خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان هتل شیراز پارت ۱۴

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان هتل شیراز به ترتیب از اینجا کلیک کنید

آهی کشیدم و گفتم
_ نمیدونم بخدا… کاش اونم مثل تو از من متنفر بود اونوقت به راحتی خلاص میشدم.

متفکر بهم نگاه کرد
_ شایدم واقعا عاشقته که با دیدن این بداخلاقی‌های تو بازم دست از سرت برنمیداره!

پوزخندم روی لبم پررنگ شد
_ نه بابا عشق کجا بود؟ اون یه هوس‌باز به تمام معناست که هر کاری کنه چون مهر اجازه‌ی پا…
یه تای ابروهاشه بالا پرید و تیز نگاهم کرد… پوفی کشیدم و سریع حرفمو تغییر دادم
_ چون مهر اجازه‌ی پدرم رو داره، بهم سرکوفت میزنه که پدرت بهم اجازه داده و خودش خواسته بهت نزدیک بشم.

نگاهش رنگ حیرت گرفت
_ یعنی احسان شروانی خودشم میدونه که دانیال با تو چه رفتاری داره و با دستای خودش داره دخترشو میده دست یه گرگ؟!

با ادا کردن کلماتش حس کردم انگار جرقه‌ای توی ذهنش زده شده.
با احتیاط پرسیدم
_ تو پدر منو میشناسی؟!

نگاهش دوباره رنگ بی‌تفاوتی گرفت
_ دورا دور آره چون به قول خودت یکی از کله گنده‌ها و پولداراست!
دستی به پیشونیم که هنوزم سوزش کمی داشت، کشیدم
_ پدرم دانیال رو میپرسته. حتی اگه بهم تجاوز هم کنه من نمیتونم به پدرم شکایت کنم چون تهش میگه قراره باهاش ازدواج کنی و هر رفتارش بخاطر بدست آوردن دلت بوده!
آهی کشیدم و سرم رو پایین انداختم
_ اون روز هم اگه تو نیومده بودی، دانیال هرکاری با من میکرد پدرم با افتخار بهش نگاه میکرد.

حس میکردم بدجور توی فکر فرو رفته. قدمی عقب رفت و روی مبل نشست
_ پدرت همیشه این رفتار رو باهات داشته ؟ یعنی از بچگی براش بی‌اهمیت بودی و اینجوری استبداد داشت؟!

با یادآوری گذشته ها آه پرحسرتی کشیدم
_ اگه قبلا رابطه من و پدرم رو دیده بودی، هیچوقت رفتار این روزهاش رو باور نمی کردی!
نگاهش به شالم که روی برگه‌ها افتاده بود کشیده شد و تازه یادم اومد که شال روی سرم نیست!
سریع به طرف شالم رفتم و چنگ زدم و روی موهای کوتاهم انداختم.
حس کردم پوزخندش پررنگ‌تر شد
_ دیگه الان که من کامل موهاتو دیدم پوشیدن اون شال بی‌فایدست! در ضمن با اون موهای کوتاهت چیز زیبایی نداری که بخوای بپوشونی!

اخمامو کشیدم توی صورتمو بی ربط پرسیدم
_ چرا هر دفعه مثل جن ظاهر میشی؟!

از جاش بلند شد و در حالی که نگاهش به برگه‌های روی میز بود گفت
_ خانوم شمس پیغامت رو بهم رسوند. اومدم کار کامل و بی‌نقصت رو ببینم که اینهمه با اعتماد به نفس ازش حرف زدی! در ضمن منو تو یه قرارداد دیگه هم باهم بستیم که برای اجراش لازم بود سوالایی ازت بپرسم وگرنه من نه آدم کنجکاوی‌ام و نه برام مهمه کسی چی به روزگارش میگذره به خصوص دختری مثل تو که ادعا میکنه استقلال کامل داره و نیازی به کمک کسی نداره! هرچند با امضای اون قرارداد ثابت کردی که حرفات توخالیه!

شالم رو روی دوشم انداختم. وقتی اون زن رفت یادم رفته بود درو قفل کنم و به خاطر همین کیهانی راحت تونسته بود بیاد داخل.
دیگه نسبت به حرفاش بی‌حس شده بودم هرچند که ته وجودم می‌سوخت! برای بار هزارم به پاپا لعنت فرستادم که با سلب آزادیم باعث شد دست کمک پیش این کوه یخ دراز کنم که به قول خودش سلام هیچ گرگی بی‌طمع نیست!

_ سوالاتو پرسیدی حالا برو به اجرای قولت فکر کن… هرچند از الان مطمئنم که از این مرحله رد نمیشی و نوبت اجرای شرط من نمیرسه!

برگه رو از روی میز برداشت و جلوی صورتم تکون داد
_ اینو میبرم کار بی‌نقصت رو چک کنم خانوم شروانی! توهم بیکار نشین و برو تمرین کن چون لحظه‌ی عاشقی کردنت نزدیکه!

