خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان هتل شیراز پارت ۶

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان هتل شیراز به ترتیب از اینجا کلیک کنید

انگار یه سطل آب سرد ریختن روی سرم!
اون لحظه اگه بهم کارد میزدی قطره ‌ای خون ازش بیرون نمیومد!

باید خودمو جمع میکردم.. این مرد کیه که به خودش اجازه میده اینجوری باهام حرف بزنه!
صدامو صاف کردم
_ کارمند هتل هستی.. مالکِ هتل نیستی که به خودت اجازه میدی اینجوری با من حرف بزنی…
طبق معمول با نگاه سردش بدون هیچ حرفی نگاهم کرد.. انگار ترجیح میداد خودش حرف نزنه و بقیه جواب منو بدن!
نگهبان جلو اومد و سریع گفت
_ خانوم بهتره تا براتون دردسر نشده از آقا معذرت خواهی کنین.. ایشون اصلی‌ترین سهام‌دار هتل‌شیراز هستن!

دوباره دهنم از بُهت باز شد… دستم رو جلوی دهن باز شده از حیرتم گرفتم..
نفسم از سینه‌ام بیرون نمیومد..
پس مهمونی مال این مردِ درنظر من هیچی‌ندار بوده!
ولی مثل اینکه من در برابرش هیچی ندارم!
صدای نگهبان توی سرم اکو شد
” اصلی‌ترین سهام‌دار هتل‌شیراز”

کسی که من اینهمه تحقیرش کردم مالک بزرگترین آرزوی منه!

چشم هامو بستم و آب دهنم رو قورت دادم..
وقتی چشمام رو باز کردم و سرم رو بالا گرفتم اسم نقره‌ای هتل‌شیراز رو جلوی چشمام تار ديدم..
هرچقدر که تا اون لحظه تحقیرش کرده بودم هزار برابرش رو یکجا سرم آورد!

اون لحظه فقط دلم میخواست زمین دهنشو باز میکرد و منو میبلعید!
به قدری خرد شدم که با خودم میگفتم کاش اون‌شب خودکشیم موفقیت‌آمیز بود و الان اینجوری حقیر نمیشدم جلوی این مرد!
نگاه بی تفاوتش رو ازم گرفت و بدون هیچ حرف دیگه‌ای رفت داخل.
تمام اشتیاقمو واسه رفتن به مهمونی از دست دادم.
اگه این مرد مالک اصلی هتل‌شیراز هست پس چرا من تا حالا اسمشو نشنیده بودم؟!
اصلا نفهمیدم اسمش چیه!
به درک! اسمش هرچی میخواد باشه من نباید خودمو ببازم باید برم و توی این مهمونی شرکت کنم … امشب من به خاطر دیدن آرزوم اومدم اینجا..
نباید با این حرفها خودمو ببازم… اجازه نمیدم بیشتر از این منو تحقیر کنه.. تلافی این حرفشم بعدا سرش در میارم!

در همین لحظه راننده رو دیدم که به طرفم اومد.
_ بفرمایین خانوم شروانی اینم کارت دعوت!

از عصبانیت داشتم منفجر میشدم
_ الان که دیگه کار از کار گذشته میای؟ برو حقوق مفت‌خورها رو خودم کم میکنم!

راننده با ناراحتی ازم فاصله گرفت…
یه لحظه دلم براش سوخت راننده که تقصیری نداشت عصبانیتم از اون مرد مرموز رو سر این بیچاره خالی کردم!
کارت رو توی دستم فشردم و به طرف نگهبان رفتم و با حرص بهش دادم… نگهبان نگاهی به کارت انداخت و گفت
_البته الان دیگه اگه کارت هم نداشتی میتونستی بری داخل چون دیدی که… رئیسمون خودش اجازه ورود رو برات صادر کرد!

دستامو مشت کردم.. فقط خوب نگاهش کردم تا چهرش توی ذهنم حک بشه…
به زودی این نگهبان دوزاری تاوان این گستاخیشو میده!
دنباله‌ی لباسمو بالا گرفتم و با دندون های بهم فشرده رفتم داخل.

° پویان °

من نمیخواستم تحقیرش کنم…اون خودشه که با رفتاراش خودشو حقیر جلوه میده! و فکر میکنه دیگران رو کوچیک میکنه با این حرفاش!
پوزخندی زدم و جلو رفتم.
حسام به طرفم اومد و سریع شروع به حرف زدن کرد
_ چرا اینقدر دیر اومدی پویان؟ همه سراغ صاحب مهمونی رو میگیرن.
دست به جیب و بدون حرف نگاهش کردم که ادامه داد
_ شرط میبندم کل مهمونا واسه واسه فهمیدنِ هویت تو اومدن!
سری تکون دادم و گفتم
_ فعلا زوده…
اومد چیزی بگه که نگاهش به جایی پشت سرم گیر کرد و گفت
حسام_ پویان اونجا رو ببین.

