خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان هتل شیراز پارت ۲۸

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان هتل شیراز به ترتیب از اینجا کلیک کنید

تا چند لحظه مات بودم و نمیتونستم تکون بخورم.
ماشین عمه از جلوی دیدم دور شد. باید با پویان حرف میزدم. سرمو چرخوندم و تازه متوجه شدم اونم داره به طرف پارکینگ میره! ناخواسته به طرفش دویدم که به خاطر پاشنه کفشام صدای گوشخراشی پیچیده شد.

_ صبر کن پویان. باید باهات حرف بزنم. سر جاش ایستاد ولی به طرفم نچرخید
نفس نفس زنان خودمو بهش رسوندم.

_ چرا صبر نکردی حرفامو بشنوی؟

_ هرچی که میخواستی بگی رو عمت توضیح داد.

دستی به ته ریش مرتبش کشید و به طرفم چرخيد
متفکر ادامه داد
_اما چرا دقیقا همون زمانی پیداش شد که دانیال کنار کشیده بود؟

پوف کلافه ای کشیدم
_ خودمم از دستش کلافه شدم. همش سعی داره دانیال رو خوب جلوه بده

وقتی سکوتش رو دیدم قدمی نزدیکتر رفتم.
_ چیزی که به خاطرش اومدم اینجا رو هنوز بهت نگفتم.

_ میشنوم

لب پایینمو به دندون گرفتم
_ با برگشتنِ دوباره ی دانیال…

مکثی کردم و ادامه دادم… انگار داشتم جون میکندم
_ من دوباره به تو نیاز دارم!

لبخند کجی نشست گوشه ی لبش.
یه تای ابروش رو بالا انداخت
_ حرف اصلیتو بزن.

_ خب میخوام که دوباره اون قرارداد بینمون زنده بشه!

اخماش اومد توی صورتش
_ مگه تو فکر کرده بودی اون قرارداد از بین رفته؟ قرار نبوده اون قرارداد به هیچ عنوان لغو بشه!

با هیجان دو طرف بازوشو گرفتم و تکون دادم.
_ واقعا؟ خب من فکر کردم حالا که دانیال پاپس کشیده دیگه دلیلی نداره که بخواد ادامه پیدا کنه.

پوزخند وار دستشو بالا آورد و اونم متقابلا دو طرف بازومو گرفت‌
_چون میدونستم دانیال دوباره برمیگرده. من هیچوقت اون قرارداد رو تموم شده تصور نکردم.

دستمو پایین انداختم ولی اون ول کن نبود. رد انگشتاش رو روی پوست ظریف دستم حس میکردم. دلم میخواست در همون حال میموندیم.

کنجکاو ادامه داد
_ تو که اون قرارداد رو تموم شده میدونستی پس چرا اجازه ندادی شیمی درمانی انجام بشه؟ به قول خودت اون موها رو به خاطر اجرای شرطت بهش نیاز داشتی، در صورتی که توی ذهنت دیگه شرطی وجود نداشت.

سیبک گلومو با دستم مالیدم تا شاید راه گلوم باز بشه و کلماتم بیرون بیاد ولی لرزش صدامو نمیتونستم منکر بشم.

_ چون… چون تو گفتی دوست داری منو با موهای بلند ببینی!

همین حرفم کافی بود تا فشار دستش از روی بازوم برداشته بشه و پایین بیفته.

انگار حرف ناباور زده باشم، قدمی عقب رفت.

با تردید ادامه دادم
_ یعنی حرفت دروغ بود که گفتی دوست داری منو با موهای بلند ببینی؟

دو طرف پیشونیش رو فشرد
_ شاید همین تنها حرف درستی باشه که شنیدی!

° پویان °

توی صورتش دنبال چیزی میگشتم تا افکارمو انکار کنه ولی حقیقتی که توی چشماش بود غیرقابل انکار بود.

تغییر زیادی توی این دختر ایجاد شده بود و من نمیتونستم دلیلی براش پیدا کنم. ولی چهره ی معصومِ الانش با غرور چند وقت قبلش همخوانی نداشت. اون روحیه ی مبارزه طلبیش رو بیشتر دوست داشتم.

توی حال خودش بود و متوجه نگاه خیره ی من روی صورتش نبود.
_ فعلا برو خونه و استراحت کن. به وقتش حرف مهمی که باهات دارم رو میفهمی!

چند قدم برداشتم ولی وسط راه ایستادم و سرمو به طرفش چرخوندم
_ نگران چیزی نباش من تا آخر کنارتم و این شرایط دیگه آخرشه و دانیال به زودی به خواستِ من، کنار میکشه! تو طبق اون قرارداد متعلق به منی و احدی حق نداره به داشتنت فکر کنه!

سر پایین افتادش کم کم بالا اومد … بُهت و ناباوری توی صورتش موج میزد. برق نگاهش برام عجیب بود. و عجیب تر اینکه مثل همیشه مقابلم ایستادگی نکرد .
از طرفی ذهنم مشغول برگشت دانیال بود.
نگاهمو از صورتش گرفتم و به طرف ماشینم رفتم.
باید میرفتم هتل فقط اونجا میتونستم به افکارم نظم بدم و به نتیجه درست برسم.

