خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان هتل شیراز پارت ۱۸

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان هتل شیراز به ترتیب از اینجا کلیک کنید

این دونفر داشتن در مورد همون اتاقی حرف میزدن که من چند روز قبل توش اقامت داشتم!
نگاهم روی کیهانی که منتظر بود دنبالش برم، ثابت موند.
کم کم داشت ترسم ازش بیشتر میشد. اون از اینکه من توی هتلش اتاق بگیرم چه هدفی داشته که حاضر شده اتاقی که به هیچ‌کس نمیداده رو برای نگه داشتنِ من توی هتلش بهم بده؟!
صداش باعث شد تکونی بخورم و به خودم بیام
_ زیاد وقت نداریم بهتره زودتر بیای شام بخوری وگرنه من منتظرت نمیمونم.

سری تکون دادم و با قدم‌های سست به طرفش رفتم. هر روز که میگذشت یه چیز عجیب ازش میدیدم و به فکر فرو میرفتم. اول اون عکسش که کنار پاپا بود رو توی اتاق پیدا کردم حالا هم فهمیدم اون اتاق رو از عمد بهم داده بوده.
حتی شاید اون عکس هم کار خودش بوده گذاشته توی اتاق تا من ببینم!
چیو میخواد بهم بفهمونه؟!
این مرد خیلی مرموز بود و همین منو از آینده میترسوند.
وقتی دید دارم دنبالش میرم، نگاهشو به جلوش داد و به طرف یه میز رفت .
گارسون با دیدنش سریع خوش‌آمد گفت
_ آقای کیهانی غذای همیشگی رو براتون میارم.
صندلی رو به روییش رو بیرون کشیدم و نشستم.
هجوم افکارم باعث شد سرم تیر بکشه.

_ اگه غذای خاصی مدِ نظرته بگو برات بیاره به هر حال تو یه عمر اشرافی زندگی کردی باید غذایی که میخوری در شأنت باشه!

دستمو بالا بردم و کف دستمو به پیشونیم فشردم. حرفاش از یه طرف و رفتاراش هم از طرف دیگه نابودم میکرد.

_ معلومه که غذای مخصوص میخوام! من به غذای فقیرانه قانع نیستم.

گارسون رو صدا زدم. سریع خودشو رسوند
منو رو گرفتم و سفارشم رو دادم.. گارسون هم سری تکون داد و رفت. کیهانی مشغول خوندن روزنامه‌ای که روی میز بود، شد.
طولی نکشید که گارسون با یه ظرف بزرگ به طرفمون اومد.
با غرور بهش نگاه کردم‌و منتظر موندم تا غذا رو بذاره روی میز.
اول یه ظرف سوپ ساده گذاشت جلوی کیهانی.
پوزخندی زدم

گارسون غذای مخصوص رو که عطر و بوی خاصی داشت رو گذاشت جلوم.
_ پیش‌بند هم برام بیارین.

متعجب نگاهی بهم انداخت و گفت
_ خانوم اینجا که پیش‌بند فروخته نمیشه.

پشت چشمی نازک کردم و نگاهم رو گرفتم.
کیهانی آروم مشغول خوردن سوپش شد .
منم با علاقه شروع به خوردن کردم. تازه دوتا لقمه خورده بودم که دیدم غذاش تموم شده و میخواد از جاش بلند بشه.
آروم لقمه رو قورت دادم و منتظر نگاهش کردم

_ من جلوی در رستوران منتظرتم غذات رو که خوردی و پولشو حساب کردی بیا برگردیم.

بیخیال حرفاش مشغول درست کردن لقمه‌ی بعدیم شدم. دیگه چیزی نگفت و ازم دور شد.
غذامو کامل خوردم و با دستمال، دستمو پاک کردم و از جام بلند شدم.
گارسون به طرفم اومد و برگه‌ای رو داد دستم
_ خانوم اینم صورت حساب شما.

بدون اینکه به برگه نگاه کنم برگه رو ازش گرفتم
_ دو برابرش رو پرداخت میکنم.

در همین لحظه تازه یادم افتاد که من تمام وسایلم جهرم مونده و الان هیچی باهام نیست که بخوام پول غذا رو حساب کنم و حالا علت پوزخند کیهانی رو فهمیدم!
اون یادش بود که من هیچی باهام نیست و منتظر بود ضایع شدنِ منو ببینه!

گارسون که سکوتِ منو دید انگار شیر شد که گفت
_ خانوم چی شد؟ پول غذا رو بدین دو برابرش پیش‌کش

اخمی انداختم توی پیشونیم و توپیدم
_ میرم بیرون پولتو برات میارم

_ تا حساب نکنید اجازه بیرون رفتن ندارید.

صدامو بالا بردم
_ مگه غیر از اینه که یه گارسون هستی؟ چطور به خودت جرات میدی با من اینجوری حرف بزنی! مثل اینکه نمیدونی من کیم؟!

گارسون پوزخندی زد و گفت
_ ملکه الیزابت هم که باشی مهم اینه که الان پول غذاتو حساب کنی بعد بری بیرون!

