خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۱۰۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

_داشتی چیکار میکردی که همچین بلایی سرت اومده

_برو بابا حالم خوب نیست

جلوی چشمام باز سیاهی رفت ولی به سختی روی تخت نشستم و دستمو به سرم تکیه دادم که صدام زد و گفت :

_چرا غذات رو نخوردی ؟!

_ای بابا من دارم میمیرم تو دَم از غذا میزنی ؟!

پوزخندی زد و از کنارم بلند شد منتظر بودم مثل همیشه در اتاق رو ببنده و بیرون بره ولی جلوی چشمای متعجبم در رو همونطوری باز گذاشت

چند دقیقه بی حرکت موندم و گذاشتم تا بهم اطمینان کنه وقتی که زمان رو مناسب دیدم زودی بلند شدم و بدون اینکه وقت رو تلف کنم با دست و پایی که میلرزید قدمی جلو گذاشتم و نیم نگاهی به بیرون انداختم از سر و صداهایی که به گوش میرسید

معلوم بود توی آشپزخونه اس !!
پس نیم نگاهی اون سمت انداختم و آروم قدمی توی سالن گذاشتم همه جا آروم و ساکت بود با قدمای بلند و با عجله به سمت در خروجی رفتم

ولی همین که دستگیره رو به سمت پایین کشیدم با باز نشدن در نفسم گرفت یعنی چی؟؟ در قفله ؟!

بار دیگه فشاری به دستگیره آوردم که بازم باز نشد عصبی دندونامو روی هم فشردم باید فکر میکردم اینقدر ساده نیست که در رو همونطوری باز بزاره و بره

صدای نیما از پشت سرم باعث شد لعنتی زیرلب زمزمه کنم :

_ تو همونی نبودی که چند دقیقه پیش میخواستی بمیری ؟؟!

چشمامو حرصی روی هم گذاشتم و بلند گفتم :

_بیا در رو باز کن !!

بی اهمیت به حرفم گفت :

_برات غذا آماده کردم بیا آشپزخونه

دستام از زور خشم مشت شد ، دوست داشتم خِرخِره این لعنتی رو بِجَوَم

به سمتش برگشتم و همونطوری که عصبی موهای چسبیده به پیشونیم رو کناری میزدم خشن گفتم :

_لعنتی کی ازت غذا خواست هااااا ؟ گفتم بیا در رو باز کن میخوام برم

با پوزخندی گوشه لبش گفت :

_خواب دیدی خیر باشه

_یعنی چی ؟؟!

باز وارد آشپزخونه شد و بلند خطاب بهم گفت :

_یعنی اینکه بیخیال شو و درست مثل یه دختر خوب پاشو بیا غذات رو بخور

نمیفهمم این چه گیری داده بود به غذا خوردن و نخوردن من ؟!
لگد محکمی به در سالن کوبیدم و با اعصابی داغون جیغ کشیدم :

_کوفتم نمیخوام بخورم فقط میخوام برم

وقتی دیدم بیخیال داره توی آشپزخونه کار خودش رو میکنه برای ثانیه ای به قدری دیوونه شدم و به سرم زد که هرچی دَم دستم میومد میزدم زمین خورد و خاکشیر میکردم بلکه دلم آروم بگیره

تقریبا هیچی سالمی دور و برم نزاشته بودم و با داد و جیغای از ته دل زمینشون میزدم تا هم خشمم فروکش کنه هم نیما رو عاصی کنم

ولی تموم مدت بدون اینکه کوچکترین نگاهی بهم بندازه پشت بهم مشغول کار بود همین سرد و خونسرد بودنش داشت آتیشم میزد

با داد بلندی که زدم تنها چیز سالم اطرافم ، که یه گلدون نسبتا بزرگ بود رو زمین زدم و شکستم ولی بازم هیچ عکس العملی نشون نداد

خسته و کوفته روی زمین نشسته و با نفس های که به سختی از سینه ام بیرون میومد با خشم خیره نیما شدم و زیرلب زمزمه وار گفتم :

_میکشمت لعنتی !!!

یه تیکه از تیزی شیشه ی قاب عکس خورد شده ، کنار پام رو برداشتم و با قدمای نامتعادل به سمتش رفتم

با سری پایین افتاده و اخمای درهم مشغول غذا درست کردن بود پشت سرش ایستادم و با تموم خشم و نفرتی که ازش داشتم دستم رو بالا بردم تا تیکه شیشه رو با تموم قدرت توی کمرش فرو کنم

با بدنی که از زور خشم میلرزید تا خواستم کارو یکسره کنم یکدفعه جا خالی داد و تیزی توی دستم روی میز فرو اومد

دندونامو روی هم سابیدم و بی معطلی باز به سمتش حمله کردم که با یه حرکت مُچ دستام رو گرفت و به کابینت ها تکیه ام داد و بهم چسبید

و عصبی توی صورتم فریاد کشید :

_هر چی باهات مدارا کردم بسه آروم بگیر دختره وحشی !!

تکونی به خودم دادم و حرصی جیغ کشیدم :

_ ولمممم کن !!!

آنچنان فشار محکمی به دستم داد که از زور درد تیکه شیشه از دست لرزونم روی زمین افتاد و خشن کنار گوشم غرید :

_نمیخوام دستم روت بلند شه پس برای آخرین بهت هشدار میدم که تا به سیم آخر نزدم آروم بگیری

حرصی سرمو جلو بردم و برای اینکه دیوونه اش کنم با تمسخر گفتم :

_به سیم آخر بزن ببینم چه غلطی میخوای بکنی !!