به طرف جایی که حسام گفت نگاه کردم
با دیدن احسان شروانی اخمام اومد توی صورتم.

_ همین حالا میخوام قرارداد جدید رو امضا کنم برو نماینده‌ها رو جمع کن دور یه میز بعد بهم خبر بده.
چشمام دوباره چرخید و روی دخترِ احسان شروانی متمرکز شد..
یه تای ابروم بالا رفت
اسمش چی بود؟ “الین”
درست مثل پدرش متکبر.
لیوان آب رو به دهنم نزدیک کردم.
با صدای حسام لیوان رو روی میز گذاشتم
_ همه‌چی حاضره.
سری به معنای تایید تکون دادم و باهاش همقدم شدم
حسام صندلی رو بیرون کشید و منم نشستم.
مشغول توضیح دادن پروژه شدم.
نگاه اکثریت رو با تحسین و کنجکاوی روی خودم حس میکردم..
خیلی وقت بود که اینا رو می‌شناختم.. همشون یکی مثل احسان شروانی!
شاید مقداری کم و زیاد.. ولی همگی فرصت‌طلب!

بعد از امضای قرارداد، با شنیدن صدایی نگاهمو از برگه های جلوم بالا کشیدم.
از جاش بلند شده بود

_ آفرین پسر.. تو هم که اینجایی.. نماینده‌ی کدوم شرکت شدی؟

پوزخند توی صداش باعث شد دستام مشت بشه!
خیلی وقت بود ندیده بودمش ولی انگار کم کم وقتش رسیده بود تا باهاش تسویه حساب کنم!

حسام خم شد و کنار گوشم گفت
_ تا کی میخوای اینقدر متواضع باشی و خودتو کامل معرفی نکنی؟ تا کی میخوای با ماشینِ من اینور و اون ور بری تا نشناسنت؟ تو فقط وقتایی که میای هتل با لامبورگینی میای و هر وقت حس کنی کسی میخواد بشناستت با ماشین من برمیگردی!
تا کی میخوای پشت بادیگاردات بمونی تا کسی تو رو نشناسه؟

پوزخندی زدم و در حالی که نگاهم به صورت احسان شروانی بود آروم جوری که فقط حسام بشنوه گفتم
_ فکر کنم قبلا هم بهت گفته بودم که این مهمونی واسه چیه! لازم نیست تو یادآوری کنی.

حسام_ دمت گرم پویان! پس وقت رونماییه!

سرمو به معنای تایید تکون دادم.
با صدایی محکم رو به احسان شروانی گفتم
_ بفرمایین بشینید آقای شروانی لطفا! مهمونی تازه شروع شده.

با ابروهای بالا رفته منتظرانه بهم نگاه کرد و در حالی که یه صندلی رو بیرون میکشید روش نشست.

تکیمو به صندلی دادم و نگاهِ خیرمو به احسان شروانی دوختم!
پوزخند روی لباش بود و با کنجکاوی منتظر بود ببینه چی منتظرشه!
حسام میکروفون به دست روی سکو رفت و طولی نکشید صداش توی سالن پخش شد.
همه ساکت شدن و به حرفاش گوش دادن.

_ خانوم‌ها و آقایان! خوش اومدین! امشب میخوام کسی رو به حضورتون معرفی کنم که این مهمونی رو گرفته.. مطمئنم همتون مشتاق دیدنش هستین! جوان‌ترین میلیاردر سال، بزرگترین تاجر شیراز، پادشاهِ بازار سهام طی چند سال اخیر و اصلی‌ترین سهام‌دار هتل‌شیراز جناب آقای “پویان کیهانی”

حسام اینو گفت و در حالی که به طرف من میومد کمی جلوم خم شد و گفت
_ بفرمایید بالا لطفا…

فقط نگاهم به صورت احسان شروانی بود که الان رنگ باخته بود و با دهنی باز بهم خیره شده بود!

° الین °

مردی آشنا رو دیدم که میکروفون به دست به قسمت بالایی سالن رفت..
با چشم هایی ریز شده و کمی دقت متوجه شدم این مرد همون نماینده‌ای هست که از طرف پویان کیهانی فرستاده شده بود و اون روز طرحش رو به اجرا گذاشت!
ناخودآگاه نگاهم رو چرخوندم و خیره مردی که حالا میدونستم اصلی ترین سهامدار این هتل هست شدم که با غرور و جدیت به حرفهای اون مرد گوش میداد…
با تک تک جلمه هایی که می‌گفت اخمای ناشی از تفکرم بیشتر توهم میرفت و کلمه ها یکی یکی توی ذهنم کنار هم چیده میشد و پازل و معمای ذهنم رو به حل شدن میرفت!

