خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان هتل شیراز پارت ۱۶

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان هتل شیراز به ترتیب از اینجا کلیک کنید

انگشتامو توی شن‌های جلوم فرو بردم و مشتم رو پر کردم و عصبی گفتم
_ من واسه دانیال ماتم هم نمیگیرم چه برسه به اینکه بخوام بهش رو بدم .

پوزخندش توی صداش موج میزد که گفت
_ اولش فکر میکردم اون پسره دانیال، تو رو در بند گرفته ولی الان با چشمای خودم دیدم که تو خودت بهش پا میدی!

پوفی کشیدم و شن های توی دستم رو بیرون ریختم و دوباره مشتم رو پر کردم

نمیدونستم باید بهش بگم که دانیال با پاپا تهدیدم میکنه یا نه؟
دست دیگم رو جلو آوردم و خطوط نامفهومی روی شن ها کشیدم .
حس خوبی از این کار داشتم

دوست نداشتم بفهمه که پاپا باعث شد اونجوری لقمه رو از دست دانیال بخورم. به خاطر همین سکوت کردم و به کشیدن اشکال نامفهومم روی شن ادامه دادم.
وقتی سکوتم رو دید صداش محکم‌تر و جدی تر از قبل شد
_ به هرحال بعید میدونم حتی بتونی از پس عاشقی کردن برای من بربیای!
از جاش بلند شد و خیره به دریاچه نگاه کرد
_ اسم این دریاچه، “دریاچه سد سلمان” هست و شنا کردن اینجا ممنوعه! چند نفر هم داخلش غرق شدن چون زمینش ناپایداره. این اطلاعات به دردت میخوره… هرچند که تو دوباره به قصد خودکشی رفته بودی و منم نتیجه گرفتم نرود میخ آهنی فرو در سنگ!

منم به تبعیت ازش از جام بلند شدم درست رو به روش بودم. نور ماه به طور کامل صورتشو روشن کرده بود

_ اتفاقا حرف های اون شب تو، روی من تاثیر گذاشت. عقل من از سنگ نیست. الانم نمیخواستم خودکشی کنم شنا داشتم ولی نمیدونستم زمینش ناپایداره!
ابرویی بالا انداخت و به حالت مچ گیری نگاهم کرد
_ ولی من ربع ساعت بود که اینجا ایستاده بودم تا خودت بیرون بیای! اما ندیدم تلاشی برای بیرون اومدنت کنی.

سرمو بلند کردم و سعی کردم لبخند بزنم تا حرصش در بیاد.
عمدا دستمو زدم زیر شالم تا روی شونه‌ام بیفته و با موهای کوتاهم رو به رو بشه.
نگاه خیره‌اش رو روی موهام حس میکردم.
_ تو کار خودتو انجام بده.. من فقط به این فکر میکنم چطور باید دل یه آدم سنگی رو به دست آورد!
***

° پویان °

نگاه تندی بهش انداختم. آروم دستشو به طرف شالش برد و دوباره روی موهاش انداخت.
_ پس بهتره بهت بگم به نفعته موهاتو از الان بذاری بلند بشه.

گنگ نگاهم کرد.
رابطه‌ی معمولی و دوستی ساده توی قانون من نبود. من کاری بهش نداشتم و راه خودمو میرفتم حتی قصد نداشتم انتقام پدر رو از دختر بگیرم ..
هنوزم قصد انتقام یا تلافی ندارم..
اما وقتی خودش داره راهش رو به طرف من کج میکنه ناخودآگاه پلی میشه که منو توی رسیدن به هدفم موفق میکنه! این دختر نمیدونه چیو امضا کرده و احتمالا به زودی از کاری که کرده پشیمون میشه.
اما اون زمان دیگه فایده نداره.. چون کامل تحت کنترل من قرار میگیره. جسم و روحش!

نیازی ندیدم الان چیزی رو براش توضیح بدم بهتر بود با عمل بهش ثابت کنم.

_ اون دوستت نگرانت بود بهتره زودتر برگردیم.
بدون حرف دیگه‌ای حرکت کردم و اونم پشت سرم به راه افتاد.

_ از این قسمت شروع میکنیم و همه چی رو بررسی می‌کنیم.. تک تکتون گزارش کار تحویل میدین، خودم شخصاً
چک میکنم. خانوم شروانی شما با من بیاین این قسمت.

به محض تموم شدن حرفم دانیال جلو اومد و مچ دست دختر شروانی رو گرفت.
بقیه پراکنده شدن ..
_ قدم به قدم من باید همراه الین باشم.
نگاهم خیره‌ی دستش بود… حس میکردم رفتاراش یه نوع تظاهره!
دستام رو توی جیبم فرو بردم و ابروهامو بالا انداختم
_ اینجا جای آدمای بیکار نیست بهتره برگردی!
جوری که انگار بهش برخورده دندوناشو روی هم فشرد.
_ ببین آقای کیهانی، فکر نکن اسمی در کردی منم ازت حساب میبرم. دوبار اسم الین آوردی و گفتی دوست‌پسرشی هیچی نگفتم.. اما بار بعد بشنوم به این آسونی کوتاه نمیام.
اگه الین مدتی شیطنت هایی داشته هم برای قبلا بوده و گذشته.. دو ماه دیگه رسما ازدواج میکنیم و خوش ندارم دور ورش بپلکی. الین مال منه.

