خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان هتل شیراز پارت ۲۵

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان هتل شیراز به ترتیب از اینجا کلیک کنید

دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بالاخره یه قطره اشک افتاد روی گونه ام..
به دنبال این قطره، بدون پلک زدن اشکام با شدت بیشتر سرازير شد

دقیق به صورتم خیره شد و کم کم اخماش اومد توی پیشونیش .
دستشو به طرف صورتم دراز کرد. چهرشو تار میدیدم. سرانگشتش رو به اندازه ی نیم خط روی گونه ام کشید و راه قطره‌های اشک رو سد کرد .

_ بهت هشدار داده بودم حق نداری جلوی من گریه کنی

نفس کلافه ای بیرون داد و ادامه داد
_ چی یا کی باعث شده باز اشکت دربیاد؟ نکنه اون عوضی دوباره حرفی زده یا کاری کرده ؟

دست خودم نبود اون حرف میزد دل من بیشتر میگرفت
بغضم اجازه نمیداد حرف بزنم. سری به معنای نفی تکون دادم.

عصبی پلکاشو روی هم فشرد
_ مگه نگفتم گریه نکن؟ اشکات روی اعصابم خط میندازه. درست حرف بزن ببینم چی شده.. پدرت چیزی بهت گفته؟

صدای خش دارم رو از لا به لای بغضم بیرون کشیدم
_ نه هیچ کس کاری نکرده. من خودم از ریشه بدبختم.

همین حرفم براش کافی بود تا بازومو چنگ بزنه و منو به طرف خودش بکشونه. حالا بین بازوهای قوی هیکلش تمام وجودم داشت میلرزید!

صداشو از بین دندانهای کلید شده میشنیدم

_ فکر میکردم به قدری به من اعتماد کردی که حرف از بدبختی نزنی

نمیدونست که بحث اعتماد نیست.. کاش میتونست بهم اطمینان بده که این مشکلم هم میتونه حل کنه ولی حقیقت غیرقابل انکار این بود که من یک قدمی مرگ ایستاده بودم . هرلحظه فرصت زندگی کردن بیشتر داشت از من گرفته میشد و من فقط نظاره گر از بین رفتن تمام رویاهایی بودم که تا اون لحظه براش جون کنده بودم

سرفه ای کردم تا صدام صاف بشه ولی هنوز لرزش وجودم رو نمیتونستم انکار کنم. دست خودم نبود.. از نزدیکی بهش به این روز افتاده بودم.

_ تنها چیزی که توی دنیا از دست ندادم، اعتماد به تو بوده

دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو بالا آورد
_ پس میشه زودتر اون زبون لامصبتو بچرخونی تا من بفهمم دردت چیه؟ مطمئن باش اینم از عهده اش برمیام.

توی چشماش اعتماد به نفس کافی برای انجام هرکاری میدیدم. ولی حقیقت این بود که با خدا نمیتونست بجنگه!

با صدایی که شبیه هق هق بود نالیدم

_ جواب آزمایشم مثبت شد پویان

به محض اتمام حرفم، ناباور دو طرف بازومو چنگ زد.

شوک زده به صورتم خیره شده بود. گره ابروهاش کور شد. چشماش از بُهت و ناباوری گرد شده بود.

هق هقم شدت گرفت . سرمو با عجز و ناتوانی تکون دادم و نالیدم
_ دیدی پویان؟ دیدی اینجا دیگه کاری ازت برنمیاد؟ اصلا معلوم نیست تا چند روز دیگه زنده باشم. قول عاشقی کردن برات رو باید با خودم به گور ببرم!

چشماشو بست . لرزش پلکاشو به خوبی حس میکردم. محکم تر از قبل بازومو فشرد و تکونم داد.

سکوتش بیش از حد آزارم میداد..
هنوز شوک زده بهم نگاه میکرد ولی کلمه ای حرف نزد
سکوتش رو دوست نداشتم.. دلم می‌خواست مثل چند دقیقه قبل دوباره با اطمینان بهم بگه از هر مشکلی نجاتم میده
دوباره حس امید رو به قلبم سرازیر کنه
سرم رو بلند کردم و با چشم های اشکیم بهش زل زدم
آب دهنم رو قورت دادم و التماس وار نگاهش کردم
_ چرا هیچی نمیگی؟ بگو که اینم میتونی حلش کنی

محکم تر از قبل صدامو بالا بردم
_ من نمیخوام بمیرم. میفهمی پویان؟ تو اینو به من یاد دادی که برای هدفم بجنگم حالا که من تا وسط راه پیش رفتم نمیخوام بمیرم!

بازومو رها کرد و سرشو چرخوند و پشت بهم ایستاد.

انگشتاشو توی موهاش فرو برد. نمیدونستم چرا با فهمیدن درد من، سکوت کرده بود. انگار با خودش درگیر بود.
چشمامو بستم . دلم میخواست بگه با مرگ هم میجنگم و نمیذارم بری! ولی این فقط خیال خام من بود.

