خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان هتل شیراز پارت ۱۲

جهت مشاهده پارت اول تا آخر رمان هتل شیراز به ترتیب از اینجا کلیک کنید

قدمی ازش فاصله گرفتم و روی مبل نشستم.
_ کاش این هم‌نشین کامل‌تر روت تاثیر گذاشته بود اونوقت میدونستی که وقتی حرفی میزنم واسه خودته! اگه جلوی اون دختر اینجوری گفتم قصدم ضایع کردنت نبود خواستم فکر کنه تو رو سوزونده و دست از سرت برداره، میدونی چرا؟

حسام با ابهام نگاهم کرد
_ چرا؟

_ چون خبرش رو برام آوردن که مورد داشته حتی یه نفر بهش گفته بالای چشمت ابرو، فرداش چند نفرو فرستاده در حد مرگ کتکش زدن!
این دختر اهل تلافیه پس دیگه سعی نکن شخصیتش رو پایین بیاری که شدیدا واکنش نشون میده مخصوصا اگر بفهمه به واسطه پولش زورش بیشتر میچربه. کتک خوردن هیچی.. اما ممکنه دردسر های دیگه‌ای برات به وجود بیاره که من اصلا اینو نمیخوام!

حسام با تعجب نگاهم کرد و گفت
_ تازه نگهبان هم بهم گفت که اون دختر جوری نگاهش کرده که انگار میخواد چهرشو به ذهن بسپاره تا بعدا بیاد سراغش! امروز هم بهش گفته بود اخراجت رو از طرف من حتمی بدون!

متفکر به حرفاش گوش دادم.
معلومه این دختر تا حالا به هرچی خواسته رسیده که اینطور با اطمینان حرف میزنه!

_ من دارم میرم کارتو تموم کن زودتر برو دیگه تا چند روز بعد از عید مرخصی.. خودم به کارای هتل میرسم شرکت هم که تعطیله.

تک خنده‌ای کرد
حسام_ منم زودتر برم تا این چند روزی که این دختره اینجا رزرو کرده من جلوی چشمش نباشم از حرف زدنش هم معلومه که انگار میخواد آدمو زنده زنده چال کنه!
***

_ مامان اینجا نیازی به خونه تکونی نداره میدونی که من آدم منظمی‌ام و از به هم ریختگی خوشم نمیاد پس نیازی نیست..

مامان پنجره رو باز کرد و در حالی که از چهارپایه پایین میومد با ابروهای گره کرده غر زد
_ فهیمه خانم بیا کمک کن پشت این پنجره‌ها هم به گردگیری نیاز داره واسه عید خونه باید برق بزنه.

نزدیکش رفتم و دستشو توی دستم گرفتم.
_ مامان خوشگل من، چه نیازی به این کاراست آخه؟ من که در طول عید نه مهمون برام میاد و نه از کارم زیاد میام که بخوام به تشریفات برسم.

مامان با همون اخمش نگاهم کرد
_ همین حرفا رو میزنی دیگه که تا الان مجرد موندی! ۳۰ سالت شده و هنوزم وقتی یه دختر خوب و باوقار رو نشونت میدم فرار میکنی.

_ نمیخوام اذیت بشی مامان.. من از پس کارهای خودم بر میام.

_ من با این کارها اذیت نمیشم.. اگه خیلی به فکر منی به حرفهایی که بهت میزنم گوش بده..
منم آدمم دلم میخواد عروسم بیاد توی این خونه و به دل تو حکومت کنه. اونوقت من خیالم از بابت تو راحت میشه!

نفس کلافمو بیرون دادم.

باز یادش به ازدواج افتاد

_ مادرِ من، همه‌ی دخترایی که تو معرفی کردی عالی هستن ولی من مرد ایده آل اونا نیستم!