سرعتمو کم کردم.. شدت افکارم اجازه نمی داد با سرعت رانندگی کنم. کم کم داشتم حدسیات مختلفم رو کنار هم میچیدم. حدسم درست بود و یه شخص مجهول و باهوشی پشت دانیال مخفی شده بود که دوباره دانیال رو برگردوند وسط وگرنه مطمئنا دانیال همون اول کنار کشید و همه چی رو تموم شده فرض کرد. درکل برگشتِ دانیال مُهر تاییدی روی افکارم بود.
سوالی که توی ذهنم می چرخید این بود که چی باعث شد با وجود اون آزمایش بازم به کارش ادامه بده؟!
شاید باید حرفمو به الین گفته بودم. اون حق داره بدونه من برای نجاتش چه حرکتی کردم.
موبایلمو درآوردم و باهاش تماس گرفتم.
طولی نکشید که صداش توی ماشین پخش شد

_ چیزی شده پویان؟!

یادمه اولش فقط فامیلمو صدا میزد ولی یه مدتی بود که منو به اسم صدا میزد و حتی این تغییرش هم برام عجیب بود.

_ میخوام اون حرف مهم رو همین حالا بهت بگم . بگو کجایی؟

_ تازه از شرکت دور شدم دارم میرم خونه.

_ دور بزن و بیا به طرف هتل. خیلی مهمه باید درمورد یه چیزایی باهات حرف بزنم و یه سولایی هم ازت بپرسم.

حس کردم صداش پرانرژی شد
_ همین حالا دور زدم و میام ولی یه کم سرعتم کمه چون حالم خوب نیست.

_ اشکال نداره من دیگه نزدیک هتلم منتظرت میمونم بیا اتاقم توی هتل منتظرتم.

تماس رو قطع کردم و ماشینمو بردم داخل پارکینگ.
نگهبان سری خم کرد و کنار رفت
_ خسته نباشی.

سرشو بلند کرد و لبخند زد
_ درمونده نباشی آقای کیهانی!

همینجوری که توی افکارم غرق بودم به طرف آسانسور رفتم. صدای خانوم زارع از توی پذیرش باعث شد توقف کنم.
سریع خودشو بهم رسوند

نفسی تازه کرد و سلام کرد. منتظر موندم تا حرفشو به زبون بیاره.

_ آقا ببخشید مزاحمتون شدم، خواستم بگم یه آقایی اومدن اینجا و سراغ شما رو گرفتن وقتی فهمیدن نیستین اصرار کردن تا منتظرتون بمونن.

_ کی بود؟

ابروهاش رو به هم نزدیک کرد جوری که انگار به ذهنش فشار میورد تا اسمش رو یادش بیاد.

_ فکر کنم فامیلش ارجمند بود.

یه تای ابروهام بالا پرید. چی باعث شده دانیال بیاد اینجا با اینکه میدونه توسط من فقط تحقیر میشه.

_ آقا ببخشید من هرچی بهش گفتم بیرون منتظر بمونه اصرار کرد که بره بالا و جلوی در اتاقتون منتظر بمونه تا شما بیاین. نتونستم جلوش رو بگیرم و رفت بالا.

اخمام اومد توی صورتم
_ میتونی بری!

نفس راحتی کشید
_ ممنونم … ترسیده بودم شما ناراحت بشین.

_ اشکال نداره. میرم ببینم حرفش چیه.

سوار آسانسور شدم و طولی نکشید به طرف بالا حرکت کرد. حتما تونستم یه مانع بشم سر راهش که اومده سراغم.
با این فکر لبخند کجی روی لبم نشست.

جلوی در اتاقم ایستاده بود . دستاش توی جیبش بود و با پاش روی زمین ضرب میگرفت.
هنوز متوجه نشده بود که من از آسانسور بیرون اومدم.
از روز اول اینو فهمیده بودم که آدم رندی نیست میتونستم از توی حرفاش چیزایی که میخوام رو بیرون بکشم.
چند قدم مونده بود تا کامل بهش برسم.

از همونجا صدام رو بلند کردم

_ خوش اومدی دانیال.

با شنیدن ناگهانی صدام شونه هاش تکونی خورد و سریع به طرفم چرخید . بیخیال به طرف در اتاقم رفتم و کلید رو انداختم روش. با دستم بهش اشاره کردم

_ بیا داخل اونجا بهتر میتونی حرف بزنی.

منتظرش نموندم . درو باز گذاشتم و به طرف میزم رفتم. روی صندلی نشستم. دانیال اومد داخل … در رو نیمه باز گذاشت. نگاهش رو دور تا دور اتاق چرخوند

_ خوب دم و دستگاهی داری آقای کیهانی. فقط موندم چطور تونستی توی جوونی به اینجا برسی.

روی مبل لم داد و در حالی که هنوزم نگاهش توی اتاق در چرخش بود ادامه داد
_ ولی آدم زرنگی هستی … مطمئنم این ثروت هم به خاطر همون زرنگیت تونستی به دست بیاری!