بعد از چند دقیقه دوباره به طرفم چرخید. اخمش کنار رفته بود. حس میکردم میخواست منو از اون جو دور کنه
سعی میکرد مثل همیشه خشک و جدی و سرد باشه ولی زیاد موفق نبود. و این از نگاه تیزبین من دور نموند.

_ این موضوع برای تو که فرقی نداره. چون خیلی وقته میخواستی خودکشی کنی و چند بار هم تلاش کردی! خیال کن همون شب که از بالای صخره ها پریدی پایین، من اونجا نبودم و …

بعد از مکث کوتاهی نگاهی به چشم های خشک شده و منتظرم انداخت و ادامه داد
_ و توی خودکشیت موفق شده بودی!

آه از نهادم بلند شد. من چه خوش خیال منتظر بودم بهم امیدواری بده و بگه که نمیذاره برم. درست مثل اون شب که قبل از تصادف این امید رو بهم داد.
اما حالا داشت بدتر بهم زخم میزد

سرم رو تکون دادم و بریده بریده گفتم
_ وقتی نمیتونی درمان دردم باشی بدتر زخم نزن! چند بار دیگه میخوای اون خودکشی رو بکوبی توی سرم؟!

نفساشو کلافه بیرون داد
_ به این فکر کن که اینجوری حداقل تا این چند وقتی که فرصت داری از دست دانیال خلاص میشی چون دیگه کسی که داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه طبیعتا به ازدواج فکر نمیکنه!

طبق عادتم ناخنام رو کف دستم فشردم
چطور میتونست چشم روی نگاه منتظرم ببنده و حتی برای دلخوشیم دوباره حرف های امیدوار کنند‌ش رو نزنه؟
بغض به گلوم چنگ زد
با صدای لرزون گفتم
_ تا قبل از دیدن جواب این آزمایش نجات از دست دانیال رویا بود برام. ولی نه به قیمت مرگ خودم.. وقتی قراره بمیرم نجاتم از دست دانیال چه سودی برام داره؟

پوزخندی روی لباش نشوند
_ تو که میگفتی دنیا با پول بابات میچرخه! حالا همون پولا میان نجاتت میدن دیگه!

مستقیم داشت منو مسخره می‌کرد.
اصلا براش مهم نبود که من قراره بمیرم و این منو عصبی میکرد.

لجباز تر از همیشه دستم و به کمرم زدم.
_ آره کاملا درست گفتم پول حلال مشکلاته!

کم کم داشت یادم میرفت که به خاطر چی ناراحت بودم و بیشتر از حرفای پویان حرص میخوردم.
چرا مرگ من براش مهم نبود؟
چرخیدم تا ازش دور بشم ولی لحظه آخر صداش باعث شد سرجام متوقف بشم

_ اگه بهم اعتماد داشتی میفهمیدی یک قدمی مرگ هم باشی برای نجاتت میام.

همین حرف برای سست شدن زانوهام کافی بود.

با اینکه این حرفش غیرممکن بود، اما مهم این بود حداقل به خاطر اینکه منو آروم کنه اون حرف رو زد.. و چنان حس خوبی بهم دست داد که برای لحظه ای فراموش کردم شاید به زودی بمیرم.

با قلبی که تپش‌های تند و نامنظم گرفته بود سرمو به طرفش چرخوندم تا حالت صورتش رو ببینم .
ولی دیر شده بود. چون خیلی ازم فاصله گرفته بود و داشت به طرف ماشینش میرفت.
درست مثل همیشه اول ناامیدم کرد بعد درست لحظه ای که بهش امیدی نداشتم حرفی زد که تمام تصوراتم به هم ریخت.

اما این افکارم بیفایده بود چون به هرحال من فرصت زیادی برای زندگی کردن نداشتم و به زودی باید با این دنیا خداحافظی میکردم.

دوباره جواب مثبت آزمایشم جلوی چشمم پررنگ شد.
آهی کشیدم و نگاه آخرم رو به هتل انداختم و به طرف ماشینم رفتم.

***

مثل مجسمه ای سرد و بی روح، به مامان خیره شده بودم.
مامان برای بار هزارم برگه ی آزمایش رو از نظر گذروند. انگار توی اون برگه دنبال کوچکترین خطایی میگشت تا جواب مثبت رو انکار کنه!
پوزخند کمرنگی روی لبم نشست.
صدای خش دارم رو بالا کشیدم

_ دنبال چی میگردی مامان؟ من به یه درد بی درمون دچار شدم و این برگه مهری به حرفامه!

دوباره پرده نازک اشک روی چشمام کشیده شد.

مامان نگاهشو از برگه گرفت . وحشت زده به صورتم نگاه کرد و تند تند و با عصبانیت شروع به حرف زدن کرد

_ این امکان نداره الین! چطور آخه بین اینهمه آدم باید فقط دختر من دچار این بیماری بشه؟ من اینو قبول ندارم.