کسی که این مهمونی رو گرفته، اصلی ترین سهامدار هتل شیراز، پادشاه بازار سهام… و…
آب دهنم رو قورت دادم و انگشت های یخ زده‌ام رو درهم گره زدم…
خدای من امشب قراره چقدر دیگه شوک زده بشم؟
اولش فهمیدم این مردی که نجاتم داده اصلی‌ترین سهام‌دار هتل‌شیراز هست، الان دیگه ضربه‌ی نهایی بهم وارد شد وقتی که فهمیدم این مرد در اصل همون تاجر معروفه، “پویان کیهانی”!
هیچوقت تا حالا به اندازه ی امشب شوک زده نشده بودم.
این مرد مرموز هر بار یه جور منو حیرت زده میکنه.
حالا همه چی داشت برام روشن میشد تازه منظور حرف دیروزش رو فهمیدم… طعنه میزد که من واسه داشتن هتل‌شیراز باید دنباش موس موس کنم!

از ته دل به خودم لعنت فرستادم که چرا جلوش اعتراف کرده بودم خواهان هتل‌شیرازم!
بیخبر از اینکه اون مالک این هتله و توی دلش بهم پوزخند میزنه!
مردی که روی سِن بود به طرف پویان کیهانی رفت و ازش خواست تا بالا بره و صحبت کنه..

اون لحظه اگه سکتم نزده بود، معجزه‌ای الهی بود!
انگشتامو توی موهای کوتاهم فرو بردم.
با دست آزادم زیپ کیفمو باز کردم… نخ سیگاری بیرون کشیدم و گذاشتم گوشه‌ی لبم.
روی صندلی در گوشه‌ای ترین قسمت هتل برباد رفته‌‌ام نشسته بودم و با خیال راحت دود سیگار رو به ریه هام کشیدم!
پُک عمیقی به سیگارم زدم و دودشو به بالا فرستادم.
مغزم داشت منفجر میشد… اون مردی که خواه ناخواه مانع خودکشی من شده بود همون پویان کیهانی معروف بوده!
پس چرا با اون پژو اومده بود اونجا؟ و دیروز هم سوار یه ۲۰۶ شد؟
چرا منو با داشته‌هاش ضایع نکرد؟
الان فقط من با رفتارام زمینه‌ی ضایع شدنِ خودمو براش فراهم کرده بودم!
به ذهنمم خطور نکرده بود که این مرد ممکنه مالک هتل‌شیراز باشه که هربار این اطراف پیداش میشه!

دوباره چشمام رو چرخوندم و خیره به چهره جدیش شدم.. با ابهت خاصی به صندلیش تکیه داده بود و به حرف های مردی که کنارش نشسته بود گوش میداد.
پس این غرور و اعتماد به نفسش کاذب نبود!
نگاه خیره اکثر افراد روی پویان کیهانی بود ولی اون بدون عکس العمل خاصی درسکوت با همون جذبه‌اش فقط گاهی سری در جواب حرفای اطرافیانش تکون میداد…

شاید اونا هم مثل من زیاد دیده بودنش ولی فکرشم نمیکردن همون تاجر معروف باشه!

افراد مختلف یکی یکی از جاشون بلند شدن و به طرفش رفتن و به خاطر موفقیت هاش بهش تبریک گفتن.
پوفی کشیدم و نگاهم رو گرفتم.
مثل اینکه حرف نگار داره درست از آب در میاد و من باید آرزوی بزرگمو مثل سیگارم دود کنم و بفرستم هوا!
از الان خودمو بازنده میدونستم! چون توی پروژه‌ی شرکت هم طرح پویان کیهانی بیشترین شانس رو داشت.
هه… ناسلامتی بهش میگن پادشاه بازار سهام!

تکیمو به صندلی دادم و پک عمیقتری به سیگارم زدم.انگار با هر پک داشتم یکی از امیدهامو دود میکردم!
نگاهمو از جلال و جبروت پویان کیهانی گرفتم. منی که عادت داشتم همیشه توی اوج باشم الان یکی پیدا شده بود که منو پایین کشیده بود، اونم به بدترین شکل ممکن!
ته‌سیگارمو زیر میز انداختم و با پاشنه‌ی کفشم له کردم …
به درک که هتلِ کیهانی کثیف میشه!
با این کار حس خوبی بهم دست می‌داد..!

_ تنها نشستی عشقم!

با شنیدن صداش دردی به دردام اضافه شد… نفس صدا دار و پر حرصم رو بیرون دادم..
بدون تعارف صندلی بغلی منو بیرون کشید و کنارم نشست.
بی حوصله به طرفش برگشتم
چهرش خوب بود صورتی شش تیغ و هیکل روی فرم داشت ولی هیچوقت نتونستم باهاش کنار بیام … هیچوقت هیچ چیزش به دلم ننشست!

