خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان هتل شیراز پارت ۲۶

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان هتل شیراز به ترتیب از اینجا کلیک کنید

بنز پویان توی جایگاهش پارک شده بود. از بعد دیدنِ جواب آزمایش، بعد از چند روز، بالاخره لبخند محوی روی لبم نشست.
کیفم رو روی دوشم انداختم و پیاده شدم. بالأخره حرفای پویان تونسته بود منو به اینجا بکشونه.

شالم رو روی سرم جا به کردم.
نفس عمیقی کشیدم و قدم هام رو به طرف ورودی شرکت برداشتم.
همه سرشون به کار خودشون بود و کسی متوجه من نبود.
بیخیال به طرف اتاق پویان رفتم.

صدای منشی به گوشم رسید
_ آقای کیهانی جلسه دارن گفتن کسی مزاحمشون نشه!

چشمامو توی کاسه چرخوندم. روزای معمولی هم این منشی رو ندید میگرفتم چه برسه به حالا!
حس میکردم دروغ میگه و پویان جلسه نداره.
با همون بیخیالی دستمو به دستگیره‌ی در رسوندم و بالا و پایین کردم.
در به آرومی باز شد. منشی سریع از جاش بلند شد و خودشو بهم رسوند.
_ خانوم شروانی صبر کنین ، آقای کیهانی ببینن منو اخراج میکنن!

قبل از اینکه در اتاق رو کامل باز کنم، چشم غره ای بهش رفتم
_به تو ربطی نداره خانوم به کارای مهمت برس

درو کامل باز کردم. پشت چشمی برای منشی نازک کردم و کامل رفتم داخل.
پشتم به اتاق بود و هنوز ندیده بودمش. در حال بستنِ در گفتم

_ چون اصرار کردی اومدم. به منشی سیریشت هم بگو فقط من حق ورود به اتاقت رو دارم. البته میتونی توی ذهنت جور دیگه ای هم تصور کنی.

_ خانوم شروانی بیرون منتظر باشین بهتون اطلاع میدم.

لحن جدی و سردش باعث شد کنجکاو بشم و سریع به طرفش بچرخم.
با دیدن دوتا مردی که رو به روش روی مبل نشسته بودن، چشمام گرد شد.
لبم رو زیر دندون کشیدم
آبروی خودمو دستی دستی بردم! این دونفر منو میشناختن و تا حالا قرارداد های زیادی باهاشون بسته بودم.

اون لحظه فقط دلم میخواست زمین دهن باز میکرد و منو میبلعید.
برخلاف ظاهر آرومش، چشماش داد میزد که درونش طوفانه و اگه این دونفر اینجا نبودن مثل ببر زخمی منو میدرید.
با چرخش کلی نگاهش روی اندامم کم کم رنگ نگاهش تغییر کرد و جوری بهم نگاه میکرد که داشتم شک میکردم که لخت اومدم یا با لباس؟!
آب دهنمو قورت دادم و چشم غره نامحسوسی براش رفتم.
_ آقای کیهانی جلسه ی شما اونطرفه!

اخمای همیشگیش، دوباره اومد توی صورتش

_ نه اتفاقا تازه یادم افتاد امروز با شما هم جلسه داشتم خانوم شروانی!

با این حرفش تازه فهمیدم که باید برم بیرون و برای خودم فاتحه بخونم!

دو نفر حاضر توی اتاق سرشونو پایین انداخته بودن و معلوم نبود چه فکرایی که در موردمون توی ذهنشون نمیگذشت!
تصمیم گرفتم تا اوضاع خراب تر از این نشده از اتاق بیرون برم.
آروم دستمو به دستگیره در رسوندم و بازش کردم.

_ پس من بیرون منتظر میمونم تا جلسه ی شما تموم بشه آقای کیهانی.

اینو گفتم و تقریباً خودمو از اتاق به بیرون پرت کردم و دور بستم!

به در تکیه دادم و نفس حبس شده ام رو بیرون دادم. با آبروش جلوی اون دوتا مرد بازی کردم و میدونستم ممکنه تاوانش رو ازم پس بگیره.
اما عکس العمل پویان هرچی که بود قبول میکردم خودم این راه رو انتخاب کردم.
من که اهل خجالت نبودم ولی معلوم بود پویان بیش از حساسه روی بعضی مسائل.
تصمیم گرفتم برم داخل اتاق خودم و اگه لازم شد بعدا از راه تراس برم سراغش.
چند قدم برداشتم و خودمو به در اتاق رسوندم.
از صبح چیزی نخورده بودم
سرم درد میکرد و جلوی چشمم سیاهی میرفت.
چند قدم به جلو برداشتم اما نتونستم خودمو بگیرم
به دیوار چنگ زدم و به زور تونستم سرجام بایستم اما بازوم به لبه ی تیزی که پرچم کوچیکی بهش وصل بود خورد . سوزشی از پاره شدن پوست دستم پیچید، انگار که یه چیز تیزی توی بازوم فرو رفته باشه. گرمی خون رو روی دستم حس کردم

دستی دور بازوم حلقه شد و یه چیزی رو روی دستم کشید تا خون بند بیاد و کمک کرد صاف بایستم.