دستشو از دستم بیرون کشید
_ خوشم باشه! خیلیم دلشون بخواد.. اونا خودشون هی پیغوم پسغوم میفرستن که مجردن و قصد ازدواج دارن. کیه که بدش بیاد شوهرش یه مرد به تمام معنا باشه؟

لبخند کمرنگی نشست روی لبم و با محبت نگاهش کردم
_ من پسرتم و از نظر یه مادر پسرش کامل‌ترین مرد جهانه! الان این مرد کامل کلی کار نیمه تموم داره که این سر و صداها اجازه نمیده انجامش بده.
پشت دستش رو بوسیدم و قبل از اینکه چیزی بگه سریع به طرف اتاقم رفتم ولی صدای شاکیش رو شنیدم که گفت

_ آخه تو الان باید بچتو کول کنی بگردی ولی فقط چسبیدی به کار… یا شرکتی یا هتل! پس من کی باید نوه‌ام رو بغل کنم؟!

سری تکون دادم و روی مبل نشستم.
شاید ازدواج تنها گزینه‌ای بود که تا حالا بهش فکر نکرده بودم!

° الین °

فقط چند دقیقه تا سال تحویل مونده بود. پرده رو کنار زدم و از پنجره‌ی هتل به بیرون خیره شدم.
هیچ میلی به شروع سال جدید نداشتم. ولی با این‌حال مثل یه تکلیفی که باید انجام بشه منتظرش بودم.
ساعت یک نصف شب بود
تی وی روشن بود تا فقط لحظه‌ی سال تحویل رو بفهمم. خیابونا شلوغ بود توی دروازه قرآن عده‌ای بزن و بکوب راه انداخته بودن و بعضیا هم میرقصیدن.
از این بالا تماشا کردن همه چیز قشنگ بود.
صدای ترکیدن چیزی و بعد ساز و ناقور بلند شد
“آغاز سال ۱۳۹۸ هجری شمسی”
از این بالا انگار همه خوشحال بودن..
ظاهری یا باطنی بودن خوشحالی اونا رو نمیدونستم فقط اینو میدونستم که من خوشحال نبودم.
چون هر روز که میگذشت به روز نحس عقدی که واسه من و دانیال تعیین کرده بودن نزدیکتر میشدم .

آهی کشیدم و پرده رو انداختم و از پنجره فاصله گرفتم
یدفعه دلم هوای مامانمو کرد.
گوشیم رو از همون روزی که خاموش کردم تا حالا روشن نکرده بودم.

توی این دو روز تمام قسمت‌های هتل رو تماشا کردم و یادم به گوشی نبود.

رفتم سراغ کیفم و گوشیمو بیرون آوردم و روشنش کردم.

شماره ی مامانمو گرفتم. بعد از دوتا بوق جواب داد
_ کجایی تو الینم؟ الهی من فدات بشم تو از منم دلخوری؟ چرا حداقل یه زنگ بهم نمیزنی؟

بغض به گلوم چنگ زد
_ سلام مامانم.. دلم برات تنگ شده بود . سال نو مبارک .

مامان با هیجان گفت
_ سال نو تو هم مبارک گلم… ولی تو کنارمون نیستی دلم گرفته.. دو روزه هرچی باهات تماس میگیرم خاموشی.. میدونستم از پس خودت بر میای ولی بازم دلم هزار راه رفت.
نفس عمقی کشیدم و و لب تخت نشستم
_ نگران من نباش مامان.. حالم خوبه!

با شنیدن ناگهانی صدای پاپا جا خوردم و موبایل رو کمی از گوشم فاصله دادم
_ الین معلومه کجایی؟ این بود اونهمه اعتمادی که بهت کردم و آزادی بهت دادم؟

پوفی کشیدم و گفتم
_ چی شده که فکر میکنی به اعتمادت خیانت شده؟
لحنش عصبی تر شد
پاپا_ هنوز از راه نرسیده خوب باهاش صمیمی شدی… الین یادت نره تو نامزد داری و بهش متعهدی…

اخمام در هم شد و با کنجکاوی گفتم
_ منظورتو نمیفهمم من خطایی نکردم که بخوام به کسی جواب پس بدم.

پاپا_ اون مرتیکه کیهانی معلوم نیست هدفش چیه… ساده نباش.. ازش فاصله بگیر نذار بهت نزدیک بشه!