_ تو چرا اومدی اینجا؟ مگه تو هم دعوتی؟

دانیال لبخندی زد و گفت
_ من دعوت نیستم ولی پدر جنابعالی منو با خودش آورد تا تو تنها نباشی! ناسلامتی نامزدتم!
خودت که یادت نیست، بابات باید به فکر باشه!
مکثی کرد و لحنش رو تغییر داد و با هیجانی که حال منو به هم میزد گفت
_ خوشحال نیستی که از تنهایی در اومدی؟

چشمامو توی کاسه چرخوندم و با لحنی تمسخر آمیز گفتم
_ اصلا جوری سورپرایزم کردی
که توی باورم نمیگنجه! البته خوب شد اومدی توی این مهمونی دخترای زیادی هستن شاید یکی بهتر از من پیدا کردی و دست از سرمن برداشتی !

صداش جدی شد و لحنش عصبی
_ دل من دلستر نیست که با دیدن هر دختری کف کنه الین! من دست گذاشتم روی تو و باید مال من بشی … واسه داشتنت خیلی کارا کردم و از خیلی چیزا گذشتم فکر اینو از سرت بیرون کن که بتونی از من خلاصی داشته باشی. الانم به جای این حرفا پاشو بریم یه دور برقصیم.

انگشتای کشیده‌ام رو دور لیوان روی میز حلقه کردم.
ناخنای بلندم با لاک مشکی جلوه جذابی به دستام داده بود!
_ دانیال خواهش میکنم یه امشب رو بیخیال من باش! به اندازه ی کافی حالم گرفته هست تو دیگه بدترش نکن! البته بعید میدونم حال من پیشت ارزشی داشته باشه.. چون جز خودخواهی چیز دیگه‌ای ازت ندیدم..

دستشو به طرفم دراز کرد.. با برخورد انگشتاش به انگشتام ناخودآگاه یاد حرکت چند روز قبلش افتادم و با عصبانیت سریع دستمو کشیدم. در حالی که جلوی خودمو میگرفتم تا تن صدام رو کنترل کنم گفتم
_ آخرین بارت باشه به من دست میزنی! حالا هم فقط از جلوی چشمام دور شو.

لیوان رو روی میز کوبیدم و از جام بلند شدم.
حس تنهایی و بی کسی بدجور بهم چیره شده بود و این تنها چیزی بود که با پول نمیتونستم بخرم.

بغض گلومو فشار میداد.
یه گوشه که توی دید هیچکس نبود ایستادم و دوباره از کیفم نخ سیگاری بیرون کشیدم… همین سیگار فقط همدم تنهاییام بود.

دودشو به بالا فرستادم و مشغول تماشای زیبایی های داخلی هتل‌شیراز شدم.
داخلش هم اندازه ی بیرونش قشنگ بود.

_همه‌ی پولدارا مثل تو تند تند سیگار میکشن؟!

با شنیدن ناگهانی صداش هول شدم و دود توی گلوم پیچید و به سرفه افتادم.
سیگار روشن رو کف دستم فشردم و سوزش‌ عمیقش در کل وجودم پیچید.
نگاهم روی تیکه‌ی شالم که هنوز روی دستش بسته بود ثابت موند.
طبق معمول بی تفاوت و سرد داشت بهم نگاه میکرد.
الان که هویت واقعیش برام مشخص شده بود حتی نمیدونستم چه جوری باید باهاش حرف بزنم!
ولی فقط میدونستم نباید جلوش خودمو ببازم
بی هوا گفتم
_ سیگار بهم آرامش میده!

در حالی که به میز پشت سرش تکیه میداد برخلاف صدای هول شده‌ی من با خونسردی گفت
_ پس جز پول، سیگار هم بهت آرامش میده!
تن صدای محکمش حتی با معمولی ترین جمله ها هم قادر بود طرفش رو به مرز انفجار برسونه ‌!
_ فکر نمیکنم به کسی ربطی داشته باشه!

سری به معنای تایید تکون داد
_ پس چرا داری برعکسشو ثابت میکنی؟ هول شدی و در موردش توضیح میدی! از چی می‌ترسی؟

نفسای عصبیمو بیرون دادم… این بیش از حد آروم و بی تفاوت بودنش آزارم میداد…
از این لحن آروم و با آرامش حرف زدنش که با هر کلمه ای که از دهنش بیرون میومد من کامل جلوش حقیر میشدم متنفر بودم!
با حرص نگاهش کردم
_ مشکل تو با سیگار منه؟ بیا من میذارمش کنار!

مشتم رو باز کردم و سیگار نیمه تمومم رو روی میز فشردم و کاملا خاموش شد .

نگاهش به سیگارم بود که گفت
_ هیچوقت به خاطر حرف کسی از کاری که ازش مطمئنی دست نکش!