قدم‌های آرومم رو به طرفش برداشتم.

مچ دختر شروانی رو گرفتم و به طرف خودم کشیدم.
دستش از دست دانیال جدا شد و سرش آروم به سینه‌ام خورد.
صدامو بالا بردم جوری که قدمی عقب رفت.
_ پلکیدن که کار توئه‌! من هدفم رو انتخاب می‌کنم و به دستش میارم.
دخترای زیادی دور و برم بوده… همه به خواست خودشون..
اما الین فرق میکنه.. شی نیست که مال کسی باشه.
به قفسه‌ی سینه‌ام اشاره کردم
_ الین قلبه و باید توی این صندوقچه نگهداری بشه.
***

° الین °

با حرفی که زد بُهت زده سرم روی سینه‌ش خشک شد. این مرد سنگی هم بلده اینجوری حرف بزنه؟

صدای تپش های قلبش توی گوشم میپیچید … نفسامو به زور بیرون میدادم. یه دستش دور کمرم حلقه بود و منو به خودش میفشرد

صدای عصبی دانیال بلند شد
_ بهتره الین خودش تصمیم بگیره که میخواد با کی باشه، البته فقط توی این دوماه باقی مونده.. چون بعدش بدون شک مال من میشه.
سرمو بلند کردم و با چهره‌ی عصبی دانیال رو به رو شدم
_ الین حالا بگو میخوای با کی باشی! به یاد بیار که دیشب لقمه‌ای که برات گرفتم چقدر خوشمزه بود!

اخمام در هم شد… عوضی داشت غیرمستقیم یادآوری میکرد که اگه اونو انتخاب نکنم بازم پاپا رو میندازه به جونم.
دست کیهانی از دورم باز شد. انگار اونم منتظر بود ببینه حرفاش کنار دریاچه یادم مونده یا نه!
بین دوراهی مونده بودم. اگه دانیال رو انتخاب میکردم کمک کیهانی رو از دست میدادم و اگه کیهانی رو انتخاب میکردم پاپا منو برمیگردوند و تاریخ عروسی رو زودتر میزد.
آهی کشیدم…
نگاهم بین کیهانی و دانیال در چرخش بود.
در همین لحظه صدای فرزانه باعث شد هر سه تامون به طرفش برگردیم
_ آقا دانیال کار من تموم شده میتونم باهات همقدم بشم تا بقیه کارشون رو انجام میدن حوصلت سر نره!

با لبخند جلو اومد و قبل از اینکه دانیال حرفی بزنه دستشو دور بازوش حلقه کرد و به جلو کشیدش!

دانیال اعتراض نکرد اما با اخم های درهم باهاش همقدم شد.
هرچند که از این کارای چندش فرزانه حالم بهم می‌خورد، انگار فقط بلد بود مردا رو به خودش جذب کنه، ولی در اون لحظه خوشحال شدم منو از یه دوراهی سخت نجات داد.
دستم هنوز توی دست کیهانی بود
انگشتام رو از هم باز کردم تا دستم رو کنار بکشم اما فشار دستش رو محکم تر کرد و نگهم داشت.

نگاهم روی انگشتای مردونه و محکمش که انگشتای ظریف منو میفشرد ثابت مونده بود.
از فشار انگشتاش صورتم مچاله شد و آخی گفتم و دستم رو عقب کشیدم که محکمتر گرفت

_ قرار شد هرجا هرچیزی من گفتم تایید کنی ولی مثل اینکه باز یادت رفت.. یا شاید هنوزم واسه انتخاب من تردید داشتی! ایندفعه رو خانوم شمس به دادت رسید دفعه بعد منتظرم ببینم خودت چیکار میکنی.

با صورت مچاله شده و صدایی که بر اثر درد خفیف دستم خش‌دار شده بود نالیدم
_ دستمو شکستی.. مطمئن باش انتخاب من در هر زمان و مکان تویی.

نگاه موشکافانه‌اش رو روی خورم حس کردم…
انگار این جمله‌ی من براش ناآشنا و عجیب بود!
دستشو شل کرد.. سریع دستمو کنار کشیدم با دیدن انگشتام که بر اثر فشار دست کیهانی قرمز شده بود، ابروهام توی هم گره خورد.با دست آزادم مشغول نوازش انگشتای له شده‌ام، شدم.
نگاهی به دستم انداخت
_ بعید میدونم کنار من دوام بیاری! الان فاصلمون زیاده و اینقدر اذیت شدی وای بحال وقتی که فاصله‌ی بین من و تو پوچ بشه!