با صدای مردی از پشت سرمون هر دومون سکوت کردیم
_ چه خبره اینجا؟
گارسون سریع حق به جانب گفت
_ این خانوم میخواد زرنگ بازی دربیاره بره بیرون پولو حساب نکنه.

چند نفر از کسایی که توی رستوران بودن خیره بهمون نگاه میکردن. منی که همیشه با پولم به زمین و زمان فخر میفروختم، الان یه گارسون باید باهام یکی به دو کنه!

مرد بهش توپید
_ واسه این به خانوم بی‌احترامی کردی؟ ایشون مهمون آقای کیهانی هستن. خودشونم پول غذای ایشون رو پرداخت کردن. زود ازش معذرت خواهی کن.

دهنم باز موند و با حیرت نگاهم رو بهشون دوختم
کیهانی اول ضربه میزنه، بعد خودشم زخمامو ترمیم میکنه! خیلی آدم عجیبی بود. میخواست با رفتارش اشتباهاتم رو بهم گوشزد کنه!
اما این مدلی و جلوی همه … ؟
نباید برای درس عبرت دادن بهم اینجوری با آبروم بازی میکرد…
بی‌توجه به بحث بین اون دوتا نگاهم چرخید روی کیهانی که جلوی رستوران منتظرتم بود.
بی‌حرف ازشون فاصله گرفتم و به طرفش رفتم.

بهش رسیدم و با حرص گفتم
_ منظورت از این کارا چیه جناب کیهانی؟ دلت خنک شد جلوی اون گارسون منو ضایع کردی؟ تو که از اول میخواستی پول غذای منو حساب کنی چرا آبرومو بردی؟

حس میکردم با لذت داره به حرص خوردنِ من نگاه میکنه و همین باعث می‌شد بیشتر عصبی بشم

_ دارم وظایف نیمه تمومِ پدرت رو کامل میکنم! پایه‌های تربیتت سسته و بیش از حد لوس بار اومدی اگه میخوای بازم از این بلاها سرت نیاد، جلوی من دم از پول و ثروتت نزن که حالم به هم نخوره و اینجوری ادبت نکنم.

چند قدم جلو شد و بعد دوباره به طرفم چرخید
_ هرچند که تا چند وقتِ دیگه، خواه ناخواه طبق میل من باید رفتار کنی!

درست مثل مجسمه، خشک شده فقط حرفاشو میشنیدم و جوابی نداشتم. گره کارم بهش گیر بود و فقط به دست خودش باز میشد و همین منو به سکوت وادار میکرد.
با شنیدن صداش رشته‌‌ی افکارم پاره شد
_ تو ماشین منتظرتم وقتی با خودت کنار اومدی بیا

کل روز با اتفاقات ریز و درشت دست و پنجه نرم کرده بودم . ذهنم داشت از کار میفتاد. شایدم کمک خواستن از کیهانی، قراره برام گرون تموم بشه!
اما راهی بود که رفته بودم، و باید تموم میکردم.
در ماشین رو باز کردم و سوار شدم. کیهانی که داشت با گوشی حرف میزد، با دیدنم خطاب به پشت خطیش گفت
_ بله الان اومد گوشی رو میدم بهش.

با گنگی نگاهش کردم
_ دوستت پشت خطه . مثل اینکه براش مشکل پیش اومده

ابروهام به هم نزدیک شد و با نگرانی گوشی رو چنگ زدم که ناخونای بلندم محکم پشت دست کیهانی خط انداخت .
فقط به رد ناخونام که پشت دست ضخیم و مردونه‌اش افتاده بود خیره شد ولی حتی خم به ابرو نیاورد. انگار اونم فهمیده بود چقدر نگران شمیم هستم چون ایندفعه حتی واسه گوش دادن به مکالمه‌ی بینمون، اصرار نکرد.

ماشین رو روشن کرد و آروم حرکت کرد.

_ الو شمیم چی شده؟
هق هق هاش توی گوشم پیچید و بریده بریده گفت
_ دانیال وقتی دید درو براش باز نمیکنم . قفل درو شکست و اومد توی اتاق. فکر میکرد من تو رو توی اتاقم قایم کردم. تمام وسایل و کمد و تختم رو به هم ریخت و وقتی چیزی گیرش نیومد حرصشو سر من خالی کرد.

ناخواسته صدام بالا رفت.
_ اون عوضی چه غلطی کرد؟

گریه‌ی شمیم شدت گرفت
_ اون یقه‌ی لباسمو گرفت و منو به دیوار چسبوند و توی صورتم غرش کرد. الین اون عوضی میگفت پدرت اختیار کامل تو رو داده دستش حتی اگه تو رو بکشه هم اشکال نداره. میدونی به من چی میگفت؟ گفت واسه اینکه ته کاسه‌ی الین رو زبون بزنی افتادی دنبالش. اگه آقای رفیعی نرسیده بود، من الان به دست این مرتیکه کشته شده بودم.. داشت منو خفه میکرد.

ایندفعه ناخونام کف دست خودم رو سوراخ کرد.
نفس های عصبیم رو توی سینم حبس کردم و با فک منقبض شده غریدم

_ گوه خورده مرتیکه‌ی حروم‌زاده! بذار من برسم اونجا آبرو براش نمیذارم.