با این حرفش یاد حرف کیهانی افتادم اون‌شب که باهم شام خوردیم
” هرچی از من فاصله بگیری واسه خودت بهتره اینو هیچوقت فراموش نکن “

ولی من تا حالا از نزدیکی بهش فقط به زندگی امیدوار شده بودم و تازه داشتم پی میبردم کیهانی مغرور درونش یه آدم پاکه!
_ چی میگی پاپا؟ کیهانی هرجور که هست اون طرح ناقص منو قبول کرد و زمینم نزد.. بعدشم من رابطه ای باهاش ندارم فقط در حد کاره.

پاپا_ امیدوارم همینی که تو میگی باشه!

***

° پویان °

_ برو عکس رو بفرست واسه دخترت و بهش بگو که من اینو برات فرستادم! فکر میکنی بعدش چی میشه؟ زیاد فسفرهای مغزتو نسوزون جناب شروانی خودم بهت میگم! سوالاتی توی ذهن دخترت به وجود میاد و اونوقت تو مجبوری یه چیزایی که دلت نمیخواد رو براش توضیح بدی!

شروانی_ لعنت بهت پویان! کی یاد گرفتی اینقدر گرگ مآبانه رفتار کنی؟!

پوزخندم پررنگ شد
_ کار سختی نبود.. دیدم و یاد گرفتم‌!

مکثی کرد با صدایی که سعی داشت محکم باشه ولی نمیتونست، گفت
_ دختر من نامزد داره. پس سعی نکن افکار کثیفت رو روی اون پیاده کنی. یه کم مرد باش و بی‌غیرت نباش.

صندلی رو چرخوندم و از جام بلند شدم. با همون پوزخند روی لبم به طرف پنجره‌ای رفتم که حالا از شدت تمیزی برق میزد. به اصرار مامانم همه‌ی خونه رو تمیز کردن.
_ غیرت! چه کلمه‌ی آشنایی آقای شروانی. دختر تو نامزد داره؟ پس چرا اسمی ازش جایی نمیبره؟ یادت نره خودت دخترتو بهم پیشنهاد دادی من به ذهنمم خطور نکرده بود!

تا خواست چیزی بگه تماس رو قطع کردم و گوشی رو انداختم روی میز.
با برخورد گوشی به میز، ماهی قرمز کوچولوی توی تنگ ترسید و پشت قلعه‌ای که توی تنگ بود پناه گرفت.
این دختر بدجور فکرمو درگیر کرده بود. تا حالا نگفته بود نامزد داره من فکر میکردم مجرده چون رفتارش اصلا شبیه کسایی نیست که به یکی متعهدن!
معلومه یه ماجرایی پشتش هست باید بفهمم شاید بتونه کمک کنه توی رسیدن به هدفم!

گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم مامانم سریع جواب دادم.
_ سلام مامان.

مامان با صدای پرهیجانش گفت
_ سلام جانم سال نو مبارک.

لبخند خیلی کمرنگی نشست روی لبم
_ سال نو واسه تو مبارک مامان جان.

مامان_ هرچی اصرار کردم که نیومدی پیشم و کار رو بهونه کردی ، امیدوارم توی سال جدید به هدفی که داری برسی.

یه برگ از سبزه‌ای که روی میز بود کندم و بین انگشتام فشردم
_ تو هم به آرزوهای قشنگت برسی.

مامان تا دید تنور داغه سریع نون رو چسبوند.
_ آرزوی من اینه که عروس‌دار بشم و اینو تو میتونی برآورده کنی.

کلافه انگشتامو توی موهام فرو کردم
_ مامان تو جز این مورد حرف دیگه ای با من نداری؟ بهتره برم به کارام برسم.

مامان_ تا حرف از ازدواج میزنم اسم کار میکشی وسط برو خدا به همراهت.

تماس رو قطع کرد.
دو روز بود هتل نرفته بودم. ۲۴ ساعت به پرونده ها رسیدگی کردم تا واسه روز اول عید یه کم سرم خلوت باشه. نمیدونم چرا شروانی بعد از دو روز حالا یادش افتاده بود بهم زنگ بزنه و تهدیدهای توخالیشو رو کنه. اونم دقیق بعد از سال تحویل!
شمع‌های روی میز رو خاموش کردم و از اتاق کارم بیرون رفتم. خونه بیش از حد ساکت بود چون همه رو مرخص کرده بودم واسه عید کنار خانواده‌هاشون باشن. احساس کمبودی توی وجودم داشتم ولی هرچی دنبال دلیل میکشتم کمتر به نتیجه میرسیدم.
***