بُهت زده به چشمای نافذش نگاه کردم. ناخودآگاه حرف شمیم توی ذهنم اکو شد
” تو قرارداد امضا کردی. یعنی باید تا آخر عمر جوری رفتار کنی که اون دلش میخواد! درست مثلِ یه بَرده!”
دستمو پایین انداختم. این مرد کم کم داشت رنگ عوض میکرد و من از چهره‌ی جدیدش کمی میترسیدم ولی الان باید بهش این اطمینان رو میدادم تا از ادامه‌ی راه منصرف نشه چون کم کم داشتم به خلاصی از دست دانیال امیدوار میشدم.
با این فکر سرم رو بلند کردم و سریع گفتم
_ به قول خودت جوجه رو آخر پاییز میشمارن و تو خواهی دید که چطور از پسش برمیام آقای کیهانی!

سری تکون داد و ابرویی بالا انداخت
_ البته منکر این نمیشم که توی این زمینه تجربه داری! دختر آدمِ پولداری هستی و مردای زیادی دور و ورت موس موس کردن احتمالا مهارت زیاد کسب کردی!
مات و بدون حرف نگاهش کردم..

قدمی به جلو برداشت
_ بریم به کارمون برسیم تا دوباره نیومده و ادعا نکرده که مالک نفس کشیدنته!

توی اون لحظه اگه بهم کارد میزدی یه قطره خون هم ازش بیرون نمیومد. تا دهن باز میکنم حرفی بزنم که آتیشش خاموش بشه، بدتر کلماتم مثل بنزین روی آتیشش پاشیده میشه و شعله‌اش دامن خودمو میگیره! سکوت تنها راه مصون موندن از آتیشی بود که از دهن این اژدها خارج میشد.
سر راهش وسایلا رو برداشت و حرکت کرد .
منم دنبالش به راه افتادم. یک ساعتی مشغول توضیح دادن برنامه‌ها و افکارم شدم و کیهانی هم کاملا جدی و دقیق به حرفام گوش میداد. خدا رو شکر دانیال به سراغم نیومد و تونستم نفس راحتی بکشم.
تقریبا کارمون تموم شده بود و مشغول جمع کردن وسایلا بودیم. بقیه ازمون فاصله داشتن و منو کیهانی تنها بودیم. خم شدم تا کمکش وسایلا رو بردارم .موهای کوتاهم توانایی نگه داشتن شال رو روی سرم نداشت و با خم شدنم شال سُر خورد و روی شونه‌ام افتاد.

سنگینی نگاه کیهانی رو روی موهای خرمایی رنگم حس میکردم. دستمو به طرف شالم بردم و دوباره روی موهام انداختم.
برای ثانیه‌ای نگاهش خیره موند و بعد سریع دوقدمی که بینمون بود رو طی کرد و خودشو بهم رسوند.
آب دهنمو با سر و صدا قورت دادم.
دستشو بالا آورد و زد زیر شالم.
شالی که تازه روی موهام انداخته بودم دوباره سُر خورد و روی شونه‌هام افتاد… دوباره انگشتای همون دستی که توی دستش له شده بود رو چنگ زد و محکمتر از قبل منو به طرف خودش کشوند.
مات و مبهوت نظاره‌گر حرکات تند و خشونت‌آمیزش شده بودم!
صدای تپش های تند قلبمو واضح میشنیدم… حتی نمیتونستم تکون بخورم و اونو از خودم دور کنم!
بالاتنه‌ام به سینه‌اش چسبیده بود و سرم توی هوا خم شده بود. یکی از پاهام توی هوا بود و اونیکی هم خم شده بود!
یکی از دستاش تکیه‌گاه کمرم بود تا نیفتم… جوری که انگار یه رقص دونفره رو اجرا کرده باشیم و حالا توی مرحله‌ی آخرِ خم شدنِ دختر روی دست پسر باشیم!
اصلا معنای حرکاتش رو درک نمیکردم.
در همون حالت مات چهره‌ی جذاب و مردونه و پوست برنزه‌‌اش شده بودم.
آروم سرشو پایین آورد… عرق از پیشونیم جاری شده بود.. خشک شده بودم و توانایی حرکت نداشتم…
فشار دستش روی کمرم به حدی زیاد بود که حس میکردم هرآن ستون فقراتم از جا کنده میشه.
سرش هرلحظه پایین‌تر میومد . چشمامو بستم.. نمیدونستم هدفش چیه.
سرشو بین موهای کوتاهم فرو برد و نفس عمیقی کشید. چیزی توی وجودم فرو ریخت .
دست آزادشو بالا آورد و حرکت انگشتاش رو لا به لای موهام به وضوح حس کردم. قلبم داشت میومد توی دهنم. نباید اجازه میدادم بیشتر از این پیشرفت کنه. تا خواستم به خودم بیام و ازش جدا بشم صدای دانیال متوقفم کرد
_ اینم عکسی که از این صحنه گرفتم. با این عکس آقای شروانی حتما تاریخ عقد رو جلو میندازه.

به سختی سرمو چرخوندم و به دانیال نگاه کردم. ابروهاش در هم گره کرده بود و با خشم نگاهمون می‌کرد .
حتی خودمم کارای نامفهوم و عجیب کیهانی رو درک نمیکردم! دانیال که جای خود داشت.
بر خلاف من که ترسیده سعی داشتم خودم رو عقب بکشم کیهانی حتی ذره‌ای تکون نخورد نگاهش رو جدا نکرد
در همین لحظه صدای گوشی دانیال بلند شد
لبخند پر از حرصی زد و نگاهی به گوشی انداخت
_ پدرت داره زنگ میزنه الین.

