خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

فصل دوم رمان دانشجوی شیطون بلا پارت ۱۰۰

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از فصل دوم دانشجوی شیطون بلا از اینجا وارد شوید

با دیدن نگاه خیره جورج که همراه با لبخندی گوشه لبش نگاه ازم نمیگرفت دستپاچه لبامو بهم بفشردم و صاف نشستم

با دستمالی گوشه لبش رو تمیز کرد و یکدفعه بی هیچ مقدمه ای گفت :

_ برات یه پیشنهاد دارم !!

کنجکاو پرسیدم :

_چه پیشنهادی ؟؟

بلند شد و درحالیکه دستش رو داخل جیب شلوارش فرو میکرد روی پاشنه پا خم شد و جلوی چشمای گشاد شده ام جعبه ای بیرون آورد

و درحالیکه به سمتم میگرفتش خیره چشمام شد و با لحن خاصی گفت :

_با من ازدواج میکنی ؟!

ناباور پلکی زدم و دستمو جلوی دهن نیمه بازم گذاشتم یعنی واقعا الان جورج ازم خواستگاری کرد ؟؟

اونم به این زودی ؟؟!
ما که مدت زیادی نبود که هم رو میشناختیم چطور به این زودی این تصمیم رو گرفته بود یعنی واقعا عاشقم شده ؟!

با بهت زیرلب زمزمه کردم :

_اوووه خدای من جورج !!

با چشمایی که برق میزدن خندید و گفت :

_نمیخوای جوابم رو بدی ؟!

دست لرزونم رو جلو بردم آروم روی الماس انگشتر کشیدم تا چیزی که میبینم رو باور کنم با لمسش زیر دستم بغض به گلوم چنگ انداخت

یعنی چیزی که دارم میبینم رو باور کنم ؟؟

با اینکه رفتار و اخلاقش خیلی باهام خوب بود و من رو درک میکرد و کم کم داشتم بهش علاقمند میشدم ولی بازم اینا دلیلی نمیشد که بخوام به این زودی باهاش ازدواج کنم و همچین تصمیم بزرگی رو بگیرم

تصمیمی که تموم زندگی و آینده من رو تحت شعاع قرار میداد و گرفتنش به این آسونی نبود دودل هنوز داشتم به حلقه نگاه میکردم و توی فکر بودم که صدام زد و جدی گفت :

_جواب ما چی شد خانوم ؟؟

لبامو بهم فشردم و درحالیکه نگاهم رو به زمین میدوختم با شرمندگی گفتم :

_منو ببخش !!

ناباور نگاهش رو توی صورتم چرخوند

_یعنی چی ؟! یعنی میخوای بگی جوابت منفیه !؟؟

کلافه دستام رو بهم چلوندم و خجالت زده گفتم :

_درکم کن همه چی به این آسونی که تو فکر میکنی نیست

چند ثانیه بی حرف بهم خیره شد
منتظر بودم عکس العمل بدی نشون بده و یا بهش بربخوره ولی زودی خودش رو جمع و جور کرد و درحالیکه بلند میشد لبخند مصنوعی روی لبهاش نشوند و گفت :

_اوکی هر جور تو بخوای ، انگار من یه خورده عجول بودم

از اینکه این همه بهم خوبی کرده بود و من همچین جوابی بهش دادم به قدری ناراحت بودم که خجالت زده توی خودم جمع شده و حتی روی سر بلند کردن و نگاه کردن به چشماش رو نداشتم

چه موقعیت بدی بود حس میکردم چطور دونه های عرق توی گودی کمرم به سمت پایین میلغزن و حالم بده

توی ذهنم به دنبال حرفی برای گفتن و عوض کردن جو بودم که جورج ناراحت نگاهی سمتم انداخت و با حرفی که زد باعث شد لبخند تلخی گوشه لبم بشینه

_این انگشتر بالاخره یه روزی توی انگشتت میشینه این رو هیچ وقت یادت نره

نفسش رو با فشار بیرون فرستاد و درحالیکه جعبه انگشترو روی میز میزاشت اشاره ای به گارسون کرد تا نزدیک بیاد

_اینا رو جمع کن برامون مشروب بیار

_چشم قربان !!

با این حرف نگران نگاهش کردم برای چی میخواست مشروب بخوره ؟! نکنه بخاطر جواب منفی من اینطوری شده

مشروب که روی میز قرار گرفت جورج خیره به من درحالیکه مدام پیکای مشروب رو پر و خالی میکرد گفت :

_نمیخوری ؟!

سرم رو به نشونه نه به اطراف تکونی دادم و آروم زیرلب زمزمه کردم :

_نه ممنونم !!

سری تکون داد و ناراحت نگاهش رو به جعبه انگشتر دوخت ، با دیدنش توی این حال ، غمگین نگاهمو ازش گرفتم و گفتم :

_امیدوارم بخاطر جوابم ازم ناراحت نباشی و تاثیری روی رابطمون نداشته باشه

لیوان مشروب توی دستش رو یه نفس بالا کشید و با صورتی که از تلخیش جمع شده بود با لحن ناراحتی گفت :

_نه نگران نباش !!

برای فرار از اون موقعیت کیف دستیم رو برداشتم و خطاب بهش گفتم :

_بریم ؟!

منتظر بودم بلند شه و همراهم بیاد ولی کاری کرد که کلافه کیف توی دستمو روی پاهام گذاشتم و بهش چشم دوختم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.