خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان هتل شیراز پارت ۱۵

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان هتل شیراز به ترتیب از اینجا کلیک کنید

وقتی مکثش طولانی شد خودم به حرف اومدم و بی‌قرار گفتم
_ میشه زودتر بگی باید چیکار کنم؟!

در اتاقم رو باز کردم و رفتم داخل
تعللش بیشتر حرصمو در میاورد.
بالأخره صدای ریلکس و مطمئنش رو شنیدم
_ برو به پدرت بگو که با نامزدت به این ماموریت میری!

با شنیدن حرفش تکونی خوردم و دستم روی دستگیره‌ی در خشک شد.

کنترل صدام دست خودم نبود
شاکی و عصبی گفتم
_ میفهمی چی داری میگی؟ یادت رفته چه قراردادی رو امضا کردی؟ تو قول دادی منو از دست دانیال خلاص کنی ولی الان داری خودتم کمک میکنی تا سریع‌تر بهم برسه؟
پوفی کشیدم و عصبی تر ادامه دادم
_ از اولشم حدس میزدم نمیتونی از پس این کار بر بیای و وسط راه جا میزنی آقای کیهانی بزرگ!
قبل از اینکه تماس رو قطع کنم
صدای محکمش رو شنیدم
_ خیلی سطحی نگری.. نمیتونی عمق ماجرا رو درک کنی! ببین دخترجون وقتی حرفی میزنم که بتونم پای عملش بایستم!
اومدن نامزدت به این ماموریت دو تا هدف خاص داره.

در اتاق رو بستم و روی تخت دراز کشیدم و منتظر گوش دادم
_ اولیش همینه که پدرت فوری راضی میشه و اجازه میده بیای.

کنجکاو بودم تا ادامه بده
_ دومیش هم اینکه برای انجام قرارداد لازمه که بیشتر با نامزدت رو به رو بشم. و توی این ماموریت فرصت خوبی پیش میاد.

نفسای حرصیمو بیرون دادم و بدون اینکه از دلایلش استقبال کنم گفتم
_ میشه خواهش کنم دیگه اون مرتیکه رو نامزد من ندونی؟

طبق معمول صدای آرومش عصبی‌ترم میکرد
_ خوبه توی این مدت داره کمبودهای تربیتت جبران میشه! یادگرفتی خواهش کنی. هرچند که از ریشه باید اصلاح میشدی، اما همینم خوبه.. باشه حالا که خواهش کردی روتو زمین نمیذارم و اسمشو میگم.. “دانیال”.

نوک ناخنام رو روی بالش کشیدم و با پوفی کلافه گفتم
_ حالا که فکر میکنی رو به رو شدنت با دانیال ضروریه من با دانیال خدمتت میرسم. ولی اگه حتی با این پیشنهاد هم پاپا راضی نشد چی؟

تأکید وار گفت
_ “پدرت” حتما راضی میشه.

چشمام رو توی کاسه چرخوندم.
کلمه‌ی پدر رو هر دفعه میکوبید توی سرم. باید تمرین کنم حداقل جلوی کیهانی، کلمه ی “پاپا” رو به کار نبرم.

تماس رو قطع کردم.
با اینکه از این پیشنهادش راضی نبودم، ولی مجبور به پذیرشش بودم چون راه دیگه‌ای وجود نداشت. شایدم به قول خودش رو به رو شدنش با دانیال بتونه به خلاصی من منجر بشه.
دوباره باید به اتاق پاپا برم.
ایندفعه خبری که براش دارم باب میلشه!
پشت در اتاقش طبق معمول مکثی کردم ولی قبل از اینکه در بزنم، در باز شد و با صورت پاپا رو به رو شدم.
متعجب نگاهی بهم انداخت و با همون اخمش گفت
_ اگه اومدی دوباره اصرار کنی واسه رفتن به اون ماموریت، باید بگم که حرف من همونه!

سرم رو تکون دادم
_ خودت بهتر از هرکسی میدونی که اهل اصرار کردن نیستم. اومدم پیشنهادی بهت بدم که باب میلت باشه!

عینکشو از روی چشمش برداشت و تا کرد
منتظر بهم چشم دوخت تا حرفمو بزنم.
پوزخند روی لبم پررنگ‌ شد

پاپا تکیه‌اش رو به در اتاق داد و من با دمی عمیق گفتم

_ همونی که دلت میخواد بشنوی رو الان میگم. پاپا من میخوام دانیال به عنوان یه همراه باهام بیاد به این ماموریت.

با این حرفم حیرت زده نگاهم کرد تکیه‌اش رو از در گرفت و قدمی بهم نزدیک شد. دوباره عینکش رو باز کرد و روی چشماش گذاشت. انگار میخواست این رضایت رو از پشت عینکش توی چشمام جست وجو کنه.
تندتند کلمات بهم آمیخته و مرتبش رو با رضایت ادا کرد

_ میبینم که بالأخره صلاحت رو تشخیص دادی!
تصمیم عاقلانه‌ای گرفتی.. اینجوری هم‌ میتونی بیشتر دانیال رو بشناسی هم اون با جو کاریت آشنا میشه.
مکثی کرد و گفت
_ پس همین حالا برو و واسه این ماموریت آماده شو. کارای عروسی هم خودم جور میکنم فقط می‌مونه خبر دادن به دانیال که اینم خودم بهش خبر میدم.

حالا من بودم که مات و با ابروی بالا پریده بهش خیره شده بودم.

تا چند دقیقه ی قبل جوری مقابلم سینه سپر کرده بود که فکر میکردم برای رسیدن به هدفم باید دیوار چین رو سوراخ کنم. اما الان چنان راضی بود که اصرار داشت هرچه زودتر آماده بشم!

