خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان هتل شیراز پارت ۲۹

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان هتل شیراز به ترتیب از اینجا کلیک کنید

حس میکردم یه فکری داره اذیتش میکنه که اصلا حواسش به من نبود. فقط لقمه درست میکرد و توی دستم میگذاشت.
از بی خبریش استفاده کردم و به صورتش خیره شدم.
سرش رو که چرخوند با دیدن چشمای خمار و قرمزش لقمه رو توی ظرف برگردوندم.

_ خوابت میاد پویان؟!

با دو انگشتش آروم شقیقشو ماساژ داد و جواب داد
_ دو شبه خواب به چشمم نمیاد.

ناخواسته دلم گرفت.
شاید هرکی از دور ببینه بهش بگه مرفه بی درد! اما الان من داشتم حس میکردم یه چیزی از درون آزارش میده.
کاش اونقدر رابطم باهاش صمیمی بود که میتونست باهام درمیون بذاره ولی این مرد اهل درد و دل نبود.
_ من به اندازه ی کافی خوابیدم دیگه. از تخت میام پایین و روی صندلی میشینم تو بیا روی تخت دراز بکش تا خوابت ببره. چشمات بدجور قرمز شده.

از جاش بلند شد و سینی رو روی میز گذاشت
_ نه تو باید استراحت کنی. من به خاطر اینکه حرف و حدیث پیش نیاد مجبور شدم به دکتر چیزی نگم و اونم فکر کرد که…

بقیه ی حرفشو به زبون نیاورد. یعنی اینقدر از اینکه بخواد با من رابطه ای داشته باشه، حتی خیالی و زبونی، بیزار بود؟
مغموم گفتم
_ میدونم مجبور شدی. منم چنین فکری نکردم که خودت دلت میخواسته!

این حرفِ زبونم بود ولی دلم اینو انکار میکرد.
به طرف پنجره رفت و بازش کرد. هوای مطبوعی اومد داخل اتاق.

_ میدونی آدما به یه نقطه از زندگی که میرسن، درست مثل بعضی از حیوونا برای تعیین قلمرو حکومتیشون، یا باید بخورن یا خورده میشن. بیچاره اونیه که نه دلش میخواد بخوره نه خورده بشه.

با ابروهای بالا پریده به حرفای گنگ و مبهمش گوش میدادم. نمیتونستم منظور حرفاشو درک کنم.
_ حالا تو جزو کدوم دسته از اون آدمایی؟

با این حرفم پنجره رو بست و دوباره به طرفم اومد.
دوباره لب تخت نشست و خیره به صورتم نگاه کرد
_ من که خیلی وقته قلمرو حکومتم ثابت شده.

ذهن من برای گنجایش حرفای مفهومیش بیش از حد کوچیک بود

تکونی به خودم دادم و دستمو به دستش رسوندم .
دستاش بیش از حد گرم بود و دستای منم که طبق معمول سرد.
_ پویان تو الان بیخوابی زده به سرت داری چرت و پرت میگی من بلند میشم بیا اینجا بخواب.

قبل از اینکه بخواد اعتراض کنه از تخت پایین اومدم و کنارش ایستادم.
نگاهی به سر تا پام انداخت

ابرویی بالا انداخت
_ اونقدر ظریف و بغلی هستی که کمترین جا رو اشغال میکنی، میتونی کنارم روی تخت بخوابی!

از شوک پیشنهاد یهوییش چشمام گرد شد

_من کاری بهت ندارم به هرحال فقط همین تخت توی اتاقه منم غرق خوابم و مجبوریم همدیگه رو تحمل کنیم.

اینو گفت و روی تخت نشست
_ در ضمن از من فرار کردن بیفایدست وقتی که با دستای خودت امضا کردی که مال من باشی!

آب دهنمو به سختی قورت دادم. انگار بی خوابی جوری روش تاثیر گذاشته بود که اگه تا صبح با حرفاش منو سکته نمیداد، خیلی حرف بود!
حرف های با منظورش اینو میگفت که آدم کوتاه اومدن نیست و بعد از بردش راه سختی در پیش دارم

چشمامو ریز کردم و با دقت به چشمای خمارش نگاه کردم. با تردید و احتیاط کلماتم رو به زبون آوردم

_ تو احیانا مست نکردی امشب؟!

لبخندی مرموز روی لبش نشست
_ مگه مستی به شرابه؟ آدما گاهی میتونن با دیدن شرایط مورد علاقشون یا یه معشوقه ی خاص، بدون هیچ مشروبی مست بشن!

ابروهام بالا پرید و با حیرت و دهانی باز محکم پلک زدم
حرفاش درست مثل هیزمی بود که به کوره ی آتیش ذهنم اضافه میشد و شعله میکشید. باید کاری میکردم ادامه نده وگرنه معلوم نبود چی به روزم میومد.
_ آره تو راست گفتی من که روی تخت جای زیادی رو اِشغال نمیکنم پس میتونیم این چند ساعت باقی مونده تا صبح رو کنار هم سر کنیم.

تخت رو دور زدم و به اونطرفش رسیدم.
خودمو روی تخت کشوندم. جوری جمع و جور خوابیدم که حتی نوک انگشتم هم بهش برخورد نکنه.
بیشترین قسمت تخت رو هیکل عضلانی پویان اِشغال کرده بود.
به محض برخورد پشتم به تخت، پویان نیم خیز شد و از تخت پایین رفت.