تماس رو قطع کردم و گوشی رو به طرف کیهانی گرفتم.
اینقدر عصبانی بودم و همزمان بغضم هم گرفته بود که نمیتونستم خودمو آروم کنم.
بالاخره تمام بغضم شد یه قطره‌ی کوچیک و از گوشه‌ی چشمم پایین چکید. پاپا منو کامل به اون مرتیکه فروخته!
صدای آروم کیهانی باعث شد تازه یادم بیاد که یه نفر داره بغضمو تماشا میکنه.

_ قوی‌تر از این حرفا میدیدمت… الان اون دختر در ذهن من قوی، داره گریه میکنه! تو که اینقدر ضعیفی پس چطور واسه همه شاخ و شونه میکشی؟

اشکامو با پشت دستم پاک کردم و برای لحظه‌ای بهش نگاه کردم.
_ دیگه از جنگیدن برای حقی که مسلممه خسته شدم!

دستمال کاغذی رو به طرفم گرفت
_ دوباره دانیال کاری کرده؟ یا پدرت؟

_ هردوشون! از هردوشون متنفرم! میدونی گاهی دلم میخواد دختر این آدم نبودم یکی نیست بهش بگه تو که میخواستی اینجوری دخترتو بفروشی غلط کردی اینقدر لوس و نازپرورده بارش آوردی!
***

° پویان °

متفکر پازل ذهنمو کنار هم میچیدم و داشتم یقین پیدا میکردم که دانیال یه آتو از احسان داره که اینجوری مجبورش کرده دختر نازپرورده‌اش رو به ساز خودش برقصونه!
اما این وسط فکری که گمراهم میکرد این بود که شاید اینم جزو نقشه‌ی احسان باشه تا دخترشو به من نزدیک کنه و به اهدافش برسه!

اما این اشکهاش نمیتونست الکی باشه! اونم دختری که به غرورش بیش از حد اهمیت میده فکر نمیکنم حاضر باشه خودشو جلوی من بشکنه!

دوباره نیم نگاهی بهش انداختم عصبی و محکم جوری که اشکش بند بیاد
_ پس با این حساب دانیال دوستت رو اذیت کرده! قرار شد کنار زدنِ دانیال با من باشه. پس لازم نیست اشک بریزی اون دستمال رو دکوری ندادم دستت زود باش اشکاتو پاک کن. این یه خواهش نیست یه دستوره!

وقتی میدیدم داره اشک میریزه ناخواسته حالت عصبی بهم دست میداد، هیچوقت حوصله‌ی این ادا و اطوارهای دخترونه رو نداشتم.
یه برگ از دستمال کاغذی رو جدا کرد و اشکش رو پاک کرد.
سرعتمو بیشتر کردم.
_ حالا دقیق توضیح بده دانیال به دوستت چی گفته؟!
نگاهم به چشماش افتاد که به خاطر اشکاش، قرمز شده بود ولی چشمای اشکی صورتشو معصوم‌ کرده بود.
نگاهمو ازش گرفتم و به جاده دادم. با صدای گرفته شروع کرد و حرفای دوستش رو برام بازگو کرد. فشار انگشتام روی فرمون ماشین زیاد شد.
وقتشه این مرتیکه رو سرجاش بنشونم.
نگاهی به ساعتم انداختم ۱۲ بود و نزدیکای جهرم بودیم.

دستی به چشمام کشیدم
از بس به جاده خیره شده بودم چشمام درد میکرد.
دختر شروانی هم ساکت به مسیر خیره شده بود. وارد جهرم شدم . شهر خلوت بود و پرنده پر نمیزد.
جلوی در خونه توقف کردم و در پارکینگ رو با ریموت باز کردم. چراغ‌های خاموشِ ساختمون نشان میداد که همه خوابن.
بی‌حرف از ماشین پیاده شدم و از صدای به هم خوردن در ماشین فهمیدم اونم پیاده شده
دستمو گذاشتم روی در ماشین تا ببندم ولی با شنیدن صدای دانیال، دستم همونجوری مشت شد

_ به به سفر به خیر!
برق پارکینگ روشن شد و دانیال قدم‌های محکمش رو به طرفمون برداشت. خشم و عصبانیت توی صداش موج میزد
_ باید حدس میزدم کار تو باشه! با نامزد من میری دور دور!

***
° الین °

هنوز یک قدم برنداشته بودم که با شنیدن صدای دانیال، شونه‌هام عقب پرید و پشتم به ماشین خورد.
نفس‌های خسته‌ام رو بیرون دادم و با عصبانیت نگاهش کردم
کیهانی ماشین رو دور زد و درست کنارم قرار گرفت.
دستاش بالا اومد و دور شونه‌ام حلقه شد. نفسم توی سینه‌ام حبس شد. صدای بمش از فاصله‌ی نزدیک، تنمو لرزوند
_ دلیلی نمیبینم واسه رابطه‌ام با دوست‌دخترم به تو جواب پس بدم!