ناباور سرشو چند بار تکون داد

پوزخندی زدم
_ با خواستن یا نخواستن منو شما این بیماری انکار نمیشه مامان

دیگه نتونستم جلوی اشکم رو بگیرم و روی صورتم چکید
_ ولی مامان من نمیخوام بمیرم!

همین حرفم کافی بود تا اشکای مامان هم روی صورتش بریزه.

جلوتر اومد و منو توی بغلش کشید . سرمو روی شونه اش گذاشتم و اجازه دادم اشکایی که تا اون لحظه جلوی فرودش رو گرفته بودم کامل پایین بریزه.

_ چی شده آزاده؟ چرا شما دو نفر دارین گریه میکنین؟

این صدای پاپا بود که بی خبر از همه جا متعجب حرف میزد.
مامان ازم جدا شد . معلوم بود بغضش اجازه نمیده حرف بزنه. برگه رو به طرف پاپا گرفت.

نگاهی به دست مامان انداخت و در حالی که اخماش توی صورتش بود برگه رو گرفت و با دقت بهش نگاه کرد.

کم کم گره ابروهاش باز شد شوک زده دوباره از اول نوشته ها رو خوند.
چند بار پشت سرهم پلک زد.
انگار اونم باورش نشده بود.
برگه از دستش روی زمین افتاد. نگاهشو بالا کشید و به من رسید.
چشماش قرمز بود. قدم به قدم جلو اومد و بهم نزدیک شد. هیچ حسی نداشتم و نمیتونستم عکس العملی نشون بدم.

برخلاف تصورم منو توی بغلش کشید و سرمو روی سینه اش فشرد.
بُهت زده به حرکات غیرقابل باورش خیره شده بودم. یادم نمیومد آخرین بار کی منو اینجوری توی بغلش گرفته بود.

_ نه.. چطور چنین چیزی امکان داره؟

بیقرار موهاش رو چنگ زد و همچنان ناباور زیر لب گفت
_ الین… الین… نه… دختر من… محاله…

صدای غمگینم رو بالا بردم
_ فکرش هم نمیکردم این سرطان فاصله ی بین ما رو از بین ببره. شنیده بودم میگن برای عزیز شدن یا باید دور باشی یا توی گور باشی.. اما الان به چشم دیدم!

تکونی به خودم دادم.. دستش از روی شونه‌ام پایین افتاد
آروم ازش فاصله گرفتم.
حلقه‌ی اشک روی چشماش میدیدم ولی شاید چون اسمش مرد بود نگذاشت پایین بچکه!

_ الین تو داری اشتباه میکنی دخترم فکر میکنی من تو رو دوست ندارم ولی مگه میشه آدم پاره ی تنش رو دوست نداشته باشه؟ این اعتماد تو بود که نسبت به من از بین رفته بود.

صدای نگهبان که بلافاصله بعد از حرفای پاپا شنیده شد فرصت نداد حرفی بزنم
_ آقای شروانی گفته بودین قبل ورود آقا دانیال، بهتون اطلاع بدم. الان جلوی در هست و میخواد بیاد داخل!

پاپا توی عالم خودش بود ولی من متعجب شدم. دانیال همیشه مثل مالک کل وارد خونه میشد و هیچکس هیچ گیری از کاراش نمیگرفت ولی الان پاپا خواسته بود نگهبان قبل از ورودش اطلاع بده؟!
نگهبان وقتی دید کسی جوابش نمیده از در بیرون رفت.
خودمو روی مبل انداختم و برای لحظه ای چشمامو بستم. کاش یه کابوس بود و بعد از باز کردن چشمام همه چی تموم میشد..
هرچی فکرش میکردم ترجیح میدادم با دانیال بجنگم نه با مرگ!

سری از روی تاسف تکون دادم.
سنگینی نگاه پاپا رو که حس کردم چشمام رو باز کردم و نگاه منتظرش رو دیدم
_ اعتماد؟ رسما داشتی منو مجبور به ازدواج با مردی میکردی که خودتم خوب میدونستی به من با چه دیدی نگاه میکنه و من هیچ علاقه‌ای بهش ندارم

_ هنوزم قراره ازدواج کنیم چیزی تغییر نکرده!

این صدای نکره‌ی دانیال بود که از جلوی در ورودی به گوش رسید و به دنبال حرفش خودشو کنارمون رسوند.

مامان که تا اون لحظه سرشو بین دستاش گرفته بود و فشار میداد، با شنیدن صدای دانیال سرشو بلند کرد.
دانیال با دقت به حالت چهره ی ما خیره شد.. بعد از چند ثانیه ابروهاش به هم نزدیک شد و مشکوک گفت
_ چی شده ؟

طبق قانون نانوشته ای هیچکس سکوت رو نشکست

وقتی سکوت بیش از حد طولانی شد، نگاه دانیال به برگه ای که پایین پای پاپا بود، افتاد.

ابرویی بالا انداخت. خم شد و در همون حال زمزمه وار گفت
_ از شما که حرفی بیرون نمیاد ، شاید از این برگه بیاد!