سرم رو به طرفش چرخوندم
_ چی شد؟ مگه خودت نگفتی بیام پیشت الان داری فرار میکنی؟

***

° پویان °

فقط داشتم خودمو امتحان میکردم تا بفهمم میتونم جلوی این دختر خوددار باشم یا نه. اما وسط راه پشیمون شدم. اگه واقعا با نزدیکی بهش مست میشدم …
“نه” قاطعی توی ذهنم کوبیده شد . باید اول با عمل بهش ثابت میکردم که من نجات بخش زندگیشم بعد خودش عاشقم بشه و بیاد جلو .
حالا وقتش نبود قبل از اینکه بخوام حضورش رو کنارم حس کنم، تکونی به خودم دادم و از تخت بلند شدم . به طرف در رفتم.
صداش باعث شد لحظه ای توقف کنم

_ چی شد؟ مگه خودت نگفتی بیام پیشت الان داری فرار میکنی؟

دستی توی موهام فرو بردم.
_ جات توی تخت تنگ میشد و راحت خوابت نمیبرد. من میرم بیرون هوا که روشن بشه و حسابداری باز بشه با برگ ترخیص میام دنبالت.

خودمم میدونستم دلیل قانع کننده ای نبود . دستمو به دستگیره ی در رسوندم و از اتاق بیرون رفتم.

خودمو به حیاط بیمارستان رسوندم. هوا گرگ و میش بود … گوشیم توی جیبم لرزید . متعجب بالا آوردم . این وقت کی بود که داشت بهم زنگ میزد؟
با دیدن اسم منصوری ناخواسته گره ابروهام عمیق شد.
تماس رو وصل کردم.
_ سلام آقا ببخشید این وقت مزاحمتون شدم ولی اگه ضروری نبود باهاتون تماس نمیگرفتم.

_ چی شده منصوری؟ اتفاقی افتاده؟

صدای متعجب و کنجکاوم بهش این اجازه رو داد که با اطمینان برام تعریف کنه. با هر جمله ای که به زبون میاورد ناخواسته مشتم محکم تر شد.

_ آقا از اون روز به بعد چیز خاصی ازش ندیدم و حتی دیگه ندیدم بره ملاقات اون شخص. به خاطر همین با خودم فکر کردم شاید یه وقتی میره سراغش که کسی نتونه تعقیبش کنه. امروز بیخیالش شدم و دنبالش نرفتم ولی از وقتی هوا تاریک شد افتادم دنبالش. اولش که از هتل شما بیرون اومد و رفت خونه ی شروانی. بعد مستقیم برگشت خونه خودش دیگه داشتم ناامید میشدم ولی بازم یه گوشه ایستادم و چشمامو به در دوختم تا اینکه ساعتهای دو شب در حالی که اطرافش رو میپایید از خونه بیرون اومد.
دنبالش کردم و در کمال تعجب با همون شخص دیدار کرد.
اما نتونستم اون شخص مرموز رو تا جای اصلیش تعقیب کنم و خیلی ناگهانی غیب شد

با جمله‌ی آخرش مشتم رو محکم به دیوار کوبیدم
_ غیب شدنش خبر مهمت بود؟

_ نه آقا نکته ی جالبی که دستگیرم شد این بود که اون شخص رو تا جایی تونستم دنبال کنم که رسید نزدیکای خونه ی احسان شروانی ولی از همونجا نفهمیدم چطور شد که دوباره غیبش زد و کجا رفت اینم نفهمیدم.

_ باشه بازم به تلاشت ادامه بده دیگه داره دستش رو میشه.

تماس رو قطع کردم. اون شخص نزدیک خونه ی احسان رفته اونم نصف شب! چه دلیلی میتونه داشته باشه؟
از فکری که به ذهنم اومد گره ابروهام باز شد
_ شاید اون شخص یکی از اعضای همون خونه ی شروانی باشه!

لبخند کمرنگی روی لبم نشست. فاصله ام تا کشف حقیقت خیلی کم شده بود و الین به زودی از این اجبار رها میشد
***

° الین °

لبخند روی لبم رو نمیتونستم پاک کنم. شاید پویان خودشو بی تفاوت جلوه میداد ولی کارایی که به خاطر من میکرد برعکسشو ثابت میکرد.
مانتو رو برداشتم و پوشیدم. آینه‌ی کوچیکی رو از کیفم بیرون کشیدم و به چهره بی روحم نگاه کردم. دیگه دلیلی نداشت ناامید باشم … دیگه قرار نبود بمیرم.
در باز شد اما هنوزم نگاهم به آینه بود اما با پیچیده شدن عطر خاصش توی اتاق میشد به حضورش پی برد.
چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا عطرش بیشتر مشامم رو نوازش کنه.

قدم‌به قدم بهم نزدیک شد. چشمام رو باز کردم و نگاهمو به صورتش کشوندم

_ این برگ ترخیص از بیمارستانه. اگه کارت تموم شده میتونیم بریم منم باید برم شرکت کار زیاد دارم.

مکثی کرد و بعد از چندثانیه گفت
_ در ضمن حالا که فهمیدی هردو قرارداد سرجاشه باید بیای شرکت چون مراحل آخرش هستیم و کم کم قرارداد اول و کاریمون به پایان میرسه. همونطور که قرارداد دوم هم داره به مرحله ی اصلی خودش میرسه.