پلکامو محکم روی هم فشردم کمی که گذشت سیاهی کنار رفت.
اونقدر بی جون بودم که اون لحظه نتونستم دستمو از دستش بکشم و سوزش دستم بیشتر شد. خون با شدت بیشتری از داخل رگ دستم می جوشید و بالا میومد.
سرمو چرخوندم تا ببینم کی بود اینجوری کمکم کرد.
با فشار دستش آخی گفتم و با خشم بهش نگاه کردم
دیدنِ چهره ی آرایش کرده ی فرزانه، اخمام رو توی صورتم کشوند. مثل اینکه این زن دست بردار نیست.. از در بیرونش میکنم از پنجره میاد تو!

دستمو تکون دادم و بازومو از توی دستش بیرون کشیدم

_ دستت خار داره؟ مثلا اومدی کمکم کنی ولی حس میکنم دستم داره بیشتر خون میاد.

نگاه شرمنده اش رو بهم انداخت
_ ببخشید عزیزم خیلی خون ازت رفت فقط خواستم زودتر پاکش کنم تا بند بیاد.

نگاهمو به دست مُشت شده ی فرزانه انداختم .
مُشتش رو بسته بود انگار چیزی که توی دستش بود براش حکم گنج داشت چون داشت توی دستش محکم اونو میفشرد.

وقتی نگاه خیره ی منو دید دستشو آروم برد پشت سرش و لبخند محوی نشوند روی لباش.

_ حالت خوب نیست الین؟ برو خونه استراحت کن من به آقای کیهانی میگم که مشکلی پیش نیاد.

_ نیازی نیست. من حالم خوبه چون چند روزه درست نتونستم غذا بخورم سرم گیج میره. بهتره بری به کار خودت رسیدگی کنی.

مشکوک نگاهم کرد
_ میتونم بپرسم چرا؟ مشکلی پیش اومده که نتونستی غذا بخوری؟

چشمامو توی کاسه چرخوندم
_ نه خیر تنها مشکلم تویی که هروقت میام شرکت میای فضولی میکنی. بیخیالِ من شو .

اینو گفتم و دستمو به دستگیره ی در رسوندم اما قبل از باز کردن در، صداش دستمو روی دستگیره خشک کرد
_ به هرحال نزدیک عروسیته بهتره به خودت برسی عروس ضعیف توی زندگی اذیت میشه!

پوزخندی روی لبام نشوندم. فرزانه خبر نداشت که اون عروسی کزایی دیگه در کار نیست و منم دیگه زیاد زنده نمیمونم.

به هر حال ترجیح دادم چیزی نگم و بذارم توی گمراهی خودش بمونه..
از طرفی اصلا دوست نداشتم زندگیم رو برای این زن با چشم های کنکاش گرش شرح بدم.
درو کامل باز کردم و رفتم داخل. با خودم گفتم تا بخواد جلسه ی پویان تموم بشه یه نخ سیگار بکشم.
همه بهم میگفتن سیگار ضرر داره نکش روزای عمرت کم میشه، اما هیچکس نمیدونست که روزای عمر من رو یه بستنی کم میکنه که همه میگن مفیده و از شیر!
شالمو درآوردم و روی میز انداختم. عمیق از سیگارم کام گرفتم.
دستم هنوزم داشت میسوخت. نگاهم به زخمم افتاد که تازه خونش بند اومده بود. رد خون نشون میداد زخمم عمیق بوده.
چند دقیقه ای شد و خبری از پویان نشد. دیگه داشتم کلافه میشدم و دوباره حس بدی که نسبت به زندگی پیدا کرده بودم داشت بالا میزد.
از جام بلند شدم و به طرف تراس رفتم.
کمی از تراس رو طی کردم تا به طرف اتاقش برم ولی وسط راه پشیمون شدم.
بهتر بود منتظر بمونم تا خودش بهم خبر بده.
راه رفته رو برگشتم و دوباره خودمو به اتاقم رسوندم.
در تراس رو باز گذاشته بودم با چشمای خمار و نیمه باز اومدم داخل تا دوباره روی مبل دراز بکشم.
لب مرزِ سقوطم روی مبل، از لای پلکم دیدم که پویان دست به سینه روی مبل نشسته.
به زور خودمو کشیدم عقب . چشمام کاملا از هم باز شد.
حتما وقتی من توی تراس بودم اومده بود داخل و من خبر نشده بودم.
شالم هم که روی میز جلوش بود. خم شدم تا آروم بردارم و بندازم روی موهام ولی اون زودتر دستشو دراز کرد و شال رو کشید و دور دستش پیچید.