برگه رو برداشت و با دقت مشغول بررسی شد.
کم کم صورتش مچاله شد. برگه رو به طرفم پرت کرد و صداشو بالا برد

_ هزار بار بهت گفتم دور این دختره ی پاپتی رو خط بکش گوش نکردی و باهاش به هر لجن زاری رفتی. خودمم چندین بار دیدم باهاش به اون بستنی فروشی رفتی

دیگه هیچی برام مهم نبود. از ته دل جیغ زدم
_ ولم کن دانیال! حالا هم که دارم میمیرم دست از سرم برنمیداری؟!

دانیال حیرت زده از واکنشم سرجاش خشک شد . انتظار جیغ منو نداشت.
_ باشه.. آروم باش الین.. اصلا برو حاضر شو بریم خرید . صبح که نتونستیم بریم الان بریم!

مامان دیگه طاقت نیورد. با قدم های محکم خودشو به دانیال رسوند و مشتش وسط سینه اش کوبید
_ مرتیکه تو حالیته چی میگی؟ دختر یکی یدونه‌ی من داره با یه بیماری خطرناک دست و پنجه نرم میکنه تو میگی بریم خرید؟! عقلتو از دست دادی؟

پوزخندی زد و به حالت مسخره ای ادامه داد

_حتما آخر ماه هم میخوای طبق قول و قراری که گذاشتی عروسی بگیری!

دانیال دهنشو باز کرد تا چیزی بگه ولی قبل از اینکه چیزی بگه ، با حرفی که پاپا زد دهنش بسته شد و به طرفش چرخید

_ حق با آزاده‌ست دانیال. دیگه همه چی تموم شد. میخوام این مدتی که فرصت داره، دخترم پیش خودم باشه..

من و مامان شوک زده به هم نگاه کردیم. هیچ کدوممون باورمون نمیشد این حرفا داشت از زبون پاپا بیرون میومد.

دستام خشک شده بود و نمیتونستم تکون بدم.
میبینی خدا؟ یک سال و نیم دویدم تا این جمله رو از زبونش بشنوم ولی درست لحظه ای شنیدم که گفتنش بیفایده بود و حتی شنیدنش دیگه لذتی برام نداشت.
حتما باید به مرگ نزدیک میشدم تا پاپا تصمیمش رو عوض میکرد؟!
اگه قبل از این اتفاق، این حرف رو زده بود دنیا برام بهشت میشد ولی الان فقط حس نفرتم بیشتر شد.. چون از روی ترحم داشت اینو میگفت. حتی از حس اینکه ته نگاهش، و حرفی که زد و گفت “مدتی که مونده”، هم ذره‌ای به نجاتم از این بیماری امید نداشت متنفر بودم!

دیگه محبتش برام دلنشین نبود.

دانیال هنوزم ناباور بهش خیره شده بود. کم کم خودشو جمع کرد و اخمش دوباره توی صورتش نشست
_ باشه جناب شروانی من بهتر از هرکسی میدونم چقدر صلاح دخترت رو میخوای. من میکشم کنار!

حرفای پویان یکی یکی داشت ثابت میشد. با دیدن این آزمایش دانیال هم کنار کشید و قشنگ اثبات شد که خواستن من ، از روی عشق نبوده! بلکه سود دیگه ای براش داشته.

_ خداحافظتون من دیگه میرم!

اینو گفت و از سالن خارج شد. به همین راحتی..
مشکلی که براش دست به خودکشی زدم خیلی آسون و توی پنج دقیقه حل شد! ولی راه حلش با خودکشی فاصله ی چندانی نداشت.
صورت مسئله یکی بود، مرگ..
اما یکیش به خواست خودم و دیگری به اجبار!

با رفتن دانیال، مامان تیر نگاهش رو به طرف پاپا پرتاب کرد و غرید
_ فکر نمیکنی دیر به خودت اومدی و واسه این حرفت خیلی دیر شده احسان؟ چقدر بهت گفتم دخترت داره بال بال میزنه و تو توجهی نکردی. حالا با این حرفت باید از خودت خجالت بکشی. اسم تو رو نمیشه گذاشت “پدر”! هیچی بویی از پدر بودن نبردی.

قیافه ی پاپا جوری شکسته شده بود که انگار همون لحظه چند سال پیرتر شده باشه.
چنگی به موهاش زد و با سری به زیر افتاده زمزمه کرد
_ به اندازه ی کافی درد دارم زن، تو دیگه بدترش نکن.
مامان نچ نچی کرد و سرشو با تاسف تکون داد
_ ولی من هنوزم با این قضیه کنار نیومدم. ما میریم خارج از کشور. تمام داراییمون رو میذاریم وسط ولی به هر طریقی شده الین من باید درمان بشه!

چند قدم به طرف پاپا برداشت و ادامه داد
_ اگه یه تار از موهای دخترم کم بشه من تو رو برای همیشه ترک میکنم. خودتم خوب میدونی تنها دلیل موندنم الین بوده.. وگرنه من همون بیست سال قبل رفته بودم!