اینو گفت و ازمون دور شد تا تماس رو جواب بده

دستم رو بالا آوردم و به پیشونیم گرفتم و محکم فشار دادم… دانیال حتما این عکس رو به پاپا نشون میده.

همچنان توی بغل کیهانی که انگار نه انگار که صدای دانیال رو شنیده، بودم
با دستاش دو طرف سرم رو گرفته و نگاهش جستجوگر و با دقت خیره به موهام بود !

اخمی کردم و تکونی به خودم دادم. دستش که از روی کمرم بلند شد تازه فهمیدم چه فشاری بهم اومده. از دردش خم شدم.
با دستام کمرمو ماساژ دادم تا یه کم از دردش کم بشه.
فشار دستش درست مثل فشار منگنه بود!
یه کم که آروم شدم صاف ایستادم و شالم رو روی موهام انداختم.
طلبکارانه بهش زُل زدم.
_ آخه معنی این کارات چیه؟ قرار بود نجاتم بدی تو که بدترش کردی. حالا با این عکسی که دانیال ازمون گرفت تاریخ عقد جلوتر میفته!

یکی از دستاشو بالا آورد و با نگاه سردش بهم خیره شد
_ بهتره قبل از قضاوت، نگاهی به اینجا بندازی!

دستمو به کمرم زدم، درست همون جایی که کیهانی فشرده بود. نگاهمو به دستش که رو به روم بود انداختم.
با کمی دقت کم کم چشمام گشاد شد
با دیدنش وحشت زده دستمو بالا آوردم و روی دهنم گذاشتم. جیغ خفه‌ای کشیدم و قدمی عقب رفتم. دست و پام داشت می‌لرزید
یه عقرب سیاه توی دستش بود. با هول گفتم
_ بگیرش اون‌طرف جونور رو!

عقرب رو پرت کرد روی زمین و با کفشش عقب تر پرتش کرد
_ لای موهات بود! واسه نجاتت مجبور شدم وگرنه الان اون دنیا بودی!

خجالت‌زده و همچنان وحشت‌زده نگاهم به زمین موند
بدجور احساس ضایع شدن بهم دست داده بود. هزارتا فکر توی ذهنم اومد اما یه درصد هم به این فکر نکرده بودم که ممکنه یه عقرب لای موهام بوده باشه! به هر حال نباید خودمو میباختم
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم
_ بازم حق نداشتی چنین کاری رو انجام بدی . خب از اول دستتو میبردی توی موهام و عقرب رو میگرفتی.. یا بهم میگفتی.. چه نیازی بود بزنی کمرمو خورد کنی؟ دردش تا مغز استخونم رسوخ کرد.

_ اگه بهت میگفتم که یه عقرب لای موهاته مسلما جیغ میزدی و قبل از اینکه بخوام کاری کنم عقرب کار خودشو کرده بود.
ابرویی بالا انداخت و گفت
_ از این حرکت با یه تیر دو نشون خورد.. هم تو نجات پیدا کردی و هم دانیال این صحنه رو دید!
از این نترس که میره به پدرت نشون میده چون تو از نهانِ کارای من بی‌خبری!
پوفی کشیدم و شال رو روی صورتم انداختم
کاش عقرب زده بود و مرده بودم و اینجوری جلوش ضایع نمیشدم.
قدمی که جلو رفته بود رو عقب گرد کرد و گفت
_ در ضمن گفته بودم بعید میدونم نزدیک من دوام بیاری. نزدیک شدنت به من برات حکم نزدیک شدن به آتیش داره دخترجون! تو هم مصمم گفتی که از پسش برمیای.. ولی همین حالا با یه مقدمه‌ی خیلی کوچیک داری جا میزنی. بهتره تا وقت داری تمرین کنی و خودتو آماده کنی! پویان کیهانی منتظره عاشقی کردنتو ببینه!

اون از من چی میخواد؟ چرا باید عاشقی کردنِ منو بخواد؟! دلم نمیخواست بهش فکر کنم چون از عاقبتش میترسیدم. شایدم پاپا راست میگفت و شناختن کیهانی کار آسونی نبود. راهی رو انتخاب کرده بودم که نمیدونستم تهش چی در انتظارمه.
دوباره یه تیکه از حرفای شمیم که تلخی حقیقتش بدجور آزارم میداد توی ذهنم اکو شد

” خلاصی از دست دانیال جوری برات رویا شده که بدونِ فکر، به هر ریسمانی که دم دستت اومد چنگ میزنی!”

خواستم هم یه جورایی جمعش کنم و هم تلخی افکارم رو کنار بزنم که گفتم

_ چطور تونستی عقرب رو بگیری؟ نترسیدی خودتو نیش بزنه؟

دستاش رو توی جیبش فرو برد و پوزخندی زد
_ از بچگی با جک و جونور زیاد سر و کار داشتم گرفتنشون برام کار خیلی راحتیه! حتی الانم باهاشون سر و کله میزنم.