° الین °

زنگ زدم تا دلم آروم بشه ولی بدتر گرفت.
دوباره برگشتم پشت پنجره ولی ایندفعه ترجیح دادم برم داخل تراس و به هیاهوی بیرون خیره بشم.
یکی لباس قرمز پوشیده بود و صورتشو سیاه کرده بود و جلوی ماشین‌ها به عنوان حاجی فیروز میرقصید. بعضیا یه پولی میذاشتن کف دستش و بعضیا هم بی‌توجه بهش به راهشون ادامه میدادن.
یاد قبلا افتادم. چه آدم شاد و سر زنده‌ای بودم جوری که غم با من غریبه بود ولی الان لبخند هم به ندرت میاد روی لبم. توی این یک سال احساساتم سرکوب شد حسی که به پاپا داشتم کم کمتر شد .
اومدم داخل و روی تخت دراز کشیدم و نفهمیدم چی شد که پلکام روی هم افتاد و خوابم برد.

چشمامو باز کردم و وقتی یادم اومد توی هتلم غرق هیجان شدم و لبخند عمیقی اومد روی لبم.
باید از لحظه به لحظه‌ی اقامتم توی هتل لذت ببرم.
از جام بلند شدم و به طرف حموم رفتم.
از خونه که نتونستم زیاد چیزی بیارم ولی روز قبل از عید رفتم و کلی لباس و وسایل خریدم و آوردم هتل.
یه دست لباس گذاشتم روی تخت و حوله به دست رفتم توی حموم.
زیر دوش واسه خودم شعر میخوندم و به هدفم فکر میکردم…
هدفی که الآن توی دلش بودم و باعث شد دوباره به زندگی کردن فکر کنم.
شاید کیهانی و حرفاش باهام کاری کرد که دیگه خودکشی از صد فرسخی ذهنمم رد نمیشه.
شخصیت جالبی داره که من اطرافم ندیدم. در عین ثروتمندی هیچ تمایلی نداره که کسی اونو بشناسه یا اینکه دوست نداره همه در خدمتش باشن و این برام بیش از حد عجیب و جالب بود.
سرمو زیر آب تکون دادم تا افکارم بپره.
با خودم گفتم من چرا دارم به این آدم فکر میکنم هر جوری که هست به من چه!
فقط باید راهی پیدا کنم اونو به زانو دربیارم و بتونم مالک هتلش بشم.
جلوی آینه‌ی توی حموم ایستادم . نوک موهای کوتاهم به پیشونیم چسبیده بود و قطره‌های آب ازش روی صورتم میچکید.
انگشتام رو بین موهای کوتاهم بردم
حوله رو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم.
نگاهم رو دورتا دور اتاق چرخوندم… ماهی طلایی که دیروز خریده بودم آروم آروم توی تنگ تکون می‌خورد و انگار طلبکارانه نگاهم می‌کرد!
با اخم به طرفش رفتم و با انگشتم دوتا ضربه به تنگ زدم. ترسیده پایین رفت و گوشه‌ی تنگ چپید.
_ ماهی طلایی تو هم نمیدونی من کیم؟ باید بهت یادآور میشدم که جلوی من باید فقط سرتو خم کنی؟

لبخندی اومد روی لبم حس داشتن قدرت خیلی بهم میچسبید.
از بچگی توش غرق شده بودم و دوست داشتم به همه‌چی حکومت کنم. الآن هم به این هتل…
تقه‌ای به در خورد. متعجب نگاهمو از ماهی گرفتم بند حوله رو محکم کردم. کیه که با من کار داره و اومده پشت در اتاقم؟
بیخیال شدم چون لباس تنم نبود و با این حوله هم نمیتونستم برم درو باز کنم.
به طرف لباسام که روی تخت بود رفتم اینبار دستشو گذاشت روی زنگ .
پلکامو محکم روی هم فشار دادم. ماهی طلایی با پیروزی توی آب واسه خودش میرقصید.. انگار که خوشحال شده بود که آرامش من به هم ریخت!
چشم غره‌ای بهش رفتم و پوفی کشیدم
هر کی بود دستشو گذاشته بود روی زنگ و قصد برداشتن هم نداشت.
به طرف در رفتم و از چشمی به بیرون نگاه کردم.
با دیدن کیهانی یه تای ابروم بالا پرید… این اول صبحی با من چیکار داره آخه.