دانیال با همون اخمای درهمش جلو اومد و مچ دستمو گرفت و کشید
_ پس از دست من فرار کردی تا با این مرتیکه بری خوش‌گذرونی! وقتی همین فردا عقدت کردم و افسارتو دست خودم گرفتم حالیت میشه یه من ماست چقدر کره داره!

_ دستتو بکش

چشمای ترسیده‌ام با صدای کیهانی پایین اومد و روی دستش که مچ دانیال رو گرفته بود قفل شد

_ عقدش کنی؟ من نمیذارم جنازه ی الین روی دوش تو قرار بگیره چه برسه به اینکه بخوای بهش دستور بدی!

ناخودآگاه به این فکر کردم که تا حالا اسممو به زبون نیاورده به جز وقتایی که پیش دانیال تظاهر میکنه منو میخواد! دست دانیال رو محکم کشید و پایین انداخت

_ تن لشت رو بکش کنار خسته‌ایم میخوایم بریم داخل.

دانیال عصبی سینه سپر کرد
_ نکشم میخوای چه غلطی کنی؟

به محضِ بیرون اومدن این جمله‌ها از دهنِ دانیال، چشمای کیهانی کاسه‌ی خون شد.
دستشو جلو برد و محکم وسط سینه دانیال کوبید جوری که تعادلش رو از دست داد، به عقب پرت شد و با کمر افتاد روی زمین.
گوشه سرش به زمین خورد
دستمو روی دهنم گذاشتم و جیغ خفه‌ای کشیدم.
وحشت زده به خون باریکی که از گوشه‌ی پیشونیش جاری بود خیره شدم.

کم کم لامپای ساختمون روشن شد.
دانیال نیمخیز شد در حالی که یه دستش به زمین تکیه داده بود با پشت دست آزادش روی پیشونیش کشید و با دیدن خون وحشی شد و دوباره به جلو خیز برداشت

اما قبل از بلند شدنش در پارکینگ به شدت باز شد و چند نفر از اعضای تیم ریختن داخل و دانیالی که پهن زمین شده بود رو دیدن.
_ چی شده آقای کیهانی؟!

رفیعی با نگرانی به طرف کیهانی رفت
_ پویان این تویی که این پسره رو به این روز انداختی؟ باورم نمیشه!

کیهانی عصبی کنارش زد و بهش توپید
_ برو کنار حسام

دانیال که چون جلوی این آدما اینجوری پهن زمین شده بود حسابی آمپرش بالا زده بود
به حالت دو به طرف کیهانی اومد و یقه‌اش رو کشید
_ غلط کردی منو زخمی میکنی کاری میکنم به گوه خوردن بیفتی مرتیکه‌ی عوضی!

کیهانی عین آتشفشانی که منفجر شده به طرفش حمله کرد که رفیعی سریع به طرفش رفت و شونه هاش رو گرفت
دستش رو محکم پس زد و عصبی داد زد
_ بذار گوه خوردن رو نشونش بدم

دوباره به طرفش جست زد که اینبار دو نفر دیگه هم جلو اومدن و نذاشتن به دانیال برسه
رگ پیشونیش بالا زده بود و انگار از چشماش خون می‌چکید ..

با فکی منقبض شده تهدید وار گفت
_ خونه‌ی منو با طویله ی خودت اشتباه گرفتی! تا فرداشب وقت داری جل و پلاست رو جمع کنی و گورتو گم کنی

دانیال دستی به موهاش کشید و پوزخند وار گفت
_ حتما میخوای بازم بادیگارداتو بفرستی سر وقتم؟ قیافه‌ی بادیگاردات رو خوب به ذهن سپرده بودم. ایندفعه که باهات نیستن! اما من بادیگاردام باهام هستن و منتظرن بهشون اشاره کنم.

رفیعی زودتر جواب داد
_ حرفاتو مزه مزه کن بعد به زبون بیار. فکر کنم هنوز نمیدونی با کی طرفی!

دانیال پوزخندی زد و نیم نگاهی به من انداخت
_ با هرکسی هم که طرف باشم ، احسان شروانی یه کله گنده‌ی با نفوذه و از قضا پدر زنِ منه و مثل شیر پشتمه.

با شنیدن کلمه ی “پدر زن” از زبونش چندشم شد. این مرتیکه از همین حالا منو مال خودش میدونه .. البته با اختیاراتی که پاپا بهش داده حقم داره.

نگاهم به پوزخند روی لبای کیهانی بود.

با همون پوزخند بدون اینکه نگاهش رو از دانیال بگیره به طرف من که گوشه‌ای کز کرده بودم اومد.
دستش رو دراز کرد و دستای یخ زده‌مو توی دستای گرمش گرفت و حرکت کرد.

با صدای بم، جدی و عصبی غرید
_ همه برگردین داخل ساختمون.

فشار محکم دستاش هم حس خوبی بود.. حتی اگه از دردش در حال ضعف کردن بودم!
حسِ اینکه یه نفر پشتمه دلمو گرم می‌کرد..
حتی با اینکه میدونستم اینا همش تظاهره و تهش قراره تاوانشو پس بدم..

به محض ورودمون به ساختمون، دستمو از دست کیهانی جدا کردم.. با وجود حس خوبی که از حمایتش داشتم، دلم نمیخواست فکر کنه از خدامه باهاش باشم.