حرفش دو پهلو بود و همین باعث شد اخمام توی صورتم بشینه . این مدت به خاطر خلاصی از دست دانیال، زیادی به کیهانی رو داده بودم.
_ دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید! حتما خودت هم شبیه جک و جونورا هستی که باهاشون انس میگیری جناب کیهانی!

قبل از اینکه چیزی بگه و لذت جواب دندون‌شکنی که بهش دادم رو ازم بگیره، ازش فاصله گرفتم و به طرف بقیه رفتم. بعضیا کارشون تموم شده بود و مشغول تهیه گزارش بودن و بعضیا هم هنوز مشغول کار.
دستی به پهلوم کشیدم و صاف ایستادم.
انگار تبر به کمرم کوبیده بود!
در همون حالت دست به کمر نگاهمو اطرافم چرخوندم.
دانیال رو دیدم که هنوز داشت با تلفن صحبت میکرد و به حالت عصبی دستشو تکون میداد تا حرفاشو به طرفش حالی کنه!
ترسم از این بود که کارای کیهانی روی دلش عقده کنه و واسه تلافی دست به کار احمقانه‌ای بزنه.. چون قبلا دیده بودم برای دور کردن هر مردی از من چه کارهایی میکنه!
کلافه و عصبی بازدمم رو بیرون دادم.
دیگه نموندم تا ببینم بقیه چیکار میکنن.. به طرف ماشینم رفتم و سوار شدم.
اول از همه گوشیمو چک کردم که چندتا تماس بی‌پاسخ از شمیم داشتم .
چون داشتم برمیگشتم خونه، دیگه باهاش تماس نگرفتم.
از صبح وقت نکرده بودم سیگار بکشم و حالم گرفته بود. خودمم نمیخواستم باور کنم که واقعا معتاد شدم!
نخ سیگاری گذاشتم گوشه‌ی لبم و با فندک زرکوبم آتیشش زدم.. همزمان با دود کردنش خیلی از افکارم هم دود شد.. شاید همین ویژگی سیگار بود که باعث وابستیگم بهش شده بود.
سرعتم هر لحظه بیشتر میشد.
مسیر رو حفظ کرده بودم تا نخوام دوباره به کیهانی رو بندازم.
در پارکینگ باز بود و راحت ماشین رو بردم داخل. هنوز بقیه برنگشته بودن اینو از خالی بودن پارکینگ فهمیدم.
پله‌ها رو دوتا یکی بالا رفتم .. شمیم مغموم بالای پله‌ها ایستاده بود. خودمو بهش رسوندم و با ابروهای بالا پریده نگاهش کردم.. ولی انگار توی فکر بود و حواسش این اطراف نبود.
شونه‌اش رو گرفتم و آروم تکونش دادم
_ چته پکری شمیم؟ بهت گفتم بیا بریم قبول نکردی تنهایی حوصلت سر رفت؟!

وقتی سکوتش طولانی شد ابروهام توی هم گره خورد. دستمو جلوی صورتش تکون دادم
_ گوشِت با منه شمیم؟!
وقتی دیدم مبهوت به رو به روش خیره شده نگرانیم بیشتر شد . دستمو دو طرف بازوش گذاشتم و محکم تر تکونش دادم
_ حرف میزنی یا نه؟!
نگاهشو به صورتم کشوند . صدای بغض‌دارش گره ابروهامو باز کرد
_ الین من خیلی بدبختم مگه نه؟!

دستامو بردم پشت کمرش و به خودم نزدیک‌ترش کردم
_ عزیزدلم این چه حرفیه که تو میزنی؟ چی باعث شد این چرت و پرتا رو به زبون بیاری؟

نگاهم توی چشماش بود که حس میکردم یه پرده اشک روش حلقه زده و به زور داره جلوی فرودش رو میگیره.
_ الین من نباید باهات میومدم اینجا!

دستم رو زیر چونه‌اش گذاشتم و سرش رو به طرف خودم چرخوندم
آروم گفتم
_ میشه بگی چی شده؟ کسی حرفی بهت زده؟ بگو خودم میرم حسابشو میرسم.

قطره‌ی اشکی که انگار به زور جلوی فرودش رو گرفته بود، روی گونه‌اش چکید.
صدای بغض‌دارش درد عمیق درونش رو هویدا میکرد
_ مامانم…

دیگه نتونست ادامه بده و با صدای بلند گریه کرد.
وحشت زده و نگران تکونش دادم
_ شمیم حرف بزن مامانت چی شده؟ چرا تیکه تیکه حرف میزنی نصف جونم کردی دختر

وسط گریه‌هاش جمله‌هاشو بهم چسبوند
_ مامانم دیشب حالش بد شده بود. منم که اینجا بودم و نتونستم به دادش برسم لحظه‌ی آخر دیگه بیهوش میشه همسایه‌ی بغلیمون که بهش سپرده بودم حواسش به مامانم باشه، اتفاقی میاد تا بهش سر بزنه و وقتی میبینه هرچی صداش میزنه تکون نمیخوره میبردش بیمارستان.