با ابهام نگاهش کردم.
اشاره‌‌ای به سیگار کرد و گفت
_ وقتی سیگار بهت آرامش میده تا تهش بکش چرا تردید داری و با یه کلمه حرف من کنار گذاشتیش؟

اینو گفت و در حالی که پوزخند روی لبش داشت پررنگ میشد قدمی ازم فاصله گرفت.

در همین لحظه یه عده دختر به طرفش اومدن. صداشونو واضح میشنیدم
_ آقای کیهانی افتخار یه دور رقص رو بهمون بده امشب…

از چیزی که دیدم نگاهم به روبه رو خشک شد..
تک تک اون دخترا دقیقا کپی همون تیکه پارچه‌ای که من به دستش بسته بودم رو روی دستشون بسته بودن!

برام عجیب بود چرا اون دخترا کپی همون پارچه رو روی دستشون بستن؟ حتما واسه اینکه توجهش رو جلب کنن دست به این کارا میزنن!
ناخودآگاه با کنجکاوی محسوسی نگاهشون میکردم!

نگاهی گذرا بهشون انداخت و بی توجه مسیرشو تغییر داد تا ازشون دور بشه.
اما یکی از دخترا سریع خودشو بهش رسوند و گفت

_ آقای کیهانی… واقعا که سلیقتون محشره. طرح مچ بندتون اونقدر خاص بود که ما تصمیم گرفتیم باهاتون سِت کنیم!
به دنبال این حرفش لبخند مسخره‌ای زد و مچش رو بالا گرفت و پارچه رو جلوی چشم کیهانی گرفت که باعث شد اون کمی سرش رو به عقب بکشه!
با این حرف و حرکت دختره نتونستم جلوی خودمو بگیرم و صدای خندم بالا گرفت.
چقدر بعضی از آدما احمقن!

نگاه غران پویان رو روی خودم حس کردم.
انگار داشت با نگاهش بهم میگفت تو خودت همین الان دست و پاتو گم کرده بودی بهتره ساکت شی!
ناخودآگاه با نگاهش خودمو جمع و جور کردم و دستمو جلوی دهنم گرفتم تا خنده‌ام فروکش کنه.
نگاهشو از من گرفت و به دختره کشوند و بدون حرف و با پوزخند عمیقی ازش فاصله گرفت.
دختره با لب های آویزون گوشه‌ای ایستاد و بقیه دخترا با خنده درگوش هم پچ پچ میکردن!
برام عجیب بود که چطور من و اکثر تاجر ها و کله گنده های حاضر در این مهمونی پویان کیهانی رو نمی‌شناختیم اما الان رفتار این دخترا اینجور میگفت که از قبل اون رو میشناختن و احتمالا دیروز اون رو با تیکه شال من که به دستش بسته بودم دیدن و امروز برای جلب توجهش از پارچه شال من به دستشون بستن تا باهاش ست بشن!!

حرصم میگرفت ازش! جوری رفتار میکنه انگار عقل کله! چنین آدم بی‌حوصله و بی تفاوتی از شانس خوب من صاحب بزرگترین آرزوی منه!
و معلومه واسه به دست آوردن آرزوم از چه حلقه‌ی آتشی باید بپرم!
دوباره سیگاری از کیفم بیرون کشیدم و آتیشش زدم . پک اول که بهش زدم یاد حرفش افتادم
” هیچوقت به خاطر حرف کسی از کاری که ازش مطمئنی دست نکش”

حس میکردم این حرفش منظور خاصی داشت ولی اون به سیگارم ربطش داد!
شاید خودشم توی زندگیش این جمله رو به کار برده که الان به چنین جایگاهی رسیده!
آدم مرموزی به نظر میاد. معلوم نیست از کاراش چه هدفی داره ولی اینو از اسم پویان کیهانی خوب میدونم که دست روی هر کاری بذاره تهش مال خودش میشه و همین باعث میشد از هدفم ناامید بشم!

***
° پویان °

روی سکو ایستاده بودم و به آدمایی نگاه میکردم که تا دیروز با غرور بهم نگاه میکردن و الان وقتی فهمیدن موقعیت من از خودشون بالاتره قصد داشتن خودشون رو بهم نزدیک کنن!
ولی من همشونو خوب میشناختم.. من همون پویان کیهانی هستم و اونا قبلا هم منو دیده بودن.. اما این رفتار خوبِ الانشون واسه خودِ من نیست!
بیشتر از همه چشمم روی احسان شروانی بود! تصور حال الانش کار چندان سختی نبود… بیشتر از همه اونو میشناختم.
یه گوشه نشسته بود و سرشو بین دستاش گرفته بود.