وقتی دیدم قصد برداشتن دستش از روی زنگ نداره مجبور شدم درو کمی باز کنم. ولی فقط جوری که یه ذره از صورتم دیده میشد
سریع گفتم
_ سلام آقای کیهانی زود کارتو بگو میخوام برم.

با تعجب به یه ذره از صورتم که پیدا بود خیره شد
_ درو باز کن باید بیام داخل… توی این اتاق یه چیزی گذاشتم که الان لازمش دارم.
با قدمی که به جلو برداشت در رو هل دادم و سرم رو عقب تر کشیدم
_ الآن نمیشه بذار یه نیم ساعتی دیگه بهت خبر میدم بیا.

اخماشو کشید توی صورتش
_ یعنی چی نمیشه؟ چه خبره اونجا؟
نیم ساعت مگه میخوای جت هوا کنی؟ من سریع برمیدارم و میرم.

با حرص گفتم
_ اینهمه اتاق توی هتل هست تو دقیقا گیر دادی به این اتاقی که من توشم؟ اصلا شاید هم الکی میگی تا بیای و اوقات منو خراب کنی؟

نگاه سرد و بی‌تفاوتش رو بهم انداخت.
چشماش رو توی کاسه چرخوند
_ اوقات تو رو خراب کنم؟ مگه من بیکارم خانوم؟
بیحرف نگاهش کردم که با اخم گفت
_ میرم ولی سر نیم ساعت میام توی اتاق بغلی هستم.

عقب گرد کرد و با خیال راحت درو بستم تکیه‌ام رو به در دادم و نفس آسودمو بیرون فرستادم.
همینم مونده بود منو با حوله ببینه.

با خیال راحت به طرف لباسام رفتم.
اول یه کم حوله رو روی موهام کشیدم تا آبش گرفته بشه بعد لباسمو بپوشم.
هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که دوباره زنگ در زده شد.
نفسای عصبیمو بیرون دادم و با حرص حوله رو کنار انداختم .
اینکه قول داد نیم ساعت بشه بعد بیاد مثل اینکه طاقت نیاورد.
به طرف در رفتم تا چیزی بهش بتوپم. دوباره یه کم درو باز کردم و سرمو بیرون بردم
_ مگه قرار نش….

با دیدن دانیال حرفم توی دهنم ماسید و دست و پاهام خشک شد.
این مرتیکه چطور فهمید من اینجام‌؟!

ابرویی بالا انداخت و گفت
_ منتظر بودی کسی جز من رو اینجا ببینی عزیزم؟

_ عوضی چطور منو پیدا کردی؟

_ عزیزدلم کار سختی نبود. اینو میدونستم که تو هرجا باشی بالاخره واسه دیدن هتل‌شیراز میای دروازه قرآن . توی این چند روز کشیک دادم و بالاخره فهمیدم تو اصلا راه دوری نرفته بودی و همین هتل‌شیراز اتاق گرفتی.

فورا درو محکم به هم کوبیدم. قلبم تندتند میزد. دلم خوش بود اینجا دیگه از دست این عوضی آرامش دارم ولی میبینم که دست بردار نیست. بغض به گلوم چنگ میزد…
حالا چیکار کنم… دست و پاهام می‌لرزید.

صدای بلندش رو از پشت در شنیدم
_ بالاخره که میخوای بیای بیرون، تا اونموقع همینجا میشینم.

مغزم داشت منفجر میشد… سرم رو بین دستام گرفتم و فکر کردم چیکار باید کنم…
تنها کسی که به ذهنم اومد کیهانی بود.

