خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان هتل شیراز پارت ۲۷

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان هتل شیراز به ترتیب از اینجا کلیک کنید

_ من با ماشین خودم میام .

عمه دستمو کشید
_ هر سه تامون با ماشین من میریم . یه امروز رو رانندگی نکن

قاطعانه دستمو از دستش بیرون کشیدم
_ یا با ماشین خودم میام یا اصلا نمیام.

عمه مشکوک بهم نگاه کرد
_ شایدم حدس من درست باشه و میخوای یه جا جیم بزنی تا این مسخره بازیات رو نشه!

نفسای حرصیمو بیرون دادم ولی قبل از اینکه چیزی بگم مامان به دادم رسید

_ الین آدمی نیست که بخواد چیزی رو بپیچونه. کاری که باب میلش نباشه رو روراست کنار میذاره.

با اینکه هنوزم راضی نشده بود سری تکون داد
_ باشه با ماشین خودت بیا ولی اینو بدون این کارای ما به صلاح خودته . نمیتونیم تو رو به حال خودت رها کنیم امیدوارم درک کنی.

کلافه گفتم
_ نگران نباشین جلوی مطب دکتر ماشینمو پارک میکنم.
بدون معطلی به طرف ماشینم رفتم. من نیاز داشتم توی مسیر سیگار بکشم و اگه با اونا میرفتم سیگار کشیدنم کنسل میشد یا حداقل لذتی که باید رو بهم نمیداد. زیر نگاه های عمه نمیتونستم دوام بیارم.
عمه زودتر از من ماشینش رو از پارکینگ بیرون برده بود.
در ماشین رو باز کردم تا سوار بشم. اما سنگینی نگاهی رو حس کردم.
سرمو چرخوندم و با نگاه گرفته ی پاپا، که به ماشینش تکیه زده بود رو به رو شدم.
خیلی کم حرف شده بود. اکثرا از دور بهم خیره میشد و وقتی نگاهمو میدید سرشو پایین می انداخت. برام مهم نبود که چی داره عذابش میده. همون طور که اونم عذاب کشیدنِ منو ندید!

نگاهمو ازش گرفتم و سوار شدم.
عینکمو روی چشمام زدم و ماشین رو از پارکینگ بیرون بردم. آهنگای سیستم رو بالا و پایین کردم. دنبال آهنگی بودم بتونه حال این روزامو وصف کنه.
با پیدا کردن آهنگ، سیگارمم گذاشتم گوشه ی لبم.
صدای اِبی توی ماشین پیچید.
صدای سیستم رو تا آخر باز کردم
سیگارمو آتیش زدم و پُک اول رو بهش زدم

انگار داشت حال منو بیان میکرد

” یه دختر تو تراسِ رو به رویی.. یه شال سبزُ هرروز میتکونه. یه شال سبز و ساده که غروبا پر از خاکسترِ آتشفشونه!
پر از خاکستر آرزوهایی که هرروز روی قلبش گر میگیرن… پر از خاکستر خوابای خوبی… که هرشب تو نگاهِ اون میمیرن…

یه دختر تو تراسِ رو به رویی شبا کنسرت فریادش به راهه… صداش میگیره از بس غصه داره… نمیشه دیدش از بس شب سیاهه…

میخواد یاد تموم شهر بمونه بهاری که یکی برگهاشو دزدید… درختی که قرنطینه شد آخر… تو فصلی که زمین برعکس میچرخید”

ولی من این تقدیر رو قبول نداشتم. من هنوز به بزرگترین آرزوم نرسیده بودم. پویان اینو بهم یاد داد که تا آخرین لحظه برای هدفم بجنگم
حسی توی وجودم اکو شد
” هتل شیراز؟”

سرمو محکم تکون دادم
” نه! “

” پس چی؟”
سرم رو محکم تر تکون دادم

” پویان همون آرزوییه که من باید بهش برسم حتی اگه یه روز از عمرم باقی مونده باشه!”

ماشینم رو نزدیک مطب دکتر پارک کردم . زنجیر کیفم رو روی دوشم انداختم و به طرف ورودی رفتم.
مامان و عمه زودتر از من رسیده و روی صندلی انتظار نشسته بودن.
مامان با دیدنم نیمخیز شد تا به طرفم بیاد که سریع خودمو بهش رسوندم.
نفس راحتی کشید و رو به عمه با حرص مشهودی گفت
_ عمه خانم دیدین بالاخره اومد و هیچ دروغی در کار نبود؟ گفتم که الین از کسی نمیترسه که بخواد بازی راه بندازه.

نگاهشو از عمه به من کشوند و گفت
_ وقتشه بریم داخل دخترم. دکتر منتظره

سری تکون دادم و نیم نگاهی به چشم های همچنان پر تردید عمه انداختم. انگار هنوز منتظر بود همه چی دروغ باشه. این اصرار بیش از حدش بر دروغ بودنِ بیماری من، خیلی برام عجیب بود.

مامان جلو رفت و منم پشت سرش رفتم. عمه هم درست پشت سر من اومد انگار میخواست مواظب باشه من فرار نکنم!
سری از روی تاسف تکون دادم. کاش حدس عمه درست بود و این بیماری دروغ بود.
مامان و عمه زودتر از من روی صندلی نشستن. هاج و واج به دکتر که یه مرد میانسال با موهای جوگندمی و عینک طبی بود خیره شده بودم.

