خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان دلربا

پارت اول تا اخر رمان دلربا

رمان دلربا قسمتی از رمان دلربا کفشای پاشنه پنج سانتیمو از پام در آوردم و گوشه ای از باغ پرت کردم. با استرس برگشتم و نیم نگاهی به پشت سرم انداختم. به علت بزرگی درختای باغ،چیزی مشخص نبود اما صداهاشون خبر از این میداد که نزدیک هستن…! نفس عمیقی کشیدم و دامن بلند لباسمو از زیر پام جمع کردم. و …

توضیحات بیشتر »

پارت آخر رمان دلربا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید نالیدم: _تو رو خدا ولش کن…خواهش می کنم! پوزخند زد. _اون همه غرورت یهو کجا رفت؟ درمونده لب گزیدم که ادامه داد: _یعنی این عوضی انقدر برات ارزش داره که حاضری از غرورت بگذری و به من التماس کنی؟ جوابی ندادم که محکم چونم رو بین انگشتاش گرفت. داد زد: …

توضیحات بیشتر »

رمان دلربا پارت ۷۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید _تنها امید من به شماس بابا…لطفا هر کاری می تونی انجام بده. _نگران نباش! همه چیز درست میشه. _می ترسم دیر اقدام کنیم و سورن یه بلایی سرش بیاره. نفس عمیقی کشید و عاقل اندر سفیه بهم چشم دوخت. _اون اگه می خواست بلایی سره اشکان بیاره تو عمارت خودش …

توضیحات بیشتر »

رمان دلربا پارت ۷۳

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید _من جای تو خسته شدم…کشیک کشیدن واقعا کار طاقت فرسا و خسته کننده ای. با شنیدن صدای سورن، رسما وا رفتم و ترس بدی به جونم رخنه کرد. خندید و ادامه داد: _فکر کردی بدون اینکه من متوجه بشم، می تونی دم عمارتم بس بشینی!؟ لعنتی… آخه از کجا متوجه …

توضیحات بیشتر »

رمان دلربا پارت ۷۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید دیگه رسما صبرش سر اومد. از روی مبل برخاست و غرید: _درست حرف بزن ببینم چی میگی! مغموم سرم و پایین انداختم و جواب دادم: _فکر کنم داره یه اتفاقای بدی میوفته. _چرا؟ چیشده مگه؟ _یک هفتس که اشکان اصرار داره شرکتا رو بفروشیم و بریم فرانسیسکو…فکر کنم سورن مشکل …

توضیحات بیشتر »

رمان دلربا پارت ۷۱

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید تموم شب بیدار بودم و به پیشنهاد اشکان فکر می کردم. دل کندن از چیزی که خودم برای سر پا کردنش زحمت کشیده بودم، واقعا سخت بود. ولی اگه مجبور میشدم بین شرکت و همسرم یکی رو انتخاب کنم، قطعا انتخابم اشکان می بود. کمی روی تخت جا به جا …

توضیحات بیشتر »

رمان دلربا پارت ۷۰

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید قلبم تیر کشید. آریو همه چیز من بود. نمی دونم چه طور! ولی از وقتی دیدمش بدجوری عاشقش شدم. جوری که همه چیزم رو می دادم تا از دستش ندم. و حالا که بابا نقطه ضعفم رو فهمیده بود باید هر کاری می کردم تا پسرم رو حفظ کنم. لب …

توضیحات بیشتر »

رمان دلربا پارت ۶۹

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید _منم باورم نمیشه که یه نفر پیدا شد و تونست منو از اون باتلاقی که برای خودم ساخته بودم، نجات بده. دستم و محکم گرفت و پچ زد: _خوشحال که دارمت دلربا…خیلی خوشحالم. * * * * * * ” اشکــــان ” _برای بار آخر می پرسم، آیا عروس خانم …

توضیحات بیشتر »

رمان دلربا پارت ۶۸

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید در سکوت شام رو خوردیم و بعد اون یه فیلم سینمایی درام و اکشن گذاشت. رو به روی TV نشستیم و در کنار هم مشغول فیلم دیدن شدیم. با اینکه حسابی خوابیده بودم ولی وسطای فیلم دوباره خواب و خستگی سراغم اومد. سرم و روی شونه ی اشکان گذاشتم و …

توضیحات بیشتر »

رمان دلربا پارت ۶۷

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان دلربا وارد شوید هر دو به طرف فروشنده برگشتیم. اشکان پرسید: _اگه خسته ای و نمی تونی تصمیم بگیری میریم یه روز دیگه میایم. از روی صندلی بلند شدم. _نه خسته نیستم. به طرف فروشنده رفتم و یکبار دیگه به ست حلقه که روی میز شیشه ای قرار داشت نگاهی انداختم. خیلی ظریف …

توضیحات بیشتر »