حس میکردم میخواد یه چیزایی به زبون بیاره و مشتاق بودم ادامشو بشنوم به خاطر همین به حرفاش دامن زدم

_ از کجا به زرنگی من پی بردی؟

لبخندی زد یکی از پاهاشو روی اونیکی انداخت.
_ اومدم اینجا تا بهت بگم من تا آخرش کنار الین میمونم.

پوزخندی زد و با لحن مسخره ای ادامه داد

_ به خصوص الان که با یه بیماری دردناک داره دست و پنجه نرم میکنه .

اینو گفت و قهقهه ی بلندی سر داد.
مُشتم رو روی میز کوبیدم. انتظار این حرکتمو نداشت به خاطر همین تکونی خورد و خنده اش رو قورت داد
_ حد خودت رو بدون.. بدون اجازه اومدی اینجا هیچی بهت نگفتم برام قهقهه میزنی؟

از جاش بلند شد و به طرف میزم اومد.
ایندفعه صداش جدی بود. با حرفی که زد تازه متوجه شدم چرا دوباره برگشته و اون تیکه ی آخر پازل ذهنم هم کنار بقیه ی حدسیاتم چسبید.

***

° الین °

دسته گل رز سرخ رو به بینیم نزدیک کردم.
همون گلهای بی عطر و بویی که وقتی پویان گفت میتونه نجاتم بده توی دستم بود و برام خاطره ساز شد.. و انگار در نظرم عطر و بوی خاصی گرفت.

_ آقای کیهانی بهم گفتن بیام اینجا شما نمیتونین مانعم بشین.

اینو گفتم و بی توجه به صدای مسئول پذیرش، به طرف آسانسور رفتم.
لبخند روی لبام رو نمیتونستم منکر بشم.
ناخواسته گلها رو به بینیم نزدیک میکردم و عمیق میبوییدم..

آسانسور ایستاد .. استرس داشتم بفهمم چی میخواست بهم بگه که اینقدر مهم بود؟!

انگشتامو دور ساقه ی گل محکم کردم و به طرف اتاق پویان رفتم.
با دیدن در نیمه باز اتاقش متعجب شدم. تصمیم گرفتم بی سر و صدا برم داخل تا متوجه نشه بعد گلها رو بهش بدم.

درست پشت در اتاقش دستمو دراز کردم تا درو باز کنم ولی با شنیدن صدای پویان، دستم روی در موند.

_ حد خودت رو بدون.. بدون اجازه اومدی اینجا هیچی بهت نگفتم برام قهقهه میزنی؟

پس یه نفر دیگه هم توی اتاق پیشش بود. برام جالب بود بفهمم. کمی طول کشید و با شنیدن صدای دانیال، از فرق سر تا نوک انگشتای پام یخ زد.

_ خداییش توی زرنگی رو دست نداری آقای کیهانی. دست شیطونو از پشت بستی. احسنت به نقشه ای که ریختی به ذهنِ هیچ احدالناسی نمیرسه که الین سرطان نداره و جواب آزمایشش رو پویان کیهانی بزرگ عوض کرده!

دستم نرسیده به در توی هوا خشک شد چشمام گرد شد و بُهت زده سعی کردم افکار توی ذهنم رو سر و سامون بدم

یعنی پویان…
نفسام به شماره افتاد… دستام خشک شد و گل روی زمین افتاد. تمام دنیا جلوی دیدم تار شد . همونجا کنار در سُر خوردم و با ازدست‌دادن تعادلم سرم محکم به در کوبیده شد.
آخِ ضعیفی از دهانم خارج شد و چشمام بسته شد.

° پویان °

به محضِ اتمام حرفای دانیال، صدای برخورد چیزی به در اتاق بلند و در کامل باز شد.

هراسون از جام بلند شدم و به طرف در دویدم.
با دیدن الین که حالا جلوی در روی زمین افتاده بود و چشماش بسته بود
کلافه و عصبی کنارش روی زمین نشستم سرشو بلند کردم و تکون دادم. دست خودم نبودم صدام خش دار و عصبی بالا میومد
_ الین .. چی شدی تو …

وقتی چشماش باز نشد و صدایی ازش نشنیدم سریع سرم رو چرخوندم و نگاه آتیشی به دانیال که با دهان باز خیره الین شده بود غریدم
_ اگه چیزیت بشه دانیال رو زنده زنده چال میکنم.

دانیال قدمی عقب رفت.
کمرشو چنگ زدم و از روی زمین بلندش کردم. سرشو به سینه ام چسبوندم
_گمشو از اتاق من بیرون و گورتو از هتلم گم کن تا بلایی به سرت نیاوردم

حتی صبر نکرد ببینه چه اتفاقی سر الین اومده و به سرعت برق از اتاق بیرون رفت و خودشو توی آسانسور انداخت.

جسم سرد و بی روح الین توی بغلم بود. با دیدن دسته گل سرخی که روی زمین افتاده بود، بیشتر حالم بد شد.