کیهانی راست میگفت این پیشنهادی بود که پاپا رو سریع راضی کرد.
هرچند که از حضور دانیال نفرت داشتم و برای فرار از اون دلم میخواست به این ماموریت کاری برم ولی حالا مجبور بودم اونجا هم تحملش کنم… اما خب، حتما کیهانی نقشه‌ای داره که باید بهش اعتماد کنم.
پاپا هنوزم داشت با خوشحالی حرف میزد ولی من دیگه متوجه حرفاش نبودم. خیلی وقت بود که حضورش برام کمرنگ شده بود.
***

_ من با ماشین خودم میام. درسته که گفتم تو باهام بیای ولی نگفتم که بچسبی به من.

دانیال کوله پشتی رو روی زمین گذاشت
_ خب عزیزدلم واسه محافظتِ بیشتر از تو چندتا بادیگارد گرفتم تا توی این سفر باهامون باشه. ناسلامتی تو بالأخره منو به عنوان همراهت قبول کردی و منم باید ثابت کنم که انتخابت درست بوده.

خوب میدونستم این حرفا رو پاپا بهش یاد داده تا خودشو توی دل من جا کنه ولی دلی که خیلی وقته شکسته چیزی رو نمیشه توش جا کرد.
دستم رو تکون دادم
_ برو بادیگاردات رو با خودت ببر یوقت ندزدنت من از پس خودم برمیام.

کوله رو دوباره برداشت و روی دوشش گذاشت
_ دلم میخواست باهم باشیم ولی خب تو دلت نمیخواد. بازم اشکال نداره همین که این فرصت رو بهم دادی تا کنارت باشم برام کافیه کم کم این حست بهم بیشتر میشه به خصوص توی این سفر..

سردترین نگاهی که سراغ داشتم رو بهش انداختم.
من امیدوار بودم توی اون سفر کیهانی بتونه به قولش عمل کنه.

سری به تأسف تکون دادم
به طرف ماشینش رفت و کوله رو توی صندوق عقب جا داد.

مامان جلو اومد و منو توی بغلش گرفت
_ عزیزدلم امیدوارم مثل همیشه موفق باشی و با اجرای طرح بی‌نقصت به آرزوی قشنگت نزدیک‌تر بشی.
آروم گونه‌ام رو بوسید و دستم رو توی دستش گرفت.
نگاهش نگران و سؤالی بود
_ ولی برام عجیبه اینه که خودت خواستی دانیال باهات بیاد.

آهی از ته دل کشیدم
_ مامان شنیدی میگن اگه میخوای دشمنت رو تحت کنترلت بگیری اونو نزدیک خودت نگه دار؟!

مامان سرمو روی سینه اش گذاشت
_ نمیدونم چرا محکومی به تحمل این عذاب. ولی مطمئن باش من دنبال راه حل میگردم و توی این دوماه باقی مونده بالاخره یه راهی پیدا میکنم.

سرمو بلند کردم و با لبخند و چشمای تار نگاهش کردم
_ مامان عزیزم همین که حالمو درک میکنی برام کافیه.

ازش جدا شدم و به طرف ماشین رفتم.
_ خدا به همراهت گلم.

سوار ماشینم شدم و تک بوقی واسه مامان زدم و قبل از اینکه دانیال بخواد حرکت کنه، جلو شدم.
از آینه ی ماشین دیدم که اونم حرکت کرد.
یه ماشین هم درست پشت سرش میومد که سه تا بادیگارد داخلش بودن!

سگ هم بهش نگاه نمیکنه رفته سه تا بادیگارد هم دنبال خودش کشونده انگار کیه… اگه یه آدم معروفی هم بود یه چیزی!

گوشیمو بیرون آوردم و با شمیم تماس گرفتم. به محض وصل شدن تماس گفتم
_ تا ۵ دقیقه‌ی دیگه میرسم در خونتون. آماده شدی؟

شمیم با نگرانی گفت
_ الین من آماده‌ام ولی مطمئنی اومدن من ضروریه؟ آخه به عنوان همراهت که دانیال باهاته. دفعه قبل که گوشیمو شکست، میترسم ایندفعه مثل خشم شب بهم حمله کنه.

سرعتمو زیاد کردم تا دانیال نتونه بهم برسه.
_ غلط کرده مرتیکه عوضی! تو باید با من بیای به این ماموریت. هم حال و هوات عوض میشه هم کلی حرف دارم باهات.
با نگرانی و تردید گفت
_ باشه بیا.. من جلوی درم.
تماس رو قطع کردم و از یه راه فرعی رفتم. ماشین دانیال از دیدم خارج شد.
تک بوقی زدم شمیم اومد سر کوچه و سوار شد.
سرعتمو به طرف شرکت کیهانی بیشتر کردم.
جلوی در شرکت توقف کردم چند تا ماشین ردیف پارک شده بودن و اعضای اکیپ کنار کیهانی ایستاده بودن و توضیحات لازم رو میشنیدن.
کمربندم رو باز کردم
_ شمیم تو همینجا توی ماشین بمون من برم توضیحات و مسیر رو بپرسم بعد میام حرکت میکنیم.
ماشین دانیال درست بغل ماشینم پارک شد. بی‌توجه بهش، به طرف کیهانی رفتم.
نگاه گذرایی بهم انداخت و سری تکون داد.
رفیعی به طرفم اومد و نقشه ای رو داد دستم
_ بفرما خانوم شروانی اینم نقشه مسیرهایی که باید طی بشه.

نگاه بی‌تفاوتم رو که روی خودش دید قدمی عقب رفت انگار که یاد اتفاقی افتاده باشه.

در همین لحظه دستی از پشت سر دور شونه‌ام حلقه شد و با شنیدن صداش صورتم مچاله شد
_ سلام آقای کیهانی و بقیه! منو که مطمئنن الین جانم بهتون معرفی کرده. همسر آیندشونم!
بعضیا نگاه سرسری بهش انداختن و بعضیا هم سلام کوتاهی کردن.
دندون هام رو از حرص به هم فشردم و توی دلم غر زدم
_ حالا انگار کسی ازش خواسته خودشو معرفی کنه نخود همه آش!