اون حرف میزد و لبخند من عمیقتر میشد. قلبم این چیزا حالیش نبود حتی با حرفای معمولی پویان هم ریتم تپشش تندتر میشد.
نگاهم به موهام افتاد و سوالم دوباره توی ذهنم تکرار شد
” یعنی حرفت دروغ بود که گفتی دوست داری منو با موهای بلند ببینی؟!”

جمله‌ی پویان در جوابم توی ذهنم اکو شد
” شاید همین تنها حرف درستی باشه که شنیدی”

ناخواسته پلکام روی هم افتاد تا شیرینی این حرفش تا عمق وجودم نفوذ کنه.

_ چی توی اون آینه هست که باعث شد اینجوری لبخند بزنی و سکوت کنی؟!

چشمامو باز کردم . با دیدن چهره ی مردونه و شنیدن صدای بم و خاصش ، دستمو زیر شالم زدم و روی دوشم افتاد.
نگاه خیره اش رو روی موهام حس کردم

_ دیروز نتونستی چک کنی ببینی کوتاه شده یا نه! الان میتونی چک کنی.

چند قدم نزدیکتر اومد و فاصله ی بینمون رو کم کرد.
دستشو بالا آورد .. دوباره داشتم خمار میشدم دلم میخواست انگشتاشو توی موهام فرو کنه.

اما نرسیده به موهام، دستش توی هوا متوقف و مشت شد

_ باید هرجور شده بود مانعِ انجام شیمی درمانی میشدم برای همین مجبور شدم اغراق کنم.

بی‌اراده آینه از توی دستم سُر خورد و کف اتاق افتاد.
صدای پخش شدنش بر اثر برخوردش با سرامیک های کف اتاق، توی فضا پیچید.
همین حرفش برای فروپاشی احساسم کافی بود.. عین تیکه تیکه شدن این آینه!
لعنت به من که با جمله‌ی دروغیش دنیامو ساخته بودم.

بغض گلومو فشار میداد. نگاهِ متعجبش روی آینه‌ی شکسته لغزید .

آب دهنمو قورت دادم تا راه گلوم باز بشه اما صدای لرزونم رو نمیتونستم منکر بشم.
_ یعنی اون حرفا و اینکه دوست داری منو با موهای بلند ببینی …

مکثی کردم و نفس عمیقی کشیدم تا بغضم نشکنه و بتونم ادامه دادم
_ همش یه تظاهر بود برای اینکه سرطانم الکی بود و تو نمیخواستی الکی شیمی درمانی انجام بدم؟!

نفسشو با صدا بیرون داد
کلافه دستشو عقب کشید .

با حسرت به انگشتای کشیده و مردونه‌ای که منتظر بودم توی موهای من فرو بره و الآن توی جیب شلوارش فرو رفت، نگاه کردم.

_ توی حرفای من دنبال چی میگردی الین؟ خب توقع داشتی چیکار کنم؟ تنها کسی که میدونست اون آزمایش الکیه من بودم و منم به هرقیمتی باید جلوی شیمی درمانی رو میگرفتم.

چه انتظاری داشتم؟ حق داشت .. این مرد کارشو فقط به خاطر قراردادش انجام میداد.

دستای لرزونم رو به شالم رسوندم و به آرومی روی موهام انداختم و آروم زمزمه کردم

_ پس اگه واقعا سرطان داشتم این حرفا رو نمیزدی و به راحتی قرارداد رو تموم شده فرض میکردی!

سریع سرمو چرخوندم و خودمو مشغول جمع کردن وسایلم نشون دادم تا زیر نگاه خیره‌اش ذوب نشم.

برگه رو گذاشت روی تخت
_ بیرون منتظرتم .

انگار داشت از جواب دادن به من فرار میکرد. اما دیگه نیازی نبود چون خودم فهمیدم تمام حرفها و کاراش از روی انسانیتش بود و من بیخود داشتم توی ذهنم خیالبافی میکردم.

اما یه صدا توی ذهنم نمیذاشت دست از خیالبافی بردارم.
” مگه میشه کسی به خاطر انسانیتش دلش بخواد براش عاشقی کنی؟ قطعا نه!”

صدای باز شدن در اتاق روی افکار ذهنم خط انداخت. انتظار داشتم در بسته بشه و بره بیرون.

_ الین!

با شنیدن اسمم از زبونش، یه چیزی مثل صاعقه به وجودم برخورد کرد و تکونی خوردم.

نمیتونستم بچرخم و صورتش رو ببینم. وقتی سکوتم رو دید خودش حرفش رو به زبون آورد
صداش محکم و جدی بود.

_ به نظرت اگه این بیماری تو واقعی بود، من اینقدر ریلکس برخورد میکردم؟

اندکی مکث کرد و ادامه داد
_اگه اون بیماری واقعی بود… دنیا رو به آتیش میکشیدم. اینو یادت نره من برای نجات تو، با مرگ هم میجنگم.

درست لحظه ای که خواستم ازش ناامید بشم این حرفش جونی دوباره به احساسم بخشید.
قطره ی اشکی که جلوی فرودش رو گرفته بودم روی گونه ام چکید.
صدای بسته شدنِ در نشان از رفتنش بود.
دوباره صدای سرکش ذهنم بلند شد
” کی رو دیدی به خاطر انسانیتش برای نجات کسی با مرگ هم بجنگه؟”

***

_ بهت گفته بودم داری جوونیام رو برام زنده میکنی. مطمئن بودم داری نقش بازی میکنی .