مات و مبهوت به حرکتش خیره شده بودم. ابرویی بالا انداخت
_ من که بارها تو رو اینجوری دیدم چیو ازم قایم میکنی؟ هرچند که این موهای کوتاه زیر همون شال بمونه بهتره چون چیزی برای خودنمایی نداره!

دستی به موهای کوتاهم کشیدم. میدونستم از موهای کوتاه بدش میاد و برای اولین بار به خودم لعنت فرستادم که چرا اون موهای بلندم رو کوتاه کردم.

_ موهات داره بلند میشه. هرچند کم، ولی بازم معلومه که توی این مدت بهش دست نزدی.

لبخند محوی روی لبم نشست بالاخره یه جمله گفت که به دلم نشست.

نگاه خیره اش رو روی خودم حس میکردم. از بالا تا پایین براندازم کرد. از اینکه برای لحظه ای توجهش به من جلب شده بود غرور خاصی بهم دست داد. ولی بلافاصله پشتش یه جمله کوبید توی احساسم
” هرچقدر هم زیبا باشی و چشم پویان رو به خودت خیره کنی، به زودی همه‌ی زیباییت مهمون خروارها خاک میشه”

کم کم نگاهش تغییر کرد . انگار چیزی براش جالب شده باشه.
قدم های آرومش رو به طرفم برداشت. متعجب قدمی عقب رفتم

صدای محکمش لرزی به تنم انداخت

_ تو هنوز این پیراهن رو نگه داشته بودی؟

مردمک چشمام دو دو میزد.. اون حرف میزد و من بدون اینکه یه کلمه از حرفاش رو بفهمم فرو ریختن چیزی رو درونم حس میکردم.
منی که تا اون لحظه همه ی مردا رو از یه قماش میدیدم چی شد که پویان تونست اینجوری روی افکار و رفتارم تاثیر بذاره؟!
شاید چون با تمام مردایی که دیده بودم فرق داشت. دلم میخواست مورد توجهش باشم و جز من به چیزی توجهش جلب نشه.

ابرویی بالا انداختم
_ بهم نمیاد؟ میخوای درش بیارم؟!

اخمش پررنگ شد
_ نیازی نیست!

مکثی کرد و غرید
_چرا وسط جلسه ی من اومدی و اون چرت و پرتا رو گفتی؟!

لبخند بدجنسی نشوندم روی لبام
_ خودتم بدت نیومده بود که، وگرنه مُهر تایید نمیزدی روی حرفام! درضمن دروغ هم نگفتم یادت رفته زنگ زدی ازم خواستی بیام با اینکه میدونستی منو تو دیگه قراردادی بینمون معنا نداره!

فاصله ی بینمون رو کم کردم . درست رو به روش ایستادم. سرمو کج کردم تا بتونم صورتش رو ببینم.
با دستام دو طرف بازوش رو چنگ زدم و لب پایینمو دندون گرفتم. دلم میخواست اونقدر حرف بزنم و به حرف بگیرمش تا توی حرفاش به جمله ای برسم که دلم باهاش آروم بشه و فراموش کنم که قراره بمیرم! اونوقت حاضر بودم همینجا و درست بین بازوهاش دنیام تموم بشه!
خودمم نمیدونستم چی میخوام و معنای حرکتامو درک نمیکردم.

چشماش بین اجزای صورتم در چرخش بود. تعجب توی نگاهش موج میزد.

_ بگو پویان! چرا ازم خواستی بیام؟ تو که میدونستی من دیگه امیدی ندارم. دلیلت چی بود؟

صداش برام درست مثل تیزی خنجر بود
_ انسانیت!

پوزخندی زدم و ناخنامو توی بازوش فرو کردم
_ دروغه! چرا فقط واسه من انسانیتت بالا میزنه؟ چرا پیگیر کارای یکی دیگه نیستی؟ چرا باید عاشقی کردنِ من برات مهم باشه؟!

دستام داشت میلرزید ولی دست بردار نبودم
بازوهاش که بین دستام بود رو تکون دادم و مثل دختر بچه ها نق زدم
_ بگو… بگو چرا با اینکه میدونی من دارم میمیرم بازم داری بهم امید میدی؟!

دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بغضم توی نگاهش شکست.

***

° پویان °

با اخمای درهم به صورتِ بدون آرایشش خیره شده بودم.
منتظر بود چی رو براش توضیح بدم؟ توی حرفای من دنبال چی میگشت؟! حرفاش برام گنگ بود نمیتونستم درکش کنم.
من فقط بهش گفته بودم خودش رو نبازه و برای هدف هاش تلاش کنه!

چی میگفتم بهش؟ اینکه از پدرش متنفرم؟ اینکه دارم از پدرش انتقام میگیرم؟!
با دیدن اشکاش پلکامو روی هم فشردم.
کلافه دستمو بالا آوردم و محکم زیر پلکش کشیدم

_ حرف حساب رو به بچه ی آدم یه بار میزنن! ته خط هم باشی گریه معنا نداره. جرات داری با خودت خوب تا کن و به خواسته ی دلت برس. نداری هم منتظر بمون تا دنیا باهات بد تا کنه!