همونی که نمیخواستم شد. گفتم بیاد اینجا تا خودم بهش بگم که جواب آزمایش رو من عوض کردم ولی قبل از اینکه من بهش بگم خودش از زبون نحس اون مرتیکه شنید.

به سرعت به طرف آسانسور رفتم چشمام یه لحظه هم از روی صورتش کنار نمی رفت.

دست خودم نبود که تند تند زمزمه میکردم
_ نمیذارم چیزیت بشه تو باید برای من عاشقی کنی تو حق و سهم منی خودتم اینو امضا کردی . حق نداری کوچکترین خراش روت بیفته.

آسانسور توقف کرد . الین رو بیشتر به خودم چسبوندم و بیرون اومدم.
نگاه های زیادی رو روی خودم حس میکردم ولی هیچکدوم برام مهم نبود. دوتا از بادیگاردها به طرفم دویدن .

داد زدم
_ سریع به راننده بگین ماشین منو از پارکینگ بیاره بیرون.

سرشو بیشتر به سینه ام چسبوندم و به طرف خروجی دویدم.

راننده ماشین رو بیرون آورد. الین رو روی صندلی عقب خوابوندم و خودم پشت رل نشستم

_ آقا بذارین من رانندگی کنم شما حواستون به خانوم باشه.

قاطع گفتم
_ نه خودم میرم

ماشین رو روشن کردم و به سرعت به طرف بیمارستان روندم.

آینه ی ماشین رو تنظیم کردم جوری که صورتش رو به روم باشه و ببینمش.

دستام محکم به تیکه شال جدیدش که روی فرمون ماشین جدیدم وصل بود فشردم.
نمیدونستم چرا حالم اینجوری بود فقط اینو خوب میدونستم که اون حق نداره چیزیش بشه.
جلوی بیمارستان ماشین رو پارک کردم. مسئولین رو صدا زدم سریع برانکارد آوردن و الین رو گذاشتن روش.
پشت در اتاقش قدم زنان و عصبی بودم.
نمیدونستم چه اتفاقی براش افتاده.
ولی خودم رو مقصر میدونستم و همین عصبی‌ترم می‌کرد

منتظر بودم دکتر بیاد بیرون یه چیزی بگه تا آروم بگیرم. اون به خاطر من به این روز افتاد.
اگه همون موقع جلوی شرکت همه چی رو بهش گفته بودم به اینجا نمی کشید ولی حضور بی موقع عمه اش همه چی رو به هم ریخت.
پرستار با ظرف سِرُم و چیزای دیگه به طرف اتاق میرفت.

_ خانوم رفتی داخل از دکتر بپرس حالش چطوره .

پرستار لبخندی زد
_ نگران نباش چیز مهمی نیست ضعف کرده بیهوش شده.معلومه خیلی خانومت برات مهمه!

با این حرفش برای لحظه ای گره ابروهام باز شد و مات موندم.
حرفش توی سرم اکو میشد
” معلومه خیلی خانومت برات مهمه. “

خانومم… خودم هم خبر نداشتم جوری براش نگران بودم که اطرافیان هم فکر میکردن خانوممه!
سرم رو بین دستام گرفتم و شقیه هام رو محکم فشردم
آروم روی صندلی نشستم. وقتی الین به هوش بیاد چه عکس العملی نشون میده؟!
همه چی برام گنگ بود.
با باز شدن در اتاق منم از جام بلند شدم و با قدم های محکم به طرف دکتر رفتم

_ خانومتون فشار عصبی بزرگی رو متحمل و دچار شوک عصبی شده. چه چیزی باعث شده به چنین حالی بیفته؟

دکتر عینکش رو جا به جا کرد و با دقت بهم نگاه کرد
_ با این حجم از نگرانی و استرسی که داری معلومه خیلی خاطرشو میخوای.. پس چطور گذاشتی چنین اتفاقی براش بیفته؟!

از طرفی گیج و سردرگم بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم، از طرفی هم اینکه دکتر فکر میکرد من همسر الینم و حرف ها و توقعاتش، کلافه ترم می‌کرد

پس برای جلوگیری از سولاتی که توی ذهنش به وجود میومد مجبور شدم سکوت کنم یا به عبارتی انگار قبول کردم که الین زن منه!

دستم رو لای موهام فرو بردم و خسته نالیدم
_ فقط اینو بگین الان حالش چطوره؟ میتونم ببینمش؟

نگاهی به برگه های توی دستش انداخت
_ آزمایشاتش که نشون میده هیچ مشکلی نداره. ولی هنوز به هوش نیومده. ضعف جسمانی هم داشته و معلومه که یه مشکلی داشته که به خورد و خوراکش هم اهمیت نمیداده.
الان ما داروهای تقویتی بهش تزریق کردیم … احتمالا تا سرُمش تموم بشه به هوش میاد.

با شنیدن حرفای دکتر نفس راحتی بیرون دادم.
_ میتونم ببینمش؟

_ ملاقاتی نداشته باشه بهتره ولی چون از دوریش داری اذیت میشی اشکال نداره فقط خودت میتونی کنارش باشی.

سری تکون دادم
_ ممنونم.