دل تو دلم نبود برم با شمیم حرف بزنم.
بی‌توجه به کیهانی سریع از پله‌ها بالا رفتم. جلوی در اتاق شمیم مکثی کردم و دو تا ضربه به در زدم.
وقتی صدایی نشنیدم درو هُل دادم و چون قفلش شکسته بود به راحتی باز شد.
اتاق تاریک بود .. دستمو روی دیوار کشیدم و کلید رو پیدا و لامپ رو روشن کردم.
شمیم روی تخت خوابیده و پتو رو روی سرش کشیده بود.
قدم‌های تند و مضطربم رو به طرفش برداشتم..
حس کردم زیر پتو داره میلرزه..
ترس و نگرانی باعث شده بود دستای منم بلرزه.
آب دهنم رو قورت دادم و لرزون صداش زدم
_ شمیم.. عزیزم پاشو .. من اومدم

حس کردم لرزشش بیشتر شد.
با هول پتو رو محکم از روی صورتش کنار زدم
با دیدن چشمای قرمزش که از زور گریه پُف کرده بود هینی گفتم و وحشت زده دستمو روی دهنم گذاشتم.

_ شمیم چیکار کردی با خودت؟ به خاطر کارای اون مرتیکه؟

شمیم با صدای گرفته‌ای بدون مقدمه گفت
_ الین من تا حالا ازت سو استفاده کردم؟ تا حالا دیدی پولی چیزی ازت بخوام؟
از این حالش بغض به گلوم چنگ زد و دستش رو گرفتم و سعی کردم با محبت ترین لحنی که میتونم رو بکار ببرم
_ نه عزیزدلم تو که هیچوقت از من چیزی قبول نمیکنی!

به هق هق افتاد
_ پس چرا دانیال بهم گفت واسه اینکه ته کاسه‌ی الین رو زبون بزنی افتادی دنبالش؟ یعنی اینقدر من حقیر و بی ارزشم؟

دستشو محکم‌تر توی دستم گرفتم و دلجویانه گفتم
_ غلط کرده مرتیکه آشغال .. اگه جای من بودی میخواستی چیکار کنی؟ دانیال حرفای چرت و بی ارزش زیاد میزنه.. امشب اگه دیده بودی کیهانی چطور جلوی همه ضایعش کرد اینجوری به حرفاش اهمیت نمیدادی!

اشکاشو با سر انگشتام پاک کردم و ادامه دادم
_ برو خدا رو شکر کن که اختیار زندگیت دست خودته و مجبور نیستی با آدمی ازدواج کنی که رفتارش کم از حیوونای وحشی نیست!

دستی به چشماش کشید و نمیخیز شد
_ دانیال بازم کاری کرد که کیهانی ضایعش کرد؟

سرم رو تکون دادم
_ همشو برات تعریف میکنم.. تو فقط آروم باش.

مکثی کردم و با یادآوری حرفایی که پشت تلفن زده و از قضا کیهانی هم شنیده بود اخمام در هم شد و گفتم
_ فقط قبلش یه خورده حساب باهات دارم.

نگاه کنجکاوش رو که دیدم، با همون اخمم ادامه دادم
_ میدونستی لحظه ای که اون چرت و پرتا رو در مورد من و کیهانی گفتی، خودشم داشت به حرفامون گوش میداد؟

شمیم حیرت زده پتو رو کنار زد و کامل از جاش بلند شد.
دو دستی توی سر خودش کوبید و کلا یادش رفت که تا اون لحظه داشته هق هق میکرده.
_ الین بگو جون من راست میگی؟

سری تکون دادم و عصبی توپیدم
_ تو آبروی منو جلوی کیهانی بردی. اگه اون لحظه پیشم بودی خرخرتو میجویدم!

هنوزم دستاش روی سرش بود و حیرت زده نگاهم میکرد
_ کاش حداقل یه اشاره میزدی تا حالیم میشد! حالا من چطور جلوی آقای کیهانی ظاهر بشم؟

پوزخندی زدم و نالیدم
_ تو که فرقی به حالت نداره این منم که باید تاوان حرفاتو پس بدم.

***
همه سر میز صبحونه بودن به جز دانیال! از دیشب که با کیهانی درگیر شد دیگه ندیدمش.. حتی سراغم هم نیومد..
اما برای تکمیل پروژه حتما دنبالم راه میفته.
نمیدونستم باید از نبودش خوشحال باشم یا نگران! اما ترجیح دادم به نگرانیام اهمیت ندم و با خوشحالی صبحونه‌ام رو کامل بخورم.
شمیم صندلی بغلیم بود..
هنوزم از صورتش کاملا مشخص بود که ساعتها گریه کرده.
کیهانی زودتر از همه از سر میز بلند شد و بیرون رفت..
من که هنوز احساس گرسنگی میکردم تند تند مشغول خوردن بودم.
کم کم افراد سر میز پراکنده شدن.
صدای رفیعی باعث شد نگاه کنجکاوم رو به طرفش بکشونم.
_ حالت بهتره شمیم خانوم؟

شمیم که تا اون لحظه فقط الکی با غذاش بازی می‌کرد سرشو بلند کرد
_ ممنون آقای رفیعی.. بهترم.

