خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان هتل شیراز پارت ۲۱

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان هتل شیراز به ترتیب از اینجا کلیک کنید

بعد از احوالپرسی ها و ابراز نگرانی و خوشحالیشون از بابت سالم موندنمون نماینده گروه گفت
_ ادامه‌ی ماموریت چی میشه خانوم شروانی؟

نفسای خستمو بیرون دادم
_ چیزی به پایانش نمونده ولی وضعیت آقای کیهانی جوریه که نمیتونیم ادامه بدیم و فعلا باید برگردیم شیراز..
بعدا خودشون زمان تکمیل پروژه رو اعلام میکنن شما هم جمع کنید و برگردین.

پچ پچ بینشون بالا گرفت. بی توجه پله ها رو دوتا یکی بالا رفتم. شمیم هم پشت سرم میومد.
_ آماده که شدی بیا توی اتاقم .

سری تکون داد رفت داخل. همه چی رو جمع کردم و لب تخت نشستم. یه بار دیگه به تصمیمم فکر کردم. کاملا مصمم بودم عادت نداشتم قولی بدم و بهش عمل نکنم.
پوزخندم پررنگتر شد. دستمو توی جیبم فرو بردم .
تیزی چاقو رو با نوک انگشتام لمس کردم.
دستمو با احتیاط پایین تر بردم و دسته‌اش رو گرفتم

_ من حاضرم الین بریم.
با صدای شمیم دستمو از جیبم بیرون کشیدم.
دسته ی چمدون رو کشیدم و حرکت کردم. صدای چرخاش توی اتاق پیچید..

وقتی پویان پای حرفاش میمونه منم باید بمونم.
چمدون رو کشون کشون از پله ها پایین بردم و با اعضای تیم خداحافظی کردم.
عجله داشتم زودتر به هدفم برسم. چشمامو چرخوندم تا دانیال رو ببینم ولی پیداش نبود.. باید کاری میکردم چند لحظه ازم دور بمونه.
همراه با شمیم از ساختمون خارج شدیم.
در ماشین رو باز کردم
_ شمیم توی ماشین منتظرم باش من یه کار نیمه تموم دارم باید انجامش بدم.

صورت ترسیده و نگرانش رو به طرفم چرخوند.
_ الین دست به کار احمقانه نزنی که بعدش پشیمون بشی.. بذار منم باهات بیام.

دستمو دو طرف شونه اش گذاشتم و مجبورش کردم روی صندلی ماشین بشینه.
_ میگم همینجا بمون تا دانیال پیداش نشده باید حق اون بادیگارد رو بذارم کف دستش.
سریع با جیغ جیغ گفت
_ الین بخدا بدبخت میشیم بیخیال شو بیا سوار شو برگردیم.
چاقو رو از توی جیبم در آوردم و نشونش دادم
_ با همین کارشو میسازم.

با ترس نیمخیز شد تا پیاده بشه ولی سریع در ماشین رو بستم و قفل مرکزی رو زدم تا نتونه بیاد بیرون.
چاقو رو دوباره توی جیبم گذاشتم. و از ماشین فاصله گرفتم. صدای ضربه هایی که شمیم به شیشه ی ماشین میکوبید رو میشنیدم ولی توجهی نکردم.
بادیگارد محبوب دانیال رو پشت ساختمون پیدا کردم.
لبخند کجی روی لبم نشست. نزدیکش رفتم. نگاه متعجبش رو حس کردم. دستمو توی جیبم بردم و برای بار دوم تیزی چاقو رو لمس کردم.

_ سلام بادیگارد وظیفه شناس!
جا خورد و لرزش توی صداش رو به وضوح حس کردم
_ خانوم شروانی شما اینجا چیکار میکنین؟

قدم به قدم بهش نزدیک شدم.
_ اومدم ازت تشکر کنم.
قدمی عقب رفت
_ من که کاری نکردم.. آقا دانیال میدونن که شما اینجا هستین؟

دستمو ته جیبم فرو بردم به دسته ی چاقو رسوندم و محکم و مصمم بین انگشتام فشردم.
_ مگه اون شب که قول دادم کارتو جبران کنم دانیال خبر داشت ؟ اومدم به قولم عمل کنم.. الوعده وفا!

حیرت زده نگاهم کرد و با تردید گفت
_ شما که‌ به من قولی نداده بودین خانوم.. الآن دیگه من باید برم آقا دانیال نمیدونن اینجام.