به طرف اتاق رفتم. در رو به آرومی باز کردم .
به محض ورودم به اتاق چکیدن قطره قطره ی سرم اولین چیزی بود که توجهم رو جلب کرد.

نگاهم چرخید و به صورت رنگ پریده اش افتاد . صورتی که همیشه آرایش شده میدیدم.

وقتی جواب اون آزمایش رو دید تغییر کرد. خیلی روی روحیه و رفتار و ظاهرش تاثیر گذاشت. دلم نمیخواست اینجوری بشه ولی مجبور بودم. تنها راه نجاتش همین بود و تنها از همین طریق میتونستم به راز دانیال پی ببرم.

اما توی این مدت چیزی که خوب فهمیده بودم این بود که الین اونی نیست که رفتارش نشون میده.

دوباره افکارم به ذهنم حمله کرد.
مُهره ی اصلی یه فرد باهوشه که به جواب اون آزمایش شک کرده و در پی اثباتش بوده و اصرار بر ازدواج دانیال با الین داشته. چه جوری تونست بفهمه که جواب آزمایش به خواستِ من تغییر کرده؟ با حرفای دانیال معلوم شد اون شخص تونسته ثابت کنه که جواب آزمایش الین منفی بوده و از ترس اینکه من دوباره سر راهش قرار بگیرم، دانیال رو فرستاده بود سراغم تا بهم بفهمونه از نقشه هام باخبره!
نمیدونم کیه.. اما هرکی که هست از این ازدواج یه سود هنگفتی بهش میرسه.
باید کاری میکردم تا دفعه ی بعد مجبور بشه خودش برای مقابله باهام جلو بیاد.

دیگه آخر بازی بودم و کافی بود آخرین حرکتمو انجام بدم اون شاهی که پشت سربازش قایم شده کیش و مات میشد!
اگه اون باهوشه من از اون باهوش ترم. مجبورش میکنم بیاد وسط.

با تکون خوردن پلک الین، افکار منم پرکشید.
با هیجان دستشو توی دستم گرفتم. هنوز چشماشو باز نکرده بود.
با صدای ضعیفش اسممو صدا زد.
_ پویان…

دستاش سرد بود بالا آوردم و به آرومی ها کردم.
پلکاشو از هم باز کرد..
_ من اینجام الین نگران چیزی نباش!

ساعت سه نصف شب بود و تعجبم از این بود که چرا خانواده اش سراغی ازش نمیگرفتن.

نگاهش به اولین چیزی که رسید صورت من بود.
یعنی من اینو میخواستم و نباید غیر از این میشد.
۵ دقیقه ای بی حرف فقط اجزای صورتم رو زیر و رو کرد.
انگار خودشم دلش نمیخواست چشماش رو بچرخونه و چیز دیگه ای رو ببینه.
چیزی نگفتم و اجازه دادم ذهنش رو سر و سامون بده

دست سردش هنوزم بین دستام بود. سکوتش برام عجیب بود. چشمامو آروم باز و بسته کردم و بالأخره سکوت بینمون رو شکستم

_ هرچی که لحظه ی آخر از زبون دانیال شنیدی…

مکثی کردم و ادامه دادم
_ حقیقتِ محض بود!

همین حرفم کافی بود تا قطره ی اشکش روی گونه اش بچکه. انگشتاشو بین دستم فشردم.. چهره اش مچاله شد.
دست آزادشو بالا آورد و با پشت دستش اشکشو پاک کرد.
صدای ضعیف و خش دارش نمایانگر حال درونش بود
_ میدونم اشکامو دوست نداری ولی چه توقعی ازم داری؟ تو منو بازی دادی پویان! من همه ی دنیا رو به خاطر تو پس زدم. من حتی توی اون شرایط هم به خاطر حرفای تو دنبال امید توی زندگیم میگشتم. فقط بگو چرا؟ از اینکه منو به مدت دو هفته از زندگی ساقط کردی چی بهت رسید؟

هق هقش بالا گرفت
_ شایدم داشتی با اینکار انتقام لحظه هایی رو ازم میگرفتی که با تمام وجود بهت اعتماد کردم. من حاضر بودم حتی به قیمت مرگم با تمام وجود به قولم عمل کنم. چرا جواب آزمایشم رو عوض کردی و بهم نگفتی ؟

کلافه و عصبی شده بودم. انتظار چنین حرفایی رو ازش نداشتم.
انگشت اشاره ام رو روی لبش گذاشتم.
_ بسه الین ادامه نده. یه ذره مغزتو به کار بنداز تا دلیلش رو بفهمی.

دوباره انگشتامو توی موهام فرو بردم
_ یادت میاد بهت گفته بودم من حرکتمو کردم و دانیال به زودی کنار میکشه؟ حرکت من همین بود. تنها راهی بود که میتونستم بفهمم هدف دانیال چیه.

بینیش رو بالا کشید و با همون صدای خش دارش نالید
_ هرچی هم دلیل بیاری نمیتونه دوهفته بی خوابی و زجر و گریه های منو جبران کنه. چه توقع بی جایی دارم از کسی که بی تفاوت ترین آدم دنیاست.

