خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۱۰۱

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

بی توجه به حرفم شیشه مشروب رو سر کشیده و وقتی دید دارم کلافه نگاهش میکنم با حال سرخوشی خطاب بهم گفت :

_کجا ؟؟ تازه که سر شبه

پووووف کلافه ای کشیدم
تو دردسر جدیدی افتاده بودم حالا باید با جورجی که داشت کم کم مست میشد و از کنترلم خارج میشد چیکار میکردم

باورم نمیشد تا این حد ناراحت شده باشه که بخواد اینطوری رفتار کنه ، داشتم رفتارای جدیدی ازش میدیدم رفتارایی که از کسی که میشناختم بعید بود

انتظار داشتم درکم کنه و مردونه تر و پخته تر رفتار کنه نه اینطوری مست کنه و درست عین پسرهای هیجده ساله که شکست عشقی میخورن بی توجه به من شروع کنه به خوردن مشروب !!

باید قبل از اینکه کار به جاهای باریک میکشید راضیش میکردم تا به خونه اش برگرده با این فکر بلند شدم و به سمتش رفتم

_ولی من میخوام برگردم خونه بلند شو بریم

دستش رو گرفتم تا بلندش کنم که با یه حرکت به سمت خودش کشیدم با این حرکتش تعادلم رو از دست دادم و روی پاهاش افتادم دستپاچه خواستم بلند شم

که نزاشت و زودی دستاش رو دورم حلقه کرد و درحالیکه سرش رو از پشت توی گردنم فرو میکرد آروم کنار گوشم زمزمه کرد :

_چند دقیقه همینطوری بمون

دستامو روی دستاش گذاشتم و سعی کردم حلقه دستاش رو باز کنم که بوسه ای روی رگ گردنم نشوند و با لحن ملتمسانه ای گفت :

_خواهش میکنم !!

با شنیدن صدای لرزون و گرفته اش بی اختیار تموم مقاومتم شکست و آروم توی همون حالت توی بغلش بی حرکت موندم

” نیما “

این چند وقته دورا دور حواسم به آیناز بود و زیرنظرش داشتم ، میدیدم روز به روز داره به جورج نزدیک تر میشه و نمیدونم چه مرگم شده بود که جدیدا با دیدنشون کنار هم عصبی میشدم

الانم که آمارشون رو برام آورده بودن که توی این رستوران هستن و به قول گارسون یه قرار عاشقانه ی رمانتیک باهم دارن

و از شام و تدارکاتی که جورج تاکید کرده بود براش انجام بدن حدس های پیش خودم زده بودم حدس هایی که باعث شده بود این موقع شب مثل دیونه ها بیام و توی ماشین رو به روی رستوران به انتظار بشینم

وقتی که گارسونی که بهش پول داده بودم تا آمارشون رو لحظه به لحظه بهم برسونه پشت گوشی بهم گفت که جورج جلوی پاش زانو زده و حلقه ای به سمتش گرفته خون جلوی چشمام رو گرفت

و عصبی با داد بلندی که کشیدم گوشی رو روی صندلی کنارم پرت کردم و با حرص شروع کردم به تند تند نفس کشیدن

لعنتی چطور جرات کرده ازش خواستگاری کنه از کسی که مال من و حق منه!!

با حس خفگی که بهم دست داده بود از ماشین پیاده شدم و حرصی شروع کردم قدم زدن و درحالیکه نگاهم به ساختمون رستوران بود با دستای مشت شده شروع کردم زیرلب برای جورج خط و نشون کشیدن

نمیدونم چقدر توی اون حال بد دست و پا میزدم که یکدفعه به سرم زد داخل شم و همه چی رو بهم بریزم هرچی تا الان تحمل کرده بودم بس بود !!

با این فکر قدمی به سمت رستوران برداشتم ولی یکدفعه با دیدن آیناز که همراه جورجی که به نظر مست میومد و تلو تلو میخورد به سمت بیرون میومد ایستادم

بادیگاردی که به نظرم آشنا میومد و از افراد جورج بود با عجله به سمتشون رفت و زیربغل جورج گرفت و به طرف ماشینش بردش

چند قدم عقب رفتم و زودی خودم رو پشت دیوار پنهان کردم و برای آینازی که انگار قصد رفتن باهاشون رو نداشت کمین کردم

حدسم درست بود که نمیخواست باهاشون بره ، چون آیناز بعد از سوار کردن جورج تو ماشین چند دقیقه ای با راننده صحبت کرد که اونم سر آخر دستشو روی سینه اش به نشونه احترام گذاشت و سوار ماشین شد و رفت

حالا فقط آینازی مونده بود که کیفشو روی دوشش انداخته و منتظر تاکسی نزدیک جاده ایستاده و کنجکاو اطراف رو از نظر میگذروند

با دیدنش تو این حال با عجله به سمت ماشینم رفتم و بعد از اینکه پشت فرمون جای گرفتم خواستم به سمتش برم و هر طوری شده سوارش کنم

ولی یکدفعه از شانس بد تاکسی جلوی پاش ایستاد و اونم بی معطلی سوار شد ، با حرکت تاکسی فرصت رو از دست ندادم و با تموم قدرت پامو روی گاز فشردم و دنبالش رفتم

سایه به سایه دنبالش بودم و حواسم بود تا گمش نکنم که با توقف ماشین پشت چراغ قرمز کلافه شیشه رو پایین کشیدم و نیم نگاهی به تاکسی که تنها چند ماشین باهام فاصله داشت انداختم

آیناز سرش رو به شیشه ماشین تکیه داده بود با دیدنش در ماشین رو نیمه باز کردم تا سراغش برم ولی یکدفعه با دیدن اون همه ماشین که پشت هم منتظر سبز شدن چراغ بودن پشیمون شده ایستادم

مطمعنن نمیتونستم جلوی چشم این همه آدم با خودم ببرمش اونم کی ؟! آینازی که مطمعن بودم به این سادگی ها همراهم نمیاد و مجبورم به زور همراه خودم ببرمش

با صدای بوق آزاد و حرکت آروم آروم ماشین ها که نشون از سبز شدن چراغ راهنما میداد پشیمون شده در رو بستم و دوباره نگاهم رو به تاکسی دوختم تا گمش نکنم

باید موقعیت خوبی گیر میاوردم تا سراغش میرفتم اینطوری توی این شلوغی فایده ای نداشت و به راحتی از دستم در میرفت

فکر میکردم مستقیم به سمت خونه میره ولی از شانس خوب وسطای راه نزدیک یک سوپر بزرگ مواد غذایی از ماشین پیاده شد و با سری پایین افتاده وارد شد

لبخندی گوشه لبم نشست ، با عجله ماشین رو پارک کردم و درحالیکه لبه های کتم رو بالا میدادم کلاهی روی سرم میزاشتم زودی پیاده شدم و دنبالش رفتم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.