توی یه حرکت ناگهانی چاقو رو از جیبم بیرون کشیدم و تا جلوی صورتم بالا آوردم. لبخند کجی نشوندم روی لبم و پوزخندی زدم
_ چه بهتر که دانیال از جات بی خبره! بهت قول داده بودم اگه یه تار از موهای پویان کم بشه چاقو رو تا دسته توی شکمت فرو کنم.. الآن که علاوه بر پویان میخواستی منم به کشتن بدی

با دیدن چاقو رنگ از صورتش پرید..
نگاه شوکه و نگرانش به چشمام افتاد

توی یه حرکت سریع به طرفش جهش کردم و محکم هلش دادم
هنوز مات به چاقو بود که تعادلش رو از دست داد و روی زمین افتاد

از فرصت استفاده کردم، چاقو رو بردم بالای سرم تا با ضرب بیارم پایین و توی شکمش فرو کنم
صدای لرزونش بلند شد ولی برام مهم نبود.. زمانی که این غلط رو می‌کرد باید به عواقبش هم فکر می‌کرد
_ خانوم شروانی تو رو خدا این کارو نکن من زن و بچه دارم… فقط به خاطر درآوردن یه لقمه نون واسه خانواده ام دستورات آقا دانیال رو اجرا کردم. اصلا من نمیدونستم قراره شما هم سوار اون ماشین بشین.

خون جلوی چشمامو گرفته بود و هیچی حالیم نبود.
صدامو بالا بردم و جیغ زدم
_ اون زمانی باید به این لحظه فکر میکردی که داشتی ماشین پویان رو دستکاری میکردی.. الان اصلا دلم برات نمیسوزه… جون من هیچی.. اما تو باید تاوان کاری که با پویان کردی رو پس بدی

دستمو به سرعت پایین آوردم.. نوک تیز چاقو دقیقا شکم بادیگارد رو نشونه گرفته بود.
دستم رو جلوتر بردم که صدای دادش توی فضا پیچید و سریع و به هر جون کندنی بود خودش رو کنار کشید و چاقو فقط پیرهنش رو پاره کرد و به خودش آسیبی نزد
نفسای عصبیمو بیرون دادم
_ بیخود داری تلاش میکنی.
دوباره به طرفش حمله کردم
انگار نمی‌خواست باهام مقابله کنه چون فقط از خودش دفاع می‌کرد
برای بار دوم، لبِ مرزِ برخورد چاقو به شکمش، کسی از پشت سرم یه دستشو محکم دور شکمم و دست دیگه‌ش رو دور مچ دستم که چاقو داخلش بود حلقه کرد و منو کنار کشید .
بادیگارد از فرصت استفاده کرد و سریع خودش رو کنار کشید

گره انگشتام دور چاقو شُل شد و از دستم پایین افتاد. توی بغلش بودم و هنوزم دستش دور شکمم حلقه بود.
صدای تپش قلبم رو به وضوح حس میکردم. همه حواسم.. ضربان قلب آرامش گرفته و حس امنیتی که با حضورش ناخودآگاه همه وجودم رو در بر می‌گرفت بهم ندا میداد اینی که من الان توی بغلشم پویانه!

گردنم رو کمی کج کردم تا بتونم صورتش رو ببینم.. با همون اخمای همیشگیش بهم خیره شده بود. سرش باندپیچی بود و صورتش هنوزم رنگ پریده بود
_ مگه بیمارستان نبودی؟ چطور یدفعه مثل جن اینجا ظاهر شدی؟

با شنیدن صدای محکم و عصبیش تکونی خوردم و کمی خودم رو کنار کشیدم که باعث شد حلقه دستش محکم تر بشه
_ شنیدی میگن تو که زورت به خر نمیرسه، چرا پالونِ خر رو میزنی؟ دقیقا حکایت الانِ تو شده!
تو که نمیتونی با دانیال مقابله کنی میخوای اون بادیگاردی رو بکشی که فقط دستورات مهره اصلی رو اجرا میکنه؟

سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم
_ خودت توی ماشین ابراز خوشحالی کردی که میخوام به خاطرت مرتکب جنایت بشم الان سرزنشم میکنی؟

دوباره دادش به هوا رفت و عصبی تر از قبل غرید
_ خیلی بچه ای الین! یه لحظه با خودت فکر نکردی همین بادیگارد که به ظاهر تنهاست بعد از مرگش هزارتا مدعی پیدا میکنه و به راحتی اعدام میشی؟

اینبار ناخودآگاه از دادش بیشتر سرم رو پایین انداختم

پوف کلافه ای کشید و کمی آروم تر ادامه داد
_ اونوقت نمیتونی ببینی که پویان کیهانی چطور دانیال ارجمند رو به زمین میزنه

گره دستاشو کامل از دورم باز کرد و بیحواس چاقو رو از سر تیزش توی دست گرفت .