هرکس طرف ماشینش رفت.
کیهانی نگاهشو به سمت من و دانیال انداخت
_ خوش اومدی جناب ارجمند!

ابروهام توی هم گره خورد. پس کیهانی در مورد دانیال اطلاعات جمع کرده. الان فامیل دانیال رو گفت. یه کورسوی امیدی پیدا کردم و نفس راحتی کشیدم.

شونه‌هامو تکونی دادم و از زیر دستش کنار کشیدم.

دانیال_ ممنون جناب کیهانی. اومدم تا لحظات خوشی رو واسه همسر آینده‌ام بسازم.

پوزخند روی لب کیهانی رو فقط من حس میکردم
با نگاهش انگار داشت وعده شکستی بهش میداد که فقط من میدیدم.
بدبخت نمیدونه که کیهانی باعث اومدنش به اینجا شده!

کیهانی سری تکون داد و به سمت دیگه رفت.

بیخیال به طرف ماشین رفتم.
حداقل توی این مسافرت یه نفر بود که به نفع من جلوی دانیال قد علم کنه و همین آرومم می‌کرد .
در ماشین رو باز کردم و سوار شدم.
دانیال خودشو به ماشینم رسوند و ضربه‌ای به شیشه زد.
شیشه رو پایین دادم. با دیدن شمیم حرفش توی دهنش ماسید و نگاه حیرت زده‌اش خیره‌ی شمیم مونده بود!
انگار انتظار داشت فقط من و خودش باشیم!!
شمیم به در ماشین چسبیده بود.
دانیال_ دوباره که این دختر رو با خودت کشوندی! فکر میکردم فقط منو به عنوان همراه آوردی اینجا!

بیخیال ماشین رو روشن کردم
_ همین که اجازه دادم دنبالم راه بیفتی برو کلاهتو بنداز بالا. فضولی بقیه‌ی کارام به تو نیومده!

شیشه‌ی ماشین رو بالا کشیدم و حرکت کردم.

نیم نگاهی به شمیم که سکوت کرده بود انداختم
_ نمیخواد از این مرتیکه بترسی . فقط به خاطر این شیر میشه و میاد جلوی من سینه سپر میکنه که پاپا بهش رو داده وگرنه موش هم نیست.

همینجور که نگاهش به رو به روش بود گفت
_ حالا میفهمم چرا نتونستی هیچ‌جوره قبولش کنی. این مرد لیاقت هیچی نداره!

پوزخند صدا داری زدم
_ این به زن با دید نوکر نگاه میکنه! با دید کسی که فقط باید براش توی خونش کلفتی کنه و مثل ماشین جوجه کشی براش بچه بیاره!

شمیم نچ نچی کرد
_ خیلی نگرانتم الین. دو ماه دیگه که باهاش زیر یه سقف رفتی اونوقت دایره فرمایشاتش بزرگتر میشه و کاری نمیتونی کنی.. اونم تویی که هیچ‌جوره کسی نمیتونه بهت دستور بده چون همیشه خودت به همه دستور دادی!

برخلاف انتظار شمیم لبخندی زدم و سرعتمو زیاد کردم
_ کورسوی امیدی دارم چون کیهانی حرفی نمیزنه که نتونه بهش عمل کنه!

با گنگی بهم نگاه کرد
_ کیهانی؟! مگه چه حرفی زده؟

ابرویی بالا انداختم
_ بخاطر زدن همین حرفا اصرار داشتم همراهم بیای. قراره کیهانی منو از دست دانیال نجات بده!

شمیم کامل به طرفم چرخید و با دهنی باز بهم زل زد
_ داری شوخی میکنی؟! آدم به اون معروفی پا میشه بیاد تو رو نجات بده؟

پشت چشمی نازک کردم
_ آره چرا نیاد؟ تازه قراردادش رو هم باهام امضا کرده!

شوک زده دست آزادمو کشید
_ الین میدونی چی داری میگی؟ حتما در عوضش یه کاری باید انجام بدی.
نکنه ازت خواسته دیگه دنبال مالکیت هتلش نباشی؟!

نچی کردم و نفسمو محکم بیرون دادم
و بیحرف به جلو خیره شدم
_ کم کم دارم میترسم الین زودتر بگو در عوضش چی ازت خواسته؟ نکنه توی درخواستش بمونی.

بیخیال شونه‌ای بالا انداختم
_ ازم خواسته براش عاشقی کنم. اما نه یه عاشقی معمولی جوری که لبخند رضایت بیاد روی لبش.

شمیم با کف دستش محکم وسط پیشونیش کوبید و حیرت زده گفت
_ میدونی چیکار کردی دختر؟ اون یه مرد کاملا جدی و منطقیه. چطور بدون فکر شرطش رو قبول کردی؟ حتما یه هدفی پشت این کارش هست. یه ذره عقلتو به کار بنداز دختر.

پامو روی گاز فشردم
_ چه هدفی؟ من که چیزی ندارم که بخواد ازم بگیره جز پول، که اونم خودش صدها برابر من داره!
اول که فکر نمیکنم بتونه پاپا رو راضی کنه.. بعدشم گیریم دانیال رو کنار زد، یه مدت نقش عاشقا رو براش بازی میکنم بعد هم خلاص میشم.. مهم اون رهاییه.

شمیم که هنوزم مشکوک بود با تردید و صدای نگرانش گفت
_ و اگه فهمید داری نقش بازی میکنی و هیچوقت اون لبخند رضایت روی لبش نیومد تا آخر عمر باید براش نقش بازی کنی. تو قرارداد امضا کردی! یعنی باید تا آخر عمر جوری رفتار کنی که اون دلش میخواد درست مثل یه بَرده!

با حرف شمیم ابروهام توی هم گره خورد، تا حالا با این دید بهش فکر نکرده بودم.
کلافه گفتم
_ شمیم فعلا بیخیال شو و بذار ببینم تا کجا پیش میره.