پوزخندی زد و دستشو روی دسته ی مبل گذاشت. انگشتر گرون قیمت عقیقش اولین چیزی بود که توی دستاش خودنمایی میکرد

مامان تند تند از پله ها پایین اومد و خودشو به من رسوند. با یه حرکت منو توی بغلش کشید .
صداش با بغض و لرزش آمیخته بود.

_ عزیزدلم تو دیشب خونه نیومدی میدونی چی به روزِ من اومد؟

سرمو روی شونه اش گذاشتم
_ مامان تو حتی سراغی از من نگرفتی ببینی در چه حالیم.

با چشمای اشکیش سرمو از روی شونه اش بلند کرد و دلخور گفت
_ دانیال اومد اینجا و برامون تعریف کرد که دوتایی رفته بودین و دوباره آزمایش دادین و وقتی مشخص شده بود جواب قبلی اشتباه بوده، تو تصمیم گرفتی نیای خونه و بهش گفته بودی بهمون بگه مزاحمت نشیم میخوای تنها باشی.

دوباره سرمو گذاشت روی شونه اش و ادامه داد
_ من خیلی دلخور شدم چون دوست داشتم اون لحظه کنارم بودی و باهم این خوشی رو جشن میگرفتیم.

ابروهام توی هم گره خورد. دانیال عوضی دیگه از حد گذرونده. هر چرت و پرتی که خودش صلاح دونسته تحویل خانواده ام داده!

عمه که تا اون لحظه سکوت کرده بود، صداش بلند شد
_ حالا خوبه دانیال شک کرده بوده به این موضوع و تونسته مجبورت کنه یه بار دیگه آزمایش بدی وگرنه حالا حالاها هممون رو بازی میدادی.

دیگه نتونستم سکوت کنم. خودم رو از مامان جدا کردم. صدامو از بین دندونهای کلید شده ام بیرون کشیدم
_ دانیال گوه خورده با هفت جد و آبادش. مرتیکه دیده شما ساده و زود باور هستین اومده یه مشت شعر تحویلتون داده.

مامان _ الین چی میگی دخترم؟ یعنی همه ی حرفاش دروغ بوده؟ یعنی من بیخود امیدوار شدم؟

رو به مامان ادامه دادم

_ این درسته که جواب اون آزمایش اشتباه شده بود ولی اینکه من دوباره آزمایش داده باشم و داشتم نقش بازی میکردم، دروغ محضه!

دوباره به طرف عمه چرخیدم و با پوزخند حرف زدم
_ کیو دیدی اینقدر بازیگر ماهری باشه که به خاطر یه دروغ دوهفته بیخوابی بکشه و لب به غذا نزنه تا کارش به بیمارستان بکشه؟! آخرین باره که دارم این موضوع رو توضیح میدم یه بار دیگه منو الکی بازخواست کنی، فراموش میکنم که بزرگ خاندان هستی و مثل یه مهمون باهات خداحافظی میکنم.

نگاهم به دهان باز مونده ی عمه بود. بُهت و ناباوری از چشماش میریخت.
کم کم خودشو جمع کرد. از جاش بلند شد و درست رو به روم قرار گرفت
_ اون مرد .. منظورم کیهانی بزرگه، اونم توی این نقشه شریک بود مگه نه؟

نفس عصیبیمو بیرون دادم
_ آره اصلا اون شریک همه ی کارامه چون قراره درآینده شریک زندگیم بشه. حرفیه؟

_ تقصیر منه که عقلمو دادم دست یه تیکه کاغذ آزمایش. آخر همین هفته عروسی تو و دانیال برگزار میشه میخوام ببینم بعد از اونم اسم کیهانی به زبونت بیاد ، اونوقت میدونم چطور ادبت کنم الین.

این صدای پاپا بود که جلوی در اتاقش ایستاده بود و متوجه صحبتامون شده بود.

نزدیکتر اومد و غرید
_ تو همه ی ما رو بازی دادی. دیگه محاله حتی یه لحظه هم به کنسل شدن این ازدواج فکر کنم. حالا دیگه مطمئن شدم همون دانیال میتونه این سرکشی هاتو کم کنه.

فقط پوزخند تحویلش دادم. چرا که اون روز چیزی به من ثابت شده بود که توی باور اونا نمیگنجید.

جمله ی آخر پویان تمام امیدم رو بهم برمیگردوند
” من برای نجات تو، با مرگ هم میجنگم”

میدونستم حتی اگه سر سفره‌ی عقد هم باشم پویان میاد. پس اجازه دادم واسه خودشون خیال پردازی کنن.
_ حرف شما درسته پس بهتره برای عروسی تک دختر لوس و نازپرورده ات آماده بشی. همون دختری که این روزا داری قطره قطره ی محبتی که از بچگی بهش روا داشتی رو از جونش پس میگیری.

عمه با خوشحالی رو به پاپا گفت
_ الحق که خون پدرمون توی رگ تو جاریه احسان! من میدونستم دانیال اگه عاشق باشه راهی برای رسیدن به معشوقش پیدا میکنه و این امروز بهم ثابت شد چون اون تونست ثابت کنه الین هیچ بیماری نداره.

حتی حرفاشون هم روم تاثیر نداشت. چون اونقدر کشیده بودم که بی حس شده بودم.