کیهانی آدمی بود که از هر کلمه‌ی من یه تیر درست میکرد و به وقتش به طرفم پرتاب میکرد!
نشونه گیریش هم جوری دقیق بود که درست به هدف میخورد.
کم کم داشتم پی میبردم که چرا توی جوونی میلیاردر شده!
برگه رو با خودش برد و در اتاق رو بست.
نفس حبس شده‌ام رو بیرون دادم.
وقتی که با این مرد توی یه فضا قرار میگیرم نفس کشیدن هم برام سخت میشه چون همش میترسم مبادا کج نفس بکشم و اون مسخره‌ام کنه!
ناخودآگاه حرفای آخرش توی ذهنم اکو شد…
” لحظه‌ی عاشقی کردنت نزدیکه”
نگاهی از آینه به خودم انداختم…
شایدم میدونه چه جوری باید نجاتم بده. باید پوست آهنی بکشم روی بدنم تا بتونم این مدت از نیش و کنایه‌هاش جون سالم به در ببرم!
نگاهی به ساعت مارکم انداختم. نیم ساعت از اتمام تایم کاری مشترکمون گذشته بود.
کیفمو برداشتم و وسایلی که روی میز گذاشته بودم رو داخلش ریختم.
از اتاق بیرون اومدم و بی‌توجه به اطرافم به طرف خروجی شرکت رفتم.
نرسیده به در، صدای خنده‌ی بلند آشنایی توجهمو جلب کرد.
سرجام ایستادم و سرمو چرخوندم. با ابروهای گره شده به صحنه‌ی پیش روم خیره شدم.
کیهانی و فرزانه شمس یه گوشه ایستاده بودن و معلوم نبود کیهانی چی بهش میگفت که اینطور مستانه داشت میخندید.
از اولشم میدونستم این زن اهل کار نیست و دنبال چیزای دیگست!
خوب شد توی شرکتم استخدامش نکردم وگرنه کارمندا رو به فساد میکشوند.
نگاهم به کیهانی بود. سرش روی برگه های توی دستش بود و یه چیزایی میگفت ولی اون زن با همون خنده عمیق روی لبش بهش خیره شده بود.

کیهانی سرشو بلند کرد و نگاهش به من افتاد.
سریع سری از روی تاسف براش تکون دادم و پوزخندی زدم…
ابروهای درهم گره خورده‌اش از دور مشخص شد .
عقب‌گرد کردم و از در خارج شدم.
به من درس اخلاق میده ولی خودش توی شرکتش معلوم نیست چیکار میکنه!
***

° پویان °

_ فکر نمیکنم حرفم اینقدر خنده داشت خانوم شمس! گفتم مسیری که توی این قسمت انتخاب کردی مشکل داره.

سرشو روی برگه خم کرد و در همون حالت گفت
_ ببخشید آقای کیهانی به حرف شما نخندیدم داشتم به اشتباه خودم میخندیدم! چون اصلا حواسم نبود که من سالها ایران نبودم و ممکنه بعضی چیزا تغییر کرده باشه! من یک ساله اومدم ایران. اونم بعد از ۲۰ سال.

جدی نگاهش کردم و برگه رو به طرفش گرفتم
_ به هر حال اطلاعاتت رو درست کن چون اسم شرکت و اعتبار من وسطه.

اینو گفتم و به طرف خروجی شرکت
حرکت کردم.

با یادآوری پوزخند چند دقیقه قبلش اخمام درهم شد..
دختر شروانی با خودش چی فکر کرده که نگاه تاسف بار به طرف من پرت میکنه!!
سوار ماشینم شدم و بادیگاردا هم پشت سرم حرکت کردن.
فکرم بیش از حد مشغول بود.
با حرفایی که دختر شروانی زد این احتمال برام پررنگ شد که ظاهراً اون پسر از ازدواج با دختر احسان، یه هدف خاصی داره… باید اطلاعات بیشتری جمع کنم.
دستمو روی تکه شال دختر شروانی گذاشتم. اینو نگه میدارم تا یادم نره زخمها گاهی میتونن ماندگار باشن.

گره تکه شال رو دور فرمون ماشینم محکم کردم.
گره مشکل دختر شروانی هرچقدر هم عمیق باشه بازش میکنم.
احسان شروانی اصرار داره دخترش با این پسره ازدواج کنه من نمیذارم و با این یک تیر، دوتا نشون رو میزنم!
توی یه تصمیم ناگهانی گوشیم رو درآوردم و انگشتمو روی شماره‌اش نگه داشتم.
چندتا بوق خورد و تماس وصل شد
_ به به جناب کیهانی… کارت به من افتاده باهام تماس گرفتی؟!
فرمون ماشین رو چرخوندم و با همون پوزخند روی لبم گفتم
_ تماس گرفتم حالتو بپرسم. خیلی وقته از حالت بی‌خبرم.

صداش پر از کینه بود
_ میدونم واسه سوزوندن من دست گذاشتی روی دخترم… ولی مرد باش و با ‌خودم بجنگ!

تک خنده‌ی بیخیالی کردم
_ تو خودت زودتر نابودی دخترتو شروع کردی! حتما برات مهم نیست هر بلایی سرش بیاد که به زور میخوای شوهرش بدی! و منم از خودت یاد گرفتم. فکر کنم میدونی که الین الان دوست دختر منه!

صدای عصبیش لبخند پیروزی رو روی لبم نشوند
_ دست از سر دخترم بردار من نمیذارم اونو وارد بازی کثیفت کنی! الین عاقله خودش میدونه چه جوری جوابتو بده.