_ دانیال تاوان کارشو چند برابر پس میده! از مادر زاده نشده کسی با پویان کیهانی در بیفته اما با سیاست. نه مثل تو با بچه بازی!
همزمان با ادای کلماتش فشار دستش روی لبه تیز چاقو بیشتر میشد

چشمام روی انگشتاش رفت که بر اثر فشار تیزی چاقو داشت خون ازش میچکید.

هینی گفتم و صورتم مچاله شد نفهمیدم چطور خودمو به طرفش کشیدم و چاقو رو از دستش کشیدم و به جایی دورتر پرت کردم.
خون از دستاش میچکید ولی انگار دردش توی وجود من میپیچید. دستشو توی دستم گرفتم.
درست مثل اونبار که دستش بخاطر من زخمی شده بود گوشه‌ی شالم رو به دندون گرفتم و سریع یه تیکه ازش پاره کردم و به طرف زخمی که قصد بند اومدن خونش نداشت بردم.
تیکه ی شالم رو با احتیاط دور انگشتاش پیچیدم و گره زدم.
سنگینی نگاهش رو که حس کردم سرمو بلند کردم
_ الان این کار تو عاقلانه بود؟ داشتی دستتو نابود میکردی چرا؟

کم کم اخم از صورتش کنار رفت.. رنگ نگاهش تغییر کرد..
تُن صداش آروم شد و نگاهش صاف
_ تیکه ی شال قبلیت که به دستم بسته بودی همراه با ماشین سوخت و دود شد.

لبخند کمرنگی نشست روی لباش که باعث شد ابروهام از تعجب بالا بپره

هم چنان دستش توی دستم بود

دستش رو مشت کرد و انگشتام توی مشتش گیر افتاد.

_ وقتش بود یه پارچه ی جدید جای قبلی رو بگیره.. بریدن دستم بهونه‌ی خوبی شد. هرچند که قبلی از طلا ساخته شده بود و این یکی شاید نتونه جاشو پر کنه.

آب دهنمو قورت دادم و سعی کردم دستمو آزاد کنم ولی محکمتر گرفت و به طرف خودش کشید
انگار دلش نمیخواست آزاد بشم.حرفاش دو جانبه بود. تا میومدم حس کنم براش اهمیت دارم، ته حرفاش منو میسوزوند.

_ خوب داری از الان تمرین عاشقی میکنی…
پوزخندی زد
_ جدی جدی میخواستی به خاطر من اون بادیگارد رو بکشی!

نفس عمیقی کشیدم تا بتونم آروم رفتار کنم.. دست خودم نبود ناخواسته جلوش از همه لحاظ کم می‌آوردم . تصمیم گرفتم درست مثل خودش حرف بزنم

_ الین شروانی تا حالا عاشق نشده … حالا که قراره عاشق بشه عشقش هم واقعیه . گفته بودم بهت ثابت میکنم چند مرده حلاجم.

فاصله ام با هیکل دُرشتش کم بود و اگه میخواست میتونست به راحتی هیکل ریزنقشِ منو توی خودش غرق کنه.

_ هر دومون توی قراردادمون مصمم هستیم ولی الان نوبت منه که شرطمو انجام بدم هنوز وقتش نرسیده که تو شرطت رو اجرا کنی. زمانش که برسه مجبوری قانون های منو از حفظ بشی.

پلکامو آروم بالا و پایین کردم. از چه قانون نانوشته ای دم میزد؟

چشمام روی پارچه افتاد که هنوز نتونسته بود جلوی بند اومدن خونِ دستاشو بگیره.

_ الان دیگه اون لامبورگینی محبوبت رو نداری که بخوای این تیکه پارچه رو به فرمونش وصل کنی.

گره دستش شُل شد
انگشتای منم خونی شده بود ولی نمیدونم چرا حس بدی نداشتم. نگاه اونم روی تیکه شال ثابت موند

_ مهم این پارچه هست که دوباره به زخمِ من بسته شد.

_ بهتره فاصله ات رو با الین رعایت کنی. الان دیگه باید بهت ثابت شده باشه که از کشتن ابایی ندارم.

صدای دانیال درست مثل سوهان روحم رو خراش داد که چشم هام رو با حرص بستم و نفس کلافه‌ام رو بیرون دادم

پویان رو به روش بود ولی من پشتم بهش بود.
برخلاف تصورم ایندفعه پویان منو به خودش نزدیک نکرد و برعکس چند قدم عقب رفت و پوزخندی روی لبش نشوند.