حلقه شدنِ دست مامان دور بازم حس کردم
_ دخترم بیا بریم بالا استراحت کن. فعلا به چیزی فکر نکن

سری تکون دادم و هم قدم باهاش از پله ها بالا رفتم.
هردو باهم داخل اتاق رفتیم مامان کلید رو توی در چرخوند و به طرفم اومد
لب تخت کنارم نشست
_ میدونی الین این روزا بابات مشکوک شده. حس میکنم یه ریگی به کفششه و به منم چیزی نمیگه. آخه مگه میشه اینقدر به دانیال اعتماد داشته باشه که حاضر باشه دخترشو مجبور به ازدواج باهاش کنه؟ من باید سر از کارش دربیارم.
بی‌حوصله دستی به صورتم کشیدم
_ برام فرقی نمیکنه بذار تلاش خودشون رو بکنن. چون اونی که حاضر شد برای نجاتم جواب آزمایشم رو عوض کنه، مطمئنم ایندفعه کامل منو خلاص میکنه.

بُهت و تعجب توی چشماش موج میزد
_ الین اون کی بود؟ یعنی عمه درست میگه و تو خودتم خبر داشتی؟

کلافه گفتم
_ نه من خبر نداشتم دانیال زودتر از ماجرا باخبر شده بود به خاطر همین برگشته بود تا خودشو خوب جلوه بده و بگه که حتی با این بیماری هم حاضره کنار من بمونه.

نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم
_ ناجی من پویان کیهانیه ! همونی که میدونم بالأخره منو از بند خلاص میکنه.

° پویان °

_ مطمئنا بو برده که اون شب تعقیبش میکردی و به خاطر همینه سه شبه پیداش نمیشه. اما ما فرصت زیادی نداریم

برگه رو توی دستم مچاله کردم و ادامه دادم
_ اما باید هرجور شده تا سه روز دیگه گیر بیفته … می شنوی چی میگم؟ فقط سه روز!

منصوری با تردید جوابم رو داد
_ ولی آقا اگه توی این مدت بازم پیداش نشد چی؟ چه اصراریه که فقط توی این سه روز پیداش کنیم؟

کاغذ مچاله شده رو توی دستم فشردم. گفتم سه روز! به خاطر اینکه روز چهارم قرار اون عروسی کزایی گذاشته شده بود و من باید تا قبل از اون عروسی مُهره‌ی پشت سر دانیال رو پیدا میکردم و به هیچ عنوان اجازه نمیدادم اون عروسی سر بگیره. حتی اگه مجبور میشدم چیزایی رو به زبون بیارم که تا اون لحظه پشت دیوار سکوتم مخفی شده بود.

_ همین که گفتم فقط سه روز!
اون شخص باهوش تر از این حرفهاست. تنها راهمون اینه که کاری کنیم خودش، با پاهای خودش بیفته توی دامی که براش پهن کردیم .

متفکر و گنگ پرسید
_ یعنی چیکار میتونیم بکنیم ؟ شما نقشه ای دارین؟

لبخند کجی روی لبم نشست.

***

° الین °

سرمو دور تا دور سالن چرخوندم. پیچک های تزئینی اطراف نرده ها و ستون وسط سالن، لامپهای رنگی ریز و درشت… لوستر های بزرگ و چراغونی… بادکنکهای قلبی شکل … میز و صندلی هایی که گوشه به گوشه ی سالن به چشم میخورد… همه ی این تزئینات نشان از یه مراسم ، یه جشن بزرگ و یه عروسی باشکوه بود…
صاحب عروسی یه دختر که تا اون لحظه با چنگ و دندان آرزوهاشو حفظ کرده بود و قرار بود فرداشب رویاش توی این سالن، بی بهونه سر بریده بشه.
به همین زودی تشریفات انجام شد و فقط یک شب به مرگ آرزوهام مونده بود. اما من این ننگ رو تحمل نمیکردم حتی اگه …
حتی اگه مجبور میشدم دوباره مرگِ سرخ رو به زندگی ننگین ترجیح بدم و دست به خودکشی بزنم. اما مطمئن نبودم دیگه جراتِ قبلا رو برای خودکشی داشته باشم چون یه چیزی منو به زندگی سنجاق کرده بود.
و اون … پویان بود.

صدای داد و بیداد مامان از توی اتاق به گوش میومد. پس چرا این خونه حال و هوای عروسی و جشن به خودش نداشت؟ ظاهرا همه چی آماده بود اما در باطن همه چیز بی روح بود.
برای بار هزارم به صفحه گوشیم خیره شدم تا شاید خبری بشه و پویان زنگ بزنه. اما هیچ خبری نشد و این منو نگران میکرد.
تنها چیزی که باهاش سعی میکردم خودم رو آروم کنم، صدای پویان بود که توی ذهنم اکو میشد
” من برای نجات تو با مرگ هم میجنگم “
خدمتکارها هنوزم مشغول آویزان کردن لوسترهای بزرگ وسط سالن بودن.
پلکامو محکم روی هم فشردم
عقبگرد کردم و به طرف اتاقم رفتم.

مامان با توپ پر از اتاق بیرون اومد و پاپا هم پشت سرش بیرون اومد در حالی که کلافه سعی داشت چیزی رو براش توضیح بده.
با دیدن من هردوشون سر جاشون ایستادن اما مامان از موضعش پایین نیومد.
_ من وسایلمو جمع کردم احسان! به محض اینکه الین به عقد اون مرتیکه در بیاد، منم با چمدونم از این خونه میرم.