_ بیمار تویی دخترم؟!

مامان زودتر جوابشو داد
_بله آقای دکتر دخترمه.

دکتر عینکشو که وسطای بینیش بود رو به چشمش نزدیک کرد و با دقت بهم نگاه کرد
_ بیا اینجا بشین .

با قدم های سستم به طرف صندلی نزدیک دکتر رفتم.
_ برگه های آزمایشتون رو لطف میکنید؟

مامان سریع برگه ها رو جلوی دکتر روی میز گذاشت.
دکتر با دقت مشغول بررسی شد. اخماش هرلحظه بیشتر توی هم میرفت.
سرشو بلند کرد و به صورت رنگ پریده ام خیره شد.
_ اجازه بده معاینه ات کنم ببینم بیماری تا چه اندازه نفوذ کرده و در چه مرحله‌ایه.

لرزی افتاد توی تنم و استرس تمام وجودمو فرا گرفت.
صدای عمه نگاه هر سه تامون رو به طرف خودش معطوف کرد
_ آقای دکتر احتمالش وجود داره که جواب آزمایش اشتباه شده باشه؟

دکتر کمی فکر کرد
_ مهر روی این برگه نشون میده که این آزمایش توی یکی از بهترین و مجهزترین آزمایشگاه ها انجام شده، مطمئنا بهترین استادها و دکترها که موفقیت های زیادی رو کسب کردن، این آزمایش رو مورد بررسی قرار دادن.
به جرات میتونم بگم احتمال وقوع اشتباه توی این آزمایش وجود نداره.

همین حرف دکتر کافی بود تا پلکای من روی هم بیفته
دکتر توی دهن و بینی و چشم و گوشم رو معاینه کرد . برگشت سرجاش و یه چیزایی رو یادداشت کرد.

_این بیماری از نوع بدخیم هست و فقط میشه از پیشرفتش جلوگیری کرد ولی نمیشه اونو ریشه کن کرد. شما باید هرچه سریعتر شیمی درمانی رو شروع کنید.

تمام کائنات همصدا داد میزدن که من ته خط زندگی ایستادم و حرفای دکتر هم مهر تایید بود.
اما امیدی که این روزا توی قلبم ریشه کرده بود روی تمام افکار منفی خط بطلان میکشید. به قول پویان هیچ کس نمیدونه تا فردا زنده میمونه یا نه!

صدای نگران مامان بیشتر دلم رو ریش میکرد
_ یعنی خیلی پیشرفت کرده؟

دکتر عینکشو جا به جا کرد
_ نه خوشبختانه هنوز زیاد پیشرفت نکرده و به خاطر همین میگم زودتر شیمی درمانی بشه تا بیشتر پیشرفت نکنه. همین امروز این کار رو انجام بدین و دست کم نگیرین.

عمه که بعد از حرفای دکتر سکوت کرده بود به حرف اومد
_ الین کاملا آماده هست. همین امروز مراحل شیمی درمانی رو آغاز کنین.

با این حرفش بهت زده و عصبی به طرفش چرخیدم

از جام بلند شدم. دنبال راهی برای فرار میگشتم.

_ من باید برم شرکت یه کار مهم برام پیش اومده.

عمه سریع خودشو بهم رسوند و مچ دستمو گرفت
_ کجا عمه جان؟ ما باهم توافق کرده بودیم.

با صدای آرومی غریدم
_ میخواستی با چشمای خودت ببینی که ته خطم؟ حالا که دیدی دست از سرم بردار تا حداقل اندک حرمت بینمون باقی بمونه

مچ دستمو فشرد
_ کی میخوای یاد بگیری روی حرف بزرگتر حرف نمیزنن؟ چندین بار احسان رو به خاطر این بی تربیتی تو سرزنش کردم.

اخمامو کشیدم توی صورتم . دست آزادمو بالا آوردم و انگشتامو دور مچش پیچیدم و دستشو پایین انداختم

_ تربیت من کاملا درست بوده. خیرخواهیتو ببر جایی که خریدار داره. فکر کنم هنوز اینو در موردم نشنیدی که
” چرخ برهم اَر غیرِ مرادم گردد”

سرمو به گوشش نزدیک کردم و جوری که فقط خودش بشنوه گفتم
_ ” من نه آنم که زبونی کشم از چرخِ فلک”

اینو گفتم و در مقابل چشمان بهت زده ی مامان و عمه به طرف در رفتم.
اگه توی این مدت به علت بیماری روحیه ی شکست ناپذیرم ضعیف شده بود، جمله ای که پویان پشت تلفن بهم گفت دوباره این روحیه رو بهم برگردوند
با اکو شدن حرف پویان توی ذهنم، لبخند از دست رفته ام پررنگ شد
” دوست دارم تو رو با موهای بلند ببینم”

شاید غرورم در برابر پویان کمرنگ شده بود و جاهایی رو کوتاه میومدم ولی در برابر بقیه همون الین قبل بودم و نباید اجازه میدادم بقیه بتونن برام دست پیش بگیرن.
هنوز به ماشینم نرسیده بودم که لرزش گوشیم توی کیفم حس کردم.
مکثی کردم و گوشی رو بیرون کشیدم. با دیدن اسم پویان که برام پیام داده بود، نفس عمیقی کشیدم و با اشتیاق صفحه رو پایین کشیدم
” چیکار کردی؟ اگه کسی خواست مجبورت کنه باهام تماس بگیر هرجا باشی میام “

گوشی رو گذاشتم روی قلبم . بیخود نبود که توی اون شرایط سخت هم با اسمش لبخند روی لبم مینشست. مغرور و سرد بود و حرفاش اکثرا نیش میزد ولی میشد از رفتاراش به مهربونی ذاتیش که همیشه قصد پنهان کردنش رو داشت، پی برد!