درحالی که به هق هق افتاده بود و ادامه داد
_ الین اگه مامانم چیزیش بشه من میمیرم. من که جز مامانم کسیو ندارم.
با گریه‌هاش منم دست و پامو گم کرده بودم. تند تند گفتم
_ بدو وسایلتو جمع کن همین الآن برگردیم شیراز .

اشکاشو با پشت دستش پاک کرد
_ نه الین الان دیگه مامانم حالش خوبه مرخص شده اومده خونه و زن همسایه هم پیششه. من نمیخواستم بیام اینجا مامانم خیلی اصرار کرد باهات بیام چون اون حس میکنه من خودمو وقف اون کردم و خودم هیچ تفریحی ندارم من به خاطر اینکه این فکرا رو از سرش بیرون کنم باهات اومدم.

واسه اینکه حواسش رو پرت کنم اخم تصنعی کردم
_ دستت درد نکنه بهم ثابت کردی که من پیشت هیچ ارزشی نداشتم پس به خاطر من نیومدی اینجا.
بعدم به حالت قهر رومو ازش گرفتم که زود دستشو انداخت دورم
_ لوس نشو الین. من بابات نیستم که الکی نازت بخرما!

با این حرفش ناخودآگاه حالم گرفته و صورتم بی‌حس شد. پاپا خیلی وقت بود دیگه نازمو نمیخرید.

***
° پویان °

گوشی رو گذاشتم روی اسپیکر و حوله رو به موهام کشیدم

_ آقای کیهانی همونجور که گفته بودین تمام مقدمات فراهم شده . ایستگاه‌های صلواتی هم آماده هستن . خیلی از مردم داوطلبانه کمک کردن… همین الان هم جمعیت زیادی اینجا حضور دارن .

_ هیچ چیزی کم و کسر نذارین مراسم یادبود قربانیان سیل دروازه قرآن، باید کنار همون دروازه قرآن برگزار بشه.

چشمی گفت و با کمی مکث ادامه داد
_ فقط جسارت نباشه آقای کیهانی.. شما که اینهمه دنبال انجام این کارا هستین تعجب میکنم چرا توی تعطیلات رفتین ماموریت و خودتون نموندین اینجا تا شاهد همه چی از نزدیک باشین؟!

حوله رو انداختم روی شونه‌ام و نگاهی به ساعتم انداختم
_ چون این ماموریت باید توی تعطیلات انجام میشد. در ضمن من خودمم توی مراسم یادبود قربانی های سیل‌ شرکت میکنم.

_ یعنی میخواین ماموریتتون رو رها کنین و بیاین مراسم؟!

پرده‌ها رو کنار کشیدم عصر بود و کم کم خورشید داشت پایین‌تر میرفت
_ نه .خودمو میرسونم و بعد از مراسم هم برمیگردم تا ماموریتم رو کامل کنم.

تماس رو قطع کردم و سریع لباسی که از قبل روی تخت گذاشته بودم رو پوشیدم. باید زودتر راه میفتادم و میرفتم شیراز.
ضربه‌ای به در اتاقم خورد، منتظر حسام بودم.

_ بیا داخل.

در باز شد و حسام اومد داخل و بی‌مقدمه شروع به حرف زدن کرد
_ پویان بیخیال شو بابا… اون مراسم به خوبی انجام میشه، نیاز نیست اینهمه راه رو بری وقتی اینجا ماموریتت نصفه کاره مونده.

موهامو جلوی آینه مرتب کردم و عطر تلخ همیشگی رو به لباسم زدم
_فاصله‌ی جهرم تا شیراز فوقش ۲ ساعته که من یک ساعت و نیم میرسم. رفت و برگشتم بشه ۳ ساعت! فردا صبح من اینجام.

حسام با نگرانی گفت
_ به اکیپ چی بگم؟ کی از پسشون برمیاد؟!

بازدمم رو کلافه بیرون دادم
_ جوری حرف میزنی انگار قراره برم دیگه برنگردم‌!
همش چندساعته … پس تو اینجا چیکاره‌ای حسام؟ من همه چی رو میسپارم دستت.. همین حالا سریع برو اعلام کن همه جمع بشن سالن پایین تا بهشون بگم حرفِ تو، حرفِ منه! بعدم کم کم هوا تاریک میشه و بعد از شام هم که وقت خوابه، صبح هم خودمو میرسونم.

هنوزم نگران بود و با تردید گفت
_ والا من کارهای خودمو به زور اداره میکنم، حالا باید بشم رهبر یه گروه! خدا به خیر کنه با اون خانوم شروانی که همینجوری میخواد نعشه‌ام رو روی زمین پهن کنه اگه حس کنه دارم بهش دستور میدم که دیگه جنازه‌امو میفرسته در خونمون!

ساکم رو برداشتم و مشغول ریختن وسایل ضروری داخلش شدم.

_ نترس وقتی من بهش بگم مجبوره قبول کنه!