با خودم گفتم
_ ” نه” اون هر کاری بکنه بعدا صد برابرش رو از حلقومم پس میکشه.
خودم جواب خودمو دادم
_ ولی این دانیال عوضی هرکاری ازش برمیاد
گوشیمو چنگ زدم و روی اسم کیهانی موندم. درسته که ضایعم میکنه ولی از دانیال که بدتر نیست. حداقل اون هدف بدی نداره.
تردیدم رو کنار زدم و باهاش تماس گرفتم
_ هنوز نیم ساعت نشده که چه سریع کارت تموم شد.
آب دهنم رو قورت دادم
_ همون عوضی پشت در اتاقمه. این آخرین باریه که ازت کمک میخوام… لطفا

صدای کلافش توی گوشم پیچید
_ گفته بودم من امداد و نجات نیستم. چیکار کردی که افتاده دنبالت؟ حتما خودت یه دمی براش تکون دادی وگرنه اینجوری نمیفتاد دنبالت!
صحنه‌های روزی که دانیال اومده بود توی اتاقم جلوی چشمم بود و دست و پاهام رو میلرزوند
با استرس نالیدم
_ ایندفعه رو بیا لطفا.. همه چی رو برات توضیح میدم.

تماس رو قطع کرد.
با قیافه آویزون نگاهی به گوشی انداختم
به طرف در رفتم و از چشمی در به بیرون خیره شدم.
دانیال هم چنان کنار در ایستاده بود و با لبخندی مرموز به در نگاه میکرد
انگار میدونست که من با چه حال بدی پشت در پناه گرفتم.

طولی نکشید که قامت کیهانی که به طرف دانیال رفت نمایان شد.
ناخودآگاه نفس آسوده‌ام رو بیرون دادم
صداش نمیومد و نمیفهمیدم چی داره داره بهش میگه ولی مهم این بود که احساس امنیت میکردم و میدونستم با وجود اون دیگه دانیال نمیتونه کاری کنه.

***

° پویان °

با دیدن اون مرد آشنا تازه یادم اومد که این مرد رو سومین باره به دنبال دختر شروانی میبینم .

نگاه بی‌تفاوتی بهش انداختم
_ امرتون؟

ابرویی بالا انداخت
_ به.. اشتباه نکنم شما جناب کیهانی هستید

اخمام رو درهم کشیدم
_ جواب منو بده. اول توی هتلم و دوم پشت در اتاق شخصی من چیکار داری؟

اونیکی ابروشم بالا پرید..
_ اینجا اتاق نامزد منه جناب کیهانی… اومدم نامزدم رو ببینم

پس این پسره نامزد دختر شروانیه!
ولی الین شروانی که اونو یه مزاحم میدونه و دائم در تلاشه از دستش فرار کنه.. پس حدس من درست بوده.
دستام رو توی جیبم فرو بردم و تکیه‌ام رو به دیوار دادم.
در اتاق کمی باز شد ولی فقط من متوجه شدم… معلوم بود دختر شروانی داره به حرفامون گوش میده

با اخم به قیافه متفکرش خیره شدم
_ نامزد تو؟ لازم نمی‌بینم چیزی بهت توضیح بدم ولی برای اینکه با زبون خوش حالیت بشه میگم که دوست دختر من توی این اتاقه و هیچ نامزدی هم نداره . بهتره خودت از اینجا بری و دیگه هم این‌طرفا پیدات نشه چون دفعه بعد اینطور آروم جوابتو نمیدم.

قدمی عقب رفت و با اخم گفت
_ از کی تا حالا نامزد من دوست دختر پویان کیهانی از اب در اومده؟

قدمی به عقب رفت و با پوزخند گفت

_ به دوست دخترت بگو آقای شروانی بفهمه براش بد میشه من رفتم!

اینو گفت و سریع به طرف آسانسور رفت
سری تکون دادم و تکیه‌‌ام رو از دیوار گرفتم
_ لازم نیست یواشکی گوش بدی بیا بیرون دیگه نامزدت رفت.

با شنیدن حرفم انگار آتیش گرفت چون سریع درو کامل باز کرد و توپید
_ اون عوضی سگ منم نیست چه برسه به نامزد!

به طرفش چرخیدم
با دیدن ظاهرش ابروهام بالا پرید
حوله‌‌ی قرمز رنگ و کوتاهی که پوشیده بود تضاد خیره کننده‌ای با پوست سفید گردن و پاهای خوش فرمش داشت. وقتی نگاه خیره‌امو دید سریع گوشه‌های حوله رو به هم نزدیک کرد و دوباره پشت در پناه گرفت.