من هم در جوابش نوشتم
” من هنوزم همون الینم کسی نمیتونه چیزی که باب میلم نیست رو بهم تحمیل کنه و الآن هم میخوام تا آخرین نفس برای هدفم بجنگم”

طولی نکشید که جواب داد
” پس میخوای بازم بیای شرکت ؟”

پوزخندی روی لبام نشست. هنوزم عاشق هتل شیراز بودم ولی دیگه الویت اولم نبود.

هنوز جوابمو براش ارسال نکرده بودم که دوباره پیامش بالا اومد
” یه موضوع مهم هم باید بهت بگم ولی قبلش باید موهاتو چک کنم کوتاه نکرده باشی”

لبخندم عمیقتر شد.. با اینکه زور و اجبار خاصی توی جمله‌اش بود اما با جون و دل حاضر بودم حرفاشو بشنوم.

” میام شرکت و حرفاتو میشنوم.. ولی فردا”
بعد از چند دقیقه دیگه جوابی ازش نیومد.
ماشین رو روشن کردم و به طرف خونه روندم. اینقدر فکرم مشغول حرفها و کارای پویان بود که حتی اون لحظات فراموشم شده بود که دکتر چه حرفایی درمورد بیماریم زد.
نفهمیدم چطور رسیدم خونه و ماشینم رو بردم داخل پارکینگ.
میخواستم برگردم به قبلا. باید آرایش میکردم و به خودم میرسیدم . دیگه با این چهره ی بی روح نباید جلوی پویان ظاهر میشدم.

حواسم به اطرافم نبود و به طرف سالن میرفتم.

_ مامان و عمه ات داخل سالن منتظرن تو بری و جواب پس بدی.

متعجب به صدای پاپا که از پشت سرم شنیده میشد گوش دادم. به آرومی به طرفش چرخیدم
جلوتر اومد و درست رو به روم قرار گرفت
_ بهم گفتن که از شیمی درمانی فرار کردی. با خودم گفتم زودتر بهت خبر بدم تا گیر نیفتی.

دستی توی موهاش کشید و ادامه داد
_ اگه نمیخوای جواب بدی سوار ماشینت شو و برو بیرون. من نمیخوام مثل اونا بازخواستت کنم. از بچگی توی انتخابهای زندگیت آزاد بودی .

ابروی چپم بالا پرید.
_ کاملا حق با توئه پاپا! کاملا آزادانه انتخاب میکردم تا اینکه دانیال اومد و تو اونو به من ترجیح دادی.

دیگه صبر نکردم تا بقیه ی حرفاشو بشنوم. بیخیال به طرف سالن رفتم. جوری انرژی داشتم که میتونستم مقابل دنیا بایستم. هدفم پررنگ شده بود و من میخواستم فقط به خاطر هدفم زندگی کنم.

آخرین لحظه صدای نگهبان رو شنیدم که به طرف پاپا میومد.
_ آقای شروانی یه لحظه تشریف میارین جلوی در .

برام مهم نبود چی میخواد بهش بگه. قدم هامو تندتر برداشتم و رفتم داخل سالن.
سنگینی نگاه عمه رو حس کردم ولی مامان روتوی سالن ندیدم.
بدون اینکه بهشون نگاه کنم به طرف پله ها رفتم.

_ صبر کن الین.

دستم روی نرده های پیچ در پیچ و طلایی رنگِ اطراف پله ها ثابت موند.
خودشو بهم رسوند و دستشو روی شونه ام گذاشت
_ روز اولی که اومدم اینجا بهت گفته بودم داری جوونیام رو برام زنده میکنی ولی نپرسیدی چرا این حرفو میزنم.

چشمامو توی حدقه چرخوندم
_ چیزی که برام مهم نباشه رو نمیپرسم.

دوتا از پله ها رو طی کردم . خودشو بهم رسوند و رو به روم قرار گرفت
_ نمیخوای بدونی ولی من باید بگم.

دندوناشو روی هم فشرد
_ منم مثل تو برای خلاصی از اون ازدواج دست به کارای احمقانه میزدم ولی میدونی آخرین کاری که کردم باعث شد چه بلایی سرم بیاد؟

سرمو تکون دادم و غریدم
_ بسه عمه از روزی که اومدی به احترامت هر سازی زدی باهاش رقصیدم. باور نداری من دارم میمیرم برام مهم نیست. فردا که آگهی ترحیمم رو روی در و دیوار دیدی مجبوری باور کنی. اینقدر هم با حرفات عذابم نده.

چندتا دیگه از پله ها هم طی کردم که با صدایی که شنیدم پام نرسیده به پله توی هوا خشک شد
_ نامزدت برگشته تا لحظه ی آخر کنارت بمونه و ایندفعه بیدی نیست که با این بادها بلرزه!
اون لحظه انتظار هرچیز و هرکسی رو داشتم به جز حضور دوباره ی دانیال توی زندگیم! کابوس رویاهام روی سرم آوار شد.