دانیال نزدیکتر اومد و درست کنارم ایستاد.

_ من ازش فاصله گرفتم ولی بهتره تو دودستی بچسبی بهش!

با ابروهای گره کرده و متعجب بهش خیره شدم.. در کمال تعجب داشت ازم فاصله میگرفت.

دانیال دستمو گرفت و با لبخند پیروزی گفت
_ الین خواه ناخواه مال منه چرا باید دودستی بچسبم بهش وقتی خواه و ناخواه تهش بهم وصل میشه ؟!

جمله‌ی آخر پویان تمام تصورات چند تانیه قبلم رو به هم ریخت.
_ چون هدف بعدیم به دست آوردنِ الینه! حتی اگه لازم باشه جور دیگه ای باهات برخورد کنم. حتما شنیدی که توی هدفهام شکست وجود نداشته..

دانیال چند بار محکم پلک زد و ناباور نگاهش کرد..
نمیدونست چی بگه.. انگار باورش براش سخت بود که بعد از اون اتفاق پویان نه تنها کنار نکشیده که سرسخت تر از قبل هم شده
دستم رو کشید منو دنبال خودش کشوند.
کمی که دور شدیم دنبال راهی گشتم تا مچ دستمو ازش جدا کنم.
نگاهی به دستم انداختم و ناخن های بلندم رو توی پوستش فرو کردم.
آخی گفت و دستشو کشید.

مچمو مالیدم و با ابرویی بالا رفته نگاهش کردم

صدای غرشش بلند شد

_ معلومه چته الین؟ من کم برات مایه نذاشتم که حالا ازت بگذرم. دوباره بهت هشدار میدم یاد بگیر تو قلبت فقط باید عشق من ریشه کنه. هرکس بخواد تو رو ازم بگیره بدتر از اینا به سرش میاد.

از فکر اینکه بلایی سر پویان بیاد ناخواسته تنم لرزید.. اون تنها کسی بود که باعث میشد جلوی دانیال و پاپا کمر خم نکنم.

نگاه تندی بهش انداختم و به سرعت عقب گرد کردم و خودمو به ماشین رسوندم..
تازه یادم افتاد که شمیم رو توی ماشین زندانی کردم.
هینی گفتم و از شیشه ی ماشین داخلش رو نگاه کردم ولی شمیم نبود.
سریع سوییچ رو از جیبم بیرون کشیدم و در ماشین رو باز کردم.
به محض باز شدنِ در، شمیم که روی صندلی عقبی دراز کشیده بود از جاش بلند شد.
نفسِ آسوده ای کشیدم
نگاهی به دستای خونیم انداخت و وحشت زده جیغ زد
_ چیکار کردی الین؟ اون بادیگارد رو کشتی؟ کاش یه ذره به این فکر میکردی که اون فقط دستورات دانیال رو اجرا میکنه.. دستات به خون اون بادیگارد آلوده شد.. من دیگه نمیخوام کنارت بمونم ازت میترسم الین.

با دادی که زدم ساکت شد و سرجاش نشست.
_ چی میگی تو شمیم؟ از بس گفتی نه آخرشم نتونستم بکشمش.

هنوزم وحشت زده به رد خون روی دستم خیره بود.
با تردید پرسید
_ پس چیکار کردی؟ زخمیش کردی یا دانیال رو کشتی؟

چشمامو توی کاسه چرخوندم
_ نمیدونم چطور توی لحظه ی آخر پویان از راه رسید و نذاشت ضربه‌ی نهایی رو بزنم.

با کف دستش محکم توی پیشونیش کوبید
_ یا خدا.. نکنه به جاش آقای کیهانی رو کُشتی؟

دوباره داد زدم
_ چرت و پرت نگو شمیم. اگه دردت این خون روی دستمه دلیلش چیز دیگه ای هست .. کسی رو نکشتم.

نفس راحتی کشید و گفت
_آخه وقتی تو اونجوری منو توی ماشین زندانی کردی منم به آقای کیهانی زنگ زدم و گفتم میخوای چیکار کنی اون تنها کسی بود که میتونستم ازش کمک بخوام.

دستای خونیمو بالا آوردم و جلوی صورتش تکون دادم.
_ تو خوب کاری نکردی شمیم. اگه نتونستم اونا رو بکشم الان تو رو میکشم.
جیغی زد و خودشو روی صندلی عقب پرت کرد.
قهقهه ای زدم و سوار شدم و ماشین رو روشن کردم.
***

° پویان °

سنگ ریزه ها از کنار پام سُر میخورد و پایین میریخت. نگاهم روی ماشینم که حالا تبدیل به آهن سوخته شده بود، ثابت موند.
ماشین هایی زیادی خرید و فروش کرده بودم ولی این لامبورگینی با بقیه برام فرق داشت. اولین ماشین گرون قیمتی بود که خریدم و هیچوقت نتونستم بفروشم. چون بهم یادآور میشد چه مسیری رو طی کردم تا به اینجا رسیدم.