حسام به طرفم اومد و در حالی که با هیجان به جمعیت نگاه میکرد گفت
_ میبینی پویان؟ چقدر رفتارشون با قبل تغییر کرد؟
احسان شروانی رو ببین فکر کنم امشب شوک بزرگی بهش وارد شد.

با دقت به احسان خیره شدم و در همون حال گفتم
_ این تازه شروعشه… پویان کیهانی تازه بازی رو شروع کرده! میخوام از این به بعد به زبون خودشون باهاشون حرف بزنم.

حسام_ ولی تو هر کاری هم کنی تهش مهربونی! اگه من جای تو بودم الان همه‌ی اینا جلوم زانو زده بودن ولی تو خیلی بی‌تفاوتی!
چشمام رو یه دور کامل اطراف سالن چرخوندم
_ اگه منم مثل اینا رفتار کنم چه فرقی بین منو و این آدمای پول‌پرست میمونه؟!

حسام_ مرحله‌ی بعدی چیه؟

با دقت به جمعیت خیره شدم
_ فعلا بذار خوش باشن و امشب از مهمونی لذت ببرن!
مکثی کرد و بعد انگار چیزی یادش اومده باشه با هیجان گفت
حسام_ راستی دیدمت با دختر احسان شروانی بودی… نقشه‌ای براش داری؟

ناخودآگاه چشمام رو چرخوندم و نگاهم بین جمعیت روش متمرکز شد …
_ نقشه؟ نه… چرا باید واسه یه آدم بیگناه نقشه بکشم؟ حتی خدا هم گناه پدر رو پای بچه نمینویسه من که بنده‌ی خدا هستم!

حسام_ پس چرا رفته بودی پیشش؟ تعجب کردم!

اخمام اومد توی صورتم از گوشه چشم نگاه تندی بهش انداختم
_ بعضی وقتا زیادی سوال میپرسی حسام! برو به مهمونا برس!

حسام خودشو جمع و جور کرد و وقتی فهمید کاملا جدیم ازم دور شد.

نگاهم دوباره روی الین شروانی متمرکز شد.
دستام مشت شده بود.
بعضی چیزا رو نمیتونستم واسه حسام توضیح بدم اون از خیلی از هدفهای من بیخبر بود! ترجیح میدادم حرکتهای بعدیمو ناگهانی رو کنم!
مشتم رو باز کردم و قدم‌های آرومم رو وسط جمعیت برداشتم.
بی توجه به نگاه‌ها و حرفاشون به طرف احسان شروانی رفتم.
سرش پایین بود. صندلی رو به روییش رو بیرون کشیدم و با آرامش نشستم.

سرش رو بلند کرد و نگاهش مات صورتم موند.

به صندلی تکیه زدم و خیره به چشماش گفتم
_ شنیده بودم در به در دنبال این بودی که با پویان کیهانی یه قرارداد واسه شرکتت ببندی! چی شد آقای شروانی؟ الان کیهانی بزرگ رو به روته ولی تو زبونت قفل شده!

چشماش قرمز بود حسام راست میگفت انگار شوک بزرگی بهش وارد شده.

لیوان آب رو برداشت و یه نفس سر کشید. پوزخندی روی لباش نشوند.
_ شنیده بودم پیشرفت کردی … فکر میکردم حداقل نماینده‌ی یه شرکت بزرگ شده باشی … فکر میکردم فقط تشابه اسم داری با پویان کیهانی! بهت تبریک میگم میبینم موفقیتت بیشتر از تفکر من بوده!
پوزخندی زدم
_ چیز جدیدی نیست همیشه کوته فکر بودی! وگرنه الان تو جای من بودی.

از جام بلند شدم و خواستم برم.
سریع گفت
_ بشین آقای کیهانی کارت دارم!

سرد نگاهش کردم
_ آقای کیهانی؟ چه زود یادت رفت من همون پویانم! قرارداد میخوای؟
میدونی چند وقته داری دنبالم میدوی بدون اینکه بدونی این همون پویانه که داره تو رو به ساز خودش میرقصونه؟!

سریع اطرافشو نگاه کرد و با اخم گفت
_ خواهشا صداتو بیار پایین پویان! من جلوی این آدما آبرو دارم!

پوزخندم پررنگ شد
_ آبرو؟ یکی باید این کلمه رو به کار ببره که معناشو میدونه!

نموندم تا حرفاشو بشنوم و با قدم های محکم ازش دور شدم.

به طرف حسام رفتم
_ بگو سرویس شام بیاد دیگه حوصله‌ی این مهمونی کسل‌کننده رو ندارم میخوام زودتر تموم بشه!
حسام سری به معنای تایید تکون داد و ازم دور شد. منم بیصدا به کسایی خیره شدم که وسط بودن و داشتن میرقصیدن!
دوباره همون دخترا که از پرسنل های هتل بودن به طرفم اومدن.
پوفی کشیدم و کلافه سرم رو تکون دادم
اصلا حوصلشون رو نداشتم
_ آقای کیهانی حداقل یه دور بیاین وسط!
نگاهی گذرا بهشون انداختم…
اون تیکه پارچه هاشون هنوز به مچشون بسته بود!