بازومو از دستش جدا کردم. لیوان آب رو دادم دستش
_ خیلی از سوالا بی جواب میمونن. خیلی از آدما اونی نیستن که نشون میدن .

نگاه اشکیش رو بالا آورد. لیوان آب رو از دستم گرفت. این الین که الان جلوم بود با الینِ شب خودکشی فاصله داشت.
یه دختر سر سخت و نفوذناپذیر میدیدمش اما الان درست مثل گنجشک بی پناهی بود که دنبال پناهگاه میگشت.

وقتی بغضشو دیدم نگاهم به چهره ی معصومش افتاد . توی اون لحظه رفتار و حرفاش هیچ شباهتی به دختر احسان بودن نداشت .
لیوان آب رو به لباش نزدیک کرد.
به طرف در رفتم ولی لحظه ی آخر به طرفش چرخیدم و عمیق و کلی براندازش کردم

_ چهره ی بدونِ آرایش بیشتر بهت میاد!

لیوان رو روی میز گذاشت و نگاه جستجوگرش رو بالا گرفت

_ این پیراهن چی؟ بهم نمیومد؟

در اتاق رو باز کردم و لبخند کمرنگی نشوندم روی لبام
_ اگه برای من پوشیده بودی، آره!

نموندم تا عکس العملش رو ببینم. امیدواری رو توی صورتش دیدم.. همین کافی بود!

***

° الین °

تماس رو وصل کردم ولی چیزی نگفتم
_ الو عزیزدلم الین تو چرا جواب تلفنای منو نمیدی؟ از اون روز لعنتی که جواب آزمایش رو گرفتیم تا الان هرچی باهات تماس میگیرم بی فایدست. چند بار هم که اومدم جلوی خونتون ولی گفته بودی نمیخوای کسی رو ببینی. آخه لامصب من که دوست صمیمیت بودم یادت رفته؟ منو تو درد و خوشیامون همیشه باهم تقسیم میکردیم الان تو توی لاک تنهاییت فرو رفتی و نمیذاری من بیام پیشت.

نفس خسته ام رو بیرون دادم
_ شمیم من واقعا به تنهایی نیاز داشتم. من هنوزم باورم نشده که قراره بمیرم!

با شنیدن صدای من بغضش ترکید
_ میدونی چند روزه آرزو دارم فقط یه کلمه باهام حرف بزنی بدونم حالت خوبه یا نه؟ چرا اینجوری باهام بودی؟

_ هرچی وابستگیت به من کمتر بشه برای خودت بهتره چون به هر حال من به زودی باید با دنیا خداحافظی کنم.

سرمو گذاشتم روی فرمون ماشین و برای لحظه ای چشمامو بستم.
_ دلم میخواد ببینمت الین. کاش میومدی دنبالم.

نفس خستم رو بیرون دادم
_ نه الان دارم میرم خونه مامانم زنگ زد گفت که عمه ام پاشده اومده خونمون میخواد منو ببینه.

صدای پر بغضش خوابید و رنگ تعجب گرفت
_ همون عمه ات که میگفتی زیاد با کسی رفت و آمد نداره؟

قبل از اینکه جوابش بدم گوشیم با صدای ضعیفی خاموش شد. شارژش تموم شده بود.
بیخیالش شدم. سرمو از فرمون ماشین بلند کردم.

جمله ی آخر پویان برای هزارمین بار توی ذهنم اکو شد

” اگه برای من پوشیده بودی آره”

همین جمله برام کافی بود. جمله ای که به زور از دهنش بیرون کشیده بودم!

ماشینم رو روشن کردم و با تمام سرعت به طرف خونه روندم. چیزی که برام عجیب بود این بود که عمه بدون دعوت جایی نمیرفت. حتی مراسم های عزا هم شرکت نمیکرد. چی شده الان پاشده اومده و میخواد منو ببینه؟

ماشین رو بردم داخل پارکینگ. قدم های محکمم رو به داخل برداشتم.
چشمم رو توی سالن چرخوندم ولی ندیدمش.

_ تو رو میبینم یاد جوونیای خودم میفتم مغرور و پرمدعا!

با شنیدن صداش ابروهام بالا پرید. نگاهمو چرخوندم و به پله ها رسیدم. درست بالای پله ها ایستاده بود.
نگاه بی روحم رو بالا کشوندم. با دست اشاره کرد برم نزدیکش.
پله ها رو دوتا یکی طی کردم و خودمو بهش رسوندم.
عمیق توی صورتم خیره شد. دستاشو دوطرف سرم گذاشت و بوسه ی نرمی روی پیشونیم نشوند
بی حس به حرکاتش خیره شده بودم.
_ میدونم از حضورم تعجب کردی ولی باید میومدم. چون حس میکنم تو داری جوونیای منو برام زنده میکنی.