_ اتفاقا دخترت خودش منو انتخاب کرده… هر روز میاد دنبالم و التماسم میکنه تا به عنوان دوست دخترم انتخابش کنم..برای سرگرمی یه مدتم بد نیست! میدونی که من تنوع طلبم کارم که باهاش تموم بشه میفرستمش پیشت.

_ دختر من…..

گوشی رو از گوشم جدا کردم
_ اگه حرفامو باور نداری از خود دخترت بپرس!

تماس رو قطع کردم.
زیر لب گفتم
_ تازه دارم توی این بازی حرکت میکنم هنوز حرکاتمو بروز ندادم آقای شروانی!

***

° الین °

خم شدم و شمع روی میز رو خاموش کردم.
با این اتاق خاطرات قشنگی ساخته بودم ولی دیگه باید برمیگشتم خونه.
بند کیفم رو روی شونه‌ام جا به جا کردم. نگاه آخرم رو به جای جای اتاق انداختم. اگه روزی مالک هتل‌شیراز شدم حتما این اتاق رو واسه خودم نگه میدارم.
قدم‌هامو به طرف در برداشتم در حالی که نگاهم به جلو بود با برخورد محکم پام به چیزی، آخی گفتم و پایین رو نگاه کردم.
پام پشت سطل آشغال کوچک فلزی که کنار در بود گیر کرده بود و محتویاتش روی زمین ریخته بود.
توی این مدتی که اینجا بودم اصلا از این سطل استفاده نکرده بودم چون یه سطل دیگه توی سرویس بهداشتی بود. چیز خاصی داخلش نبود. چندتا کاغذ پاره شده و یه عکس که یه گوشه‌اش از زیر کاغذهای پاره مشخص بود.
خواستم بیخیال بشم و برم بیرون ولی برام جالب شد بدونم عکس چه شکلیه! حتما مسافر قبل از من که توی این اتاق بوده عکسشو انداخته توی این سطل!

کاغذها رو کنار زدم و عکس رو برداشتم.
دستمو روی دیوار کشیدم و لامپ اتاق رو روشن کردم.
نگاه کنجکاوم رو روی عکس انداختم. با دیدن کسایی که توی عکس بودن دهنم باز موند.
اخمای صورتم از هم باز شد و همه‌ی تنم چشم شد تا عکس رو بهتر ببینم!
باورم نمیشد…
عکس کیهانی بود اما… چیزی که باعث شده بود سرجام خشک بشم این بود که توی عکس پاپا کنار کیهانی بود و از این عجیب تر این بود که دستشو دور شونه‌ی کیهانی حلقه کرده بود!

با دوتا انگشتم آروم پلکامو ماساژ دادم تا ببینم خوابم یا بیدار؟!
تا جایی که یادم میومد پاپا میگفت تا قبل از شب مهمونی کیهانی رو ندیده . حتی وقتی از کیهانی پرسیدم که پاپا رو میشناسه انکار کرد و گفت که از روی اسمش که یه پولدار کله گنده هست میشناستش!
این وسط یه چیزی می‌لنگید.
اگه این دونفر ابراز میکنن که همو از قبل نمیشناختن، پس این عکس چی میگه؟! یعنی اینقدر رابطه‌ی این دونفر صمیمی هست که پاپا اینجوری دستشو دور شونه‌ی کیهانی حلقه کرده؟!
پس چرا؟؟؟

هزاران سوال توی ذهنم چرخ میخورد. این دونفر چیو دارن مخفی میکنن؟!

با حرص عکس رو چنگ زدم و توی کیفم انداختم. آخه چرا باید ابراز کنن همو نمیشناسن؟!
مغزم داشت منفجر میشد. توی این مدت چیزای عجیب زیاد به تورم میخورد و داشتم دیوونه میشدم.
گیج و منگ به طرف آسانسور رفتم. حتی نتونستم مثل هر دفعه از صحنه‌ای که پشت شیشه‌ی آسانسور میدیدم لذت ببرم.
تنها تصویری که جلوی چشمم بود دستای حلقه شده‌ی پاپا دور شونه‌ی کیهانی بود.
به طرف پذیرش هتل رفتم و کلید اتاق رو تحویل دادم و مدارکم رو پس گرفتم.
نگاه آخرم رو به اسم نقره‌ای رنگ هتل، که توی دلش میدرخشید انداختم.
ماشینم رو از پارکینگ بیرون آوردم و به آرومی رانندگی کردم…
ظاهری آروم با باطنی طوفانی و سردرگم.
دلم نمیخواست برگردم خونه!
چون به احتمال زیاد اونجا دانیال منتظرم بود!
تنها کسی که دوست داشتم زودتر ببینمش، مامانم بود. توی این مدت هزار بار زنگ زد و حالمو پرسید ولی پاپا هربار زنگ زد، یا میخواست تهدیدم کنه یا اتمام حجت کنه!
صدای آهنگ مورد علاقم رو بالا بردم همیشه با این آهنگ خو میگرفتم . زیرلب باهاش همخوانی کردم
” در دل تو یادِ منو، در دلِ من یار تویی تا به همیشه… با همه‌ات مالِ منی، روح تو در جانِ منی مثل همیشه”

مثل همیشه سیگار شد همدم من..