حسام_ هم مدرک داریم هم شاهد. به راحتی میتونی ازش شکایت کنی. اون مرتیکه باید تاوان کاری که باهات کرد رو پس بده.
نگاهم رو از آهن پاره های ماشین گرفتم
پوزخند روی لبم جا خوش کرد..
خوب میدونستم دانیال هم توی دستای احسان یه مهره هست . فعلا باید عامل اصلیش تاوان میداد نه آدمای فرعی.. ادب کردن دانیال هم به وقتش.. نمیخواستم حسام چیزی از این موضوع بدونه..

_ تو که بهتر میدونی حسام.. من آدمی نیستم که برای گرفتن حقم دست به دامن دادگاه و قاضی بشم.

دستی که با چاقو بریده بودم رو بالا آوردم و به تیکه ی شال که گره کوری خورده بود خیره شدم. خون از زیر پارچه بالا اومده بود و همونجا خشک شده بود.
تازگیا یکی پیدا شده بود روی زخمای من مرهم میذاشت .. حالا که این کارو شروع کرده باید بمونه و ادامه بده.
شروعش به میل خودش بود اما پایانش دست منه!
نگاهم رو به چشم های کنجکاوش کشیدم و ادامه دادم
_ من به روش خودم قصاص میکنم.

چشماش چرخید و با نگاهی به دستم متعجب گفت
_ دستت چی شد؟ توی بیمارستان که چیزیش نبود.

سنگ ریزه‌ی جلوی پام رو با کفشم شوت کردم
_ این زخم از هر درمانی برام بهتره!

جلوی آینه ایستادم و سعی کردم باندهای دور سرم رو باز کنم.
مامان دست راستش رو روی دست چپش کوبید و غرولند کنان به طرفم اومد

_ چرا سرخود اون باندها رو باز میکنی پویان؟ کی میخوای از اینکه حرف حرفِ خودت باشه دست برداری؟

به طرفش چرخیدم
_ مامان من دیگه حالم خوبه وقتشه این باندها باز بشه اذیتم میکنه.

دستمو بالا بردم و دوباره مشغول باز کردن باندهای روی سرم شدم. نگاه خیره ی مامان رو حس کردم.
سریع فاصله ی بینمون رو طی کرد و خودشو بهم رسوند .
دستمو گرفت و پایین آورد . ابروهاش توی هم گره خورد و با کنجکاوی به زخمی که پارچه بهش بسته بود خیره شد.

_ تا جایی که یادمه دستت سالم بود. باز خودتو توی چه دردسری انداختی؟

نگاهش عمیقتر و مشکوک شد
_ صبر کن ببینم مگه باند نداشتی که پارچه به دستت بستی؟

کلافه گفتم
_ اون لحظه که دستم برید فقط این پارچه در دسترسم بود.

هنوزم خیره بهش نگاه میکرد انگار دنبال یه چیزی برای مچ گیری بود.

_ این پارچه چقدر آشناست.. حس میکنم یه جایی دیدمش.

دستمو از دستش بیرون کشیدم
_ نه مامان اصلا آشنا نیست و جایی هم ندیدیش.

دوباره مشغول باز کردن باندهای سرم شدم.
_ من باید برم هتل.. کارای زیادی مونده که انجام بدم.

نچ نچی کرد
_هنوز حالیت نشده کار مهم تر از سلامتیت نیست؟

باندها رو کامل باز کردم و توی سطل انداختم
_ گفتم که حالم خوبه.

موهای بالا رفته ام زیر باند به سرم چسبیده و بد حالت شده بود

_ من دیگه کاری به کارت ندارم هرچی میگم ساز مخالف میزنی.

بغض کرده به طرف در اتاق رفت
_ برمیگردم خونه.. تو رو با خونه‌ی خودت و هتل و کارات تنها میذارم.

خودمو بهش رسوندم
_ چرا ناراحت میشی مامان؟ خب دارم حقیقت میگم. اگه حالم خوب نبود نمیتونستم سرپا بایستم.