نگاه به خون نشسته اش رو بین چشمام چرخوند و گفت :

_مطمعنی میخوای ببینی که چطور به سیم آخر میزنم ؟!

با اینکه از شدت ترس این حرفش ، ته دلم لرزیده بود ولی کوتاه نیومدم و تُخُس توی صورتش غریدم :

_هیچ گوه…ی نمیتونی بخ……….

باقی حرفم با نشستن لباش روی لبام نصفه نیمه موند ، وحشی لبام میبوسید همین که دستش به سمت باز کردن لباسم اومد

پامو بلند کردم و آنچنان ضربه محکمی وسط پاش کوبیدم که داد بلندی از درد کشید و روی زمین خم شد و به خودش پیچید

_آااااای خدایا مُردم

با شنیدن صدای ناله بلندش ، نگاهی بهش انداختم و با دیدنش که هنوز از درد به خودش میپیچید زودی ازش فاصله گرفتم ، چون میدونستم دستش بهم گیر کنه زندم نمیزاره و ممکنه هر بلایی سرم بیاره

با عجله توی سالن رفتم و به دنبال پیدا کردن راه فراری‌ دستپاچه نگاهم رو به اطراف چرخوندم لعنتی این خونه هیچ در و پنجره دیگه ای هم به بیرون نداشت

زیرلب اسم خدا رو زمزمه کردم و بی معطلی باز به طرف دَر اصلی رفتم و به امید باز شدنش شروع کردم باهاش وَر رفتن و بالا پایین کردن دستگیره اش .

ولی بی فایده بود و انگار از بُتُن ساخته بودنش کوچکترین تکونی نمیخورد ، با جیغ لگد محکمی بهش کوبیدم که با شنیدن صدای عصبی و لرزون نیما توی فاصله نزدیک خودم آب دهنم رو صدادار و با ترس قورت دادم

_ گور خودت رو کندی دختر !!

به سمتش برگشتم و با دیدنش توی فاصله چند قدمیم که با صورتی از درد جمع شده خشمگین نگاهم میکرد

جیغ فرابنفشی کشیدم و پا به فرار گذاشتم وارد اتاق شدم ولی همین که میخواستم در رو ببندم پاشو لای در گذاشت و با لحن ترسناکی غرید :

_داری از دست کی فرار میکنی هااااا ؟؟

لرزون فشار بیشتری به در آوردم تا نتونه داخل بشه ولی با هُل محکمی که به در داد به عقب پرت شدم و محکم روی زمین افتادم

با دیدن حالت ترسناک صورتش ، دستامو روی زمین گذاشتم و به هر سختی که بود خودمو روی زمین عقب کشیدم و لرزون نالیدم :

_جلو نیا !!!

دستش به سمت کمربند شلوارش رفت که روح از تنم رفت و با ترس نالیدم :

_نه نه تو رو خدا

با یه حرکت کمربندش رو بیرون کشید و روی زمین پرتش کرد و مثل دیوونه ها هیستریک وار شروع کرد به بلند خندیدن و گفت :

_چیه ترسیدی ؟؟ مگه نمیخواستی ببینی چطور به سیم آخر میزنم

نه نباید میزاشتم بهم دست بزنه ، وحشت زده بلند شدم تا فرار کنم که خم شد و با یه حرکت کمرم رو گرفت

با حس اینکه توی دامش گیر افتادم جیغ فرابنفشی کشیدم و شروع کردم به دست و پا زدن تا بلکه رهام کنه ولی بدون اینکه کوچکترین نرمشی نشون بده

خشن روی تخت پرتم کرد و جلوی چشمای گشاده شده ام پیراهنش رو با یه حرکت از تنش بیرون کشید ، با دیدن حرکاتش دست و پاهام به کل لمس و بی حس شد

و انگار فشارم افتاده باشه سرم به دوران افتاده و قدرت هیچ عکس العمل و تکون خوردنی نداشتم ولی همین که روم خیمه زد کار خودم رو تموم شده دیدم

و از شدت شوکی که بهم دست داده بود گیج نگاهم رو توی صورتش چرخوندم کم کم پلکام روی هم افتاد بیهوش شدم و دیگه متوجه هیچی اطرافم نشدم

نمیدونم چقدر زمان گذشته و توی اون حال بودم که با برخورد قطره های آب توی صورتم به خودم اومدم و سرگردون و گیج سرمو کج کردم

حس میکردم توی برزخی دست و پا میزنم که قدرت بیرون اومدن ازش رو ندارم چون هرچی میخواستم چشمامو باز کنم قدرت باز کردنشون رو نداشتم

با حس دستش روی گونه ام با حس انزجاری که بهم دست داد پشت پلکم شروع کرد به پریدن که صدای مضطربش به گوشم رسید

_ چی شدی دختر ؟!

هه چی شدم ؟! یعنی نمیدونست این یهویی بیهوش شدن یکی از کوچیکترین بلاهایی بود که سرم آروده بود

به هر سختی که بود چشمام رو باز کردم و درحالیکه تکونی به خودم میدادم به آرومی لب زدم :

_تنهام بزار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.