ساک رو دست گرفتم و رواندازی هم روی ساکم انداختم که اگه وسط راه خوابم گرفت یه جا توقف کنم.
همراه با حسام از اتاق بیرون رفتیم.
اول به طرف پارکینگ رفتم و وسایل هامو داخل ماشین گذاشتم. ولی درشو قفل نکردم چون سریع باید همه‌چی رو توضیح میدادم بعد حرکت میکردم.
***

° الین °

دست شمیم رو توی دستام فشردم و دنبال خودم کشوندمش پشت میز.
دانیال میز رو دور زد و به طرف پله‌ها رفت. همچنان صدای بلندش که داشت بدون وقفه منو صدا میزد به گوش میرسید.

_ شمیم تو رو خدا ولم کن من برم یه جا مخفی بشم تا این دانیال دهنشو ببنده. آبروم رو برد.. صداشو انداخته روی سرش و یه بند داره حرف میزنه . اصلا حوصله‌ی چرت و پرتاشو ندارم یا میخواد تهدیدم کنه یا میخواد کلا یه چیزی بگه بره روی اعصابم.

شمیم نچ نچی کرد
_ کجا میتونی بری؟ میاد و پیدات میکنه. خدا به دادت برسه این بشه شوهرت، بدون اجازه‌اش نفس هم نمیتونی بکشی. بهتره حالا هم بیخیال بشی و بذاری بیاد پیدات کنه و حرفاشو بزنه بعد مجبوره بره .

در حالی که ادای حرف زدناشو در میاوردم سرمو تکون دادم
_امروز به اندازه‌ی کافی تنش داشتم کلی تو منو ترسوندی با اون قیافه‌ی ماتم زده‌ای که به خودت گرفته بودی صبح هم که….

حرفمو قطع کردم. دلم نمیخواست کاری که کیهانی واسه گرفتن عقرب کرد رو واسه شمیم توضیح بدم.
شمیم مشکوک نگاهم کرد و مچم رو فشرد
_ بقیش چی؟ صبح چه اتفاقی افتاد که نمیخوای بگی؟
کلافه مچم رو از دستش بیرون کشیدم
_ بیخیال بابا فعلا که درگیر خشم اژدها شدم من میرم بیرون تو سرشو گرم کن تا نیاد منو ببینه.

نچ نچی کرد
_ برو ولی قولت نمیدم بتونم زیاد جلوی دانیال دوام بیارم.
همچنان صدای نکره‌ی دانیال توی گوشم بود.
چشمام رو توی کاسه چرخوندم و
همونجور که نشسته بودم قدم به قدم عقب رفتم و خودمو به در خروجی رسوندم.
سرمو چرخوندم و نگاهی به پشت سرم انداختم.
دانیال بالای پله‌ها ایستاده بود . یدفعه نگاهش به طرفم سُر خورد و ابروهاش درهم گره شد.
وحشت زده از جام بلند شدم. صدای پاش که تندتند از پله‌ها پایین میومد به گوشم میرسید.
دوتا پا داشتم دوتای دیگه هم قرض کردم و مثل جِت از در خروجی زدم بیرون.

از استرس و سرعت راه رفتنم، نفسام هم به شماره افتاده بود.
دلم نمیخواست به هیچ عنوان دانیال بتونه منو گیر بندازه.
نه حوصله حرفاش رو داشتم نه کاراش.

به طرف خروجی رفتم ولی دیدم هرجا برم بازم میتونه بهم برسه بعدم جایی رو بلد نیستم دوباره گیج میشم.
چنگی به موهای کوتاهم زدم و زیر لب لعنتی به دانیال فرستادم
با دیدنش که حالا جلوی در خروجی بود و لبخند پیروزی میزد، دستمو روی دهنم گذاشتم تا جیغ نزنم.

_ الین صبر کن باید باهات حرف بزنم من که لولو خور خوره نیستم بالاخره که شوهرت میشم اونوقت میخوام ببینم چجوری از دستم فرار میکنی!

قدم‌هام رو محکمتر کردم و به طرف در پارکینگ دویدم. اونم سرعتشو زیاد کرد و بهم رسید.
خودمو انداختم توی پارکینگ و درشو بستم و بهش تکیه دادم.