تمام تنم از خشم در حال لرزیدن بود. مغزم اِرور میداد. مُشتمو روی نرده کوبیدم و چند پله ی رفته رو به عقب برگشتم.
دستمو به کمرم زدم
_ بهتره از همون راهی که اومدی برگردی مرتیکه! سرتو انداختی پایین اومدی داخل. این خونه که در و پیکر نداره برات!

پوزخندی زدم و ادامه دادم
_ دو هفته قبل با دیدن جواب آزمایشم فراری شدی و عشق بینهایتت رو بهم ثابت کردی .

ابرویی بالا انداخت
_‌ پس از کنار کشیدنم دلخور بودی؟ توی این مدت اگه من نزدیک نیومدم فقط به خاطر این بود که با خودت کنار بیای وگرنه من آدمی نیستم که عشقمو تنها بذارم.. پایدار تا پای دار!

صدای دست زدن رو از پشت سرم شنیدم.
عمه همچنان که داشت دست میزد به دانیال نزدیک شد. عمیق به صورتش نگاه کرد و رو به دانیال گفت

_ احسنت ! خوشم اومد. تا حالا از نزدیک باهات ملاقات نداشتم ولی شنیده بودم که چقدر توی حواستنِ الین مصمم هستی ! امروز ثابت کردی دیده ها و شنیده هام باهم مطابقت داره.

دود از سرم بلند میشد
زمین و زمان دست به دست هم داده بودن تا منو آزار بدن.

ابروهای دانیال بالا پرید. عمیق به عمه نگاه کرد و بعد انگار تازه به جا آورده باشه، لبخند کوتاهی زد و تعظیم کرد

_ سلام و احترام پس عمه خانوم شما هستین. ذکر خیرتون رو زیاد شنیده بودم و اگه تا حالا باهاتون ملاقات نداشتم این از بداقبالی من بوده.

از چاپلوسی دانیال بیشتر داشت حالم بهم میخورد.
چشمام رو توی کاسه چرخوندم
عمه ضربه ی آرومی به شانه ی دانیال زد
_ خوش باشی جوون! قبل از اومدنت هم داشتم به الین میگفتم چنین جوان برازنده ای رو باید قاب گرفت.

نفس پر حرصم رو بیرون دادم
_ عمه جان الان عصر جدید هستیم و گذشت اون دوران که پدر شما براتون تصمیم میگرفت و شما هم سر تعظیم فرود میاوردین. حتی پاپا هم الان دیگه منو به حال خودم گذاشته، حالا دیگه نوبت شماست که اسبتون رو بیارین وسط میدون؟

_ اینجا چه خبره؟!

صدای بلند پاپا سرهامون رو به طرف خودش چرخوند.

عمه لبخندی زد و گفت
_ توی این شرایط که الین داره با یه بیماری خطرناک دست و پنجه نرم میکنه یه مرد پیدا شده که همچنان میخواد کنارش بمونه.

کلافه و عصبی صدام رو بالا بردم
_ عمه جان! مطمئنم یه جای کار میلنگه وگرنه دانیال جایی نمیخوابه که زیرش آب بره درضمن این قضیه دو هفته قبل تموم شد و بحث در موردش بیفایدست چون دیگه پاپا رای قطعی خودشو درباره این قرار لعنتی همون روز صادر کرد.

عمه به طرف پاپا رفت
_ حرف بزن احسان. دختر تو بچه هست و حالیش نیست داره چه موقعیت خوبی رو از دست میده.

پوزخندم پررنگ تر شد
_ درسته من بچه ام پس تا بزرگ نشدم نباید به ازدواج فکر کنم.

عمه بی توجه به حرفای من ادامه داد
_ واقعا تو دانیال رو کنار زدی؟ میخوای الان از اینجا بره؟ پسری که همچنان مصمم به داشتن دخترته؟

نگاه سردرگم پاپا به چهره ی من افتاد. منتظر بودم طبق حرفایی که قبل از ورودم به سالن بهم زد حرف بزنه و بهم ثابت کنه که حرفاش حقیقت بود.

سرشو پایین انداخت و سکوت کرد. ولی عمه دست بردار نبود و با آب و تاب بیشتری گفت
_ یه کلام بگو دانیال رو تایید میکنی که حتی توی این شرایط هم پیش دخترت بمونه یا نه؟!

نگاه منتظر هرسه تامون به پاپا بود.

_ خواهرت راست میگه احسان. منم منتظرم جوابت رو بدونم.

اینم صدای مامان بود که تازه داشت از پله ها پایین میومد.

پاپا نگاه منتظرشون رو از نظر گذروند و روی من ثابت موند.
حس میکردم چشماش پر از تردید بود و این منو نگران میکرد. حرفاش جلوی در سالن جوری بود که اطمینان پیدا کرده بودم حداقل به خاطر این بیماری دیگه منو مجبور به این ازدواج نمیکنه اما این نگاه پر تردید و طولانی شدنِ سکوتش داشت منو میترسوند.

_ چی شد احسان؟ سکوتت رو به چی تعبیر کنیم؟!

بیشتر از همه مامان منتظر بود جواب پاپا رو بشنوه.
پاپا سرشو پایین انداخت. دانیال نزدیکتر رفت
_ فکر میکردم این موضوع دیگه نیاز به فکر کردن نداره. الان میبینم تردید داری توی جوابت آقای شروانی!