ابروهام بالا پرید و نگاهم رو به میز دوختم
رفیعی_ معلومه خیلی ناراحت شدین.. تا اینجاییم هر وقت و هرجا به کمک نیاز داشتین من هستم.
حس میکردم این پسره زیادی داره دور برمیداره..
دوباره سرم رو بلند کردم و بهش توپیدم
_ شمیم به کمک آدمای فضول نیازی نداره! خودم هستم

اخماش اومد توی صورتش
_ آدمِ زنده وکیل وصی نمیخواد خانوم شروانی.. شمیم خانوم خودش زبون داره میتونه جواب منو بده!

از جام بلند شدم و دست شمیم رو فشردم و به زور از صندلی بلندش کردم
_ میدونم دیشب کمکش کردی از دست دانیال نجات پیدا کنه. این کارِت رو صورت حساب کن و مبلغش رو مشخص کن پرداخت میکنم. به هر حال هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمیگیره و تو هم مجبوری برای امرار و معاش به هر ریسمانی چنگ بزنی!

رفیعی که انگار حسابی بهش برخورده باشه از جاش بلند شد
_ تا حالا ندیده بودم ارزش کمک و کار خوب رو با پول بسنجن! درسته مثل شما ثروتمند نیستم ولی دلیل نمیشه کاسه ی گدایی دستم بگیرم برای دو قرون با منت امثال شما.

اینو گفت و قبل از اینکه بخوام چیزی بگم از سالن خارج شد.

عصبی نفس عمیقی کشیدم
شمیم با اخمای درهم نگاهم کرد
_ الین این چه طرز حرف زدن بود؟ بنده خدا اومده حالمو بپرسه تو اینجوری مسخره‌اش کردی.

_ تو اینا رو نمیشناسی رو بهشون بدی، فردا پس فردا توی تایم دستشویی رفتنت هم دخالت میکنن. باید بهشون یادآور بشی که به خاطر چه کاری اومدن اینجا و وظیفه‌اشون چیه وگرنه احساس مالکیت بهشون دست میده!

شمیم نچ نچی کرد و از صندلی رو سرجاش برگردوند
_ به هر حال من حس خوبی به این رفتارت ندارم. چون توی این مدت که آقای رفیعی رو شناختم فهمیدم آدم خوبیه و فکر نمیکنم قصد و غرضی داشته باشه.. فکر می‌کنم اونم الآن همون حسی بهش دست داد که من از حرف های دیشب دانیال بهم دست داد.

چشمام رو توی کاسه چرخوندم و کلافه گفتم
_ امروز میای باهام سر پروژه؟

سرش رو به نشونه تأیید تکون داد
_ آره چون واقعا نیاز دارم حال و هوام عوض بشه.

بند کیف مشکی رنگمو روی دوشم انداختم و با شمیم از سالن بیرون رفتیم.

همه رفته بودن و آخرین ماشینی که از پارکینگ خارج شد ماشین من بود. ماشین دانیال توی پارکینگ نبود و همین تعجبمو بیشتر میکرد. شایدم زودتر رفته اونجا .
ترجیح دادم توی ماشین سیگارمو دود کنم تا در طول انجام کارمون بهش نیاز پیدا نکنم و دوباره مضحکه‌ی کیهانی نشم.
ماشین رو پارک کردم و هردومون پیاده شدیم.
شمیم همون اطراف مشغول قدم زدن شد و منم به طرف کیهانی رفتم.
کیهانی نگاهی به تیم خسته انداخت و ابروهاشو گره کرد
_ ما تازه کارمون رو شروع کردیم و شما اینقدر خسته هستین، امروز کارمون که تموم شد برای ناهار میریم خونه بعد جمع میکنیم میریم کنار دریاچه تا هوایی عوض کنین.

همه با خوشحالی تایید کردن.
نگاهِ من همچنان اطرافم میچرخید تا بتونم دانیال رو پیدا کنم ولی خبری ازش نبود. نمیدونستم چرا حالا هم که خودش کنار کشیده فکرش نمیذاشت راحت باشم!

با صدای کیهانی از افکارم دست کشیدم
_ همون دیشب از خونه ی من زد بیرون! اونهمه تحقیر شد اگه نمیرفت عجیب بود .

نگاهی به دور و برم انداختم هرکس مشغول کاری بود و اون قسمت فقط منو کیهانی ایستاده بودیم..
مونده بودم چطور میفهمه من دارم به چی فکر میکنم که جواب فکرم رو میده

_ من متوجه نشده بودم. پس بهتره بدون مزاحم الان به کارم برسم.

نگاهی به اطرافم انداختم.
هردو مشغول بررسی شدیم.
چند ساعت سخت کار کردیم و بالاخره نفس راحتی کشیدم و گوشه‌ای نشستم
_ دو روز دیگه کار داریم و بعد ماموریتمون تموم میشه!
آهی کشیدم و با انگشتام محکم شقیقه‌ام رو فشردم
_ ولی کاش هیچوقت این روزا تموم نمیشد.
ابرویی بالا انداخت و مچ گیرانه گفت
_ منظورت همین روزاییه که در اسارت دانیال به سر میبری؟!