با تعجب سرم به طرف مامان چرخید . تا حالا ندیده بودم چنین حرفایی بزنه!

یعنی مامان به پاپا علاقه نداشته ؟! همیشه فکر میکردم بین این دونفر عشق زیادی وجود داره و با چشم هم دیده بودم.. شاید همش تظاهر بوده…
مگه کسی که عاشقه، معشوقش رو ترک میکنه؟

اخمای پاپا بیشتر توی هم رفت و کلافه نالید
_ بسه آزاده حالا وقت این حرفها نیست هیچوقت نفهمیدی به اندازه ای عاشقت بودم که برای نگه داشتنت دست به هرکاری زدم.

***

° پویان °

_ دقیق بهم گزارش بده. کجا رفت چیکار کرد؟

منصوری کمی سرشو خاروند و شروع کرد
_ این چند روز که من مثل سایه دنبالش بودم چیز مشکوکی ازش ندیدم. فقط رفت و آمادش به خونه‌ی شروانی زیاد بود‌.

کمی من من کرد و ادامه داد
_ جسارت نباشه آقا ولی فکر نمیکنم چنین آدمی اونقدر مهم باشه که شما براش بپا بذارین . طبق تحقیقات من این مرد حتی تحصیلات آنچنانی هم نداره .

نیم نگاهی بهش انداختم تا حساب کار بیاد دستش
_ لازمه در مورد کارام به کسی توضیح بدم؟ اگه از پسش برنمیای یکی دیگه رو بذارم جات!

تند و هراسون جواب داد
_ نه آقا من غلط بکنم. فقط محض خیرخواهی اینو گفتم.
چشم.. دیگه چیزی نمیگم

سری تکون دادم
_ خوبه. حالا هم برو دنبالش. حتی از کوچکترین اتفاقی که براش میفته هم گزارش میخوام.

بالافاصله که تایید کرد سرم رو تکون دادم
_میتونی بری

چشمی گفت و از در بیرون رفت. طبق محاسباتم دانیال آدمی نبود که از احسان آتو داشته باشه و از طرفی احتمال زیاد میدادم عاشق الین هم نیست.. پس اصرارش برای ازدواج دلیل دیگه ای داشت.
کم کم داشتم مطمئن میشدم که یه پشتیبان قوی پشتشه و ساپورتش میکنه!
اما اون یک نفر کی میتونه باشه؟ و هدفش چیه؟
باید اینو کشف میکردم. مطمئنن با فهمیدن جواب آزمایش الین تا الان دانیال باید کنار کشیده باشه و الآن دقیقا وقتشه که به ته و توی ماجرا پی ببرم.

با یادآوری جواب آزمایش و نگاه منتظر و متوقعش دوباره ابروهام گره خورد. چرا دختر شروانی از من توقع داره حتی با مرگش هم بجنگم؟

پنجره رو باز کردم تا هوای تازه بیاد داخل.

شاید چون از اولش به خاطر انسانیتم ناخواسته باعث نجاتش شدم، باعث شده پرتوقع بشه!
شایدم فکرهای دیگه ای توی ذهنش باشه که من بی خبرم.
به هر حال من این راه رو تا انتها طی میکنم . حداقل باید امیدوارش کنم تا ذهنش از مردن و بیماریش منحرف بشه. اگه امیدش رو از دست بده نجاتش سخت میشه. چون باید ببینه که در هر صورتی من به قراردادمون عمل میکنم.

لرزش گوشیم روی میز حس کردم. دستمو دراز کردم و گوشی رو کشیدم .
با دیدن اسم احسان، ابروی چپم بالا پرید. تماس رو وصل کردم

_ چی باعث شده شروانی بزرگ با من تماس بگیره؟

طعنه ی توی حرفام واضح بود براش ولی سعی میکرد ندیده بگیره که جدی گفت
_ زنگ نزدم تا زخمای کهنه رو باز کنم پویان .

غم توی صداش موج میزد
_ میدونم پدر خوبی برای الین نبودم ولی این آخر کاری میخوام کارایی که باید براش میکردم و دریغ کردم رو انجام بدم.

با هیجان پشتمو به صندلی تکیه دادم و خودمو به بی خبری زدم
_ آخر کاری؟ جوری میگی آخر کاری انگار دنیا قراره به پایان برسه!

_ من ازدواج دخترم با دانیال رو به هم زدم. خواهشی که ازت دارم اینه که تو هم دست از سرش برداری‌.

لبخند کمرنگی روی لبم نشست. پس حدسم درست بود.

با لحنی که سعی داشتم نفهمه که از جواب آزمایش باخبرم جوابش رو دادم
_ میبینم که سرت به سنگ خورده و یه جا داره عقلت درست کار میکنه جناب شروانی .. دوست دارم بفهمم به چه قیمتی حاضر شدی دست از سر دخترت برداری!

آهی کشید و لحظه ای مکث کرد و با تردید گفت
_ فکر میکردم الین بهت گفته باشه که از اون بستنی ها خورده و جواب آزمایشش…

نفسش رو با صدا بیرون داد و ادامه داد
_ مثبت شده.

