خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۱۰۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

فشار دستاش هر لحظه دور گردنم بیشتر میشد برای ثانیه ای جلوی چشمام سیاهی رفت و نزدیک بود تصادف کنم که به سختی ماشین رو کنترل کردم

با یه دستم فرمون رو گرفتم و با دست آزادم سعی کردم دستاش رو پس بزنم ولی بی فایده بود و انگار زورش چند برابر شده باشه فشار دستاش هر لحظه بیشتر میشد

سرش رو کنار گوشم آورد و با حالت جنون آمیزی کنار گوشم جیغ کشید :

_بمیر کثافت !!

دیگه کنترل کردن ماشین داشت برام سخت میشد فرمون رو به طرف کنار جاده کج کردم و با تموم قدرتی که توی بدنم مونده بود محکم پامو روی ترمز فشردم

ماشین با حالت بدی متوقف شد طوری که باعث شد دستاش دور گردنم شُل بشه و یه کمی ازم فاصله بگیره

فرصت رو از دست ندادم و چنگی توی موهاش زدم و سرش رو به طرف خودم جلو کشیدم که جیغ فرابنفشی کشید و دستاش به کل از دور گردنم باز شد

به سمتش چرخیدم و عصبی فریاد زدم :

_دختره وحشی چرا یه دقیقه آروم نمیگیری هاااا

با صورتی از درد جمع شده به سختی لب زد :

_بزار برم لعنتی

_بزارم کجا بری ؟! نکنه میخوای بری پیش اون جورج عوضی و دلتنگش شدی

_آره آره میخوام برم پیش عشقم

با شنیدن کلمه عشقم از دهنش انگار دیونه شده باشم با پشت دست آنچنان محکم توی دهنش کوبیدم که صدای جیغش توی فضای کوچیک ماشین پیچید و هق هق گریه اش بود که بالا میگرفت

و من حرصی از شنیدن کلمه عشقم بلند توی صورتش فریاد زدم :

_خفه شووووووو !!!

هق هق گریه اش اوج گرفت ، درحالیکه روی صندلی افتاده بود با سر و صورتی آشفته و بهم ریخته خون بود که از دهنش بیرون میزد و با چشمای اشکی بهم خیره مونده بود

انگشت اشاره ام رو جلوی صورتش تکونی دادم و حرصی گفتم :

_بار دیگه این کلمه ای از دهنت بیرون بیاد آنچنان بلایی سرت میارم که صدبار آرزوی مرگ کنی فهمیدی ؟؟

انتظارم داشتم ازم ترسیده باشه ولی هنوزم بعد این همه کشمکش ، تُخس و پررو بود چون دستی پشت لبش کشید و حرصی گفت :

_به تو هیچ ربطی نداره من کسی رو که دوست دارم چطور صدا میکنم

چی ؟؟!
چطوری هنوزم جرات میکنه جلوی چشمای من اعتراف کنه به دوست داشتنش ، از زور خشم دستام مشت شد و رگای گردنم بیرون زد

دندونامو حرصی روی هم فشردم و درحالیکه سرمو کج میکردم تا بهتر ببینمش خشن غریدم :

_تو آدم نمیشی نه ؟!

با نفرت تو چشمام زُل زد و گفت :

_چندبار بگم که زندگی شخصی من به تو هیچ ربطی نداره حالام در رو باز کن تا من برم

پوزخندی صدا داری به قیافه ترسونش که سعی میکرد خودش رو شجاع نشون بده زدم و به طرف فرمون برگشتم و درحالیکه ماشین روشن میکردم و با تموم قدرت پامو روی گاز میفشردم

حرصی زیرلب خطاب بهش زمزمه کردم :

_هه تو خواب ببینی که بزارم باز برگردی پیش اون جورج تو مال منی…..مال من !!

با این حرفم عصبی هرچی تقلا کرد تا در رو باز کنه و یا شیشه رو بشکنه بی فایده بود و دیگه کم کم شروع کرده بود به خودزنی و با جیغ و گریه سعی میکرد کاری کنه تا پیاده اش کنم

ولی من این همه مدت منتظر نمونده بودم تا همچین موقعیتی به دستم بیاد حالا به این سادگی ردش کنم بره ، حالا حالا با این دختره چموش کار داشتم

فکرایی که توی سرم چرخ میخورد باعث شدن لبخند بدجنسی گوشه لبم بشینه و فرمون ماشین رو به طرف خونه باغ یکی از دوستام که تقریبا خارج شهر بود و مدتها کلیدش دست من بود کج کنم

” آیناز “

هر کاری کردم و خودم رو به آب و آتیش زدم تا بیخیالم شه و ولم کنه بزاره برم بی فایده بود و انگار منی وجود ندارم خیره به رو به روش به رانندگیش ادامه میداد

نمیدونم داشت کجا میبردم که بعد حدود یک ساعت رانندگی هنوزم نرسیده بود ، بی جون و خسته گوشه ماشین توی خودم جمع شده و به بخت بدم لعنت میفرستادم

که چرا من احمق یکراست به خونه نرفته و نصف شبی هوس خرید به سرم زده بود که حالا این بلا به سرم بیاد و گیر نیمای لعنتی بیفتم ؟!

تقصیر خودم بود وگرنه جورج به خدمتکار دستور داده بود و اونم هر چند روز یکبار یخچالم رو برام پر میکرد و میرفت منم راحت بودم و مشکلی نداشتم

ولی میخواستم از این به بعد خودم کارهامو بکنم و بیشتر از این مزاحم جورج نشم و توی دردسر نندازمش برای همین وقتی دیشب دیدم هیچی توی یخچال ندارم تصمیم گرفتم یه خرید مفصل برای خونه انجام بدم

هه چه خریدی هم که شد !!
تهش همه چیزایی که خریده بودم روی زمین ریخت و گیر یه بیمار روانی افتادم

با حس سنگینی نگاهی سرمو بالا گرفتم که از توی آیینه جلو باهاش چشم تو چشم شدم با نفرت نگاه ازش گرفتم که پوزخند صداداری زد و پاکت دستمال کاغذی رو به سمتم گرفت

هه خودش میزنه خودشم دستمال بهم میده که چی بشه ؟! که گند خودش رو جمع کنه و چشمش به خون روی صورتم نخوره

عصبی زیر دستش زدم که پاکت دستمال زیر پام افتاد و بلند جیغ کشیدم :

_اززززت متنفرم

جلوی در آهنی بزرگی ماشین رو متوقف کرد و با لحن سردی گفت :

_میدونم و برامم مهم نیست !!

یک دیدگاه

  1. وایییی باور نمیشه
    چرا اینقدر پارت هاتون کوتاهه
    ۱۰۴ پارت و که میشه تو ۶۰ پارت جمع کرد دارین هفته ای یه بار میزارین
    تا پارت های ۸۰ خیلی خوب بود پارت ها طولانی اما الان ۱۰ خط هم نیستن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.