پاپا سرشو بلند کرد . نگاهش به عمه بود. معلوم بود میخواست نگاهش به من نیفته.

صدای لرزون و سردرگمش بالا اومد
_ نظرم این بود که دانیال توی این شرایط نمیتونه کنار الین بمونه ولی الان که پافشاریش حتی توی این شرایط دیدم نظرم برگشت. چنین کسی لیاقت الین رو داره!

مشتم رو به دیوار کوبیدم و کنار پله‌ها سُر خوردم. درست زمانی که میخواستم حرفاشو باور کنم تمام تصوراتم رو خراب کرد.
سوالی که توی ذهنم می چرخید این بود که چرا دانیال دوباره برگشت و چرا پاپا که اونو پس زده بود، دوباره قبولش کرد؟!
صدای دست زدن توی سالن پیچید. سرمو بلند کردم تا ببینم چه خبره.
مامان بود که داشت دست میزد.

_ معرکه‌ست احسان! عالیه… نمایش خیلی قشنگی راه انداختی. پاک کن برداشتی و تمام حرفای دوهفته قبلت رو پاک کردی. مرحبا به تو که روی هرچی پدره سفید کردی.

بی معطلی به طرف دانیال رفت . کف دستشو وسط سینه ی دانیال فشرد و هولش داد. حرکتش جوری غیرمنتظره بود که دانیال نتونست خودشو بگیره و سکندری خورد و نزدیک بود بیفته ولی لحظه ی آخر دستشو به مبل بند کرد.

عمه که تا اون لحظه سکوت کرده بود اخم کرد و مامان رو مخاطب قرار داد

_ اسطوره ی صبر و شکیبایی بودی برام! میبینم که وحشی شدی آزاده.

مامان بدون تغییر موضع، غرید
_ پای دخترم که وسط باشه از گرگ هم درنده‌تر میشم.

رو به دانیال ادامه داد
_ و تو مرتیکه ی عوضی غلط زیادی کردی دوباره اسم دختر منو به زبون آوردی! احسان هر غلطی میخواد بکنه شر تو رو خودم از این خونه کم میکنم.

_ تند نرو آزاده .. وقتی داداشم داره این پسرو تایید میکنه تو چرا ساز مخالف میزنی؟ من که با دانیال موافقم و خودمم بهش کمک میکنم تا مقدمات ازدواجش فراهم بشه.

حرفاشون برام گنگ شده بود. تنها چیزی که می فهمیدم محبت بیش از حد مامان به من بود که هیچوقت پاپا به گرد پاشم نرسید.

_ بحث بسه! حرف من همونی بود که شنیدین. در ضمن تاریخ عروسی هم همونی که از قبل مشخص کردیم بهتره آماده بشین.

این حرف آخر پاپا بود که روح رو از تنم جدا کرد.

ناباور بدون اینکه پلک به هم بزنم به پاپا خیره شدم.
چطور دانیال تونست نظرش رو عوض کنه؟! در صورتی که من تازه اطمینان پیدا کرده بودم که پای دانیال برای همیشه از زندگیم بُریده شده.
دانیال چی داره که پاپا رو اینجوری به ساز خودش میرقصونه؟

از جام بلند شدم. دیگه حتی نای اعتراض کردن هم نداشتم. پشتشون به من بود و باهم درگیر بودن. هرکدومشون یه چیزی میگفتن و متوجه من نبودن.
دستمو به نرده ها رسوندم … بی حس و بی روح بالا رفتم. زندگی همون وقتی برام تموم شد که محبتی که پاپا از بچگی نثارم میکرد، توی یک شب به پایان رسید. همون وقتی که خواسته های من شد فرع و دستورات خودش اصل.
من مُرده ای بیش نبودم تا اینکه اون شب از بالای دره افتادم روی پویان!
مردی که حتی توی اولین برخورد هم بی تفاوت بود.. نسبت به خیلی از چیزهایی که برای من مهم بود.. نسبت به پول، همون چیزی که من از بچگی یاد گرفته بودم ارزش آدما رو بر اساس اون بسنجم.
توی اون مدتی که باهاش برخورد داشتم کم کم فهمیدم زندگی یعنی چی! کم کم روح به بدنم برگشت و درست روزی که جواب مثبتِ آزمایش رو دیدم، تازه فهمیدم داره چه اتفاقی میفته… اون روز برای اولین بود که دلم نمیخواست بمیرم …
کلی با خودم کلنجار رفتم و دنبال دلیل گشتم ته همه ی افکارم یه کلمه بود
” پویان”

نیم ساعتی بود روی صفحه ی گوشیم اسم پویان نمایان بود. هر از گاهی صفحه رو به خاموشی میرفت و منو وادار میکرد تا انگشتمو بالا بیارم و اسمشو لمس کنم تا گوشی خاموش نشه.
مردد بودم باهاش تماس بگیرم و ماجرا رو تعریف کنم یا بیخیال بشم و بذارم این روزای آخر هم بگذره و …
ولی زمان زیادی تا اون تاریخ عقد کذایی نمونده بود و ممکن بود تا اون روز من هنوز زنده باشم و دانیال به هدفش برسه .

چراغی توی ذهنم روشن شد… پازل ذهنم رو کنار هم چیدم.