سری تکون داد و درو باز کرد. هنوز از در بیرون نرفته بود، انگار یه چیزی یادش اومده باشه دوباره برگشت داخل اتاق

دستمو بالا آورد و به پارچه خیره شد.
کم کم لبخندی روی لباش نشست

_ حدسم درست بود.. این پارچه آشناست.. دیروز توی بیمارستان شال روی سر اون دختر دقیقا همین بود.

نگاهشو به چشمام کشوند
_ تو اجازه دادی اون دختر زخمتو با شال خودش ببنده. حتما برات با بقیه فرق داره و نمیتونی اینو از من انکار کنی

انگشتامو لا به لای موهام فرو بردم تا هوا بهشون برسه .
خونسرد و بی‌تفاوت گفتم
_ وقتی دستم زخمی شد تنها شخص کنارم اون بود و چیزی هم در دسترس نداشتم تا زخمم رو باهاش ببندم اونم شالش رو پیشنهاد داد.. مجبور بودم قبول کنم

معلوم بود حرفامو باور نکرده. با ابرویی بالا پریده کامل اومد داخل و در اتاق رو بست
_ مگه زخمِ تو چقدر براش مهم بوده که حاضر شده شالش رو پاره کنه و روی دستت ببنده؟

تیزتر از این حرفا بود و دلیل غیرمنطقی رو قبول نمیکرد.
_ یه شال در برابر زخم یه انسان چیزی نیست مادرِ من.. حتما از روی انسانیتش بوده.. چرا سعی داری همه چی رو هندی جلوه بدی؟

لبخندی زد و بی‌توجه به حرف من گفت

_ حالا بگو ببینم اسمش چیه؟

دوباره برگشتم جلوی آینه و نگاهی به ظاهر آشفته ی خودم انداختم.

پوفی کشیدم
_ اون فکرایی که توی ذهنت میگذره حقیقت نداره مامان.

خودشو بهم رسوند و دو طرف بازومو گرفت
_ من یه مادرم و حسم بهم میگه رابطه‌ی پسرم با اون دختر با بقیه فرق میکنه اگه اینجوری نبود تو حاضر نمیشدی کمکش رو قبول کنی. تو همیشه کمک میکنی ولی از کسی کمک نمیخوای.

یه لحظه چهره اش اومد جلوی چشمام. اون دختر واقعا به کمک من نیاز داره .. احسان داره دخترشو قربانی اهدافش میکنه..

_ اسمش الینه

صدای پرهیجانش بیانگر حال درونش بود
_ وقتی میگم فرق داره باور نمیکنی. تا حالا چندتا دخترو فرستادم سراغت تا شاید بتونن دل تو رو به دست بیارن ولی یادم رفته بود اگه خدا بخواد نیازی به دخالت من هم نیست و خودش همه چی رو درست میکنه

اخمامو کشیدم توی صورتم و شاکی گفتم
_ پس اون دخترا رو تو میفرستادی سراغ من؟ باید حدس میزدم.

دوباره با ذوق و بی‌توجه به حرفای من گفت
_ اقرار کن که با بقیه برات فرق داره

شاید حق با مامان بود..
این دختر با تمام دخترایی که اطرافم بود فرق داشت ..
اما نه از اون جنبه که مامان در نظر داشت..
چون الین، دختر احسان شروانی بود.

همینجور که غرق افکارم بودم حرفامو به زبون آوردم
_ آره با بقیه خیلی برام فرق داره.

مشتاق و حیرت زده دستمو کشید
_ بیا روی مبل بشین و کامل برام تعریف کن.

با این حرفش تازه فهمیدم بدتر به شکش دامن زدم.

دستمو از دستش بیرون کشیدم و با لحنی ملایم گفتم
_ باور کن چیزی وجود نداره که بخوام تعریف کنم مامان .. الانم من باید برم حموم. خیلی کار دارم

بدون اینکه لبخند معنا دارش کمرنگ بشه دوباره به طرف در رفت
_ به هر حال همین که ذره ای تغییر توی رفتارت دیدم جای امیدواریه.

کلافه سری تکون دادم..
ترجیح دادم مامان به همین افکارش خوش باشه چون اگه میدونست اصل ماجرا چیه نگران میشد.

***

° الین °

_ مامان شنیدی میگن بعضیا شب میمیرن و بعضیا روز، اما بعضیای دیگه شبانه روز میمیرن؟ الآن حکایت منه

مامان با اخم مشغول باز کردن باندهای دور سرم شد.
_ دیگه باید به دیکتاتوری پدرت پایان بدم تا کی بشینم ببینم دخترم جلوی چشمام داره آب میشه

پوزخندی روی لبام نشست
_ مامان تو هم تلاش خودتو کردی ولی بابا دست بردار نیست تو رو هم با روش های خودش قانع میکنه.