ضربه‌های محکمی به در زد ولی نمیتونست بازش کنه…
وقتی صداشو نشنیدم نفس راحتی کشیدم.
با دیدن در دیگه ی پارکینگ که میخورد به پله‌ها دستمو محکم به پیشونیم کوبیدم.
حالا دانیال از اون در میاد داخل. صداشو که از توی پله‌ها شنیدم به طرف ماشینم دویدم ولی از شانس بدم سوئیچ ماشین باهام نبود. با ناخنای بلندم پوست سرم رو چنگ زدم.
سرمو چرخوندم تا یه جا پیدا کنم و پشتش پناه بگیرم.
نمیدونم چه اصراری بود اما به هیچ عنوان دوست نداشتم ببینمش و حرف ها و تهدید هاشو راجع به اون عکسی که از من و کیهانی گرفته بشنوم.
با دیدن در بازِ ماشین کیهانی، درست مثل تشنه‌ای که به آب رسیده، به طرف ماشین دویدم.
خودمو انداختم داخل ماشین کیهانی و درشو جوری که صداش در نیاد، بستم.
بعد از چند دقیقه صدای قدم هایی رو داخل پارکینگ شنیدم.
خودمو پایین صندلی چپوندم جوری که از پشت شیشه دیده نشم.
دانیال_ الین بهتره این بچه بازیا رو کنار بذاری من که باهات کاری ندارم فقط میخوام حرفای پدرت رو بهت برسونم. بهتره هرجا هستی بیای بیرون چون من که بالاخره پیدات میکنم. هر غلطی دوست داری با کیهانی میکنی و به ریش منی که قراره شوهرت بشم و بار بی‌آبرویی‌هاتو به دوش بکشم میخندی!
یه ساک و یه روانداز روی صندلی بود.
خودمو بیشتر پایین صندلی جا دادم جوری که فقط سرم روی صندلی قرار گرفت.
رو انداز رو برداشتم و دور خودم پیچیدم و کامل خودمو پوشوندم جوری که حتی اگه توی ماشین هم نگاه میکرد متوجه من نمیشد.
همچنان صداشو میشنیدم ولی بدون اعتنا چشمام رو بستم.
سرم روی صندلی داشت سنگین میشد. اون روز بیش از حد خسته شده بودم و ترجیح میدادم با دانیال رو به رو نشم.
کم کم پلکام سنگین شد و صداهای دانیال برام مبهم شد…

° پویان °

_ رفت و برگشت من چند ساعت بیشتر طول نمیکشه و اگه در زمانی که نیستم مشکلی پیش اومد آقای رفیعی پاسخ‌گو هستن.
در همین لحظه دانیال اومد توی سالن و شاکی گفت
_ کسی الین رو ندیده؟ ماشینش توی پارکینگه ولی خودش نیست همه جا رو گشتم.

دوستش سریع جوابشو داد
_ رفته بیرون حال و هوایی عوض کنه زود میادش.

پوزخندم روی لبم نقش بست. بازم میره یه جا راهشو گم میکنه مجبور میشه با من تماس بگیره ولی دیگه من اینجا نیستم و مجبوره از پس خودش بربیاد.
نگاه خشمگین و چشم غره‌ا‌ش روی اون دختر رو حس کردم. عصبی جلو اومد و روی مبل لم داد.

حسام_ مشکلی نیست آقای کیهانی دیرتون نشه!

سری تکون دادم و از سالن خارج شدم. برام سوال بود که دانیال چرا اینقدر اصرار داره با دختر شروانی ازدواج کنه. قیافش به آدمای عاشق نمیخورد .
این وسط یه چیزی میلنگید که من باید پیدا میکردم تا بتونم توی این دوماه باقی مونده این ازدواج رو کنسل کنم.

دستگیره در پارکینگ رو گرفتم و بالا و پایین کردم ولی گویا حواسشون نبوده و از اون سمت قفل کرده بودن.

کلافه دوباره برگشتم توی سالن. هرکسی به یه کاری مشغول بود و کسی متوجه من نشد.
به طرف پله‌ها رفتم… از این قسمت در پارکینگ باز بود.
به طرف ماشینم رفتم و با تردید به در بسته‌اش خیره شدم.
تا جایی که یادم میومد درشو باز گذاشته بودم ولی الان بسته بود. حتما کار آقای رحمانی بوده فکر کرده یادم رفته در ماشین رو ببندم.
بیخیال به طرف دیگه‌ی ماشین رفتم و سوار شدم.
ماشین رو روشن کردم و از پارکینگ بیرون رفتم.
نگاهی به صندلی بغلی انداختم. ساکم پایینِ صندلی افتاده بود و رو انداز هم روش پهن شده بود . باید از آقای رحمانی تشکر کنم حتما خواسته وسایل توی ساک آسیب نبینه روانداز رو روش انداخته.
سرعتمو زیاد کردم… نیم ساعتی از حرکت کردنم گذشته بود و از جهرم خارج شده بودم. هر از گاهی نگاهی به زمین‌های اطراف جاده که بر اثر بارونی که از اواخر سال تا الآن زده بود سرسبز و مرطوب شده بود میکردم.
تابستون هم یه سری اومده بودم این طرفا خشک خشک بود ..
کنترل سیستم رو برداشتم و پلی کردم. صداشو کمی بالا بردم تا از اون حالتِ کسلی خارج بشم.
دوباره نگاهم به روانداز افتاد. شاید یه گوشه توقف کردم و کمی خوابیدم.

یه لحظه با فکر به حجمی که زیر روانداز پوشیده شده بود به این فکر کردم که
ساکِ من اونقدرا هم وسایل داخلش نبود، ولی چرا اینقدر جا گرفته؟!
با فکری که توی ذهنم اومد لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
حتما آقای رحمانی سوغات گذاشته توی ماشینم . بهش گفته بودم قراره یه سری برم شیراز .. این مرد چقدر منو شرمنده‌ی خودش میکنه!
دوباره نگاهمو به جاده دادم .
برای مراسم یادبود خیلی نگران بودم. امیدوار بودم همه چی همون جوری پیش بره که برنامه‌ریزی کردم.
صدای آهنگ رو بالاتر بردم و سرعتم رو بیشتر کردم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.