به پویان ماجرا رو میگم و اگه قبول کنه دوباره قرارداد بینمون زنده بشه … اونوقت با نجاتم از دست دانیال با یک تیر دو نشون میخوره و من باید براش عاشقی کنم و اینجوری میتونم روزای آخر عمرم رو کنارش بگذرونم و نمیتونه اعتراض کنه چون شرطیه که خودش گذاشته… و اینجوری دل منم راضی تره

نفس عمیقی کشیدم و براش پیام گذاشتم
” دارم میام شرکت… باهات حرف دارم”

چیزی نگفت ولی من باید میرفتم. نگاهی به ساعتم انداختم فقط یک ساعت دیگه مونده بود تا پایان کارش توی شرکت.
نمیتونستم صبر کنم باید زودتر باهاش حرف میزدم.
سریع از توی کمد یه دست لباس بیرون کشیدم و پوشیدم.
وقت نداشتم آرایشگر رو صدا بزنم و از طرفی هم دوست نداشتم بدون آرایش برم سراغش.
جلوی میز آرایش ایستادم و نگاهی به وسایل آرایشی انداختم.
برای اولین بار تصمیم گرفتم خودم آرایش کنم.

وسایل آرایشی بهم چشمک میزد. منی که اولین بار بود میخواستم خودمو آرایش بدم، سردرگم دستمو بین وسایلا میچرخوندم.
بالاخره تردید رو کنار گذاشتم و دستمو روی خط چشم ثابت نگه داشتم. لبخندی زدم مطمئنن کشیدنِ یه خط چشم ساده سخت نبود به خصوص برای منی که طرح های زیادی روی کاغذ ریخته بودم.
سرشو باز کردم و به نوک باریک و مویی شکلش خیره شدم . نگاهمو به آینه انداختم. یکی از چشمامو کامل بستم و اون یکی رو نیمه باز نگه داشتم تا بتونم ببینم.
نوک قلم رو به پشت پلکم رسوندم ولی هنوز حرکت نکرده بودم سیاهی ازش چکید حرکت آرومی کردم تا یه خط درست بشه ولی بدتر پهن شد و بالاتر پلکم هم سیاه شد.
عصبی خط چشم رو روی میز انداختم و تصمیم گرفتم بقیه ی آرایشم رو انجام بدم بعد چشمم رو پاک کنم. ایندفعه آکوئا رو برداشتم تا ابروهام رو فرم بدم و داخلش رو رنگ کنم. کارم که تموم شد نگاهی به خودم انداختم با دیدن ابروهای ضخیم با شکل زشتش ، مشتی روی میز زدم که وسایل روش تکونی خورد و بعضیاشم روی زمین افتاد. از جام بلند شدم تا صورتم رو بشورم دیگه بیخیال آرایش شدم.
خیرسرم آرایشگر صدا نزدم تا زودتر بشه ولی الان فقط نیم ساعت وقت داشتم. به طرف سرویس بهداشتی رفتم و تند تند به صورتم آب و صابون زدم.

کیفمو برداشتم. لحظه ی آخر رژ لب رو دیدم. با اینکه از آرایش کردن هراس داشتم ولی دستمو به طرفش بردم و روی خط لبم حرکتش دارم.
اینبار بد نشد و لبم رنگ خوبی گرفت.
به حالت دویدن از اتاقم بیرون رفتم. نمیدونستم معرکه ای که توی سالن به راه افتاده بود تموم شده یا نه!
از بالای پله ها نگاهی توی سالن انداختم ، عمه و پاپا کنار هم نشسته بودن و عمه داشت تند تند یه چیزایی رو میگفت و پاپا هم با سر تایید میکرد.
دلم میخواست یه راه دیگه ای بود که میتونستم بدون دیده شدن، رد بشم.
به هرحال فرصت فکر کردن نداشتم زمان داشت میگذشت. تند تند از پله ها پایین اومدم و بی توجه بهشون به طرف خروجی سالن رفتم.

_ توی این شرایط چی باعث شده بخوای از خونه بری بیرون؟

این صدای عمه بود که روی افکار مغزم خراش وارد میکرد

نفس پر حرصم رو بیرون دادم و سرمو چرخوندم
_ تا حالا واسه کارام به کسی جواب پس ندادم.

به راهم ادامه دادم و از سالن خارج شدم. صدای قدم هاش رو پشت سرم میشنیدم

_ صبر کن منم باهات بیام.‌

صدامو بالا بردم
_ چی بهت میرسه از اینکه توی کارای من دخالت میکنی؟ بس نبود دوباره دانیال رو شیر کردی انداختی به جونم؟! من که میدونم شایدم هم کار خودت باشه رفتی دوباره دانیال رو کشوندی اینجا و فرستادی جلو تا مبادا منم اشتباه جوونیاتو تکرار کنم.

با ابروهای بالا پریده بهم خیره شد
_ چی داری میگی الین؟ من اون پسر رو تایید میکنم ولی اصرارش به ازدواج باتو به من ربطی نداشته چون من اصلا اونو نمیشناختم و زیاد ندیده بودمش .
سری با تاسف تکون داد
_ اصلا به من ربطی نداره آتیش بزن به زندگیت. فردا روزی عاقبت انتخاب های غلطتت با خودته. منو بگو که خیرخواه کسی شدم که دنبال کجی توی کارم میگرده

_ من دنبال کجی میگردم یا شما عمه خانوم؟ برگشتی به من میگی سرطانت الکیه؟! آره الکی دارم خودمو میکشم.