ماشین رو بردم داخل پارکینگ.
از اونجایی که بخت باهام یار بود ماشین دانیال رو ندیدم.
نفس راحتی کشیدم و ماشینم رو خاموش کردم.
عینکمو از روی چشمام برداشتم و پیاده شدم.
با صدای تق تق پاشنه‌ی کفشام به طرف سالن رفتم.
یکی از خدمتکارا جلو اومد و بهم خوش‌آمد گفت.

کلافه گفتم
_ مرسی میدونم به خاطر حقوقت اومدی خوش‌آمد میگی وگرنه خودتم خوب میدونی که وقتی من اینجا باشم تو نفس راحت نمیتونی بکشی!

قدمی به جلو برداشتم
_ حقوقت رو زیاد میکنم.

سرشو پایین انداخت
_ جسارته خانوم ولی واقعا دلم براتون تنگ شده بود.
نگاه مسخره‌ای بهش انداختم
_ میدونم برو به کارت برس.

سری تکون دادم و به طرف سالن رفتم. مامان که انگار منتظرم بود با دیدنم گل از گلش شکفت و سریع به طرفم اومد و بغلم کرد
_ الهی من فدای الینم بشم به خونه ی خودت خوش اومدی عزیزدلم. اگه بدونی بدون تو چقدر بهم سخت گذشت دیگه هیچوقت بی‌خبر جایی نمیری!

منو توی بغلش گرفت. نفس عمیقی کشیدم و سرمو روی شونه‌اش گذاشتم.
_ مامان دلم برات تنگ شده بود.

با شنیدن صدای پاپا از پشت سرم، سرمو از روی شونه‌ی مامان برداشتم
_ بالأخره اومدی! بیا اینجا باید جواب سؤالم رو بدی

از بغل مامان جدا شدم ولی دستم هنوز توی دستش بود.
چیزی نگفتم و فقط سؤالی بهش خیره شدم تا خودش بپرسه

خیره به دستای منو و مامان نگاه کرد و گفت
_ کیهانی میگفت تو خودت ازش خواستی که دوست دخترش باشی این درسته یا نه؟!

متعجب شدم چرا رفته چنین حرفی به پاپا زده؟!
دهنمو باز کردم تا بگم نه. ولی یادم اومد قول دادم هرجا هر حرفی در مورد من زد تایید کنم.
حالا فهمیدم حتما کارشو شروع کرده و میخواد منو از دست دانیال خلاص کنه. پس باید تایید کنم.
برای همین بدون اینکه تغییر حالتی توی صورتم ایجاد کنم گفتم
_ درسته… چون ازش خوشم میاد!

مامان و پاپا همزمان با چشمایی گشاد بهم نگاه کردن.
دستای پاپا مشت شد و نزدیک‌تر اومد و عصبی گفت
_ میفهمی چی داری میگی الین؟ درسته که از بچگی آزاد گذاشتمت.. اما اینجا این انتخابت اشتباهه ، تو نامزد داری.. منتظرم که بگی داری شوخی میکنی و برای حرص دادن من یا دانیال چنین حرفی زدی !

بیخیال‌ترین حالتی که سراغ داشتم رو به چهره‌ام دادم
_ چرا باید حرص دادن تو یا دانیال برام مهم باشه؟ یادمه میگفتی کیهانی رو از قبل نمیشناختی پس چرا الان گفتی با کیهانی حرف زدی؟ یعنی اینقدر رابطتون صمیمانه هست که برگشته بهت گفته من دوست‌پسر دخترم؟!

گره ابروهای پاپا از هم باز شد و متعجب نگاهم کرد
دستی به موهاش کشید، تن صداش آروم شد
_ امروز باهاش جلسه داشتم ، در مورد رابطه‌ی کاری تو ازش سوال کردم اونم اینو جوابم داد!
اگه به حرفای من توجه نکنی روزی میرسه که پشیمون میای سراغم .

مصمم گفتم
_ نه اتفاقا کیهانی مرد خیلی خوبیه من عاشقش شدم و میخوام بیشتر باهاش باشم.

_ تو غلط میکنی وقتی اسم من روته با یکی دیگه دوست بشی!

با شنیدن صدای خشمگین دانیال از جلوی در هر سه همزمان به طرفش چرخیدیم.

دانیال با خشم اومد داخل و رو بهم گفت
_ تا الان هم به احترام پدرت سکوت کردم. بدون اجازه ی من رفتی واسه خودت اتاق گرفتی توی هتل اون مرتیکه. الانم راست راست داری میگی حرفاش درسته و تو دوست دخترشی؟!

خون خونمو میخورد. حالا که توی این راه قدم گذاشته بودم باید تا آخرش میرفتم.. باید خودمم کمک میکردم برای نجاتم

_ آره حرفیه؟ کجای شناسنامه‌ی من نوشته که افسارم دست توی عوضیه؟! هر وقت اسمم اومد توی شناسنامه‌ات اونوقت گوه خوریاتو شروع کن. هرچند که فکر نکنم چنین روزی برسه.