ایندفعه اشکش رو خودم با دستام پاک کردم و با صدای آروم و دلجویانه ای گفتم
_ حداقل با این کار خودتم فهمیدی که دانیال یه ریگی به کفشش هست چون اون که کامل کنار کشیده بود وقتی فهمید جواب آزمایش ساختگی بود دوباره برگشت.

بغضشو پایین داد. صداش دلخور بود
_ من که به تمام کارای تو از ته دل مُهر تایید میزدم … چرا حداقل به من نگفتی که عوض کردنِ جواب آزمایش کار تو بود؟ چرا گذاشتی اینقدر عذاب بکشم؟ باید بهم می گفتی تا منم نقش بازی میکردم .

ابروهام توی هم گره خورد
_ دِ لامصب اگه بهت گفته بودم که جواب آزمایش الکیه تو نمیتونستی به این خوبی نقش بازی کنی و همون اول دستمون رو میشد. مگه میشه به خاطر چیزی که وجود نداره از ته دل ضجه زد؟ میشه اینقدر بی خوابی و حال خرابی داشت؟ اگه دروغ میگم بگو .

نفسمو با صدا بیرون دادم و ادامه دادم
_ برای من اون قرارداد از قراردادی که توی محضر امضا میشه هم ارزشش بیشتره! منم به اندازه‌ی تو مصمم بودم که توی قراری که بستم موفق بشم و تنها راهم همین بود.

چشماشو بست و سرشو روی بالش تکون داد
_ چه فایده داشت؟ دیدی که دانیال از نقشه ات باخبر شد حتی زودتر از من. فقط یه بی آبرویی برای من میمونه. اون همه جلوی عمه که به آزمایشم شک کرده بود قسم و آیه خوردم تا باور کنه. الان دستشو سیاه میکنه و میکشه به صورتم.

متعجب گفتم
_ چی گفتی الان؟ عمه ات جواب آزمایش رو باور نکرده بود؟

سرشو به معنای تایید تکون داد.

° الین °

دلم نمیخواست لحظاتی که کنارش هستم تموم بشه.
این فضا زیادی به دلم نشسته بود.
اینکه من هی گله کنم و پویان هم برام دلیل و منطق بیاره. مردی که ندیده بودم برای کاراش به احدی جواب پس بده اونجوری سعی داشت منو قانع کنه که اون کارش به نفع خودم بوده و همین تلخی تمام اون دوهفته ای که عذاب کشیده بودم رو از دلم بیرون کرد.
با همه ی دلخوریام تهش از این خوشحال بودم که همه چی حکم یه کابوس داشت و من الان از خواب بیدار شده بودم.
و چیزی که بیشتر منو خوشحال میکرد این بود که بازم گره مشکلم به دست پویان باز شد.

سکوتش طولانی شده بود.
نگاهی بهش انداختم و بعد از مرطوب کردن لب های خشکم با زبونم آروم گفتم

_ چند وقته توی بیمارستانم؟

با این حرفم از افکارش جدا شد
_ الان ساعت سه و نیم نصف شبه خودت حساب کن چند ساعته از خونه دوری و اعضای خانواده ات حتی سراغی ازت نگرفتن.

پوزخندی روی لبم نقش بست
_ شاید توی قانون تو چنین چیزی نگنجه ولی اولین بار نیست که چنین اتفاقی میفته. من چندین بار تا نصف شب و حتی تا صبح خونه نبودم و هیچکس به نبودم پی نبرده.

آهی کشیدم و ادامه دادم
_ حتی اون شب که رفته بودم خودکشی کنم هیچکس باخبر نشد که من از لب پرتگاه برگشتم خونه. پاپا همیشه فکر میکنه من فقط تهدید کردم که میرم خودکشی میکنم. نمیدونه که دخترش چنین کاری کرد ولی یه نفر پیدا شد که اونو دوباره به زندگی سنجاق کرد.

تیکه ی آخرِ حرفم دوپهلو بود.

فشرده شدن پلکاش روی هم رو حس میکردم.
_ احسنت به غیرت احسان.

کمی به طرفم نیم‌خیز شد و توی چشمام زل زد
_ وقت اجرای شرطت که برسه من باید از لحظه به لحظه ی نفس کشیدنت هم باخبر باشم. چیزی که متعلق به من باشه باید توی چهارچوب من حرکت کنه.

نمیدونم چرا از حرفاش دیگه مثل قبلا حرصم نمیگرفت بلکه حس خوبِ خواسته شدن توسط یه مرد واقعی بهم دست میداد. دلیل رفتارش رو نمیدونستم ولی هرچی که بود، فراتر از یه رابطه ی طبیعی بود و این منو امیدوار میکرد.
دوست داشتم نتیجه حرف هاش رو توجه و اهمیتش به خودم تعبیر کنم.
و با خودم فکر کردم وقتش که برسه چنان براش عاشقی کنم که منو تمام و کمال برای خودش بخواد!

نگاهش به دستم افتاد
_ سِرُمت تموم شده من میرم به دکتر بگم بیاد وضعیتت رو چک کنه.