سرشو از پشت در بیرون آورد و گفت
_ بذار لباس بپوشم بعد بیا چیزی که لازم داشتی رو بردار.
قدمی به عقب برداشتم و دستم رو تکون دادم
_ دیگه لازمش ندارم.

مکثی کردم و ادامه دادم
_ یادت که نرفته قرار شد یه چیزایی رو توضیح بدی؟

آهی کشید و گفت
_ فعلا تنها کسی که بی‌قید و شرط کمکم کرده تویی. خودمم دلم میخواد خالی بشم.. چند دقیقه دیگه منم میام پایین.

دستمو توی جیبم فرو بردم و با بدجنسی گفتم
_ توضیح بحثش جداست.. ولی من واسه دردودل شنیدن وقت ندارم! برو پول بده یکی بیاد به حرفات گوش بده.

چشماش گرد شد و با بهت گفت
_ تو چه جور آدمی هستی؟ از یه طرف کمکم میکنی و از طرف دیگه یه حرفی بهم میزنی که…

پوفی کشید و جمله‌اش رو ناتموم گذاشت
_ ظاهر و باطنت باهم نمیخونه!

در حالی که به طرف آسانسور میرفتم گفتم
_ ولی تو ظاهر و باطنت یکیه! زود بیا حرفتو بزن توی اتاقم منتظرم.

از پنجره به بیرون خیره شدم.
روز اول عید بود خیابونا شلوغ بود ولی اکثرا مسافر بودن.
تمام اتاق های هتل از قبل رزرو شده بود بعد از دو روز که سخت مشغول کار بودم تازه تونستم یه نفسی بکشم.
در اتاقم به صدا در اومد.

از پنجره فاصله گرفتم اما نگاهم همچنان به بچه سه یا چهار ساله‌ای که با خوشحالی دسته بادکنک توی دستاش رو تکون میداد موند

_ بیا داخل.
در رو باز کرد
از صدای پاشنه‌ی کفشش فهمیدم اومده داخل.
با ورودش بوی عطر ملایمش به مشامم خورد
نگاهم رو از خیابون گرفتم و به طرفش چرخیدم .
ناخواسته داشتم توی ذهنم آنالیزش میکردم.
هیکلی ظریف و اندامی که انگار یه تراشکار ماهر تراش داده باشه!
شلوار پاچه ۹۰ که از همون پایین پاش سفیدی پوستش مشخص بود .
و در آخر نگاهم بالا اومد و رسید به چهره‌اش با آرایشی ملایم که معلوم بود اصل زیباییش ذاتیه.
از ته‌چهرش معلوم میشد که دختر احسان شروانیه ولی در کل شباهت چندانی با پدرش نداشت.
چشمامو بستم و از فکر بهش بیرون اومدم.
با دستم اشاره‌ای به مبل کردم تا بیاد و بشینه.
سری تکون داد و با همون صدای تق تق پاشنه‌هاش به طرف مبل رفت.
رو به روش نشستم.
اولین بار بود که اینطور دقیق بهش نگاه میکردم شاید بخاطر اینکه بر خلاف ظاهر بی‌تفاوتم میخواستم زودتر بفهمم مشکلش چیه!
ناخودآگاه از ذهنم گذشت اگه چنین دختری برای ازدواج به من پیشنهاد بشه حتما رد میکنم!
این دختر نگاه هر مردی رو خیره میکرد و مدام باید چشمت اطرافش رو بپاد تا مبادا نگاه کثیفی بهش نیفته!

انگشتای کشیده‌اش رو در هم فرو برد و پای راستش رو روی پای چپش انداخت.
نگاهش رو به صورتم کشوند .
با صدای پر بغضش گفت
_ اینقدر حرفام توی دلم عقده شده که حس میکنم باید بگم…گفتی حوصله درد و دل نداری.. اما تو هربار ناخواسته شریک مشکلاتم میشی..

نفس عمیقی کشید
_ میخوام بدونی چرا من دست به خودکشی زدم.
بدون حرف منتظر موندم تا ادامه بده
_ دلیلش همین مردی بود که امروز اومد پشت در اتاقم.