_ آزاده معلومه چته؟ مگه من به تو آسیب زدم که میخوای منو ول کنی و بری؟

مامان غرید
_ دیگه میخواستی چیکار کنی؟ داری پاره ی تنمو به زور ازم جدا میکنی محاله ببخشمت. توی این سالها دلیل اتصال من به این خونه الین بود وقتی قرار باشه الین از پیشم بره در صورتی که خودشم راضی نیست، تو که از پدری بویی نبردی منم که مادرشم نمیتونم جلوی استبداد تو رو بگیرم پس منم میرم تا نبینم این بی‌توجهی رو

اینو گفت و بی‌اهمیت به پاپا که داشت دنبالش میدوید از پله ها پایین رفت.

مامان درد منو درک میکرد اما کاری ازش برنمیومد و فقط داشت زندگیشو به خاطر من خراب میکرد.
***

° پویان °

این سه روز مثل برق گذشت و من نتونستم اون شخص مجهول رو به دام بیاندازم.
بشدت زرنگ بود جوری که هیچ ردی ازش پیدا نمیشد. فقط به یه نفر شک داشتم و اونم عمه ی الین بود چون دائم جمله ی الین توی ذهنم اکو میشد
” عمه به آزمایشم شک کرده بود”

احتمالا اون شخص مجهول هم به آزمایش شک کرده بوده و بعد که فهمیده کار من بوده دوباره دانیال رو فرستاده وسط بازی.

اما نمیتونستم فقط به خاطر این حرف بهش تهمت بزنم باید مطمئن میشدم.
گوشیمو بیرون آوردم . تردید رو کنار گذاشتم و با دانیال تماس گرفتم
طولی نکشید که صداش توی گوشم پیچید

_ سلام آقای کیهانی

جوابش رو که ندادم خودش ادامه داد

_ حتما زنگ زدی ازدواجم رو بهم تبریک بگی

تک سرفه ای کرد و ادامه داد
_ برات کارت دعوت فرستادم امیدوارم به دستت رسیده باشه چون خیلی مشتاقم توی عروسیم شرکت کنی. میخوام توی این شادی بزرگ، آدمای بزرگ حضور داشته باشن.

پوزخندی زدم و دستمو به طرف کارت دعوتی که روی میز بود بردم . با دیدن اسم الین توی کارت دعوت، فشار انگشتام روی کارت زیاد شد تا جایی که کامل توی دستم مچاله شد.

گوشی رو بیشتر به گوشم فشردم .
_ اهل مقدمه چینی نیستم میرم سر اصل مطلب …

کارت دعوت رو به طرف سطل آشغال انداختم و ادامه دادم
_ قیمتت چنده دانیال؟

صدای متعجبش توی گوشی پیچید
_ چی میگی آقای کیهانی؟ احتمالا منظورت اینه که میخوای برای عروسیم کادوی گرون قیمت بخری!

از بین دندونهای کلید شده ام غریدم
_ شعر نگو مرتیکه .. چند بهت داده که حاضر شدی اینجوری با زندگی الین بازی کنی؟

سکوتش نشان از این بود که با حرفم جاخورده. چون انتظار نداشته بفهمم یه شخص سومی پشتشه و با این سکوت به حدسم مهر تأیید زد

_ دو برابرش رو بهت میدم .. با پای خودت بکش کنار!

بالاخره سکوتش رو شکست. اما لرزش صداش نشان از ترسش بود و همین جواب کل سوالات و شک های ذهنمو میداد.

_ من خریدنی نیستم جناب! پولتو به رخ من نکش … به اندازه ی تو ندارم اما در حدی دارم که بتونم برای عشقم دست به هرکاری بزنم.

لبخند کجی روی لبم نشست.
_ به هرحال این عروسی رو به بدترین شکل ممکن به هم میزنم اما … درست مثل حیوونی که قبل از سر بُریدنش، بهش آب میدن، خواستم قبلش بهت یه فرصت داده باشم. اما خودت این فرصتت رو سوزوندی.

عصبی شد و صداش بلند شد
_ از من میشنوی دنبال این ماجرا رو نگیر آقای کیهانی! هرچی بیشتر پیش بری بیشتر اسیرش میشی. تا دیر نشده بهتره خودت بکشی کنار.

قبل از اینکه چیزی بگم تماس رو قطع کرد.
این مکالمه بهم ثابت کرد اون شخص مجهول یه چیزی توی دستش داره که اینطور به دانیال جرات داده منو تهدید کنه!

***

° الین °

_ عزیزم اگه همینجور پیش بری دیر میشه. فقط ۶ ساعت تا زمان عقدت مونده. بیا اینجا بشین تا من آرایشت بدم .

با ابروهای گره کرده به آرایشگر خیره شدم
_ لازم نکرده منو آرایش بدی! برو به اونی که تو رو فرستاده سروقتم بگو ۶ ساعت که خوبه ۶ دقیقه هم مونده باشه من حاضر نیستم برای این عروسی آماده بشم.

نفسای خسته و کلافه اش رو بیرون داد
_ خب عزیزدلم منو عمه ات فرستاده . من نمیدونم دلیل مخالفتت چیه و نمیخوام هم فضولی کنم اما تو که همیشه به ظاهرت اهمیت میدادی و هرجا میخواستی بری اول منو صدا میزدی تا آرایشت بدم.