دستش بالا رفت و محکم به طرف صورتم پایین اومد. یک قدمی برخورد دستش با صورتم، مچش توی هوا معلق موند.
نگاهم رو به بالا کشیدم..
دست مامان دور مچ دانیال محکم حلقه شده بود و از فرودش روی صورتم جلوگیری کرده بود.
مامان با چشمای به خون نشسته به دانیال خیره شد و دستشو محکم پایین انداخت و توی صورتش غرید
_ مگه من مرده باشم که بخوای دست روی دخترم بلند کنی! اگه غیرت احسان مرده من هنوز زنده‌ام. مرتیکه توی خونه ی من داری حکم‌رانی میکنی؟ دخترم از کسی خوشش اومده به تو چه؟! حتما لیاقتشو داشته. تو که دم از عشقش میزنی چرا همیشه باعث میشی اشک تو چشماش حلقه بشه؟

با بغض به مامان خیره شده بودم. کسی که فقط واسه دل من حرف میزد مامان بود!

دانیال قدمی عقب رفت. پاپا سکوت کرده بود انگار حرفی برای گفتن نداشت.
دانیال_ به هر حال الین نامزد منه و همه اینو میدونن. خوش ندارم اسم مرد دیگه ای بیاره.

سری از تأسف تکون دادم.
ترجیح دادم فعلا سکوت کنم و بقیه ی راه رو بسپارم به کیهانی! فعلا تنها امید و برگ شانسم اون بود.

مامان_ به هر حال هنوز حقی نسبت به الین نداری. چه برسه به اینکه بخوای دستت رو روش بلند کنی..

حتی مامان هم ته رنگ حرفاش امیدی نداشت که من بتونم از دانیال خلاص بشم ولی بازم سعی خودشو میکرد تا حداقل تا وقتی اینجا هستم آرامش داشته باشم.
موندن توی اون فضا برام خفقان آور شده بود.
قدم‌هام و به طرف پله‌ها برداشتم. کسی مانعم نشد…
خودمو به اتاقم رسوندم و درشو قفل کردم …
حتی توی اتاقم هم امنیت نداشتم و میترسیدم دانیال هر لحظه از در و دیوار بیاد داخل.
گوشیمو برداشتم و به کیهانی پیام دادم.
” اولین مرحله با موفقیت انجام شد، همونجور که خواسته بودی حرفی که پیش پدرم زده بودی رو تایید کردم”

طولی نکشید که جواب پیامم رو دریافت کردم
” حالا اطلاعات دقیق اون نامزد فرضیت رو برام بفرست تا برم مرحله‌ی بعد”

هرچی از دانیال میدونستم رو توی پیام براش نوشتم و ارسال کردم.
چندساعت بعد با پیامی که ازش دریافت کردم باعث شد پلکامو محکم به هم بزنم و دوباره بخونم
” بیا جلوی در خونتون ، ایندفعه باید جوری رفتار کنیم که انگار من افتادم دنبالت و دست از سرت برنمیدارم و توهم از این موضوع راضی هستی”

اومده جلوی خونمون؟! این دانیال عوضی هم که اینجاست. فاتحه‌ی خودمو باید بخونم.
***

° پویان °

چشمام به در بود. پیامی که برای احسان داده بودم رو دوباره خوندم
” اولین قرار عاشقانه‌ام با دخترت رو جلوی در خونتون گذاشتم تا تو هم ببینی”

طولی نکشید در باز شد و دخترش اومد بیرون. تک بوقی براش زدم تا متوجه بشه کدوم طرفم.
دستی تکون داد و سریع به طرف ماشینم اومد.
حدس میزدم احسان همین اطراف داره کارامو چک میکنه ولی نمیتونه بیاد جلومو بگیره خودش بهتر میدونه که به ضررش تموم میشه!

دختر شروانی سوار ماشین شد. سعی میکردم با لبخند باهاش حرف بزنم. نگاه متعجبش رو که حس کردم گفتم
_ یادت که نرفته چی بهت گفتم؟ پس لبخند بزن.
نگاه کلی به اطراف انداخت و گفت
_ ولی اینجا که کسی نیست.

_ نگران نباش من دارم کارمو انجام میدم نیازی نیست تو از همه چی باخبر باشی فقط ذهنتو روی اون مرحله که گفتم متمرکز کن…
کنجکاو که به طرفم چرخید ابرویی بالا دادم و گفتم
_ همون مرحله ی آخر که قراره تو اجراش کنی!

نگاهی به شیشه های پنجره بالایی خونه شروانی انداختم
احساس کردم پشت پنجره ایستاده و این لحظه رو میبینه.
سریع دست دخترش رو گرفتم و به طرف خودم کشیدم. چشمام فقط پنجره بالایی رو میدید

سرم رو نزدیک صورتش بردم جوری که از اون فاصله انگار بوسیده باشمش ولی حتی ذره‌ای لبم به لبش برخورد نکرد.
نگاهم به لب های خوش فرم و صورتی رنگش خیره موند.
بعد از چند دقیقه که در همون حالت موندم سرم رو کنار کشیدم
حالا نگاهم به صورت مات و مبهوت دختر شروانی افتاد که بیحرکت سرجاش خشک شده بود . انگار که برقش گرفته باشه!
نگاهم چرخید و به پنجره رسید
تکون خوردن تند پرده رو که دیدم لبخند کمرنگی گوشه لبم نشست

بشکنی جلوی صورتش زدم
_ پاشو بازی تموم شد. اونی که باید می‌دید، دید!