با گنگی سرمو کج کردم
_ فکر نکنم منو تو به هم شبیه باشیم عمه جان.

بی مقدمه جمله ای گفت که باعث شد دستمو به نرده ی پله ها گره بزنم
_ شنیده بودم از نامزدیت فراری هستی.

صداشو پایین تر آورد و ادامه داد

_ حدس میزنم این جریان ها رو برای خلاصی از نامزدیت راه انداختی درسته؟

پس عمه فکر کرده ماجرای سرطان یه دروغه که برای خلاصی از دانیال جور کردم.

صدام که بلند شد آمیخته به بغض بود
_ کجای حالِ من به حال دروغگو ها شباهت داره؟

عقبگرد کردم تا برم توی اتاقم. لحظه ی آخر مچ دستمو کشید. نگاه خیره ام رو روی انگشتای زمخت و انگشتر یاقوت سرخش افتاد

_ صبر کن الین. نیومدم اینجا تا ناراحتت کنم. من تو رو توی اوج دوست دارم. میدونی آدمی نیستم که توی چیزی کنجکاوی کنم ولی باور اینکه تو دچار چنین مشکلی شده باشی برام سخته به خاطر همین دنبال بهانه میگردم تا انکارش کنم.

آهی کشید و گره انگشتاش رو شُل کرد.
_ منم زمانی مثل تو توی اوج بودم. با موقعیتی شبیه تو.
عاشق یکی دیگه بودم ولی به صلاح پدرم با کس دیگری نامزد کردم و هیچ اعتراضی نکردم و بعدا بهم ثابت شد انتخاب پدرم بیشتر به نفعم بوده

اخماشو کشید توی صورتش و ادامه داد
_ ولی الان تو داری یه مسیر دیگه میری. حتی یه درصد هم به این فکر نمیکنی که پدرت صلاحتو میخواد. من زیاد با دانیال رو به رو نشدم ولی از سماجت و پافشاریش برای ازدواج با تو فهمیدم که لایق خاندان شروانیه

دستمو محکم از دستش بیرون کشیدم
قبل از اینکه بگم ” لیاقت رو چنین چیزی تعیین نمیکنه” صدای مامان خطاب به عمه بلند شد
_ معلوم شد نیومدین اینجا حالِ دخترمو بپرسین!

نگاه هردومون به طرفش کشیده شد. مامان جلوتر اومد

_ هیچ کس حتی به شوخی هم دوست نداره به این فکر کنه که به یه بیماری سخت مبتلا بشه. دارین میگین که الین به خاطر اون مرتیکه میاد چنین چیزی رو به خودش نسبت بده؟ یک هفته دختر من توی اتاقش خودشو حبس کرد و با هیچ کس حرف نزد. غذا نمیخورد جوری که مجبور میشدم دکتر بیارم بالای سرش و چند بار بهش سِرُم وصل شده. کجای اینا شبیه شوخیه؟
نفس عمیقی کشید و ادامه داد
_ احترامتون واجبه بزرگ خاندان هستین ولی وقتی نمیتونید دردی رو درمان باشید، زخم تازه وارد نکنید.

گره ابروی عمه کور شد.
_ اما من هنوزم ترجیح میدم دروغ باشه چون نمیتونم اذیت شدن برادرزاده ام رو ببینم.
پوزخندی زدم و عقب گرد کردم.

تا دیروز که همه پشتمو خالی کرده بودن، حالا که دارم میمیرم همه برای من خیرخواه شدن؟
الان که نیاز ندارم؟

_ دخترم برو استراحت کن من از عمه ات پذیرایی میکنم.

منتظر چنین حرفی بودم تا از اون جو فرار کنم
***

° پویان °

_ مطمئنی؟ چند بار چنین اتفاقی تکرار شد؟

منصوری لب بالاییشو به دندون گرفت و مشغول فکر کردن شد
_ توی این هفته سه بار اتفاق افتاد. اولین بار فکر کردم یه برخورد معمولیه به خاطر همین به شما نگفتم ولی وقتی دفعات بعدی دیدم شک کردم .

میدونستم بالاخره اون مُهره ی اصلی پیدا میشه.

_ نتونستی چهرشو ببینی؟

_نه آقا سرش پایین بود زیاد نمیتونستم چیزی رو ببینم .

دستام مشت شده بود و بیش از حد کنجکاو شده بودم.
_ قیافش آشنا نبود؟ یعنی اطراف هتل و شرکت ندیده بودیش؟

کمی فکر کرد
_ نه هیچ چیز آشنایی نبود. به خاطر همین اولین بار که دیدم اصلا شک نکردم . سعی میکنم دفعه ی بعد اطلاعات بیشتری به دست بیارم.