مکثی کرد و ادامه داد
_ یادته چقدر بهت میگفتم صورت تو نیازی به آرایش نداره و هربار با تشر بهم میگفتی که کارمو انجام بدم و فضولی نکنم؟! خب الانم خیال کن یه مهمونی عادیه و بیا اینجا بشین تا آرایشت بدم به هرحال وقتی بخوای جواب منفی هم بدی با ظاهر آراسته باشی بهتره چون اینجوری ثابت میکنی اینقدر محکم بودی که این موضوع نتونسته تو رو از خودت غافل کنه!

بی حرف از جام بلند شدم و به طرفش رفتم. در برابر چشمای بُهت زده اش روی صندلی مخصوص آرایش نشستم و عنق گفتم
_ زودتر کارتو شروع کن اما این لباسی که آوردی رو من نمیپوشم خودم لباس انتخاب میکنم.

به همراه تعجبش یه لبخند عمیق هم روی لباش نشست.
میدونستم باورش نشده که تونسته منو راضی کنه.
برای اولین بار حرفای یکی به جز پویان، روم تاثیر گذاشت. آرایشگر راست میگفت من اگه مثل قبل رفتار نمیکردم یعنی ناخواسته سر تعظیم در برابر دانیال فرود آوردم. اتفاقا باید آرایش میکردم تا لحظه ای که پویان میاد و دست منو میگیره و با خودش میبره، اونایی که توی مهمونی هستن لبخند تحسین آمیز بیاد روی لبشون.

_ باشه عزیزم هر لباسی دوست داشتی بپوش

رنگ مو رو از وسایلش بیرون کشید
_ رنگ خرمایی موهات قشنگه اما دو درجه روشنتر بشه بیشتر به پوست سفیدت میاد. مشکلی نداری باهاش؟

سری به معنای نفی تکون دادم و اونم شروع به کارش کرد. رنگ رو به موهام مالید. از توی آینه تک تک حرکاتش رو زیر نظر داشتم.
سوزشی توی پوست سرم پیچید و باعث شد صورتم مچاله بشه.

_ چیزی نیست. سوزش پوست سرت نشون میده که رنگ داره عمل میکنه.

چشمامو توی کاسه چرخوندم و منتظر شدم تا کارشو ادامه بده. گوشیم همچنان توی دستم بود تا اگه پویان احتمالی باهام تماس گرفت، در دسترس باشم.
تعجبم از این بود که چرا تا الان پیداش نشده حداقل امید بهم بده . اما من به حرفاش دلمو خوش کرده بودم و همین بود که میتونستم روی پاهام بایستم

با صدای آرایشگر از افکارم جدا شدم.
_ پاشو موهات دیگه به رنگ دلخواهش رسیده بریم داخل سرویس بهداشتی.

مثل عروسک برقی هرکاری میگفت انجام میدادم. بعد از برگشتن از سرویس بهداشتی، دوباره روی صندلی نشستم و کارشو شروع کرد.
چند ساعتی گذشت تا بالاخره کنار رفت و با تحسین بهم خیره شد
_ عالی شدی … همیشه هروقت آرایشت میدم به وجد میام چون صورتت درست مثل یه بوم نقاشی، هر تغییری بهش بدی چند برابر زیباتر تحویلت میده.

لبخند کمرنگی نشوندم روی لبام
_ ممنون.

ناخواسته نگاهم به خودم افتاد تا ببینم چه شکلی شدم. آرایشم تقریبا همون همیشگی بود تنها تفاوت خاصش رنگ رژ لبم بود که تا حالا این رنگ رو برام نزده بود.
یه آرایش سه بعدی که بیشتر زیبایی های خودم رو برجسته کرده بود .
موهام هم که کوتاه بود و نمیتونست شکل بهش بده.
_ مشکلی نداری کلاه گیس بذارم برات؟

با خودم گفتم اینجوری میتونم پویان رو به شک و تردید بندازم و حداقل یه بار با موهای بلند منو ببینه.

_ خب تو که میخواستی کلاه گیس بذاری چرا موهامو رنگ کردی؟

تک خنده ای کرد
_ اولش فکر نمیکردم اجازه بدی موی مصنوعی بذارم برات چون یادمه هر دفعه که موهات بلند میشد منو مجبور میکردی کوتاهش کنم به خاطر همین فکر کردم دلت نخواد حتی مصنوعی هم موهای بلندت رو ببینی. به هرحال بعد از عروسی که کلاه گیس رو از سرت برمیداری و تازه عروس هم هستی، موهات با این رنگ بهتره. اول لباس مد نظرت رو بپوش تا بعد موهاتو درست کنم .
سری تکون دادم
خبر نداشت که حالا برای کوتاه کردن موهام پشیمونم.

کمی توی کمد دنبال لباس مناسب گشتم

_ عزیزم تو عروس هستی بیا همین لباس سفید عروس رو که برات آوردم بپوش باید یه تفاوتی با بقیه داشته باشی. اینجوری مضحکه ی عام و خاص میشی.

با خشم به طرفش چرخیدم
_ از اولی که اومدی توی اتاقم به سازت رقصیدم. بسه دیگه هی هیچی نمیگم. من لباس عروس زمانی میپوشم که قرار باشه با فرد مورد علاقم ازدواج کنم.