درونم طوفان بود، اما با دلایل قانع کننده ی پویان، آرامش عجیبی به وجودم سرازیر شد. هنوزم باورم نمیشد همه ی اون اتفاقا الکی بوده و قرار نیست من به خاطر یه بیماری از دنیا برم.
اما از اینکه بخوام دوباره زیر نگاه تیز عمه قرار بگیرم متنفر بودم.
مطمئن بودم وقتی مامان این خبر رو بشنوه خیلی خوشحال میشه. اما چرا تا الان حداقل مامان سراغی ازم نگرفته بود؟!
سری تکون دادم و به سقف خیره شدم. پس پویان منو آورده بود بیمارستان. توی این مدتی که میشناختمش به سرد و بی تفاوت بودنش نسبت به اطرافیانش پی برده بودم ولی اینو نمیتونستم درک کنم که چرا نسبت به من بی تفاوت نیست؟ به من که میرسید به همه چی گیر میداد. جوری که انگار صاحب اختیارمه.
فکرش تمام ذهنمو پر کرده بود.
دوست داشتم خودم رفتاراش رو تعبیر کنم!
در اتاق باز شد. اول دکتر اومد داخل. چشمم پشت سرش بود تا ببینم پویان هم میاد داخل. هیکل عضلانیش رو که پشت سر دکتر دیدم نفس راحتی کشیدم.
دکتر نگاه سرسری بهم انداخت و مشغول چک کردن وضعیتم شد. یه چیزایی رو یادداشت کرد. عینکش رو روی چشمش جا به جا کرد و لبخند ریزی روی لبش نشست.

_ اگه دیرتر به هوش میومدی همسرت کل رو بیمارستان رو روی سر میذاشت.

با شنیدنِ واژه ی “همسر”چشمام گرد شد و دلم هُری پایین ریخت.
یعنی پویان خودشو همسر من معرفی کرده بود؟
نگاهمو به صورت پویان کشوندم ولی با دیدن چهره ی بیتفاوت و سرد همیشگیش، تمام انرژیم تحلیل رفت.
راه سختی داشتم. نرم کردنِ قلب یه آدم بی تفاوت کار آسونی نبود. به خصوص الان که بهم ثابت شده بود برای موفقیت توی شرطش دست به هرکاری میزنه. نمونه ی بارزش همین ماجرای سرطان بود که به ذهنمم خطور نکرده بود کار پویان باشه!

_ میتونم مرخصت کنم ولی چون الان نصف شبه و حسابداری بسته هست باید تا صبح اینجا بمونین.

سرشو به طرف پویان چرخوند و ادامه داد
_ نیازی نیست نگران باشین چون شما میتونین توی این اتاق کنار همسرتون باشین.

داشتم عکس العمل پویان رو توی ذهنم حلاجی میکردم. حتما از اینکه بخواد خودشو همسر من بدونه حرص میخوره… چون به قول خودش من توی چهارچوب منطقش معنایی ندارم.
فقط نمیتونستم درک کنم که چنین آدمی چرا باید بخواد من براش عاشقی کنم؟
شایدم حس کنجکاویش داره مجبورش میکنه.
لبخند ریزی روی لبم نشست. دلیلش هرچی که بود برام مهم نبود.

° پویان °

چیزی از حرفای دکتر نمیفهمیدم.
ذهنم بیش از حد درگیر بود. حس میکردم این ماجرا دیگه طولانی شده و و من باید هرچه زودتر سر از کار دانیال و مهره پشت سرش دربیارم.

_ چی شد جناب؟ خوشحال نشدی از اینکه میتونی شب تا صبح کنارش باشی؟

چشمامو ریز کردم و نگاهمو بین دکتر و الین چرخوندم. حرفاشو توی ذهنم حلاجی کردم. دکتر فکر میکرد من و الین ازدواج کردیم و چون قبلا سکوت کرده بودم الانم مجبور بودم اعتراض نکنم.

_ بله ممنونم.

لحنم اونقدر سرد بود که نتونستم حسی که باید رو منتقل کنم. نگاه خیره ی الین رو روی خودم حس میکردم.
دکتر ترجیح داد کنجکاوی نکنه به خاطر همین بی حرف از اتاق بیرون رفت. مطمئن بودم با خودش میگه اینی که بیرون داشت از نگرانی قدم رو میرفت با اینی که الان نگاهش بی تفاوت ترین حالت ممکن بود، همخوانی نداره.
اما کسی نمیدونست توی ذهن من چی میگذره.

نزدیکش رفتم و لب تخت کنارش نشستم. سرش پایین بود و داشت با انگشتای ظریفش بازی میکرد. نگاهی به ظرف غذایی که دست نخورده بود انداختم و با حرص غریدم

_خوبه غذاتو نخور تا اگه به خاطر سرطان چیزیت نشد، به خاطر سوءهاضمه بتونی با زندگی خداحافظی کنی.

سرشو بلند کرد. نگاهش عجیب بود. اخماشو کشید توی صورتش
_ چیه پویان؟ تن خودمه دوست دارم ضعیف بشه.