با انگشتم روی میز ضرب گرفتم و کلمه کلمه گفتم
_ پس دانیال توی این هفته سه بار، هربار یه جای مشخص شده، با یه آدم مجهول، ملاقات داشته. سعی کن سر از کار اون طرف دربیاری یا اگه تونستی حتما یه آدرس ازش برام گیر بیار.

سری تکون داد
_ چشم آقا. ولی فکر کنم طرف زرنگ تر از این حرفهاست چون که ایندفعه قصد داشتم بیفتم دنبالش ولی نفهمیدم چطور غیبش زد.

_ برای امروز کافیه میتونی بری. مثل سایه بیفت دنبالش ولی نباید به چیزی مشکوک بشه.

چشمی گفت و از اتاق خارج شد.

ماجرا داشت عجیب و پیچیده میشد. از اولش حدس زده بودم دانیال آدمی نبوده که بخواد به تنهایی کاری رو از پیش ببره. اون ازدواج کنسل شده بود ولی من باید میفهمیدم عروسک‌گردانِ دانیال کی بوده؟! کی بوده که مثل عروسک خیمه شب بازی افسار دانیال رو توی دستاش گرفته و به ساز خودش اونو میرقصونده؟!
از اینکه الین رو اذیت میکرده چی بهش میرسیده؟ اینا سوالاتی بود که ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود و تا جوابی براش پیدا نمی کردم آروم نمیگرفتم.

هویت اون شخصی که پشت دانیال مخفی شده بود رو باید فاش میکردم.
توی همین افکار بودم که موبایلم زنگ خورد. با دیدن اسم مامان، تعلل نکردم و تماس رو وصل کردم
_جانم مامان.

_ جانت سلامت پسرم. اینقدر ازم سراغی نمیگیری که دلم طاقت نمیاره و خودم مجبور میشم باهات تماس بگیرم.

_ ببخشید مامان گاهی من اینقدر سرم شلوغ میشه که حتی یادم میره غذا بخورم. مرحله ی آخر کارمم تموم بشه اونوقت چند روز میام پیشت میمونم.

آهی کشید
_ اگه من بخوام منتظر بمونم تا کار تو تموم بشه که پشتش کار جدید برات شروع میشه.

کمی سکوت کرد و بعد با صدایی که سعی داشت جوری باشه که منو به حرف بکشه گفت
_ از خودت بگو این روزا کجا میری؟ با کی رفت و آمد میکنی؟

کلافه خودکار رو توی دستم فشردم.
میتونستم تا تهش بخونم که چه منظوری داره.
وقتی سکوتمو دید ادامه داد
_ از اون دختر چه خبر؟ بازم اومد سراغت؟ اسم قشنگش چی بود؟ آهان.. الین!

دستمو روی چشمام گذاشتم تا برای لحظه ای همه جا تاریک بشه و بتونم به چشمام استراحت بدم.

_ الین شریک کاریمه مامان. مسلمه که هر روز باهاش برخورد دارم.

صداش ذوق زده شد
_ خدا رو شکر که چنین دختر ماهی شده شریکت. از طرف من یه شب دعوتش کن بیارش اینجا تا من غذاهای مخصوصم رو بپزم نمک گیرش کنم رفت و آمدمون زیاد بشه.

کلافه دستم از چشم به روی بینی و لبم سُر خورد و پایین اومد. من تو چه فکریم و مامان تو چه فکری؟! نمیدونه که الین این روزا در چه حالیه!
با اینحال منم نباید چیزی میگفتم تا این روزا بگذره.

_ باشه مامان بهت خبر میدم. اگه با من کاری نداری برم بخوابم.

با دلخوری جوابمو داد
_ شبت بخیر پسرم ولی من اینو خوب میدونم هروقت میرم سراغ چنین حرفایی فرار میکنی… کی میشه خودت بیای بهم بگی مامان من این دخترو میخوام اگه باهاش ازدواج نکنم زندگیم جریان پیدا نمیکنه!

لبخند کمرنگی نشست روی لبم. آرزوی مامان برام خنده دار بود.

تماس رو قطع کردم.
روی تخت دراز کشیدم. پنجره ی اتاق نیمه باز بود و نور ماه روی صورتم افتاده بود.
میتونستم درک کنم که این روزا چقدر سخت به الین میگذره. روزایی که حتی نمیدونی باید چیکار کنی . نه میتونه کاری رو شروع کنه چون میترسه قبل از تموم کردنش مهلت زندگی ازش گرفته بشه و نه میتونه بیکار بشینه چون ممکنه خیلی طول بکشه تا بخواد زندگی تموم بشه!
منم چنین روزایی رو تجربه کرده بودم. اونوقتا فقط ۲۰ سالم بود ! درسته جنس اون روزام با الانِ الین خیلی تفاوت داشت ولی دردم بهش شبیه بود.
درست مثل سرطان که ریشه میکنه توی وجودت!
ولی من نباید میذاشتم الین زیاد اذیت بشه .
دختری که قربانی خودخواهی های پدرش شده.

