خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۱۱۰

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

عصبی گفت :

_نمیشه که خیل……

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و نمیدونم چی دید که باقی حرفش رو‌ نصف و نیمه رها کرد و کلافه از کنارم بلند شد

با بدنی که به شدت درد میکرد به هر سختی که بود به پهلو چرخیدم ولی یکدفعه با درد بدی که توی سرم پیچید بی اختیار دستم رو به سرم گرفتم

و ناله بلندی از درد کردم و چشمامو بستم لعنتی سرم از شدت ضربه ای که قبلا خورده بودم درد میکرد و الانم با گیر کردن مقداری از موهام

زیر بدنم و بخاطر تکون خوردن یهوییم و کشیدنشون فشار بدی به زخمم اومده بود که همینم باعث شده بود جلوی چشمام سیاهی بره و یکدفعه ضعف بدی توی بدنم بپیچه

کنارم لبه تخت نشست و با صدایی که نگرانی توش موج میزد گفت :

_چی شد خوبی ؟؟

با درد زیادی لبم رو زیر دندون فشردم و به سختی لب زدم :

_آره حالا برو تنهام بزار

دستش به سمت سرم اومد و درحالیکه موهام رو کناری میزد خشن غرید :

_چی چی رو تنهات بزارم

موهام رو کناری زد و نمیدونم چی دید که وحشت زده نالید :

_یا خداااااا

ملافه روی تخت رو با یه حرکت جمع کرد و روی سرم گذاشت و درحالیکه فشارش میداد نگران نگاهش رو توی صورتم چرخوند و گفت :

_یه دقیقه آروم نمیگیری نه ؟؟ ببین چه بلایی سر خودت آوردی اهههههه باز زخمت سر باز کرده

خسته از کشمکش و درگیری هایی که داشتم آب دهنم رو به سختی قورت دادم و نالیدم :

_بیخیال بزار بمیرم

دیوونه ای زیرلب زمزمه کرد و با عجله از کنارم بلند شد با رفتنش از کنارم سر سنگین شده ام رو به سختی روی بالشت تکونی دادم و بی حال همونطوری موندم

طولی نکشید باز کنارم نشست و شروع به شست و شو زخمم و باندپیچی دوبارش کرد تموم مدت بی حال زیر دستش بی حرکت مونده بودم تا کارش تموم شه

با حرکت دستش روی بدنم حس بدی تموم وجودم رو در برگرفته ولی نای تکون خوردن و پس زدنش رو نداشتم و به اجبار تحمل میکردم

کارش که تموم شد منتظر بودم بره و تنهام بزاره ولی با نشستن دستش روی موهام و شونه کردنشون به سختی لب زدم :

_داری چیکار میکنی ولم کن !!

شونه رو به آرومی روی موهام کشید و با غیض گفت :

_هیس….بزار ببندمشون تا زیر دست و پات نباشن و باز زخمت سر باز کنه

خواستم زیر دستش بزنم ولی از بس جون نداشتم که فقط دستم تکون کوچیکی خورد و باز لمس کنارم افتاد

بعد از اینکه موهام رو بافت و با کش مویی که نمیدونم از کجا گیر آورده بود بست بالاخره رضایت داد از کنارم بلند شه و درحالیکه از اتاق بیرون میرفت غُرغُرکنان زیرلب گفت :

_جون نداره ولی بازم از زبون نمیفته که چیزی نگه و آروم بگیره

بعد از چند دقیقه با سینی غذا توی دستش باز سراغم اومد و کنارم نشست ، ای بابا این چرا بیخیال من نمیشه ؟؟

نگاه ازش دزدیدم و خواستم رو ازش برگردونم که یکدفعه با یه حرکت نی آبمیوه توی دستش رو وارد دهنم کرد و با فشاری که به پاکتش آرود

مقدار زیادی از آب پرتغال توی دهنم ریخت و به اجبار مجبور شدم بدون هیچ بحث و جدلی قورتش بدم با اینکه خوردنش داشت حالم رو بهتر میکرد

ولی باز با لجبازی خواستم سرمو کناری بکشم و نخوردم که فَکم رو توی دستش گرفت و عصبی گفت :

_فکر اینکه نخوری رو از سرت بیرون کن چون حوصله جنازه کشی ندارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.