_ من معشوقه‌ی ضعیف نمیخوام .

گره ابروهاش از هم باز شد و مات موند. تنها راهی که میتونستم تحریکش کنم کاری رو قطعی انجام بده همین بود که دست بذارم روی نقطه ی حساس زندگیش . در هر صورت هدف من نجات الین بود به خاطر انسانیتم که با این کار در عوض شرطی که به میل خودش امضا کرد، وقتی الین شروع کنه به عاشقی کردن برای من، احسان نابود میشه.
اما این وسط اون حس کنجکاوی رو نمیتونستم انکار کنم، نسبت به اینکه چطور این دختر لوس و نازپرورده که تا حالا عادت داشته همه رو سر به زیر مقابل خودش ببینه، میخواد برام عاشقی کنه!

به هرحال اینو میدونستم اونم فقط برای نجاتش از دست استبداد به من پناه آورده و فکر میکنه با یه مدت عاشقی کردن همه چی تموم میشه.
اما اینو نمیدونه که من وقتی دست بذارم روی یه کاری باید کامل و بی نقص باشه.
صداش منو از افکارم جدا کرد

_ من نمیتونم بلند شم میشه اون ظرف غذا رو بهم بدی؟

لبخند کمرنگ موفقیت روی لبم نشست. تونستم وادارش کنم غذا بخوره.

° الین°

ظرف غذا رو برداشت و روی میز کوچیک کنار تخت گذاشت و منتظر موند تا بخورم.
روی تخت نیم خیز شدم پشتم رو به بالش تکیه دادم.
نگاهی بهش انداختم و اخمامو کشیدم توی صورتم. باید مجبورش میکردم اونجوری که من میخوام رفتار کنه. دستمو به کمرم زدم و خودمو شاکی نشون دادم

_ معشوقه ی ضعیف نمیخوای مگه نه؟!

سری به معنای تایید تکون داد.
سریع گفتم
_ پس زود باش برام لقمه بگیر.

متعجب چشماشو ریز کرد و به صورتم خیره شد.
_ چرا تعجب کردی؟ هرکی خربزه میخواد پای لرزشم میشینه! میبینی که من حالم خوب نیست نمیتونم لقمه بگیرم .تو هم که گیر دادی من باید غذا بخورم .

_ اگه به من باشه که دو هفته درست غذا نخوردم اینم روش. فقط چون جنابعالی امر کردی مجبور شدم خودمو راضی کنم الان غذا بخورم.

نگاه بی حوصله اش رو روی سینی غذا انداخت و لب تخت نشست. توی دلم عروسی بپا بود از اینکه بالاخره تونستم واسه یه بارم که شده این مرد بی تفاوت رو به ساز خودم برقصونم و همین حس خوبی که داشتم کافی بود.
لقمه ی کوچیکی درست کرد و یه گوشه توی ظرف گذاشت. منتظر موندم تا بهم بده ولی بیفایده بود چون رفت سراغ لقمه ی بعدی. لقمه ی جدید رو هم کنار قبلی گذاشت و رفت سراغ بعدی.

_اگه همین جور پیش بره تا صبح تمام غذا رو میکنی لقمه لقمه رو میذاری توی ظرف ! پس چرا نمیدی بخورم؟!

نیم نگاهی به صورتم انداخت. زیر لب نچ نچی کرد که حس کردم به عقلم شک کرده.
دست از لقمه درست کردن برداشت

_ دستت که چیزیش نشده لقمه ها رو بردار و بخور. تا همینجا هم زیادی برات مایه گذاشتم.

با اینکه از اول به حرفاش عادت داشتم ولی اون لحظه دلم گرفت. قبلا اصلا برام مهم نبود هرچی طعنه بهم میزد ولی اون زمان شرایط عوض شده بود و من نیمی از افکارم تغییر کرده بود.
بغض کرده به لقمه ها خیره شدم. راه سختی درپیش داشتم غیرقابل نفوذترین مردی بود که تا حالا دیده بودم. هیچ نقطه ضعفی ازش سراغ نداشتم تا دست بذارم روش…
چند دقیقه ای گذشت . دستشو به طرف اولین لقمه برد و برداشت. چشماشو بی حوصله چرخوند. لقمه رو گذاشت توی دستم.
نگاه مه آلودم به صورتش افتاد. همینم برام غنیمت بود.
وقتی دید بی حرکت دارم بهش نگاه میکنم نفس خستشو بیرون داد

_ چیه؟ توقع نداری که لقمه رو بذارم دهنت؟

چیزی نگفتم میدونستم همین کار هم براش سخت بود. به هرحال پویان کیهانی بزرگ بود و اینکه بخواد برای یه دختر لقمه بگیره هم غنیمته!

لقمه رو گذاشتم توی دهانم و زیر نگاه تیز و ذوب کننده اش مشغول خوردن شدم. اما اون لقمه مزه ای داشت که قابل توصیف نبود و فقط خودم میدونستم به خاطر معجزه‌ی دستای پویان بود!
خنده دار بود که حس و حال های شاعرانه سراغم اومده بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.