متعجب نگاهشو به صورتم کشوند
_ الین تو الان گفتی بابا؟ اولین باره میبینم نمیگی پاپا.

ناخوداگاه حرفای پویان توی ذهنم اکو شد
” تو یه دختر لوسی که به پدرت میگی پاپا”

برای خودم هم جای تعجب بود. منی که هیچ کس روم تاثیر نمیذاشت الان با حرفای این مرد ناخواسته کلمه‌ی پاپا از جمله‌م حذف شده بود

_ خب دیگه بچه نیستم وقتشه چیزای گذشته رو دور بریزم.. چون همونا باعث شدن الان دانیال منو به ساز خودش برقصونه.

مامان از جاش بلند شد
_ تا روزی که برای عقد تعیین کردن فرصت زیادی نمونده. باید دوباره با پدرت صحبت کنم. اینبار باهاش اتمام حجت میکنم. اگه قبول نکرد، با رفتن تو از این خونه، منم از زندگیش بیرون میرم.

منم سرپا ایستادم درست رو به روش. قد بلند و چهره‌ی مهربونش رو از نظر گذروندم
_ نه مامان. نمیخواد زندگیتو به خاطر من به هم بریزی. چون من صد در صد از این ازدواج خلاص میشم.

مشکوک نگاهم کرد
_ چطور اینقدر با اطمینان چنین حرفی رو به زبون میاری؟ راه حلی پیدا کردی؟

سری تکون دادم
_ راه حل که نه! ولی یه نفرو پیدا کردم که گفته منو خلاص میکنه و حرفش برام سنده!

حیرتش بیشتر شد
_ مگه چنین چیزی میشه؟ بگو ببینم اون کیه؟

در همین لحظه با صدای خدمتکار حرفامون قطع شد
_ ببخشید خانوم، آقا توی سالن منتظر شما هستن.

مامان سری تکون داد
_ من میرم باهاش حرف بزنم. تو نیا اونجا تا ببینم چی میشه.

_ باشه مامان ولی کاری نکن که به ضرر خودت تموم بشه.

سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت. دل تو دلم نبود میترسیدم مامان به خاطر من زندگی خودشو خراب کنه. باید میرفتم و از حرف هاشون سر در میاوردم.

پشت ستونی که توی سالن بود ایستادم تا دیده نشم.
از حرفای قبلیشون بیخبر بودم و با کنجکاوی منتظر موندم تا بقیه حرفاشون رو بشنوم.
صدای محکم مامان رو شنیدم که گفت
_جواب بده احسان.. چرا وقتی نارضایتی الین رو میبینی بازم به ادامه‌ی این رابطه ی مزخرف پافشاری میکنی؟

_ خودم بهتر صلاح دخترمو میدونم . الین فقط با دانیال خوشبخت میشه. بهتره به جای این حرفا بری باهاش حرف بزنی تا برای ازدواجش آماده بشه.

مامان با صدای عصبی غرید
_ الین داره بال بال میزنه و بعد تو میگی صلاحشو میخوای؟ خودت الین رو از بچگی اینجوری تربیت کردی که اگه چیزی باب میلش نبود رو کنار بزنه.. حتی عروسکایی که براش میخریدی و خوشش نمیومد رو دور میریخت. حالا چطور میخوای مردی که ایده آلش نیست رو تا آخر عمر کنار خودش نگه داره؟ از این نمیترسی که باهاش بره زیر یه سقف و برای رهایی ازش دست به هر کاری بزنه؟

صدای داد پاپا بلند شد
_ بسه آزاده!

مکثی کرد و کلافه ادامه داد
_ الین خودش داره پی میبره که صلاحشو میخوام تازه چند وقت قبل هم تهدیدم کرد که خودکشی میکنه من جدی نگرفتم خودش منصرف شد.. الانم رابطشون بهتر شده خودت دیدی که واسه ماموریتش هم خودش پیشنهاد داد دانیال باهاش بره.

پوزخندی روی لبم نشست..
نمیدونه دخترش تا لب مرگ رفت و اگه پویان نبود الان من این دنیا نبودم. در اصل دلیل برگشتنم به زندگی حرف های پویان بود و الانم همونه که داره به امید از دست رفته ی من رنگ میبخشه.

کمی سرمو خم کردم تا بتونم صورتشون رو ببینم و حالاتشون رو موقع حرف زدن بفهمم.

_ نمیذارم دخترم فدای خودخواهیای تو بشه.

هردوشون مقابل هم گارد گرفته بودن.