تکیه ام رو از صندلی گرفتم و اخمامو توی صورتم کشوندم .
نچ نچی کردم
_ بابتش بهای گزافی پرداخته!

دیگه نتونستم طاقت بیارم و صدام بالا رفت
_ مرتیکه حتما باید دخترت به این روز میفتاد تا دست از سرش برداری؟ فکر میکنی کار شاقی کردی که لحظه ی آخر حکم خلاصش رو صادر کردی؟ بابتش مدال افتخار هم میخوای؟

دیگه نتونستم سرجام بشینم. بلند شدم و میز رو دور زدم و خودمو به پنجره رسوندم..
سکوتش که طولانی شد دوباره بحث رو ادامه دادم

_ به خودت نگو “مرد”.. خیلی وقته روی نامردها رو سفید کردی. یه گرگی توی لباس بره!

کلافه و کم طاقت نالید
_ تو رو خدا تمومش کن پویان. یکی باید این حرفا رو بزنه که خودش هم بهش عمل کنه. هرکی ندونه من که خوب میدونم تو به خاطر اذیت کردنِ من، به الین نزدیک شدی. دست از سرش بردار و بذار حداقل این روزای آخر اذیت نشه.

دوباره نچ نچی کردم و به حالت مسخره ای جوابش دادم
_ چه پدر مهربون و دلسوزی. تا دیروز حکم قتل دخترشو داده بود دست اون مرتیکه، امروز ادای پدرهای خیرخواه رو درمیاره.

پنجره رو بستم دیگه هواخوری بس بود
_ ولی من قرار نیست دست از سر دخترت بردارم. تا اون دنیا هم باهاشم! در ضمن تو تاوان کارتو خودت پس میدی نه دخترت. من با دخترت حساب جداگونه دارم.

قبل از اینکه بخواد چیزی بگه تماس رو قطع کردم..
سرمو بین دستام گرفتم و با تمام توان فشردم.
گوشیمو چنگ زدم. باید الین رو به زندگی امیدوار میکردم. هرچند که دیدن جواب اون آزمایش، فیل رو از پا درمیاره!
حتی دانیال با اون سماجتش با چنین شرایطی کنار کشید

انگشتمو روی اسمش نگه داشتم. طولی نکشید که تماس وصل شد.

صدای گرفته و خش دارش خبر از حال درونش میداد
_ چی شده پویان؟ الان که دیگه هیچ قراردادی بینمون معنا نداره چرا به من زنگ زدی؟

حس میکردم توی صداش یه جور دلخوری موج میزد و این منو متعجب میکرد چون همیشه لحنش طلبکارانه بود.
همیشه برای حضورم دنبال دلیل خاصی بود!

دستی به صورتم کشیدم و مچم رو چرخوندم و نگاهی به ساعتم انداختم
_ تو فکر کن دلم برات تنگ شده بود.

نمیتونستم توی اون شرایط عکس العملش رو پیش بینی کنم ولی انگار بهش بهش برخورد که گفت
_ از مسخره کردنِ من، چی بهت میرسه؟! تو که میدونی معلوم نیست من چند وقت دیگه زنده باشم. شاید فردا و شاید هفته‌ی بعد و شایدم ماه بعد

خودکار رو برداشتم و درحالی که اشکال بی‌سروتهی روی برگه جلوم میکشیدم گفتم
_ فکر میکنی این قانون فقط واسه تو نوشته شده؟ منم معلوم نیست تا کی توی این دنیا باشم.. در حقیقت هیچ کس معلوم نیست تا کی زنده میمونه. شاید تا فردا شاید هفته ی بعد و شایدم به قول خودت ماه بعد…

مکثی کردم و ادامه دادم
_ این احتمال برای همه یکسانه چون هیچ کس از آینده ی خودش خبر نداره. پس همه ما باید جوری زندگی کنیم که هر روز انگار روز آخره.. همون یک روز هم حق زندگی داریم..
و من یک روز که هیچ، حتی برای یک ثانیه هم از قرار و وعده هام نمیگذرم!

سکوتش که نسبتا طولانی شد خوش بینانه به این فکر کردم که متوجه منظورم شده

نفس خسته اش رو بیرون داد
_ جوری حرف میزنی انگار نمیدونی من یه درد بی درمون دارم. سرطان! کسی تا حالا نتونسته داروی قطعی براش بسازه. پس امید الکی به درد من نمیخوره.

خودکار رو گوشه میز پرت کردم و با پام روی زمین ضرب گرفتم.
_ خیلی زودتر از اونچه فکر میکردم امیدتو از دست دادی.. به هر حال من زنگ زدم بگم بیای شرکت. به جای بیهوده نشستن و زانوی غم بغل کردن، تا آخرین لحظه برای هدفهات بجنگ .

***

° الین °

کاش می‌فهمید توی اون لحظه هدف توی ذهن من گنجایش و معنایی نداره..
تا میومدم به چیزای خوب فکر کنم این تیتر توی ذهنم پررنگ میشد که همه تلاش و دویدن هام بی‌فایده‌ست و شانس زنده موندنم خیلی کمه!