شمیم_ خلاصی از دست دانیال جوری برات رویا شده که بدون فکر به هر ریسمانی که دم دستت اومد چنگ میزنی! دیگه چیزی نمیگم ولی امیدوارم نتونه نجاتت بده!
پوفی کشیدم و انگشتامو دور فرمون فشردم
_ والا شرطی که کیهانی گذاشته صدپله بهتر از تحمل همیشگی دانیاله.

هر دو سکوت کرده بودیم …
ته حرفایی که شمیم میزد حقیقتی بود که نمیخواستم قبولش کنم…

صدای آهنگ رو زیاد کردم تا بحث ادامه پیدا نکنه.

نگاهی به نقشه انداختم باید به طرف شهرستان جهرم میرفتیم… تا حالا اون‌طرفا نرفته بودم و برام جالب بود.

نیم نگاهی به آینه ماشین انداختم، دانیال درست پشت سرم بود.

سرعتمو بیشتر کردم تا از دیدش خارج بشم. جاده نسبتا خلوت بود.
دو ساعت توی راه بودیم که بالاخره با دیدن تابلو
” به شهر دارالمومنین جهرم خوش آمدید “
لبخندی اومد روی لبم.
کم کم هوا داشت تاریک میشد. از روی نقشه مسیر رو میرفتم تا خونه‌ای که کیهانی واسه اقامتمون در نظر داشت رو پیدا کنم.
نگاهی به شمیم انداختم همونجور که سرشو به پشتی صندلی تکیه داده بود خواب بود.
شهر نسبتا خلوت و کوچیکی بود.
اکثر زنهایی که از اون قسمت عبور میکردن چادر پوشیده بودن. برعکسِ شیراز که چادری به ندرت پیدا میشد.
جلوی خونه‌ی بزرگ و سه طبقه‌ای که از طریق نقشه بهش رسیده بودم توقف کردم.
در پارکینگ باز بود ، ماشین رو بردم داخل و پارک کردم.
شمیم چشماشو باز کرد و دستی بهشون کشید و با صدای خوابالویی گفت
_ رسیدیم؟!

کمربندم رو باز کردم
_ آره پیاده شو زود بریم داخل.
در ماشین رو باز کردم و کیفمو روی دوشم انداختم. دلم بدجور هوای سیگار کرده بود. چمدونم رو از صندوق عقب بیرون آوردم…
خیلی سنگین بود از نفس افتادم.
تا حالا پر کاه هم خودم جا به جا نکرده بودم همش خدمتکارا برام انجام میدادن..
مرد میانسالی با لباسهای مخصوص که معلوم بود نگهبان خونه هست جلو اومد
_ سلام خانوم. باید مهمونای آقای کیهانی باشین.. اجازه بدین کمکتون کنم.

نفس آسوده‌ام رو بیرون دادم و سریع گفتم
_ بله بیا چمدون رو برام بیار داخل لطفا.

در همین لحظه ماشین کیهانی هم اومد داخل پارکینگ.
برای ثانیه‌ای خیره نگاهش کردم..
انگار براش مهم نبود اطرافش چه خبره ماشین رو پارک کرد حتی نیم نگاهش هم به طرفم نیومد.
نگهبان با دیدن کیهانی انگار منو فراموش کرد و چمدونم رو همونجا رها و به طرفش رفت
شمیم خودشو بهم رسوند
_ بهتره خودمون وسایلمون رو ببریم داخل گناه داره اون مرد .
با اخم در حالی که نگاهم به کیهانی که داشت از ماشین پیاده میشد، بود خطاب به شمیم گفتم
_ نه بذار این مرد میاد برامون میاره، حالا رئیسشو دیده میخواد اول پیش اون خودشیرینی کنه. تراول خشک که توی دستم ببینه خودمم کول میکنه میبره بالا.

کیهانی از ماشین پیاده شد و عینکش رو از چشمش برداشت. چون فاصله کم بود صدای نگهبان واضح به گوشم رسید.
_ سلام جناب کیهانی بالاخره منت گذاشتین و یه سر اومدین اینجا. این خونه بدون شما خیلی سوت و کوره خیلی خوشحالم که بهمون سر زدین.

کیهانی دستشو روی شونه‌ی مرد گذاشت
_ توی این مدت خیلی بهت زحمت دادم باید منو ببخشی.

نگهبان_ این حرفا چیه من کارای این خونه رو با جون و دل انجام میدم لطفی که شما در حقم میکنین با کارای ناچیز من قابل مقایسه نیست . چمدونتون رو بدین من بیارم براتون.

کیهانی چمدونش رو از ماشین بیرون آورد
_ نه آقا رحمان. خودم چمدونم رو میبرم بالا شما خسته ای برو به خونه و زندگیت برس چند روزی هستم اینجا.

نگهبان_ تو سروری جناب کیهانی همیشه به ما احترام میدی!

چشمام رو توی کاسه چرخوندم.. خدمتکار گرفتی تا کاراتو انجام بده و در عوضش هم پول بهش میدی اینهمه تعارف دیگه واسه چیه!

آخرشم کیهانی راضی نشد و خودش چمدونش رو برد داخل. نگهبان داشت میرفت بیرون.
حرصم گرفته بود. اسمشو که تازه از زبون کیهانی شنیده بودم صدا زدم
_ آقا رحمان چند لحظه تشریف بیارین.

سری تکون داد و به طرفم اومد. دستمو داخل کیفم بردم و تراولی رو بیرون کشیدم
_ چمدونم رو برام بیار بالا در عوضش این تراول رو بگیر.

نگاهی به دستم انداخت و چهره‌اش گرفته شد .
با صدای آرومی گفت
_ خانوم این توی مرام من نیست که از مهمون آقای کیهانی پول بگیرم. چمدونتون رو میارم براتون پول رو بذارین داخل کیفتون دوست ندارم آقای کیهانی فکر کنه من دنبال این چیزام.

اینو گفت و ساک شمیم رو روی دوشش انداخت و دسته ی چمدون منم دنبال خودش کشید.
صدای چرخای چمدون روی افکارم خش می‌انداخت.
بیخیال دست شمیم رو گرفتم و رفتیم طبقه ی اول.