با صدای نگهبان هر دوتاشون ساکت شدن
_ آقا یه مرد که خودش رو پویان کیهانی معرفی میکنه میخواد شما رو ببینه

چشمام چهارتا شد و چسبیده به ستون خشک شدم.
پویان اومده بود اینجا؟

پاپا گفت سریع راهنماییش کنن داخل..

صداش که بلند شد به زور تونستم به ستون چنگ بزنم تا نیفتم.

سرم رو کج کردم و دیدمش.. تیپ اسپرت مشکی خیلی خاص..

پر غرور و دست به جیب جلوی ورودری سالن ایستاده بود

_ سلام جناب شروانی.

پاپا سرشو بلند کرد حواسم به حرکاتش بود…
با لکنت کلماتش رو از دهنش بیرون کشید.. انگار اونم هنوز باور نداشت که پویان اومده اینجا!

مات و مبهوت گفت
_خوش اومدی آقای کیهانی! شما کجا اینجا کجا؟ قدم رنجه کردی… بفرما اینجا بشین.

نگاهشو به مامان که با ابروهای گره کرده به پویان نگاه میکرد، انداخت

_ آزاده.. بگو وسایل پذیرایی رو آماده کنن.. آقای کیهانی اومده خونمون!

نگاهم بین هرسه تاشون در چرخش بود. برام جای سوال بود که برای چی اومده اینجا؟!
پاپا زیادی داشت بهش احترام میذاشت چیزی که تا حالا خیلی کم ازش دیده بودم.
ولی پویان هم چنان با پوزخند روی لبش نگاهش می‌کرد
نگاهی از بالا تا پایین و پر غرور!

ناخودآگاه اون عکس توی ذهنم پررنگ شد..
رابطه ی صمیمانه ی پویان و پاپا توی عکس با نگاه سرد و پوزخند روی لب های پویان و این احترام بیش از حد پاپا باهم جور نبود.

شاید هم با این احترامی که براش قائله ، اگه پویان بگه این ازدواج درست نیست پاپا راضی بشه.

با این فکر لبخند پهنی روی لبام نشست.

خودمو بیشتر پشت ستون جا دادم تا دیده نشم، ترجیح میدادم از دور نظاره‌ گر اوضاع باشم.

مامان خدمتکار رو صدا زد و اونم سریع رفت تا وسایل پذیرایی رو آماده کنه.

_ زحمت نکش جناب شروانی. نیازی به پذیرایی نیست.. بدونِ این کارا هم بهم ثابت شده چقدر مهمون نوازی!

اینو گفت و جلو اومد و درست کنار پاپا نشست.
مامان که هنوزم اخماش توی هم بود و معلوم بود هر طور شده میخواد با پاپا اتمام حجت کنه با اخم گفت

_ احسان نتیجه حرفامون رو مشخص کنیم بعد من تو رو با مهمونت تنها میذارم.

پاپا با خشم به مامان نگاه کرد و از بین دندونهای کلید شده‌اش کلماتش رو بیرون کشید
_ فکر نکنم درست باشه جلوی مهمون حرفامونو ادامه بدیم آزاده!

مامان دستاشو به کمرش زد و با لجبازی گفت
_ چیو داری مخفی میکنی احسان؟ فقط خواجه حافظ نمیدونه که تو میخوای دخترتو بدون رضایت خودش شوهر بدی!
پویان انگار منتظر چنین موقعیتی بود که سریع گفت

_ مگه تو میخوای با دانیال زندگی کنی جناب شروانی؟ الین حق داره برای آینده اش خودش تصمیم بگیره .

با این حرفش پاپا آشفته تر شد و غرید
_ فکر نکنم مسائل خانواده ی ما به دیگران ربط داشته باشه.

درست مثل بادکنکی بودم که توی هوا میچرخه و بادش خالی میشه. این حرف پاپا تمام تصورات چند دقیقه پیشم رو به هم ریخت.

_ بهتره اون پرده‌ی سیاهی که کشیدی روی چشمات رو کنار بزنی . امروز اومدم بهت بگم اصلا خبر شدی دخترت تصادف کرد و باعثش هم دانیال بود؟

پاپا متعجب و همچنان با اخم بهش نگاه میکرد.

_ دانیال به الین ضربه نمیزنه . اینم میدونم که الین توی ماشین تو بود که تصادف کرد.. این وسط تو مقصری!

با دهنی باز به قیافه طلبکارش نگاه کردم
حرفای ناحقش جوری بهم فشار آورد که دیگه نتونستم تحمل کنم و از پشت ستون بیرون اومدم.

یک دیدگاه

  1. خیلی خوب بود ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.