از طرفی میدونستم که اونم هدفش از زدن این حرفها امید دادن به منه.
نفس عمیقی کشیدم و از روی تخت بلند شدم
چون خودش ازم خواسته بود برم شرکت، یه حسی منو هول میداد تا برم ببینمش!
احتمالا آخرین روزهای عمرم بود ولی به قول پویان هیچکس نمیدونه چند روز دیگه زنده میمونه پس حتی اگه آخرین لحظه هم باشه ترجیح میدم برم ببینمش تا اینکه بخوام توی این خونه‌ی نفرین شده بمونم و شاهد مرگ آرزوهام در بدترین حالت ممکن باشم.
حالا که دیگه دانیالی وجود نداشت قرارداد دوممون به راحتی کنسل شد. چقدر از عاشقی کردن براش میترسیدم ولی الان دلم میخواست زنده میموندم و براش عاشقی میکردم.

توی یه تصمیم ناگهانی جلوی آیینه رفتم و نگاهی به خودم انداختم. چهره ای سردتر از همیشه.. بی روح و بدون آرایش.
پوزخندی زدم و به طرف کمد رفتم. لباسا رو به هم ریختیم تا بتونم یه مانتو خوب پیدا کنم.
هیچی نظرمو جلب نمیکرد. همه چی برام رنگ تباهی داشت.
ناامید دستمو از لباسها کشیدم تا برم کنار.
لحظه ی آخر چشمم به لباسی افتاد و ناخواسته عضلات صورتم از هم باز شد.

بقیه ی لباسا رو تند تند کنار زدم. دستم که بهش رسید گوشه‌اش رو به چنگ کشیدم
ناخواسته لبخند محوی روی لبم نشست. شبی که رفته بودم خودکشی کنم مانتوم پاره شد و این همون پیراهن پویان بود که بهم داد تا بپوشم.

پیراهن رو محکم تر توی دستم فشردم.
من که چیزی برای از دست دادن نداشتم ولی دلم میخواست عکس العمل پویان رو ببینم.
توی یه تصمیم آنی پیراهن رو کامل چنگ زدم و به طرف آینه رفتم.
دکمه هاشو دونه دونه باز کردم . لباس رویی رو بیرون آوردم و روی تخت انداختم. دستمو بالا آوردم و نگاه خیره ام رو به پیراهن دوختم.
شک و تردید رو کنار گذاشتم. قرار بود بمیرم و چیزی برای از دست دادن نداشتم، پس باید به سازِ دلم میرقصیدم.
پیراهنش هم بوی عطر تلخ همیشگیش رو میداد. بعد از اینهمه وقت هنوزم عطرش از لباسش نپریده بود.
پیراهن رو بالا گرفتم و به صورتم چسبوندم.. چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم
توی این مدت خوب فهمیده بودم عادت داره عطرشو همه جا ماندگار کنه!
روی دوشم انداختم و دستامو توی آستین بلندش فرو کردم.
یه دستِ دیگه هم توی آستینش جا میشد . بازوهای پُر و ورزشیش زیادی توی چشم بود.
آستینش رو به بالا تا زدم و دکمه اش رو بستم.
یه کم گشاد بود. دوباره به طرف کمد رفتم و کمربندی که بهش بخوره رو پیدا کردم و دور شکمم وصل کردم.
با ظاهرسازی که کردم، دیگه زیاد مشخص نبود که یه پیراهن مردونه هست.
احساس می‌کردم بند بند وجودم بوی پویان گرفته!

کیفم و برداشتم . نگاه آخرم رو توی آینه به خودم انداختم هیچ حسی نداشتم فقط میخواستم فرار کنم.
از اون جواب آزمایش! از ترحم اطرافیان!
و پناه ببرم به کسی که حتی توی این شرایط هم از من توقع داره مثل قبل باشم و هیچ ترحم و دلسوزی توی حرفاش نیست.. سخت و محکم مثل همیشه
و پویان همون فرد مورد نظرم بود.
تن بی جونمو دنبال خودم کشیدم و از اتاق بیرون رفتم.
توی حال و هوای خودم بودم و از پله ها پایین میرفتم. حس میکردم دنیا هم چشم دیدن غرور منو نداشت که حالا اینجوری با پیروزی داشت منو لگدمال میکرد.
نگاهم به مامان افتاد که تازه از ورودی سالن اومد داخل. توی دستاش چندتا برگه بود . چهره اش بدجور گرفته بود… از وقتی جواب آزمایش منو دیده بود، مدام به پاپا گیر میداد.
تند تند بقیه ی پله ها رو طی کردم. خودمو بهش رسوندم .
_ چی شده مامان؟ باز با پاپا دعوات شده؟

آهی از ته قلب کشید
_ پیش دکتر بودم. در مورد این بیماری لعنتی یه سری چیزا بهم گفت .