پوزخندی زدم و ادامه دادم
_ اگه ریگی به کفشت نیست چرا اصرار داری دانیال کنار من باشه؟

استغفاری به لب آورد و سری تکون داد
_ تو فکر میکنی من جانماز آب میکشم ولی من که نمیتونم به خاطر این افکار پوچت بذارم کج بری. الانم باهات میام.

همینو کم داشتم که عمه هم باهام بیاد پیش پویان و بدتر بهم گیر بده.

پوفی کشیدم و سعی کردم اینبار از در دیگه و دوستانه وارد بشم
_ عمه جان عزیزم قبول دارم خیر و صلاح منو میخوای. حالا برو داخل و به ادامه ی حرفات با پاپا برس! من باید برم شرکت کار دارم.

ابروهاش رو توی هم گره زد
_ توی این مدت خوب فهمیدم هروقت که میخوای فرار کنی اسم شرکت میاری. ولی من میدونم که تو چند وقتیه شرکت نمیری. باشه من میرم دنبال نخودسیاه ولی بالاخره ماه پشت ابر نمیمونه!

بعد از این حرفش منتظر نموند و برگشت توی سالن.
نگاهی به ساعتم انداختم فقط پانزده دقیقه مونده بود. به سرعت سوار ماشینم شدم و از پارکینگ بیرون بردم. باید با پویان حرف میزدم.
سردرد اومده بود سراغم و دنیا دور سرم میچرخید.
یه دستم به فرمون ماشین بود و با دست آزادم پیشونیم رو میفشردم تا یه کم آروم بشه.
جلوی شرکت ماشینم رو پارک کردم وقت نداشتم ببرمش داخل پارکینگ.
فقط ۵ دقیقه به پایان کارش مونده بود.
تند تند رفتم داخل و بی توجه به بقیه به طرف اتاقش رفتم.
صدای منشی باعث شد سر جام بایستم
_ آقای کیهانی تازه رفتن مثل اینکه توی هتلشون کار پیش اومده بود.

دستمو از دستگیره در جدا کردم. ناامید از در فاصله گرفتم. تلاشم بی نتیجه بود و دیر رسیده بودم . ولی باید میرفتم هتل و میدیدمش.

_ خانوم شمس فردا کامل شده‌ی این طرح رو ازتون میخوام!

با شنیدن صداش که داشت با فرزانه حرف میزد، انگار دنیا رو بهم دادن.

با هیجان سرمو بلند کردم و انتهای سالن دیدمش. دستام داشت میلرزید و استرس داشتم که چه جوری بهش بگم دوباره دانیال برگشته!

تند تند به طرفش رفتم.

_ سلام آقای کیهانی

فرزانه و پویان همزمان نگاهشون به من افتاد. پویان بدون اینکه حالت صورتش رو تغییر بده رو به فرزانه گفت
_ ممنون خانوم شمس دیگه باهاتون کاری ندارم .

فرزانه که هنوزم کنجکاو نگاهش بین منو پویان در چرخش بود، سری تکون داد و ازمون فاصله گرفت. قشنگ معلوم بود دلش میخواست بیشتر با پویان وقت بگذرونه. زنیکه به این فکر نمیکنه که پویان نصف سنش رو داره.

چشم غره‌ای براش رفتم.
وقتی شمس از اونجا دور شد با صدای پویان سرم رو به طرفش چرخوندم
_ گفته بودی فردا میای چی شد نظرت عوض شد.

_ یه اتفاقی افتاد که فکر کردم باید به تو بگم.

نگاه کنجکاوش رو روی اجزای صورتم چرخوند
_ بهتره از شرکت بریم بیرون بعد حرفاتو بزنی.

سری تکون دادم و باهاش هم قدم شدم.‌ ناخودآگاه یاد اون شب افتادم که دستمو دور بازوش حلقه کردم.

سرمو تکون دادم تا افکارم بپره.

از در شرکت بیرون رفتیم. در کمال تعجب دیدم داره به طرف ماشین من میره.
نگاهی بهش انداخت به درش تکیه داد
_ خب میشنوم چه اتفاقی افتاده؟!

_ یادمه گفتی یه موضوع مهم میخوای بهم بگی . اول اونو بگو.

ابرویی بالا انداخت.
_ پس باید اینم یادت باشه که بهت گفتم قبلش باید چیکار کنم؟

لبخندی روی لبم نشست
_ گفتی باید موهامو چک کنی . من حاضرم همینجا شالمو در بیارم تا تو ببینی به قولم عمل کردم و کسی نتونست به موهام دست بزنه

از اینکه اینقدر موهام براش مهم بود به وجد میومدم.

توی یه حرکت سریع دستشو توی دستم گرفتم و دنبال خودم کشیدم.
پشت ماشین جایی بن بست که کسی رفت و آمد نداشت ایستادم.

رو به روم ایستاد و دست به سینه بهم خیره شد
دست لرزونم به طرف شالم بردم

با اشاره ای به لبم گفت
_ لبت به تعمیر اساسی نیاز داره. یه آدم ماهر که بتونه جلاش بده!