با شنیدن حرفام جاخورد و دلخور ازم فاصله گرفت و کنار وسایلش ایستاد. لباس اندامی و جذب مشکی رنگی رو بیرون کشیدم و با پوزخند بهش نگاه کردم
اگه پویان نتونه منو نجات بده، این میشه لباس عزا. عزایی که برای مرگ آرزوهام گرفتن. مشغول پوشیدنش شدم که دوباره صدای اعتراضش بلند شد
_ الین خانوم حداقل یه رنگ روشن رو انتخاب میکردی! مشکی؟ آخه کدوم عروس لباس سیاه میپوشه؟ مگه مراسم ختمه؟ عمه خانوم پوست از سرم میکنه.
_ اگه همینطور ادامه بدی من زودتر از عمه دست به کار میشم برای کندن پوستت!

لباس رو پوشیدم
وقتی دید تلاشش بی فایدست، دستشو به طرف کیفش برد و
کلاه گیس رو از وسایلش جدا کرد و مشغول وصل کردن به موهام شد.

از آینه نگاهی به خودم انداختم.
از چهره‌ام کاملا راضی بودم. چون این زن آرایشگر همیشگیم بود خوب میدونست چه جوری باید کار کنه.
سری تکون دادم
_ خوبه حالا میتونی بری.

بی حرف مشغول جمع کردن وسایلش شد. صفحه گوشی رو روشن کردم ولی هیچ خبری نبود. ناامید لب تخت نشستم.
آرایشگر کیفشو برداشت و به طرف در رفت. لحظه ی آخر به طرفم چرخید. میخواست چیزی بگه ولی انگار تردید داشت.
کمی نگاهم کرد و بعد کلماتش رو به زبون آورد
_ اینهمه ناامیدی برای چیه الین؟

مکثی کرد و ادامه داد
_ وقتی یه نفر داره برای نجاتت دست به هرکاری میزنه!

گره ابروهام از هم باز شد و ناخواسته از جام بلند شدم. حرفاش چقدر آشنا بود.. بوی حرفای پویان رو میداد.
با صدای لرزونم پرسیدم
_ پویان بهت گفت اینا رو بهم بگی؟

لبخندی زد و پلکاشو به معنای تایید باز و بسته کرد
اینو گفت و در مقابل چشمای بهت زده ام از اتاق خارج شد.
قلبم تند تند شروع به تپیدن کرد و هیجان و خوشحالی به تک تک سلول هام سر ریز شد
دستمو روی قلب ضربان گرفتم فشردم

نفس راحتی کشیدم و خودمو روی تخت انداختم..
پیامش رو به من رسوند و همین برام کافی بود.
نگاهی به ساعت انداختم فقط یک ساعت تا شروع مراسم مونده بود.
تصمیم گرفتم تا کسی سراغی ازم نگرفته توی اتاق بمونم و بیرون نرم. ولی اگه همه هم منو یادشون میرفت، عمه خانوم یادش نمیرفت که من دارم جوونیاشو تکرار میکنم و میومد سراغم.
همینجور که سرم روی بالش بود و داشتم فکر میکردم پلکام روی هم افتاد.

نمیدونستم کجام و چند ساعت گذشته. یکی داشت محکم تکونم میداد
_ پاشو دختر همه ی مهمونا منتظر تو هستن بعد تو گرفتی خوابیدی؟ میدونی دانیال از کی تا حالا پشت در منتظره تا باهم از پله ها پایین برین و به مهمونا خوشامد بگین؟

لای پلکام رو باز کردم و چهره ی عمه خانوم خواب از سرم پروند. سر جام نیم خیز شدم

_ البته چون هنوز به هم نامحرم هستین اجازه ندادم بیاد داخل فکر کردم موقعیتت مناسب نباشه واسه همین خودم اومدم صدات بزنم.

بخشکی شانس. آرایشگر که بیرون رفت یادم رفت درو پشت سرش قفل کنم.
با صدای خوابالو غریدم
_ حالا خوبه این عقاید کهنه شما یه جایی به درد خورد.

_ پاشو دختر لباستو عوض کن با منم بحث نکن. پای آبروی پدرت و کل خاندان شروانی وسطه.

سری تکون دادم و با پوزخند گفتم
_ کاش بریزه این آبرویی که با بریدنِ سر دخترش جمع شده!

دستمو کشید و از تخت بلندم کرد
_ این لباس سیاه چیه پوشیدی؟ زود لباس عروست رو بردار و بپوش .

با دست آزادم مچ دستشو گرفتم.
_ بسه عمه! لطف کردم احترامت نگه داشتم و میخوام باهات بیام بیرون. ولی اگه بخوای مجبورم کنی اون لباس رو بپوشم. بی آبرویی به بار میارم چیزی که ازش وحشت داری.

دستشو محکم پایین انداختم. قدمی عقب رفت اخماش بدجور توی هم بود
_ فکر کیهانی رو از سرت بیرون کن. اون اگه تو رو میخواست زودتر از این حرفها یه حرکتی کرده بود. عرضه ی دانیال از اون بیشتره. مجبورت نمیکنم ولی اگه الان لباس عروس رو نپوشی یه عمر حسرت پوشیدنش به دلت میمونه. چون توی خاندان ما دختر با لباس عروس از خونه میره و با کفن برمیگرده!

ناخواسته زدم زیر خنده.
_ تو رو خدا بیشتر از این منو نخندون. فکر کنم توی همون دوران قدیم موندی.

لبخندم رو جمع کردم و محکم غریدم
_ قبلا هم بهت گفتم من هرچیزی رو باب میلم نباشه ازبین میبرم و پابند هیچ قائده و قانونی هم نیستم.

اینو گفتم و از اتاق بیرون رفتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.