رفیعی وسط سالن ایستاده بود و داشت توضیح میداد.

_ به اندازه‌ی همتون اتاق هست پس نگران نباشین. الان طبقه‌ی اول پر شده بهتره بقیه برن طبقه‌ی دوم و سوم.
ولی واسه غذا همه بیاین همینجا توی سالن سرو میشه.
با یه رستوران قرارداد بستیم توی این مدت برامون غذا میاره..
الان شام حاضره بعد از اینکه وسایلتون رو گذاشتین بیاین سر میز.

دانیال هم تازه از در اومد داخل و با دیدن من به طرفم اومد.

خدایا اینجا هم میخواد بچسبه به من…چه غلطی کردم!

چشمامو چرخوندم ولی کیهانی رو ندیدم.
صدای دانیال رو بغل دستم شنیدم
_ الین بریم بالا منو تو یه اتاق مشترک برداریم بهتره.. میخوام پیش خودم باشی.
عصبی به طرفش چرخیدم و توپیدم
_ من با تو توی گور هم نمیام. قبلا هم بهت گفتم هر وقت اسمم اومد توی اون شناسنامه‌ی کوفتیت اونوقت دم از اشتراک بزن.

پر حرص دست شمیم رو گرفتم و به طرف پله‌ها رفتم.
نگهبان_ خانوم وسایلتون طبقه دوم بالای پله‌هاست.
سری تکون دادم و تند تند از پله ها بالا رفتم.

شمیم_ من از دانیال میترسم داره از پله‌ها بالا میاد.

نگاهم روی کیهانی بود که جلوی یه اتاق ایستاده بود و داشت کلید روی در می‌انداخت.

یه فکری اومد توی ذهنم. توی شرکت و هتل اتفاقی اتاقم چسبیده به اتاقش بود اینجا رو خودم عمدا میرم یه اتاق چسبیده بهش رو انتخاب میکنم…
شاید اینجوری در امان بمونم! شمیم ساکش رو برداشت و به طرف یکی از اتاق ها رفت.
تا خواستم کلید روی در رو بچرخونم صدای دانیال دستمو متوقف کرد
_ اتاق خوبی رو انتخاب کردی عزیزم.. بریم داخل.

به طرفش چرخیدم ولی صدای کیهانی زودتر به دادم رسید.
_ آقای ارجمند اتاق های طبقه ی دوم پر شده بهتره بری طبقه سوم.

دانیال لبخندی زد و قدمی به طرف کیهانی برداشت
_ من نیاز به اتاق دیگه‌ای ندارم با الین مشترک میشیم.

کیهانی تکیه‌اش رو به در اتاقش داد
_ آقای ارجمند اگه اجازه دادم بیای حد خودتو بدون. نامزدشی اختیار دارش که نیستی! هیچ عقد یا صیغه‌ای هم که بینتون نیست. فعلا دوست دختر منه و باید کنار من باشه، حرفیه؟!

دانیال با ابروهای بالا پریده مبهوت قدمی عقب رفت
. اینجا خونه ی کیهانی بود و نمیتونست حرفی بزنه وگرنه به بیرون پرت میشد.

ته دلم قند آب میکردن از ذوق ضایع شدن دانیال!
کیهانی تازه داشت شروع میکرد و منم باید از این معرکه‌ای که قراره بین این دو نفر پیش بیاد لذت کافی رو ببرم.

دانیال زود خودشو جمع و جور کرد و پوزخندوار نگاهی به من انداخت و خواست چیزی بگه که در همین لحظه با شنیدن صدای آشنایی حرف توی دهنش ماسید و به طرف صدا چرخید
_ آقا دانیال تشریف بیارین طبقه سوم اتاق خالی هست. اینجا دیگه پر شده آقای کیهانی از قبل اتاقای این طبقه رو برای خودشون برداشته بودن.

با ابروهای بالا پریده به فرزانه شمس خیره شدم.
این زن چه زود صمیمی میشه!
دانیال رو به اسم صدا زد..
اسمشو از کجا میدونست؟
دانیال کلا عقب‌گرد کرد و به طرف فرزانه رفت و با طعنه گفت
_ بله خانوم من میام طبقه سوم. طبقه دوم رو قبلا رزرو کرده بودن ولی الین از قبل مال من بوده و قرار نیست ازش دست بکشم.
فرزانه پشت چشمی براش نازک کرد و چیزی نگفت.
نفس آسوده‌ام رو بیرون دادم. فرزانه از پله‌ها بالا رفت و دانیال هم پشت سرش. این زن معلوم نیست چرا دنبال مردا میره!
اون روز که توی شرکت جلوی کیهانی با عشوه می‌خندید امروز هم واسه دانیال چشم و ابرو میاد!
ولی هرچی که بود حداقل توی این لحظه ازم دورش کرد و همین خوب بود.
سرمو چرخوندم شمیم رفته بود توی اتاق کناری من، کیهانی هم هنوز تکیه‌اش به در بود و چشماش به مسیر رفتن فرزانه و دانیال بود.

وقتی نگاهمو روی خودش دید تکیه‌اش رو از در گرفت و سرش رو به طرفم چرخوند
ابرویی بالا انداخت و
_ امروز نذاشتم اتاقش باهات مشترک بشه چند وقت دیگه هم نمیذارم اسمش بیاد توی شناسنامه‌ات!

ناخودآگاه نگاهم چرخید و قد و قامت بلند و شونه و بازوهای عضلانیش رو از نظر گذروندم.. شاید بخاطر هیکل عضلانیش بود که تصویر “سوپرمن” جلوی چشمم اومد و غیرارادی لبخندی روی لبم نشست که این نگاه و لبخندم از دید کیهانی دور نموند.
کلید رو توی در چرخوند و رفت داخل.