با این حرف ناگهانیش، دستم همونجوری ثابت موند. منظورش چی بود؟!
آب دهنم رو قورت دادم و قدمی عقب رفتم و نفس پراسترسم رو بیرون دادم

_ یعنی .. چیکار باید بکنم؟

وقتی ترس توی صدام رو حس کرد، لبخند محوی روی لبش نشست

_ آرایشگرت عوض شده؟

نفس حبس شده ام رو بیرون دادم. حرف اولش جوری دوپهلو بود که به ذهنمم نرسیده بود ممکنه منظورش به آرایشم باشه.

_ نه … امروز خودم آرایش کردم.

دستاش رو توی جیبش فرو برد و نگاهش رو با دقت بیشتری روی صورتم چرخوند
_ به خاطر همین گفتم نیاز به یه آرایشگر ماهر داره!

با حرص دستمو زدم زیر شالم و افتاد روی شونه ام

شاید حرصم از این بود که منتظر بودم منظورش همونی باشه که توی ذهنم بود و بخواد خودش اجرا کنه و لبامو جلا بده! ولی یادم نبود این مرد بی تفاوت ترین مردیه که دیدم.

نگاهش روی موهام ثابت موند.
دستشو جلو آورد و به موهام رسوند. آب دهنمو به سختی قورت دادم..

_ پس به خاطر این پسر حاضر نشدی شیمی درمانی رو انجام بدی. میدونستم یکی دیگه رو زیر سر داری که دانیال رو پس میزنی!

صدای عمه بود که باعث شد هول شده به عقب بچرخم

دستمو با حرص و خشم به شالم که روی دوشم افتاده بود رسوندم و روی موهام انداختم. عمه دیگه از حد گذرونده بود و منو تعقیب کرده تا از کارم سر در بیاره!
قبل از اینکه چیزی بگم ، پویان جوابش رو داد
_ فکر نمیکنم روابط شخصی ما به کسی ربط داشته باشه شما کی هستی که به خودت جرأت چنین حرفی رو میدی؟

با حرفای پویان ابروهام بالا پرید. الآن که نیازی به نقش بازی کردن نبود چون قراردادی در کار نبود و من هنوز بهش نگفته بودم که دانیال برگشته! چرا داشت اینجوری حرف میزد؟!
معلوم بود عمه رو نمی شناخت.

عمه جلوتر اومد و با دقت به صورت پویان خیره شد . کم کم ابروهاش از هم باز شد
_ تو منو نمیشناسی ولی من تو رو خوب میشناسم!

سری تکون داد و ادامه داد
_ مگه میشه شُهره‌ی شهر رو نشناخت؟ جوانترین میلیاردر ، پادشاه بازار سهام !
اونقدر اسم خودت و شرکتت سر زبوناست که حدس اینکه کیهانی معروف تو باشی، چنان سخت نیست

نگاه سرد و بی حوصله ی پویان روی عمه چرخید
_ حرف اصلیتونو بزنین لطفا!

عمه زود خودشو جمع و جور کرد
_ من عمه ی الین هستم. خواهر احسان شروانی

کم کم گره ابروهای پویان تنگ تر شد
_ عمه ی الین هستی ، اختیار دارش که نیستی … حدست هم درست بود به خاطر من حاضر نشده موهاشو بتراشه چون من باید موهای بلندش رو ببینم!

عمه بُهت زده قدمی عقب رفت. انگار انتظار داشت حالا که خودشو خواهر احسان شروانی معرفی کرده، پویان بهش احترام بیشتری بذاره و تحویلش بگیره . نمیدونست که پویان یه آدم بی تفاوته و از روی ثروت آدما بهشون احترام نمیذاره! توی این مدت خوب فهمیده بودم که ملاک احترام براش شخصیت آدماست!

عمه که حس میکرد غرورش شکسته با تهدید شروع به حرف زدن کرد
_ کیهانی بزرگ هستی درست! ولی حق نداری با دختری که نامزد داره رابطه داشته باشی.

پوزخند روی لبای پویان نمایان شد
_ کسی که با شنیدن خبر سرطان نامزدش به راحتی پا پس کشید رو باید آتیش زد!

عمه کمرشو صاف کرد و با غرور خاص خودش کلماتش رو به زبون آورد
_نامزدش پا پس نکشیده بود پسر ، فقط الین رو تنها گذاشته بود تا بتونه با این بیماری کنار بیاد. الان برگشته و حتی توی این شرایط بازم اصرار داره که باهاش ازدواج کنه!
نگاه متحیر و عصبی پویان به تندی بین من و عمه چرخید
پلکاشو روی هم فشرد و دستش مشت شد .

با بغض نالیدم
_ اومده بودم همینو بهت بگم پویان!

عمه از سکوت پویان استفاده کرد
_ حالا که قسمت بود من این خبر رو بهت برسونم جناب کیهانی. الین بهتره برگردی خونه. احسان بفهمه دخترش داره به نامزدش خیانت میکنه بد میشه!

پویان مشکوک به عمه خیره شد
_ اتفاقا احسان از این رابطه باخبره و میدونه که چقدر عمیقه!

اینو گفت و جلوی چشمای عمه دستاشو دور کمرم حلقه کرد و منو به خودش چسبوند!

پلکام روی هم افتاد… سست شدم و لرزی توی تنم افتاد. اگه دستاش دورم حلقه نبود، روی زمین میفتادم
عمه سرشو چرخوند و لا اله الا الله به زبون آورد
_ شرم و حیا هم خوب چیزیه!

راهشو گرفت و به طرف ماشینش رفت.

دستای پویان از دورم باز شد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.