پوزخندم دوباره مهمون لبام شد
_ آخه مادر من چرا اصرار داری یه راه حلی برای درمانم پیدا کنی؟ دکتر که همون روز بهت گفته بود با شیمی درمانی میشه زمان بیشتری خرید ولی نمیشه بیماری رو ریشه کن کرد! پس چرا هر روز میری و دنبال نتیجه میگردی؟

نگاه اشکیش رو به چشمام دوخت.
_ الین تو که تا چند وقت قبل از موهات متنفر بودی و اگه میدیدی بلند شده دلت میخواست از ریشه بسوزونیش، چرا الان نمیای بریم شیمی درمانی کنی؟

اخمام اومد توی صورتم .
پوفی کشیدم و سرگردون نگاهش کردم
_ نه مامان. اون مال قبلا بود.. الآن به هیچ عنوان نمیخوام یه تار از موهام کم بشه. حتی یک سانت کوتاه هم نمیکنم چه برسه به اینکه بخوام از ریشه قطع کنم..
سری تکون دادم و مصمم گفتم
_محاله !

اما فقط خودم میدونستم چرا دیگه دلم نمیخواست از بلندی موهام کم بشه! با اینکه ته خط بودم، بازم این حس منو امیدوار میکرد
” پویان موهای بلند دوست داره”

مامان متعجب نگاهم کرد
_ تو همونی که تا دیروز یکم موهات بلند میشد قیچی میزدی زیرش؟ الآن جونت مهم تره یا اون ؟

بدون ذره ای مکث جوابم روی لبای خشکم نشست

_ اون برام از جونمم مهم‌تره!

با نگاه مشکوک و متعجب مامان، تازه فهمیدم چی گفتم.
طبق عادتش دو طرف بازومو گرفت و تکونم داد
_ این خیلی خوبه که یه چیزی باعث شده به زندگی امیدوار بشی، ولی فکر نمیکنی از طرفی داره از زندگی دورت میکنه؟

چه پارادوکس قشنگی!
کسی که باعث شده به زندگی امیدوار بشم، داره از زندگی دورم میکنه!

دستمو روی دستش گذاشتم و خودم رو عقب کشیدم. مصمم تر از قبل گفتم
_ مامان من نه باهات میام دکتر و نه میذارم موهام دست بخوره. برام هم مهم نیست که همین امروز بمیرم یا چند سال دیگه.

اینو گفتم و به طرف خروجی سالن رفتم. لحظه ی آخر صدای مامان باعث شد سر جام بایستم
_ اینم برات مهم نیست که مامانت با دیدنِ تو به زندگی امیدوار میشه؟

_امیدواری مامانتو ازش نگیر!

این صدای پاپا بود که در ادامه حرف مامان زد . سری از روی تاسف تکون دادم. پاپا درست رو به روم بود و داشت به طرف ورودی میومد.
تندتر قدم برداشت تا زودتر خودشو بهم برسونه.
وقتی روبه‌روم ایستاد سرم رو بلند کردم و توی چشماش زل زدم
_ یکی باید چنین حرفی بزنه که خودش بهش عمل کنه. روزی که امیدمو ناامید کردی یادت رفته؟ چقدر جلوی چشمت قیچی رو گذاشتم زیر موهام در صورتی که خوب میدونستی زندگیم به اون موهای بلندم وصل بود. زندگی من همون روزی تباه شد که منو مجبور کردی اسم دانیال رو دنبال خودم یدک بکشم. امید از دست رفته‌ی منو کی بهم برمیگردونه؟

بغضم رو قورت دادم و محکم تر از قبل ادامه حرفامو به زبون آوردم
_ فکر کردی لحظه ی آخر زدی زیر همه چی، من یادم میره چی به روزم اومده؟ تو اون ازدواج رو بهم میزدی یا نه، بالاخره خودش کنسل میشد. با یه مرده متحرک که نمیشه ازدواج کرد. کار تو دقیقا ” نوش دارو بعد از مرگِ سهراب ” بود پاپا!

مات به حرفم گوش میداد.

مامان خودشو بهم رسوند و درست کنارم ایستاد
_ تک تک حرفای الین، حقیقتِ محضه! حالا لازم نیست ادای پدرهای خیرخواه رو دربیاری. همون که پیش من ادای عاشقا رو درآوردی بسه! دخترم مثل من زودباور نیست.

سری تکون داد و زیر لب ادامه داد
_ البته من زودباور نبودم، ترجیح میدادم خودمو به خریت بزنم.

چشمای پاپا بسته شد..
سرش به سمت پایین خم شد و دستشو به در گرفت تا نیفته.
مامان سریع به طرفش دوید
_ چی شد احسان؟ پاشو ببینم.

پاپا کنار در سُر خورد و دستاشو روی چشماش گذاشت و آروم نالید
_ هرچی به سرم میاد حقمه!

قدمی به عقب رفتم و اجازه دادم توی خلوت خودشون غرق بشن. بی سر و صدا از سالن خارج شدم و به طرف پارکینگ رفتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.