چشمامو گرد کردم
_ نه خیر.. منظورم این که از خونه دورم و مجبور نیستم واسه اون عروسی کذایی آماده بشم!

دستاش رو توی جیبش فرو برد و نگاهش به جایی فرسخ ها دور تر، نوک کوه بزرگی که دور اون قسمت رو احاطه کرده بود نشست

_ تو که به آینده امیدوار نیستی ، لیاقتت موندن توی منجلابِ امروزه!

بعد از این حرفش به طرف بقیه رفت و اشاره کرد که گزارش کارشون رو تحویل بدن.
دلم میخواست سریع خودمو بهش میرسوندم و یقه‌اشو میگرفتم و محکم تکونش میدادم و بهش میگفتم لعنتی آره من نمیتونم.. تو که میتونی منو نجات بدی چرا یه حرکت درست و حسابی نمیکنی تا من به آینده امیدوار بشم؟!

_ کِشتی هات غرق شده الین؟ کارات خوب پیش نرفت؟

نفس خسته‌ام رو به بیرون فوت کردم و از جام بلند شدم
_ کارام که خوب پیش میره ولی نمیدونم این کیهانی کدوم قانون نانوشته‌ای رو امضا کرده تا منو با حرفاش بچزونه!

لبخند کمرنگی نشست روی لباش
_ دقیقا نقطه‌ی مقابل تو کیهانیه! تنها وجه اشتراکتون پول و زیباییتونه ولی نحوه‌ی استفاده از اینها توی هردوتون متفاوته.. و تفاوتهای بینتون به حدی شدیده که اون نمیتونه تحمل کنه. درست مثل کائنات، کیهانی هم داره تو رو به ساز خودش میرقصونه تا مطابق میل خودش بشی! شایدم دلیل اینکه اون شرط رو برات گذاشته همین بوده.

خط وسط پیشونیم عمیق تر شد
_ تا حالا بهش فکر نکرده بودم.. شایدم حق با تو باشه چون خودشم دیشب که شیراز بودیم بهم گفت پایه های تربیتت سسته و من دارم وظایف نیمه تموم پدرت رو کامل میکنم!

با این حرفم شمیم نتونست جلوی خودشو بگیره و سریع زد زیر خنده .
با اخم به طرفش رفتم و دستشو فشردم و دنبال خودم کشیدمش

_ کوفت! اصلا خنده نداشت اون بیش از حد منطقیه واسه همین نمیتونه ببینه یکی از منطق خودش خارج بشه.. وگرنه تربیت من هیچ مشکلی نداره!

همچنان که دنبالم حرکت می‌کرد غر زد
_ دستمو کندی الین.. زورت به کیهانی نمیرسه دق دلیتو سر دست من خالی میکنی؟ چیکار کنم خب خندم میگیره.

دستش رو محکم تر کشیدم و تند تر حرکت کردم
_ قراره امروز عصر بریم لب دریاچه.. باید زودتر وسایلمون رو جمع کنیم.

شمیم _ از قبل میدونستی اینجا دریاچه هست؟

_ آره همون شب که راهمو گم کرده بودم به دریاچه رسیدم.

شمیم دستمو کشید و نگهم داشت
_ صبر کن ببینم تو اینو برام تعریف نکرده بودی. چه جوری برگشتی؟

چشمکی براش زدم
_ آقای امداد و نجات بازم به دادم رسید.

شمیم با کف دستش توی پیشونیش زد و در حالی که سعی داشت خنده‌اش رو مهار کنه

_ آخ کاش دیشب که خودشم حرفامونو گوش میداد پشت گوشی گفته بودم چه القاب قشنگی بهش میدی از جمله امداد و نجات!

دوباره دستشو کشیدم و حرکت کردیم
_ مثل اینکه خیلی دلت میخواد منم برم به دانیال بگم که بهش میگی خشم اژدها!

نزدیک ماشین بودیم وقتی سکوتشو دیدم متعجب نگاهمو بالا کشیدم.
بُغ کرده دنبالم میومد
مبهوت نگاهش کردم و با قیافه آویزون گفتم
_ چی شدی یهو؟ تو که تا الان داشتی با صدای خنده‌هات گوش آسمون رو کر میکردی!

نگاهش غمگین شد و سری تکون داد
_ فقط داشتم خودمو پشت ماسک بی تفاوتی قایم میکردم وگرنه هنوزم با یادآوری رفتار وحشیانه و حرفاش تمام تنم به رعشه میفته.

در ماشین رو باز کردم و فشار آرومی به شونه هاش آوردم تا بشینه
_ تو فقط یه چشمه از هنراشو دیدی. من با هنرای دانیال خو گرفتم!
اما امید دارم روزی برسه از این فلاکت رها بشم.. و با این امید زندم.

***

_ اون پاکت سیگار رو بذار داخل کیفم.

شمیم نچ نچی کرد
_ هرچی میخوای برو باشگاه، وقتی اعتیادت شدت گرفت دیگه نمیتونی این اندام روی فرمت رو داشته باشی.