حس میکردم حالا که اتاقم نزدیکشه مثل یه کوه می‌مونه که به قول شمیم از شر خشم شب پشتش پناه گرفتم!
نفس عمیقی کشیدم و دسته ی چمدونم رو توی مشتم فشردم و چرخاشو روی زمین کشیدم و رفتم داخل اتاق.
اتاق با رنگای روشن تزئین شده بود و آرامش خاصی بهم تزریق میکرد.

بیش از حد گرسنه بودم و احساس ضعف میکردم؛ از طرفی هم دلم سیگار میخواست.
لباسمو عوض کردم و فعلا بیخیال سیگار شدم.
چون سیگار بعد از غذا بیشتر بهم میچسبید.
گوشیمو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. همزمان در اتاق شمیم هم باز شد و بیرون اومد.
سریع گفتم
_ بدو بریم شام بخوریم که الان ضعف میکنم.
در اتاقش رو بست و با حرص گفت
_ من که از فکر اون خشم شب اشتهام کور شد.

تک خنده‌ای کردم و اشاره‌ای به اتاق کیهانی کردم و ابرویی بالا انداختم
_ تا وقتی امداد و نجات اتاق بغلیمه خشم شب هم نمیتونه بهمون آسیب بزنه!
آروم خندیدیم و دوتایی از پله‌ها پایین رفتیم.
همه دور میز نشسته بودن فقط دوتا صندلی خالی بود و مجبور بودیم هر کدوم یکی رو انتخاب کنیم.
یکیش کنار رفیعی بود و یکی دیگه هم کنار دانیال.
شمیم که با دیدن دانیال دوباره اخماش در هم شده بود سریع رفت و صندلی کنار رفیعی رو بیرون کشید و نشست.
دانیال با دیدن من از جاش بلند شد و با همون لبخند کریهش صندلی کناریش رو بیرون کشید.
_ نامزد من باید کنار من بشینه!
نگاهمو چرخوندم و به کیهانی رسوندم. نمیدونم چرا سکوت کرده بود.
انتظار داشتم کاری کنه یا چیزی بگه،
ناسلامتی قرار بود منو از دست این مرتیکه خلاص کنه ولی بیخیال داشت غذاشو میخورد!

هرچی چشم چرخوندم جای دیگه‌ای خالی نبود و خواه و ناخواه مجبور بودم کنار دانیال بشینم.
پوفی کشیدم و آروم به طرفش رفتم و روی صندلی نشستم.
لبخند پیروزی رو روی لباش حس کردم. بشقابم رو برداشت و از همه‌ی غذاها برام کشید…
از بس گرسنه بودم بی‌توجه به اینکه غذا رو دانیال برام کشیده با اشتیاق شروع به خوردن کردم.

سنگینی نگاهی رو روی خودم حس کردم، سرم رو که بلند کردم با کیهانی چشم تو چشم شدم
سری از روی تاسف برام تکون داد و نچ نچی کرد که غذا پرید توی گلوم و به سرفه افتادم.

از فکری که توی ذهنم اومد سرفه‌ام بیشتر شد.
حتما کیهانی با خودش میگه این خودش از خداشه پیش دانیال باشه بعد توقع داره نجاتشم بدم!

سرفه‌هام شدید بود ولی هنوزم نگاه تاسف بار کیهانی رو میدیدم.

دانیال سریع برام یه لیوان آب ریخت و به طرفم گرفت
میدونستم اگه قبول کنم دوباره نگاه متأسف کیهانی رو میبینم!
و با اینکه به شدت به اون لیوان آب احتیاج داشتم دستمو زدم زیرش که لیوان چپه شد و آب ریخت توی بشقاب جلوی دانیال.
در همین حین لیوانی آب از طرف شمیم به طرفم گرفته شد، بدون معطلی ازش گرفتم و یه نفسه سر کشیدم.
یه کم آروم شدم ولی هنوزم تک و توک سرفه میکردم.
کمی که آروم تر شدم صدای فرزانه رو شنیدم
_ آروم بقیه‌ی غذاتو بخور تک سرفه‌ات کم کم بند میاد.
بی‌حوصله سرم رو تکون دادم
توی این شرایط همین نظرات خانوم لوند رو کم داشتم!
بی‌توجه بهش نگاهمو به طرف دانیال چرخوندم که اخمای توی صورتش گواه بد میداد.
دیگه کاملا اشتهام کور شده بود و بی‌هدف فقط قاشق رو توی بشقاب می‌چرخوندم.
دانیال بشقاب خودش که حالا پر از آب بود رو کنار زد و بشقاب منو به طرف خودش کشید و مشغول لقمه گرفتن شد. بیخیال خواستم از جام بلند شم که لقمه رو مستقیم به طرف دهنم آورد.
با لبخندی که معلوم بود بیشتر از حرصشه منتظر بود تا دهنمو باز کنم.
سنگینی نگاه همه رو روی خودم حس میکردم…
انگار مثل یه صحنه‌ی حساس یه فیلم منتظر بودن ببینن بقیه‌اش چی میشه!

بیشتر از همه نگاه کیهانی آزارم میداد.
دستمو بردم بالا تا بزنم زیر دستش و لقمه هم مثل لیوان آب بریزه.
اما وسط راه چشمم روی دست آزاد دانیال که روی پاش بود خشک شد. گوشی توی دستش بود و با پاپا تماس تصویری گرفته بود و دوربین گوشی دقیقا عکس‌العمل منو نشون میداد.
پاپا منتظر بود عکس‌العمل سوئی از من ببینه و منو برگردونه خونه و من اینو نمیخواستم… لعنت بهت دانیال که نقطه ضعفمو میدونی.
از اون طرف هم نگاه خیره‌ی کیهانی رو داشتم که انگار منتظر بود بازم سرزنشم کنه!
بغض به گلوم حمله کرد ولی من نباید این ماموریت رو از دست بدم.
سنگینی نگاه کیهانی رو به جون خریدم و به اجبار دهنمو باز کردم.
دانیال لقمه رو توی دهنم گذاشت و لبخندش رنگ پیروزی گرفت.
دیگه نتونستم نگاه‌ها رو تحمل کنم. اگه یه لحظه‌ی دیگه اونجا می‌موندم همه اشکامو میدیدن…
از جام بلند شدم و از سالن بیرون رفتم. صدای شمیم رو پشت سرم شنیدم ولی توجهی نکردم.
حس میکردم غرورم له شده.
درو باز کردم و از خونه بیرون رفتم . لقمه رو به بیرون تُف کردم…
قطره‌ی اشک سرکشی از چشمام پایین چکید.

