خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۱۱۱

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

همین که فَکم رو ولم کرد برای یه ثانیه توی ذهنم گذشت که زیر پاکت آبمیوه بکوبم ولی با یادآوری ضعف و حال بدی که داشتم پشیمون شده مِک عمیقی به آبمیوه زدم

و حرصی نگاه از نیمایی که درست عین جغد نگاهم میکرد و حرکاتم رو زیر نظر داشت گرفتم ، آبمیوه رو که کامل خوردم حس کردم به کل سر حال اومدم

برای اینکه بتونم جون بگیرم و از دست این روانی فرار کنم باید به خودم میرسیدم و اینم راهی جز غذا خوردن و استراحت کردن نداشت

به اجبار صاف روی تخت نشستم و خواستم سینی غذا رو از دستش بگیرم که مانع شد و جدی گفت :

_خودم بهت میدم

_نمیخوام بده خودم بخورم

سینی روی ازم دور کرد و با اشاره ای به دستای لرزونم گفت :

_هه با این دستات میخوای بخوری ؟!

با غیض نگاه ازش گرفتم :

_به تو مربوط نیست

درحالیکه قاشق رو پر میکرد و جلوی دهنم میگرفت هشدار آمیز صدام زد و گفت :

_همه چی تو به من مربوطه این رو هیچ وقت یادت نره !!

نگاهم رو بین چشمای مغرور و پر از نفرتش چرخوندم و گفتم :

_مگه تو خواب ببینی که بتونی منو کنترل کنی

قاشق به لبام فشرد و با لبخند حرص دراری گفت :

_زیاد خوش بین نباش

دهنم رو باز کردم و با یه حرکت تموم محتویات قاشق رو بلعیدم و درحالیکه نگاه پر از تمسخری به قیافه از خود راضیش مینداختم زیرلب غُرغُرکنان گفتم :

_خواب دیدی خیر باشه !!

من داشتم غذا رو میجویدم و توی فاز دیگه ای بودم که یکدفعه روم خم شد و با حس دستش گوشه لبم درحالیکه نگاهش رو به لبام دوخته بود بی اختیار دهنم بی حرکت موند و نگاهمو توی صورتش چرخوندم

و این فکر توی ذهنم میچرخید که این دیوونه از نزدیک چرا اینقدر جذابه !!

چشم های درشت و زیبایی که هر دختری رو جذب خودشون میکردن با دماغ کشیده مردونه و در آخر لبای قلوه ای و درشتی که آدم دلش میخواست لمسشون کنه و ببو…..

چی ؟! دلت میخواد چه غلطی بکنی ؟!

واه این فکرای عجیب غریب چی بودن که توی سر من چرخ میخوردن ؟!

خاک تو سرت آیناز از کی تا حالا این دیوونه روانی جذاب شده ؟! لعنتی زیرلب خطاب به خودم زمزمه کردم و عصبی زیر دست نیمایی که دستش روی لبم بود زدم

_برو عقب !!

_چته فقط میخواستم دهنت رو تمیز کنم

_نمیخوام بابا ولم کن

پووووف کلافه ای کشید و صاف سر جاش نشست و زیرلب آروم زمزمه کرد :

_حیف که مریضی وگرنه میدونستم چیکارت کنم

_شنیدم چی گفتی هاااا

قاشق رو از غذا پُر کرد و درحالیکه به سمت لبام میاورد گفت :

_به درک !!

با غیض نگاهش کردم که پوزخند صداداری بهم زد و یکدفعه بی هیچ مقدمه ای پرسید :

_ حلقه ات کو ؟!

اخمام رو توی هم کشیدم و با تعجب لب زدم :

_کدوم حلقه ؟!

نگاهش روی دستام چرخوند

_حلقه ای که جورج بهت داده

چی ؟! این از کجا میدونه که جورج به من حلقه داده نکنه همش من رو زیرنظر داشته و دنبالم بوده

با چشمای ریز شده عصبی پرسیدم :

_تو از کجا میدونی ؟؟ نکنه تموم مدت من رو تعقیب میکردی ؟؟

سینی توی دستش روی پاتختی گذاشت و با تمسخر گفت :

_خودت چی فکر میکنی !!