بیخیال مشغول جمع کردن وسایل مورد نیازم شدم
_ تو نگرانِ من نباش کلاه خودتو بچسب باد نبره.

پاکت سیگار رو که حالا دستش بود و داشت به طرف کیفم میبرد ازش قاپیدم و یه نخش رو بیرون کشیدم و ادامه دادم
_ ریه‌های خودمه دوست دارم نابودش کنم.

نچ نچی کرد و متأسف سرش رو تکون داد و پاکت رو داخل کیف گذاشت.
کوله پشتی رو روی دوشم انداختم و دوتایی از اتاق بیرون رفتیم.
توی سالن رفیعی داشت مسیر رو توضیح میداد و هرکس با کوله پشتی روی دوشش منتظر بود .
بی‌توجه به حرفای رفیعی به طرف خروجی رفتم .
سوار ماشین شدیم و به طرف دریاچه حرکت کردم.
حرکت بقیه ی ماشین‌ها رو از توی آینه میدیدم.
با صدای گوشیم و دیدن اسم پاپا که روی صفحه‌اش خودنمایی میکرد، ابروهام درهم گره خورد. با تردید تماس رو وصل کردم نگاه کنجکاو شمیم رو حس کردم
_ سلام
صداش مضطرب بود و این از حرفاش به سادگی مشخص بود
_ چه خبرا الین؟ آخرین روزای نامزدیت خوش میگذره؟
پوزخند روی لبم نقش بست
_ به لطف تو و دانیال هر روزِ من، نوروزه. الانم که واقعا عید نوروزه!

صدای بازدمی که کلافه بیرون داد به گوشم رسید
_ بچه نشو الین و با زبون خوش از کیهانی فاصله بگیر. اجازه نده اون مرتیکه بتونه همسر آینده‌ات رو تحقیر کنه.

گوشی رو محکم بین انگشتام فشردم و
سرعتمو زیاد کردم…
دقیق همون حسی رو داشتم که اونشب بهم دست داد. شبی که با بغض و اشک ماشین رو روندم و نفهمیدم چطور به دریاچه رسیدم.
_ همسر آینده؟ اون همین حالا تو رو پدر زن خودش میدونه. اختیار مرگ و زندگی منو هم دادی بهش . تو پدر من نیستی! من کم کم دارم به محبت پدرانه‌ای که قبلا بهم روا میداشتی شک میکنم.

صداش بالا رفت
_ اسمشو هرچی دلت میخواد بذار ولی هرچقدر با دانیال لج کنی با آینده‌ی خودت لج کردی چون اون آدمی نیست که دست از سرت برداره و اینم بدون که کیهانی دشمن زیاد داره تو نمیتونی آینده‌ات رو باهاش تضمین کنی. یه کم بهش فکر کن که چرا تا الآن هویت خودشو از بقیه مخفی میکرد؟
هزاران دلیل براش پیدا میشه.

با سرکشی گفتم
_ نمیخواد نگران آینده ی من باشی آقای به اصطلاح، ” پدر” . شر نرسون بهم خیر هم پیشکش!

تماس رو قطع کردم.
_ فکر نمیکردم با پدرتم اینجوری حرف بزنی.

صدای آهنگ رو زیاد کردم تا به بهونه‌ی نرسیدنِ صدام به شمیم، بتونم بغضم رو فریاد بزنم و ایندفعه مانع شکستنش بشم.

_ وقتی دخترشو لوس بار میاره باید منتظر چنین رفتاری باشه.

_ گوشم کر شد الین. هم صدای آهنگ هم صدای خودت به قدری زیاده که سردرد گرفتم.

_ بذار گوش دنیا کر بشه. من دانیال رو نمیخوام ایهاالناس!

شمیم دستشو روی گوشش گذاشت و متقابلا داد زد
_ فعلا که پرده ی گوش من داره پاره میشه.

صدای آهنگ رو کم کردم. ماشین کیهانی ازم سبقت گرفت و جلو شد.
شمیم بشکنی توی هوا زد و با هیجانی که مطمئنا برای عوض کردن حال من بود گفت
_ یه حسی بهم میگه کیهانی دانیال رو کنار میزنه ، حالا هدفش رو نمیدونم ولی هرچی که هست تو آزاد میشی…

مکثی کرد و آروم تر زمزمه کرد
_ولی بعدش توی بند خودش میفتی.

بدون حرف برای لحظه‌ای سرم رو به طرفش چرخوندم
دوباره متفکرانه گفت
_ شایدم تا اونموقع عاشقش شدی و واقعا تونستی شرطی که گذاشتی رو اجرا کنی. ولی بعدش دیگه این تویی که نمیتونی ازش دل بکنی.
ناخودآگاه زدم زیر خنده و گفتم
_ چی میگی واسه خودت میبری و میدوزی؟ کیهانی معمولیشم به زور منو تحمل میکنه جوری که به من نگاه میکنه انگار ارث باباشو ازم طلب داره…
منم آدمی نیستم که نتونم از کسی که بهم علاقه نداشته باشه دل بکنم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.