بارون بهاری در حال باریدن بود…
با این‌که توی این شهر جایی رو بلد نبودم ماشینم رو از پارکینگ بیرون آوردم و به سرعت رانندگی کردم. حالم دست خودم نبود.
پاپا با خودخواهی هاش منو نابود کرد. آخه چی بهش میرسه از اینکه منو جلوی دانیال خار کنه؟!
قطره‌های بارون که روی شیشه‌ی ماشینم کوبیده میشد منو به گذشته‌ها برد.

“یه روز بارونی بود و من از خوشحالیِ بودن زیر بارون، بدون چتر راه میرفتم و وقتی رسیدم خونه لباسام جوری خیس شده بود که به تنم چسبیده بود. با ورودم به سالن، پاپا که طبق عادتش میخواست منو توی بغلش بگیره جلو اومد. جوری خیس شده بودم که موهای بلندم که تا پایین کمرم میرسید به لباسم چسبیده بود.
قبل از اینکه پاپا منو بغل کنه، مامان به شوخی گفت
_ اینقدر دخترتو لوس میکنی آخرشم هیچکی نمیتونه باهاش کنار بیاد و میمونه روی دست خودت.
پاپا با اشتیاق بهم نگاه کرد
_ الین عشق پاپاشه با جون و دل تا آخر عمر نوکرشم هستم.
با ذوق بهش خیره شدم
_ پاپا من تا وقتی تو رو دارم خوشبخت‌ترینم.
پاپا جلو اومد تا منو توی بغلش بگیره که متوجه خیسی لباسم شد، اخماش اومد توی صورتش
_ این چه کاریه الین؟ اگه سرما بخوری میدونی چی به روز پدرت میاد؟
و سرما هم خوردم!
اون شب تا صبح من تب کردم و پاپا هم دستمال خیس کرد و روی پیشونیم گذاشت…”

اما حالا یه سگ‌پدر مثل دانیال منو از پاپای خودم میترسونه!
فقط اشک بود که صورتمو پوشونده بود. مگه یه دختر جز پدرش کی میتونه پشتیبانش باشه؟!
داشبورد ماشین رو باز کردم و سیگاری رو ازش بیرون کشیدم و گذاشتم گوشه‌ی لبم و آتیشش زدم.
پُکی محکم‌ زدم و دودش رو توی فضای ماشین پخش کردم.
شیشه رو پایین دادم و ته سیگارمو بیرون انداختم.
نگاهی به اطرافم انداختم خلوت بود . اصلا نمیدونستم کجای شهر جهرم هستم.
بدون فکر و از روی ناراحتی رانندگی کردم.
ساعت‌ها گذشت و من همچنان بدون هدف میروندم
انگار از شهر خارج شده بودم چون اطرافم زمین خالی و خشک بود و جاده‌ای که انتها نداشت.
اصلا نمیدونستم باید برم جلو یا عقب!

بالأخره یه جا توقف کردم و پیاده شدم. رفتم لب جاده و تازه متوجه شدم که جاده بالاست و پایینش هم یه دریاچه هست.
اون وقت شب هم پرنده پر نمیزد. هرچی نگاه کردم هیچ تابلویی اون اطراف ندیدم تا بفهمم کجام.
یه دستم به گوشیم بود که نورش جلومو روشن کرده بود دست دیگمم به سرم فشار میدادم.

تصمیم گرفتم موقعیتم رو با گوشیم بفهمم ولی اصلا نت نمیداد!

بارون هم همچنان میبارید … نمیدونستم باید از کی کمک بخوام. تنها کسی که به ذهنم رسید کیهانی بود ولی نباید ازش کمک میخواستم چون بعدا محکم میکوبه تو سرم!
بدبختی اینکه گوشیم هم سه درصد بیشتر شارژ نداشت و مونده بودم چی کار کنم. غرورمو کنار گذاشتم و قبل از اینکه گوشیم خاموش بشه با کیهانی تماس گرفتم.
صدای جدیش که توی گوشم پیچید آسوده نفسم رو بیرون دادم

_ بله خانوم شروانی ..

ناخنای بلندم رو توی پوست سرم فرو کردم و چشمام رو بستم
_ من نمیدونم کجام یعنی اینقدر رانندگی کردم که فکر کنم از شهر خارج شدم اینجا هم هیچ تابلویی نیست تا بدونم از کدوم طرف باید برگردم!

صدای بی‌تفاوتش باعث شد پوفی بکشم و با نوک کفشم قلوه سنگ کنار پام رو جلوتر پرت کنم.

_ یادمه گفتی خودت استقلال کامل داری و میتونی از پس خودت بربیای پس مطمئنم میتونی یه راهی واسه برگشتت پیدا کنی. خب مسلمه وقتی بی‌خبر و بدون اطلاعات میری بیرون حتما به خودت اعتماد کافی داری…

تند تند و عصبی نفس میکشیدم.. میدونستم هدفش چیه اون میخواست من خواهش کنم!
ولی الان وقت این نبود که به فکر غرورم باشم هر لحظه ممکن بود گوشیم خاموش بشه.
قبل از اینکه تماس رو قطع کنه سریع حرفمو زدم
_ خواهش میکنم کمکم کن.. من نمیدونم از چه مسیری باید برگردم اینجا کنار یه دریاچه هستم که اسمشم…

قبل از اینکه حرفمو کامل کنم گوشیم با ویبره‌ای خاموش شد…
ای بخشکی شانس‌!