***

° الین °

زیر لب جوری که فقط مامان بشنوه غُر زدم
_ من نمیام دکتر. چرا پای عمه رو میکشی وسط؟

_ گوشهای من زیادی تیزه عزیزم! اونجوری که من شنیدم و دیدم تو مدتیه به موهات علاقه نداری پس فرقی به حالت نداره که کچل بشی.

دلم میخواست دیوار نزدیکم بود و سرمو محکم بهش میکوبیدم.

کلافه گفتم
_ هرکاری که کردم به خودم ربط داره من باید موهام بلند بشه و اگه یه تار ازش کم بشه قبل از اینکه سرطان منو بکشه، خودکشی میکنم.

ابروهای عمه بالا پرید انگار باورش نمیشد من چنین حرفی زده باشم.

_ واقعا؟ یعنی اینقدر به موهات علاقه داری؟

از جاش بلند شد و محکم صداش رو بالا برد

_ پس کو اون گیس های بلندت که وقتی راه میرفتی مثل موج اطرافت میریخت؟! اگه به موهات علاقه داشتی قیچی نمیذاشتی زیرش! الانم یه کلام بلند میشی و با ما میای دکتر بعد اگه دکتر تشخیص داد باید شیمی درمانی بشی و حق اعتراض هم نداری. در ضمن تا بخواد موهات بلند بشه خودش یه عمر وقت میبره. اگه شیمی درمانی بشی برای خودت وقت میخری و میتونی موهای بلندت هم ببینی!

از روزی که اومده بود استبدادش جوری حاکم بود که منو واداشته بود مثل قبل غذا بخورم انگار نه انگار که من افسردگی داشتم مجبورم میکرد کارای قبلم رو انجام بدم .
الانم داشت مجبورم میکرد باهاش برم دکتر.
ترسم از این بود که فردا پس فردا دانیال رو هم برگردونه و مجبورم کنه قبل از مرگم براش وارث بیارم!

نگاه خستمو به در دوختم انگار منتظر بودم ناجی من از راه برسه و بگه که حتی این بیماری هم ازت دور کردم !

پوزخندی روی لبم نشست.
بهتر بود دست از خیالبافی بردارم . دیگه ته خط بودم پافشاری روی رویای غیرممکنم بیفایده بود.

_ میرم حاضر شم بریم دکتر.

مامان با خوشحالی منو توی بغلش کشید
_ الهی من فدات شم دختر قشنگم.

هیچ حسی نداشتم . مثل مُرده ی متحرک پله ها رو طی کردم.
در اتاق رو قفل کردم . جلوی آینه ایستادم و به موهام که تازه داشت از اون حالت پسرونه درمیومد خیره شدم. ولی احتمالا به زودی باید همشو از ته میزدم.
یعنی پویان با دیدن سر کچل من، دیگه بهم نگاه نمیکنه؟ آهی کشیدم چون افکارم درست بود . پویان با دیدن موهای کوتاهم اونقدر ازم بدش اومد چه برسه به کچل شدنم!
ناخواسته گوشیمو برداشتم و براش نوشتم

” دارم میرم شیمی درمانی کنم، همون موهای کوتاهمم دیگه باید باهاش خداحافظی کنم”

با انگشتم send رو لمس کردم. طولی نکشید که پیام ارسال شد.
گوشی رو روی تخت انداختم و به طرف کمد رفتم. اولین لباسی که جلوی چشمم اومد رو برداشتم.
لرزش گوشی رو حس کردم. لباس رو روی تخت انداختم و گوشیمو چنگ زدم. انگار منتظر بودم معجزه ای بشه و من شیمی درمانی رو انجام ندم.
با دیدن اسم پویان، چشمامو آروم بستم و نفس عمیقی کشیدم.
تماس رو بدون معطلی وصل کردم.

_ هیچکس حق نداره به موهات دست بزنه فهمیدی؟!

صدای طلبکار و جدیش بدون هیچ مقدمه ای توی گوشم پیچید. همین برام کافی بود تا لبخند از دست رفته ی این مدت باز به لبم برگرده! وقتی قراردادی بینمون نبود، چرا باید موهای من براش مهم باشه؟!

ایندفعه از خوشحالی، بغض توی گلوم دوید.
_ پویان خودت که دیدی موهای من تازه داره از اون حالت پسرونه در میاد. من دلم نمیخواد یه بار دیگه موهامو از دست بدم.

صداش آروم شد
_ تو موهاتو از دست نمیدی هرجور شده یه بهونه بیار و نرو!

دلم میخواست بیشتر بگه و جوری جمله هاشو پیش ببره تا دلیل حرفاشو بفهمم و از این بلاتکلیفی دربیام.