پشت بهش روی تخت دراز کشیدم و حرصی گفتم :

_عوضی !!

بازوم رو گرفت و به سمت خودش برم گردوند و با چشمایی که از خوشی برق میزدن گفت :

_گفتم حلقت کو ؟؟ نکنه قبولش نکردی هااا

از دیدن برق توی چشماش حرصم گرفت و عصبی به دروغ گفتم :

_نه اتفاقا قبول کردم و به زودی مراسم ازدواجمونه

چند ثانیه بی حرف خیره ام شد و انگار دنبال راست و دروغ حرفام میگرده با کنجکاوی نگاهش رو توی صورتم چرخوند و بعد از چند ثانیه ازم فاصله گرفت و با لحنی که بوی تمسخر میداد گفت :

_آهان پس باید بهت بگم مبارکت باشه

از طرز نگاه و حرف زدنش معلوم بود حرفامو باور نکرده ، بی حوصله از بحث و درگیری که باهاش داشتم نفسم رو کلافه بیرون فرستادم و بدون اهمیت به حرفش آروم لب زدم :

_خسته نشدی ؟!

خواست از کنارم بلند شه که با این حرفم با کنجکاوی باز سر جاش برگشت و سوالی پرسید :

_ خسته ؟! از چی ؟؟

_از نفرت و خشمی که توی وجودته و داری سر منی که هیچ کارم خالیش میکنی

_نه خسته نمیشم میدونی چرا ؟!

سوالی خیره اش شدم که زبونی روی لبهاش کشید و جدی گفت :

_چون اینطوری خالی میشم و حالم خوب میشه

کلافه دستی به صورتم کشیدم و بهت زده لب زدم :

_هه حالت با آزار دادن من کسی که هیچ گناهی نداره خوب میشه ؟!

با چشمایی که نفرت درشون موج میزد بهم خیره شد و انگار توی دنیای دیگه ای سیر میکنه زمزمه وار گفت :

_همین که زهرم رو به اون داداش دیوثت بریزم بسمه !!

هه داداشم ؟! کسی که اصلا یادش نیست خواهری داره و خوش و خرم داره برای خودش زندگیش رو میکنه ؟!

پوزخند تلخی گوشه لبم نشست و با بغضی که با یادآوری خانوادم توی گلوم بزرگ و بزرگتر میشد نالیدم :

_فقط داری وقتت رو تلف میکنی

سنگینی نگاهشو روی نیم رخ صورتم حس میکردم ولی اینقدر از این زندگی خسته و کلافه بودم که حتی نای اینکه به سمتش برگردم و بخوام باز با حرفام قانعش کنم که برای هیچکس مخصوصا داداشم اهمیتی ندارم رو نداشتم

چون میدونستم حرفم رو باور نمیکنه و باز میخواد باهام بحث و کلکل راه بندازه ، خسته از زندگی دَرهم بَرهمی که داشتم چشمامو روی هم گذاشتم و به سختی لب زدم :

_میدونم قصدت از دزدیدن من چیزی جز آزار و اذیت کردن خانواده ام نیست ولی بدون این راهی که داری میری تهش پوچه …حالام خسته ام برو تنهام بزار

دیگه خسته بودم و با اینکه راهی برای فرار از دستش ندارم کنار اومده بودم و هر لحظه منتظر بودم بیرون بره تا کمی چشمامو روی هم بزارم چون از دیروز تا حالا پلک روی هم نزاشته و سرم به شدت درد میکرد

ولی بر خلاف انتظارم بدون اینکه از جاش کوچکترین تکونی بخوره حرفی زد که باعث شد چشمام رو که از شدت بی خوابی و درد میسوختن رو باز کنم و با تعجب نگاهمو توی صورتش بچرخونم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.