گونه‌هاش سرخ شده بود.

متعجب نگاهش کردم
_ جوری خشک شدی انگار که اولین باره توی چنین شرایطی قرار میگیری! اینکه ظاهری بود.. بهت میخوره ماهر باشی پس نباید غیر منتظره باشه برات.

پوزخندی زدم و ادامه دادم
_ به هر حال به قول خودت یکی از پولدارا و کله گنده‌ها هستی که اطرافت آدم زیاد موس موس میکنه! با این تیپ و قیافه ای که تو داری محاله آفتاب مهتاب ندیده باشی!

° الین °

نگاهمو از چشمای مشکی رنگش گرفتم و خودمو کنار کشیدم. تلخی حرفاش به قدری بود که نمیتونستم بغضمو پایین بفرستم. همیشه حرفاش حقیقت محض بود ولی الان داشت در موردم اشتباه فکر میکرد! کجای من شبیه دخترای هرجایی بود که به خودش اجازه داد در موردم همچین فکری کنه؟!
با صدایی که از زورِ بغض، نمیتونستم جلوی لرزشش رو بگیرم گفتم
_ کافر همه را به کیش خود پندارد. اگه از نظر تو از تیپ و قیافه یه آدم بشه به خراب بودنش پی برد، پس من خراب‌ترینم!

پوزخندی زدم و توی دلم گفتم
_ خودم دیدم با اون زنیکه شمس، چطور سر توی گوش هم گذاشته بودن الآن به من تهمت میزنه.

دستشو روی اون تکه شال که هنوزم به فرمون ماشینش گره خورده بود گذاشت
_ آره دقیقا به همون دلیلی که از نظر تو خندیدن یه زن با صدای بلند کنار یه مرد میشه به خراب بودنشون پی برد!

ناخودآگاه یه تای ابروم بالا پرید
انگار ذهنمو خوند! خوب بلده حرفاشو با عمل ثابت کنه.
در کمال حیرتم گفت
_ بهتره پیاده شی کار من فعلا تموم شده .

با اینکه تعجب کرده بودم که اینهمه تأکید کرد بیام و حالا بدون اینکه جایی بریم میخواست که پیاده شم ولی ترجیح دادم پیاده بشم چون موندن کنارش فقط باعث ضربه به روح خودم بود.
از ماشین پیاده شدم و به طرف در رفتم.

***
°پویان °

میدونستم کم کم پیداش میشه واسه همین همونجا کنار در منتظرش موندم.

طولی نکشید که طبق انتظارم در حیاط باز شد و بیرون اومد.
نگاه پر از کینه و نفرتش رو به سمتم روونه کرد
سری تکون دادم و با دست اشاره کردم بیاد سوار بشه. میدونستم تا الان هم منتظر بود دخترش بره داخل و نبینه که داره میاد پیشم.
در ماشین رو باز کرد و سوار شد.
تکیه‌ام رو از پشتی صندلی گرفتم و کمی به طرفش چرخیدم و منتظر به صورت رنگ پریده‌ش خیره شدم.
نفس خستشو بیرون داد
_ اینهمه دختر دور و ورت ریخته چرا دست گذاشتی روی الین؟!

چینی به پیشونیم دادم
_ چون باهاش حال میکنم. میدونی دخترت خیلی لونده دلم میخواد باهاش باشم.

صدای دادش بالا رفت
_ بسه! دست نذار روی غیرتم.

پوزخندم روی لبم پررنگ شد
_ اون روز که دخترتو با اون مرتیکه که اسمشو با اسم دخترت گره زدی، توی خونت تنها گذاشته بودی غیرتت کجا بود که دخترت زنگ زد و از من کمک خواست؟! چه آتویی ازت داره که حاضری دختر یکی یدونتو اینجوری بدی دستش؟!

بُهت زده گفت
_ تو از کجا فهمیدی دانیال و الین تنها بودن؟! دانیال به الین آسیب زد؟!

شیشه ی ماشین رو پایین دادم
_ نه چون من به موقع رسیدم و نجاتش دادم. ولی خب دخترت منو ناجی خودش میدونه ولی خبر نداره که چی در انتظارشه.

کلافه گفت
_ یه کلام بگو چی ازم میخوای پویان؟!

لبخند کمرنگی روی لبم نشست
_ حالا رسیدیم به اصل مطلب…
کنجکاو بهم خیره شد.
_ نامزدی دخترتو با اون مرتیکه به هم بزن.

با شنیدن حرفم سرجاش تکونی خورد و سریع به سمتم برگشت.

شنیدن صدای تحلیل رفته‌اش باعث میشد احساس پیروزی بهم دست بده.
_از اینکه نامزدی الین به هم بخوره چی بهت میرسه؟
لبخند مصنوعی زدم
_ بهتره بگی چی به خودت میرسه!

با تردید نگاهم کرد
_ من چیزی نمیخوام فقط دست از سرم بردار هر کینه ای داری با خودم صاف کن نه دخترم! اونم زمانی که نزدیک به عقدشه و ما برنامه چیدیم!

چنان حرف می‌زد که انگار من یه آدمیم که میخوام وصلت دو نفر که شدیدا به هم علاقمند هستن رو به هم بزنم!

