خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان همسر دوم خان زاده پارت ۵۸

رمان همسردوم خان زاده

جهت مشاهده پارتهای منتشر شده از رمان همسر دوم خان زاده وارد شوید

داخل اتاق شدیم که خاله هما با خوشحالی به من خیره شده بود ، ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ چیزی شده ؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت :
_ آره
_ چی ؟
_ من فهمیدم اون دوتا عفریته واسه چی اومدند
با شنیدن این حرفش چشمهام برق زد
_ برای چی ؟
با شنیدن این حرف من وا رفته بهم خیره شد و گفت :
_ داشتم از کنار اتاق کار رد میشدم که صدای جر و بحث داشت میومد منم گوش وایستادم ، آرتان داشت سر نیلوفر میزد که حق نداری با زن من بد صحبت کنی تو اصلا کی هستی فقط برای چند روز اینجا هستی تا نقشه ی من تموم بشه بعدش جفتتون گورتون رو گم میکنید .
_ خوب چرا آوردند ؟
_ نمیدونم
پوکر بهش خیره شدم بعدش گفتم :
_ تو که گفتی میدونم
_ من فقط فهمیدم یه مدت کوتاه قراره مهمون ما باشند بعدش برای همیشه میزارن میرن
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ انشاالله همینطوره که تو میگی !.
همراه خاله هما از اتاق خارج شدیم که ارتان رو دیدم بیتفاوت خواستم از کنارش رد بشم که اسمم رو صدا زد :
_ تینا
ایستادم به سمتش برگشتم سئوالی بهش خیره شدم نفس عمیقی کشید و گفت :
_ حالت خوبه ؟
_ تو چی فکر میکنی ؟
_ من فکر میکنم کاملا خوب هستی
_ خوب پس هستم !.
بعدش خواستم برم که گفت :
_ وایستا کارت دارم کجا داری میری
ایستادم سئوالی بهش خیره شدم که دستم رو گرفت
_ مواظب خودت باش
سرم رو تکون دادم :
_ باشه .

داخل اتاق شدیم همراهش نشست کلافه چند بار چنگی تو موهاش زد نمیدونستم چرا انقدر کلافه هست پس درمورد چی میخواست با من صحبت کنه به چشمهاش زل زدم و گفتم :
_ خوب چیشده ؟
با شنیدن این حرف من ایستاد چند تا نفس عمیق کشید :
_ نیلوفر یه مدت اینجا هست بعدش واسه ی همیشه میره
با شنیدن این حرفش ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ چرا به من دارید میگید ؟
_ چون تو باید بفهمی
_ چرا ؟
اومد سمتم دستش رو دو طرف صورتم گذاشت و گفت :
_ من نمیخوام زن و بچم رو از دست بدم پس بهم حق بده بخوام واقعیت رو بهت بگم
اخمام رو تو هم کشیدم :
_ پس چرا آوردیشون ؟
_ دلیلش رو الان نمیتونم بهت بگم خطرناک واسه خودت فقط یه مدت صبور باش
بی اختیار باشه ای گفتم که باعث شد من رو محکم بغل کنه خندم گرفته بود چرا دیوونه شده بود
_ آرتان انقدر من و فشار نده
_ باشه
وقتی از من جدا شد به چشمهاش زل زد
_ آرتان
با عشق گفت :
_ جان
قلبم لرزید دوباره شده بود همونی که با شنیدن حرفاش قلبم احساسم به لرزش درمیومد
با صدای لرزون شده پرسیدم :
_ واقعا قصد نداری بهم بگی چرا نیلوفر رو آوردی ؟
_ نه
_ باشه اصرار نمیکنم خودت به وقتش میگی
_ ببین دلیلش الان اگه بگم واسه خودت خطر نداره هیچ ندونی بهتره به وقتش همتون میفهمید
_ باشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.