_ من اهل رقص نیستم بهتره یکی دیگه رو پیدا کنین!

دستامو توی جیبم فرو بردم و ازشون فاصله گرفتم.

این دخترها رو حسام برای کار در اینجا انتخاب کرده بود!
اگه رفتارهاشون اینطور پیش بره، همشون رو کنار میذارم و خودم شخصا افراد جدید انتخاب میکنم.

حسام رو دیدم که داره به طرفم میاد
_ شام داره سرو میشه.. بگم واسه تو هم از همین غذا بیارن یا غذای مخصوص میخوای؟

_ من گرسنه نیستم ترجیح میدم برم خونه غذا بخورم!

حسام_ راننده رو خبر کنم؟

دقیق توی صورتش نگاه کردم
_ توی کدوم مهمونی دیدی میزبان قبل از مهموناش از مجلس خارج بشه؟ صبر میکنم تا بقیه برن بعد!

با لحن نسبتا تندم حسام دستی به پشت گردنش کشید و گفت
_ امشب اعصابت چیزمرغیه انگار هی دلت میخواد منو بزنی!

_ من خیلی عادی دارم رفتار میکنم.. خودت سؤال میپرسی مجبور میشم جوابتو بدم! برو شام بخور ضعف نکنی.

عقب گرد کرد تا بره، ولی هنوز قدم دوم برنداشته بود که مکثی کرد و دوباره به طرفم چرخید
_ خیلی خوشحالم که دیگه همه فهمیدن پویان کیهانی تویی و اشتباهی نمیفتن دنبال منِ بدبخت … از بس تو با ماشین من اینور و اونور رفته بودی همش میترسیدم منو جای تو ترور کنن.. ولی امشب با خیال راحت میرم خونه!
به دنبال این حرفش، نفس آسوده‌اش رو بیرون داد!

سعی کردم در برابر تمام تلاشش برای خندوندن من، حداقل کمی لبخند بزنم
ابرویی بالا انداختم و گفتم
_ وقتی با رئیست صمیمی باشی این دردسرا هم برات پیش میاد.. اگه ناراضی هستی ادامه ندیم.

حسام سریع جوابمو داد
_ نوکر دادش پویانم هستم! من از وقتی با تو آشنا شدم تازه فهمیدم زندگی یعنی چی!

_ خب پس تا گرسنگی، رفاقت رو از سرت نپرونده برو غذا بخور.

حسام با لبخند ازم فاصله گرفت. به محض رفتنش لبخند منم محو شد.
خیلی وقت بود به لبخند اعتقادی نداشتم.

کم کم سالن خالی شد … مهمونا یکی یکی میومدن تشکر میکردن و از سالن خارج میشدن.
خیره به سالن خالی نگاه کردم.
بالاخره اون مهمونی که از مدتها قبل براش برنامه چیده بودم تموم شد و من تازه به عنوان مهره‌ی اصلی اومدم روی صفحه .
اما هنوز حرکت نکردم تا بقیه مات بشن!

از جام بلند شدم و به طرف خروجی هتل حرکت کردم.
حسام سریع خودشو بهم رسوند
_ داری میری خونه؟
نگاه سریعی بهش انداختم و سرمو به معنای تایید تکون دادم.
حسام_ امشب هم احیانا میخوای با ماشین من بری؟
_ نه برو ماشینتو بچسب دیگه با ماشین خودم میرم خونه.

حسام تک خنده‌ای کرد و گفت
_ همینم خودت برام خریدی.

دستی روی شونه‌اش زدم
_ حاصل تلاش خودته.. خودت خریدی.. مزد کاراییه که کردی!

بادیگاردها سریع به طرفم اومدن و دستاشونو دورم حلقه کردن
یکیشون در ماشین رو برام باز کرد .
خم شدم تا سوار بشم در همون لحظه دختر احسان شروانی رو دیدم که یه گوشه ایستاده بود!
حتما بازم داره با حسرت هتل رو دید میزنه!
ولی خوب که دقت کردم دیدم این‌بار نگاهش به هتل نبود و انگار یکی قالش گذاشته…
یه حس کنجکاوی و سرگرمی به سراغم اومد که برم نزدیکش.
در ماشین رو بستم و اشاره‌ای کردم که بادیگاردها کنار برن.
یکی از بادیگاردها کنار نرفت و گفت
_ آقای کیهانی دشمنای شما هر لحظه در کمین هستن تا بهتون آسیب برسونن بذارین حداقل یکیمون باهاتون همقدم بشیم.
کلافه گفتم
_ نه نمیخواد خودم میتونم از پس خودم بربیام.

