خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۱۰۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

 

تازه داشتم بعد مدت ها از نزدیک میدیدمش با اون لباس و

سروضع به قدری خوشکل و توی چشم شده بود که تقریبا هر مردی از کنارش میگذشت

نگاه دقیقی به سر تا پاش مینداخت با هر نگاهی که روش میفتاد دستم

بیشتر مشت میشد و اخمام بیشتر گره میخورد و زیرلب حرصی با خودم زمزمه کردم :

_تو چرا حرص میخوری پسر بیخیالش شو

ولی مگه میتونستم بیخیال باشم ؟!
خون داشت خونم رو میخورد و منتظر موقعیتی بودم تا زودی جلو برم

ولی آیناز فارغ از همه جا ، سبد چرخ دستی دستش گرفته و بین قفسه ها میچرخید و چیزهایی که میخواست برمیداشت

یکی نیست بهش بگه با این لباسا و آرایش چرا اومدی خرید ؟! یعنی متوجه ی این همه نگاهی که روشه نمیشه ؟!

بالاخره بعد از اینکه تموم سوپری رو گشت با سبدی که پُر بود به طرف حسابداری رفت و منتظر ایستاد تا براش حساب کنن

دورا دور پشت قفسه ها ایستاده و زیرنظرش داشتم که بالاخره نایلون ها رو گرفت و بیرون رفت ، زودی جعبه توی دستم که اصلا نمیدونستم چیه رو سرجاش گذاشتم و دنبالش رفتم

منتظر تاکسی ایستاده بود ولی چون تقریبا آخرشب بود هیچ ماشینی براش نمیموند و بلاتکلیف کنار جاده ایستاده بود

از دست این دختر الان چه وقت خرید کردن بود ؟! با دقت نگاهی به دستاش انداختم تا انگشترش رو ببینم ولی هیچ چیزی نمیتونستم ببینم

میدونستم این موقع شب ماشینی گیرش نمیاد اونم کجا ؟؟ این جا که تقریبا از جاده اصلی دور بود و تاکسی گیر نمیومد و هرچی بود ماشین شخصی بودن و بس !!

خوب گذاشتم حدود ربع ساعتی که گذشت و وقتی هیچکس حاضر نشد سوارش کنه و چراغ های مغازها یکی یکی داشتن خاموش میشدن و تک و تنها موند

ماشین رو روشن کردم و به سمتش رفتم ، دقیق کنار پاش ایستادم که سرش رو بلند کرد و با دقت سعی کرد نگاهی به داخل ماشین بندازه

از اونجایی که با ماشین جدیدم اومده بودم نمیشناختم ، مخصوصا با اون شیشه های دودی که هرچی تلاش میکرد اصلا نمیتونست یه ذره هم داخل ماشین رو ببینه

درحالیکه قفل درو میزدم کلاهم رو بیشتر توی صورتم کشیدم و یقه های کتم رو بالاتر دادم تا نشناستم اطمینان کنه و سوار شه

ولی شیطون تر از این حرفا بود و به این راحتی ها دم به تله نمیداد تا بیاد سوار شه فقط چند قدم از ماشین فاصله گرفت و پایین تر ایستاد

لعنتی زیرلب زمزمه کردم و عقب عقب رفتم و باز دقیق کنار پاش ایستادم عصبی نیم نگاهی به شیشه ها انداخت و درحالیکه گوشی از جیبش بیرون میکشید بلند خطاب بهم گفت :

_مزاحم نشید آقا سوار نمیشم

ولی من بی اهمیت بهش بدون اینکه ماشین رو کوچکترین تکونی بدم باز همونجا ایستادم

صدای بلند حرف زدنش به گوشم میرسید که میخواست تاکسی براش بفرستن عصبی از اینکه داشت باز از دستم درمیرفت خواستم عکس العملی نشون بدم که صدای حرصیش باعث شد لبخندی گوشه لبم بشینه

_یعنی چی که ماشین ندارید ؟؟ پس من باید چیکار کنم ؟؟

انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا همونطوری اینجا بمونه و مجبور بشه با من بیاد ، کم کم داشت همه جا خلوت میشد و خودش تک و تنها میموند

از سرما توی خودش جمع شده
حالا که سوار نمیشه مجبورم طور دیگه ای باهاش برخورد کنم تا به زور مجبور شه بیاد

شیشه شاگرد سمتش رو پایین دادم و جلوی چشمای کنجکاوش صورتم رو به سمتش برگردوندم با دیدنم برای ثانیه ای رنگش پرید و نایلون از بین انگشتای لرزونش پایین افتاده و پخش زمین شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.