_ مرتیکه دخترت راضی نیست تو میخوای به زور شوهرش بدی! برنامه‌ی چی؟؟
اگه ازدواجشو به هم نزنی اونوقت منم مصمم میشم تا بفهمم دامادت چه آتویی ازت داره و اونوقت میذارمش کنار باقی امانتی هایی که پیشم داری!

سرشو به پشتی صندلی تکیه داد
_ دانیال پسر خوبیه… الین رو خیلی میخواد واسه همین که من به این ازدواج اصرار دارم. الین دختر مغرور و ناز پرورده ی منه و میدونم هرکسی بیاد طرفش به خاطر ثروت منه. ولی دانیال اونو واسه خودش میخواد و چشمش دنبال چیزی نیست.

یه تای ابروم رو بالا دادم و موشکافانه نگاهش کردم
_ هر دلیلی داری به من مربوط نیست. به هرحال اگه گفتم ازدواجشو به هم بزن واسه این بود که وقتی کنار منه به کسی تعهد نداشته باشه.. من دل و ذهنش رو باهم میخوام!

کلافه چنگی به موهاش زد

_ بهتره از ماشین من پیاده شی. راستی به دخترت بگو برای امروز شروعِ خوبی بود.

دیدن چشمای به خون نشسته‌اش لذت زیادی داشت. ولی نمیتونست جوابمو بده. ترسی که ته وجودش بود این اجازه رو بهش نمیداد.
دستشو به طرف در برد و باز کرد و با سری افتاده پیاده شد.
_ البته اگه پیاممو بهش نرسوندی هم مهم نیست فردا که میاد شرکت خودم بهش میگم.

در ماشین رو محکم به هم کوبید. چیزی نگفتم چون تنها راهی که میتونست حرصشو خالی کنه همین بود.
من که بالاخره این ازدواج رو به هم میزنم فقط منتظر روزیم که اون دختر لوس بخواد عاشقی کنه!
ماشین رو روشن کردم و از کوچه خارج شدم.
***

_ باید تا اینجای کار رو اجرا کنیم و ببینیم چطور پیش میره بعد میتونیم برای ادامش برنامه بریزیم.

خانوم شمس با سر حرفمو تایید کرد.

دختر شروانی ولی اخماش توی هم بود.
_ آقای کیهانی کجا باید طرح رو اجرا کنیم؟ یعنی از شیراز خارج بشیم؟

اشاره‌ای به حسام کردم تا پرده ها رو کنار بکشه سالن کنفرانس بیش از حد تاریک بود.
_ بله میریم یکی از شهرستان‌های همین استان خودمون، فارس. یه اکیپ از شرکت میشیم و هرکس میتونه یه نفر هم با خودش بیاره.

حسام_ زمین خاصی در نظر داری؟ کجا بریم با یه اکیپ که هممون یه جا باشیم؟

پوشه‌ها رو بستم
_ فکر همه چی کردم لازم نیست نگران باشین! واسه یکی از ماموریتام که به اونجا رفته بودم یه خونه‌ی چند طبقه خریدم که هممون به راحتی میتونیم این مدت اونجا باشیم.

° الین °

به نظر منم وقت اجرای طرحمون بود ولی این روزا پاپا گیر داده بود تا به برنامه ریز عروسی کمک کنم تا همه چی رو طبق سلیقه ی من واسه این ازدواج نحس آماده کنه. به خاطر همین حالم گرفته بود و نمیتونستم هیچ نظری بدم.
جلسه تموم شد و یکی یکی از سالن بیرون رفتن. سرمو بلند کردم فقط منو کیهانی مونده بودیم.
_ من نمیتونم به این ماموریت بیام.

برگه ها رو توی پوشه گذاشت و با دقت بهم نگاه کرد.
_ حضور تو ضروریه چون طرح مال تو بوده و من فقط روش سرمایه گذاری کردم و طرف قرارداد هستی . باید اونجا باشی تا واسه اجرای طرح توضیحات لازم رو بدی!

کف دستمو وسط پیشونیم فشردم
_ فکر نمیکنم پاپا اجازه بده بیام چون نزدیک به عروسی هستیم.

صندلیشو چرخوند و درست رو به روم قرار گرفت.
_ اول برو و به پدرت بگو که میخوای بری ماموریت اگه قبول نکرد من یه راه حل دارم که بی چون و چرا قبول میکنه.

اونقدر از حرفش کنجکاو شدم که بی توجه به غرشی که در بیان لفظ “پدرت” در صداش بود تا دوباره حالیم کنه پاپا به کار نبرم ، گفتم

_ چه راه حلی؟!

از جاش بلند شد و سوئیچ ماشینش رو توی دستش گرفت
_ فعلا نمیگم برو و تلاشتو بکن اگه راضی نشد باهام تماس بگیر اونوقت بهت میگم .

