منه !!

میدونستم توی این خونه هیچ راه فراری نداره و کلیدای در اصلی هم که توی جیب خودم بودن پس راحت شروع کردم به تماشا کردن تلوزیون

کم کم نفهمیدم چی شد که پلکام سنگین شدن و روی هم افتاد و توی دنیای بیخبری فرو رفتم

نمیدونم چند ساعت توی اون حال بودم که یکدفعه با شنیدن صدای بلند افتادن چیزی وحشت زده از خواب پریدم و گیج نگاهمو به اطراف چرخوندم

چند دقیقه که گذشت و مغزم به کار کردن افتاد تازه فهمیدم چه خبره و یاد آیناز افتادم

وحشت زده بلند شدم و به طرف اتاقش هجوم بردم ولی با ندیدنش توی اتاق برای ثانیه ای حس کردم قلبم نزد

یعنی کجا رفته بود ؟!
چرخی دور خودم زدم پس صدا از کجا میومد ؟!

مهم تر از همه آیناز کجاست ؟!
با یادآوری بالکن که از توی سالن راه داشت به اون سمت هجوم بردم ولی اونجام نبودش

نیم نگاهی از اون بالا به پایین انداختم ارتفاع هم که خیلی زیاد بود و نمیتونست بپره عصبی از فکرایی که توی سرم چرخ میخورد لگد محکمی به میله های بالکن زدم و بلند فریاد کشیدم :

_اههههههه لعنتی !!

نکنه وقتی خواب بودم بیرون رفته ؟!
هرچند اگه بیرونم رفته باشه نمیتونه زیادی دور رفته باشه و از طرفی این خونه باغ به قدری از شهر دور بود

که هرجایی هم میرفت باز گیر خودم میفتاد و زودی گیرش میاوردم …ولی در که بسته بود ؟!

داشتم روانی میشدم که کجاست و‌ چطوری بیرون رفته و از طرفی اینقدر گیج خواب بودم که نمیدونستم دور و برم چی میگذره

بلند شدم و وحشت زه به طرف در اصلی هجوم بردم ولی همین که میخواستم در رو باز کنم در دستشویی باز شد و آیناز با اخمای درهم بیرون اومد

همین که سرش رو بالا گرفت و نگاهش به من رنگ پریده و گیج افتاد با تعجب لب زد :

_چیه چرا اینطور نگاهم میکنی ؟؟

نفسم رو با فشار بیرون فرستادم و با اعصابی داغون غریدم :

_از صبح تا حالا داشتی اون تو چیکار میکردی هاااا ؟؟

با تعجب و چشمای گرد شده خیره ام شد که مشکوک به سمتش رفتم و‌ با یه حرکت در دستشویی رو باز کردم و نگاهی داخلش انداختم

هیچ چیز مشکوکی به چشمم نمیخورد کلافه در دستشویی رو محکم بهم کوبیدم و به سمتش برگشتم

_دیگه هیچ وقت بدون اجازه من جایی نرو !!

چشم غره ای بهم رفت

_دستشویی رفتنم رو هم باید از تو اجاره بگیرم ؟! برو بابا

خواست بره که دستش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدمش

_آره نمیدونستی برا نفس کشیدنت هم باید از من اجازه بگیری ؟؟

دستش رو محکم از دستم بیرون کشید

_دست از سرم بردار

خواست باز وارد اتاق بشه که صداش زدم و گفتم :

_ بیا صبحانه بخور

_کوفت بخورم بهتره تا پیش تو چیزی بخورم

با اینکه آروم گفته بود ولی شنیدم پس بلند خطاب بهش گفتم :

_ اوکی نخور ولی بعدا پیش من غش و ضعف نکنی هاااا

بدون اینکه جوابی بهم بده وارد اتاق شد و باز دَمَر روی تخت افتاد و بی حرکت موند ، با دیدن حالش پوووف کلافه ای کشیدم و سراغ یخچال رفتم و میز صبحانه رو برای خودم چیدم

تموم مدت ظرفا و وسایل رو بهم میزدم تا سروصدا کنن و با شنیدن صدای صبحانه خوردن من دلش آب شه و از شدت ضعف مجبور شه بیاد چیزی بخوره

چون توی این چند روز غذای درست حسابی نخورده بود و میترسیدم حالش بد بشه و باز روی دستم بیفته ، ولی هرچی تلاش کردم و سروصدا کردم بیفایده بود و خبری ازش نشد که نشد

توی این مدت فهمیده بودم خیلی لجبازه و هر کاری که میل خودش نیست رو انجام نمیده و تا پای مرگ هم پای لجبازیش میمونه و کوتاه نمیاد

حالا نمیدونستم باید چیکارش کنم تا باهام راه بیاد ، لیوان چای رو توی دستم تکونی دادم و عصبی روی میز صبحانه گذاشتمش نه اینطوری فایده نداشت باید یه کاری میکردم

بلند شدم و سینی رو آوردم و تموم وسایل صبحانه رو توش چیدم و به طرف اتاقم رفتم وقتی بالای سرش رسیدم سینی روی پاتختی گذاشتم و صداش زدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.