_ چرا نباید اون شیمی درمانی رو انجام بدم؟ همه میگن با انجامش برای خودم وقت میخرم یعنی تو اینو نمیخوای؟ که بیشتر و شاید برای هميشه زنده بمونم؟

حرفام عمدی بود تا شاید بتونم ازش حرف بکشم و این التهاب درونم کم بشه.

سکوتش داشت طولانی میشد و این منو ناامید میکرد.
_ باشه فهمیدم دلت نمیخواد به قول خودت دخترلوسی مثل من نسلش توی دنیا ادامه پیدا کنه!

بعد از این حرفم پوفی کشید با حرص گفت
_ دختره ی احمق یعنی هنوز حالیت نشده که دوست دارم تو رو با موهای بلند ببینم؟!

درست مثل پرنده ای آزاد خودمو رها کردم و روی تختم ولو شدم. سر و بدنم توی نرمی رختخوابم فرو رفت.
جمله ی آخرش تا ته وجودم نفوذ کرد و منو مصمم کرد تا نذارم موهام رو بتراشن.

درست مثل پیدا کردنِ سوزن توی انبار کاه، جمله های کمیابش رو به زور از زیر زبونش پیدا میکردم و بیرون میکشیدم.
حالم دست خودم نبود. یه حسی درونم داشت منو مسخره میکرد که اینجوری با جمله ی یک مرد، من به این حال و روز افتادم! و اون حس درونم همون الینِ سابق بود که همه رو مسخره میکرد . الان نوبت خودم بود به همه خندیدم خودمم توی این دام افتادم.

_ چی شد الین زنده ای؟ میشنوی صدامو؟!

آهی کشیدم و زیر لب زمزمه کردم
_ تو فقط حرف بزن با اون صدای مردونه‌ات !

صداش متعجب شد
_ چیزی گفتی ؟ من متوجه نشدم.

سرجام نیم خیز شدم
_ نه آقای کیهانی با خودم بودم.

_ به هر حال طبق اون قرارداد تو نباید موهات کوتاه بشه.

دوباره لبخندم عمیق شد. هرچی میخواد دلیل بیاره . یادش رفته که قرارداد بین ما معنا نداره و منم اون جمله ای که منتظرش بودم رو شنیدم ازش. الان فقط داشت حرفشو توجیه میکرد.

با اشتیاق جوابش دادم
_ من حتی زیر خاک هم باشم به خاطر اون قرارداد موهامو میذارم بلند بشه!

نتونستم جلوی خنده ی ریزم رو بگیرم. ولی تماس قطع شده بود و من تازه متوجه شدم.
جونی دوباره به وجودم تزریق شده بود. دوباره جلوی آینه ایستادم و به موهام خیره شدم. لعنت به من که فکرشم نمیکردم یه روز به خاطر کوتاه کردن اون موهای بلندم به غلط کردن بیفتم.
انگار نه انگار که مامان و عمه منتظر من بودن تا برم باهاشون دکتر.
باید یه جوری میپیچوندم وگرنه دستی دستی کچلم میکردن!
درست زمانی که فهمیدم موهام برای پویان مهمه که به خاطرش تهدیدم کرد.
دوباره ذوق خاصی توی دلم نشست.
نمیدونستم اسم این حس جدیدی که توی وجودم پیدا شده بود ، چی بود. ولی هرچی که بود گاهی منو از خود بیخود میکرد. جوری که یادم میرفت جواب آزمایش یک بیماری خطرناک مثبت شده!
با این حس جدید، حتی مرگ هم برام به معنای پایان زندگی نبود.
لباس رو برداشتم و پوشیدم. باید برای حفظ ظاهر باهاشون میرفتم ولی وقتی به شیمی درمانی رسید، یه بهانه ای پیدا کنم .
رد لبخندم هنوزم روی لبام خودنمایی میکرد. گوشیمو داخل کیفم انداختم
در اتاق رو که باز کردم با مامان رو به رو شدم. انگشتش که بالا آورده بود تا در بزنه توی هوا موند.

_ من حاضرم مامان میتونیم بریم.

_ عزیزدلم خوشحالم که با این موضوع کنار اومدی. امیدوارم این بیماری ریشه کن بشه و تو بتونی سالهای سال به موهات برسی و بلندیشو ببینی.

زنجیر نقره ای رنگ کیفم رو دور انگشتم پیچیدم تا به سکوتم کمک کنه .
_ عمه هم باهامون میاد؟

مامان سرشو نزدیکم آورد و آروم زمزمه کرد
_ این عمه ات معلومه هنوزم باورش نشده و فکر میکنه یه چیزی این وسط میلنگه از اصرارش معلوم بود میخواد بیاد تا با چشمای خودش حرفای دکتر رو بشنوه. منم اعتراض نکردم تا بیاد و دیگه پاپیچ تو نشه!

سری تکون دادم
_ برام مهم نیست بذار بیاد و حقیقت رو با گوش های خودش بشنوه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.