نور ماه باعث شده بود جلوم روشن باشه و بتونم اطرافم رو ببینم.
با زانوهایی سست آروم آروم قدم‌هام رو به طرف دریاچه برداشتم و از جاده پایین رفتم
نم نم بارون قطع شده بود لغزش سنگ‌ریزه‌های زیر پام و حرکت تند آب های دریاچه تنها صدهای اون اطراف بود .
آهی کشیدم و جلوتر رفتم.
دلیل عوض شدن ناگهانی رفتارای پاپا رو نمیفهمیدم و هرچقدر هم بهش فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم…

کنار آب ایستادم… موج کوچیکی به کفشام خورد.. دستم رو بالا آوردم و جلوی صورتم گرفتم.
دستای دانیال بهم خورده بود و منو توی بغلش گرفته بود و احساس کثیفی میکردم…

شاید آب این دریاچه بتونه همه‌چی رو بشوره.

به دوردست خیره شدم و جلوتر رفتم. آب تا بالای زانوهام اومده بود ولی برام مهم نبود…
به علت بارونی که زده بود حرکت آب تندتر و بیشتر از حالت معمولی بود. بی‌اهمیت همچنان جلوتر رفتم .
خودمم نمیدونستم هدفم توی زندگی چیه… فقط اینو میدونستم که به دست آوردن مالکیت هتل‌‌شیراز با وجود سد محکمی چون کیهانی محال بود. آب تا زیر گلوم بالا اومده بود و کم کم داشت زیر پام خالی میشد ولی حتی دلم نمیخواست شنا کنم و خودمو نجات بدم. قدمی جلوتر رفتم…
حس کردم یه چیزی از زیر آب داره منو میکشه به پایین.
دست و پا زدم ولی بی فایده بود . شنا هم اونجا تاثیری نداشت. انگار زمین زیر دریاچه تشنه بود و داشت آب رو میبلعید.
وحشت زده خودمو بالا کشیدم ولی یه نیروی قوی از پایین دوباره منو میکشید.
به زور سرمو از آب بیرون آوردم و جیغ زدم ولی بلافاصله دوباره به ته کشیده شدم.
هرچی توان داشتم به کار بردم و دست و پا زدم در نهایت وقتی دیدم.
بی‌فایدست خودمو به دست آب سپردم.
درست همون لحظه که ناامید شدم و دست از تلاش کشیدم دستی مچم رو محکم گرفت و از زیر آب بیرون کشید و منو دنبال خودش کشوند دوباره از پایین کشیده شدم ولی اون دست محکمتر به عقب کشیدم و همونجور که مچم توی دستش بود به سرعت به جلو حرکت کرد و دوباره از آب بیرون کشیده شدم.
دستمو از دست کسی که نجاتم داده بود بیرون کشیدم و بقیه‌ی مسیر رو خودم شنا کردم .

صدای نفس نفس زدن های عمیقم بلند شده بود
هردومون روی شن‌های کنار دریاچه ولو شدیم.
دستامو باز کردم و نفس عمیقی کشیدم که به سرفه افتادم
در همون حال سرمو چرخوندم تا ببینم کی این‌وقت شب اومده اینجا.
با دیدن کیهانی ابروهام بالا پرید و سرفه‌هام کم کم قطع شد. پس حرفام اثر کرده بود و بیخیال نشده و اومده دنبالم.
چشماشو بسته بود و همونجور بی‌حس روی شن‌ها دراز کشیده بود و نفس‌های عمیق میکشید.
وقتی دیدم چشماش هنوز بسته، مشغول آنالیزش شدم.
خوشبختانه نور ماه به قدری بود که با نورش سخاوتمندانه چهره کیهانی رو برام به نمایش بذاره!
وقتایی که پیشش بودم از بس جدی و مغرور بود از ترس نمیتونستم زیاد بهش خیره بشم!
ابروهایی کشیده، مشکی و خوش حالت.. چشم هایی بسته با مژه هایی بلند و فر خورده که الان خیس شده بود!

موهای خیسش به پیشونیش چسبیده بود و اخمش هم طبق معمول توی صورتش بود جوری که انگار همه خطاکار باشن و اون طلبکار از همه !
ته‌ریش خط‌دارش صورتش رو مردونه و جالب کرده بود.
چشمامو چرخوندم روی اندامش. هیکلی ورزیده و پر داشت
پیرهنش که خیس شده بود به بدنش چسبیده بود و پک های عضلانیش رو به نمایش گذاشته بود…
نفس های عمیقش باعث بالا و پایین رفتن سینه‌اش میشد و نگاه من هم ناخودآگاه به دنبالش کشیده میشد
شنیدن ناگهانی صداش باعث شد هل زده نگاهم رو ازش بگیرم
_ اگه بازم اومدم و به دادت رسیدم فقط به خاطر قراردادمون بود چون براش برنامه چیدم و فقط منتظرم ببینم چطور میخوای از پس قولی که دادی بربیای!

تکونی خوردم و به چشماش که الآن باز شده بود و تیز نگاهم می‌کرد زل زدم
_ تو که در برابرش فقط سکوت میکنی انگار که ازش ترسیده باشی… پشیمون شدم باهات وارد اون قرارداد مسخره شدم! تو حتی نتونستی سر میز کاری برام کنی چطور میخوای منو کامل خلاص کنی؟!

دستی به موهاش کشید و سریع نیمخیز شد.
نگاه نافذش رو روی تک تک اعضای صورتم انداخت
_ تو یه احمق به تمام معنایی دخترجون!
سرمیز سکوت کردم ببینم خودت چقدر میخوای نجات پیدا کنی! ولی دیدم درست مثل هندزفری میمونی… هارت و پورتت فقط توی گوش منه! وقتی خودت واسه خودت تلاشی نمیکنی چطور توقع داری یکی دیگه بتونه؟! تو خودت بهش رو میدی و میذاری کارهاش رو پیش ببره.. به من که میرسی فقط ناله میکنی که میخوای خلاص شی!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.