سرمو به معنای تایید تکون دادم وسایلمو داخل کیفم گذاشتم و از سالن خارج شدم.
به شدت نیاز داشتم یه مدت از خونه دور باشم و این ماموریت یه فرصت خوب بود.
دوماه تا تاریخی که واسه عقد نفرت برانگیز مشخص کرده بودن، مونده بود .
سوار ماشینم شدم و به سرعت به طرف خونه رفتم.
باید هرجور شده پاپا رو راضی میکردم تا به این ماموریت برم.
ماشین رو بردم توی پارکینگ و پیاده شدم.
به طرف سالن رفتم . کسی توی سالن نبود. از پله‌ها بالا رفتم و در اتاقمو باز کردم.
اول از همه یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم
وقتش بود خودم برم اتاق پاپا.
گوشیمو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. پشت در اتاق پاپا مکثی کردم و دوتا ضربه ی کوتاه به در زدم.
صداشو شنیدم
_ بیا داخل.
درو به آرومی باز کردم و رفتم داخل.
هیچوقت واسه انجام کارام از کسی اجازه نگرفتم حتی از پاپا! و الانم نباید اجازه میگرفتم فقط باید میرفتم و اعلام میکردم که میخوام چنین کاری انجام بدم.
پاپا پشت میز کامپیوتر نشسته بود و مشغول بود.
عینکش رو از چشمش برداشت و با دیدن من ابروهاش بالا پرید
_ تویی الین؟! بیا بشین چی شده بعد از مدتها اومدی اتاق من . قبلا هر دقیقه سراغمو میگرفتی ببینی لبخند روی لبمه یا نه!

پوزخندم روی لبم پررنگ شد
_ اون موقع همه چی فرق میکرد. قبلا هم گفتم باعث این تغییر خودتی یعنی هنوزم نفهمیدی؟!

اشاره ای به صندلی کنارش کرد
_ بیا بشین الین.
به طرف صندلی رفتم و کنارش نشستم.
صندلیشو چرخوند و روبه روم قرار گرفت

_ حتی ذره‌ای علاقه ی بیش از حدم بهت تغییر نکرده الین. تو متوجه نمیشی ولی من دورادور حواسم بهت هست.

پای راستم رو روی پای چپم انداختم و چشمام رو توی کاسه چرخوندم
_ حرف و عملت زیادی باهم تناقض داره پاپا… به هرحال نیومدم حالت رو بپرسم… اومدم یه چیزی بهت بگم.

حس کردم از حرفم ناراحت شد ولی چیزی نگفت و فقط منتظر نگاهم کرد تا حرفم رو بزنم

انگشتامو روی موهام کوتاهم کشیدم
_ واسه اجرای طرح مشترکم باید برم ماموریت.

نگاهش خیره به موهای کوتاهم موند. انگار متوجه حرفم نشد
_ الین چرا اون موهای بلندتو کوتاه کردی؟! تو که میدونستی من موهای بلند تو رو خیلی دوست دارم.

با دقت به صورتش که تازگیا تک و توک چین و چروک توش دیده میشد خیره شدم. موهای جوگندمیش نامرتب روی پیشونیش ریخته بود. حس میکردم از وقتی من بهش اهمیت ندادم داره پیر میشه.
_ از وقتی موهامو کوتاه کردم که انگشتای تو به جای نوازش موهام، تهدید وار جلوی چشمام بالا و پایین شد. به هر حال دیگه هیچی برام مهم نیست. فقط اومدم بهت بگم من دارم واسه چند روز واسه اجرای ماموریتم از شیراز میرم به یه شهرستان.

انگار تازه متوجه شد چی دارم میگم. اخماش رو توی پیشونیش نشوند

_ منظورت قراردادت با کیهانیه؟

سرمو به معنای تایید تکون دادم.
_ درسته قرار یه اکیپ بشیم و بریم.

عینکشو روی بینیش جا به کرد
_ الین تو که میدونی بیشتر از دو ماه به عقدت نمونده و توی این مدت کم باید خودتو آماده کنی توی این شرایط میخوای بری ماموریت؟

پوفی کشیدم و گفتم
_ من نباشم نمیشه.

پاپا_ نه.. تو نباید بری الین. اینجا هزارتا کار داری بعد از عروسیت میتونی بری !

با بغض گفتم
_پاپا تو میدونی اون عوضی منتظره تا با من ازدواج کنه و بعد نذاره کار کنم . همین الانم که هیچ حقی نسبت به من نداره، به لطف تو داره حکمرانی میکنه.چطور میخواد بعد از ازدواج بذاره من برم ماموریت؟!

پاپا مصمم‌تر از قبل گفت
_ بالاخره باید به عنوان همراه کنارت قبولش کنی نگران نباش بعد از ازدواج خودم راضیش میکنم به کارت ادامه بدی. الانم تا روز عروسی نباید جایی بری و به کارات برسی یه خونه برات در نظر گرفتم باید بری وسایل براش بخری زندگیتو اونجا شروع کنی.

با حرص از روی صندلی بلند شدم
_ بهتره بهم بگی برو بمیر و بس!

به طرف در اتاق رفتم. صداشو شنیدم ولی برنگشتم بهش نگاه کنم و با بغض از اتاق خارج شدم.
همونجور که به طرف اتاقم میرفتم با کیهانی تماس گرفتم . طولی نکشید که تماس وصل شد
یه حالت مسخره‌ای گفتم
_ قبول نکرد… بهم میگه باید بمونی و جهیزیه تهیه کنی!

صداش آروم بود
_ اشکال نداره. اینی که میگم رو بهش بگو سریع قبول میکنه!

همه وجود گوش شدم تا زودتر بفهمم چی میخواد بگه که پاپا رو سریع راضی میکنه!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.