وقتی لحن جدیم رو شنید کنار کشید.

با قدم‌های محکم خودمو بهش رسوندم.
درست پشت سرش بودم و هنوز متوجه حضورم نشده بود.

دستامو توی جیبم فرو بردم و ناگهانی گفتم
_ به نظرم ایندفعه برو خونتون یه مشت قرص بخور خودتو خلاص کن‌! چه گیری دادی جلوی هتلِ من خودکشی کنی؟

سریع به طرفم چرخید . بُهت زده نگاهم کرد انگار انتظار حضورمو اونجا نداشت.

توی این مدتی که دیده بودمش فهمیدم که عادت نداره خودشو ببازه!

زود خودشو جمع کرد و از گوشه چشم نگاه پر حرصی بهم انداخت و زنجیر کیفشو روی شونه‌اش مرتب کرد

_ خوبه مالک برج ایفل نیستی! حالا فهمیدی من این هتل رو دوست دارم هی راه به راه هتلم هتلم میکنی!

ابرویی بالا انداختم و با سرگرمی بهش خیره شدم
_ فکر نمیکنی این حرفو اول باید به خودت بزنی؟ یادت رفته اولین دیدارمون نزدیک بود ماشین و پولاتو یکجا بکوبی توی سرِ من؟!

طبق معمول سریع جوابمو داد
_ خب من اگه حرفی بزنم خصوصیتمه و از عادتامه تو چی؟ تو که عادت نداری از خودتو و دارایی‌هات بگی و باهاش فخر بفروشی!

ایندفعه با حرفش هردوتا ابروهام بالا پرید… سرمو کمی کج کردم و با هیجان نگاهش کردم
_ چقدر به من فکر کردی که اینقدر سریع خصوصیاتمو کنار هم چیدی؟ معلومه خیلی حرفام روت تاثیر گذاشته همینجوری پیش بره دختر عاقلی میشی!

ابروهاش توی هم گره خورد و دستای مشت شده‌اش رو جلوی صورتم تکون داد
_ من؟!! به تو فکر کرده باشم؟ مگه آدم قحطه؟ بعدشم رفتار من خیلیم خوبه… دلیل اینکه مثل من نیستی هم اینه که در حدِ من نیستی و دچار خودکم بینی هستی!

فکر میکردم این دختر کاملا شبیه پدرشه.. ولی الان میبینم یه تفاوت‌های ریزی داره باهاش هرچند کلیاتش شبیهشه!

_ خب اگه قصدت خودکشی نیست چرا اینجا وایسادی این وقت شب؟

پر حرص زنجیر کیفش رو چنگ زد
_ همش تقصیر این راننده‌س.. زنش زنگ زده که حالش خوب نیست اونم منو گذاشته رفته!

زیر لب جوری که انگار با خودش حرف میزد ادامه داد
_ باید اخراجش کنم تا حالیش بشه با کی طرفه!

نوچ نوچی کردم و سریع گفتم
_ بیچاره خدمتکارات که باید یه دختر گنداخلاقی مثل تو رو تحمل کنن!
بالاخره یه روز همشون میذارن میرن!

مات شده به طرفم برگشت
_ اصلا به تو چه ربطی داره؟!! تو که خودت عینِ خدمتکار رفتار میکنی! به نظرم به خاطر همینه که بقیه هم مثل من نتونستن بفهمن تو همون تاجر معروف هستی!

هر لحظه عصبانی‌تر میشد و منم با لذت از سوزوندنش به حرفام ادامه میدادم…

_ میخواستم بگم بیا برسونمت ولی یادم افتاد تو عادت نداری با ماشین مدل پایین جایی بری پس بهتره همینجا منتظر بمونی تا یه پولدار دلش برات بسوزه و با ماشین لوکس برسونتت خونه… که البته این وقت شب سلامِ هیچ گرگی بی‌طمع نیست!

اینو گفتم و با همون پوزخندی که روی لبم بود ازش فاصله گرفتم.

بادیگاردها سریع خودشونو بهم رسوندن و دوباره دورم حلقه زدن. نگاه خیره‌ی الین شروانی رو روی خودم حس میکردم.

پوزخندم صدا دار شد.

_ خودم پشت فرمون میشینم.

سوارشدم و ماشین رو روشن کردم.

بادیگاردها هم سوار ماشینشون شدن و پشت سرم حرکت کردن.

دور زدم و عمدا از همون خیابونی رد شدم که این دختره کنارش ایستاده بود.

کنارش که رسیدم سرعتم رو کم کردم.. تک بوقی براش زدم و قیافه پر حرصش رو که دیدم ناخودآگاه لبخندی روی لبام نشست و محکم پامو روی پدال فشردم
و به سرعت ازش دور شدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.