دستام رو روی سینم چفت کردم، تکیه‌ام رو دادم به پشتی صندلی

حس میکردم حتی با حرف زدن در مورد اون مرد هم حس انزجار بهش دست میده.
_ دقیقا یک سال قبل پاپام …

به محض گفتن این جمله، وقتی نگاه پرتاسفم رو دید آب دهنش رو قورت داد و سریع جمله‌اش رو تغییر داد..
انگار امروز حاضر بود با چنگ و دندون منو نگه داره تا حرفاشو بشنوم.
_ ببخشید… پدرم توی یه مهمونی بزرگ منو و دانیال رو نامزد اعلام کرد… بدون اینکه نظر منو بپرسه.

متعجب بهش نگاه کردم
اما چیزی نگفتم

آهی کشید و ادامه داد
_ هر کاری که فکرش بکنی کردم تا متقاعدش کنم اما فایده نداشت.

در سکوت متفکرانه بهش نگاه کردم. چرا احسان شروانی حاضر شده با دختر خودش چنین کاری کنه؟

با افسوس سری تکون دادم و گفتم
_ تو اون مرد رو از قبل میشناختی؟ یا قبلا به خونتون نیومده بود؟
با همون صدای بغض‌دارش گفت
_ نه اصلا. نه دیده بودمش و نه باهاش حرف زده بودم. از همون روز رفتار پدرم هم با من تغییر کرد. جوری که دیگه حس میکردم دانیال در گوشش ورد و جادو میخونه. اون شب که رفتم خودکشی کنم و تو اتفاقی مانع خودکشیم شدی به همین دلیل بود..
حتی اولش فکر میکردم تو هم یکی از آدمای دانیال هستی که اومدی دنبالم.

کم کم داستان داشت برام جالب میشد . سریع به ذهنم خطور کرد حتما اون دانیال هم دنبال یه چیزی هست که این وسط داره اسبش رو راحت میتازونه و به ساز این دختره میرقصه

_ پس اون روز هم که پدر و مادرت خونه نبودن دانیال با اجازه ی پدرت اومده بود پیشت!،مگه عقدش هستی؟

_ نه ولی تاریخ عقد رو واسه سه ماه دیگه مشخص کردن.

متفکر سرمو تکون دادم.
_ و تو هم میخوای زیر بار این ظلم بری؟

با غم گفت
_ نه ولی دیگه راهی به ذهنم نمیرسه . خودکشی آخرین و بهترین مرحله بود ولی از وقتی با تو حرف زدم دیگه قانع شدم که راهش این نیست.

ابرویی بالا انداختم
_ کسی نمیتونه نجاتت بده؟

ناامیدانه نگاهشو به پنجره دوخت.
_ نه! بعید میدونم..
اگه چنین کسی وجود داشت که میتونست میومد و منو نجات میداد صد در صد من عاشقش میشدم!

با این حرفش ابروهام بالا پرید…
_ مطمئنی؟

سرشو با اطمینان تکون داد و نفسای آه مانندش رو بیرون داد.
_ بخدا عاشقش میشم!

کم کم لبخندی روی لبم نشست.
حتما این دختر لوس و پول‌پرست زمان عاشقی کردنش دیدنیه ‌!

حتی کلماتی که به کار میبره و از دهنش بیرون میاد هم شنیدنیه!

با یک تیر دو نشون میتونم بزنم. احسان شروانی زانو زدنت نزدیکه! دیگه لازم نیست راه دوری برم!
از جام بلند شدم و لیوان روی میز رو برداشتم و کمی آبمیوه ریختم داخلش.
نگاه خیره‌ام رو روی صورتش انداختم.
لیوان رو کج کردم و قطره قطره آب‌میوه رو توی تنگ ماهی ریختم.
متعجب به حرکتم خیره شده بود
لیوان رو روی میز گذاشتم که کم از کوبیده شدن نداشت. ماهی ته تنگ فرو رفت. رنگ طلاییش با اون آبمیوه های اطرافش زیاد قابل تشخیص نبود.
نگاهش به صورتم کشیده شد

چشمای درشت و عسلی رنگش بین حرکت دستام در چرخش بود و مثل گویی بین مژه‌های پرپشتش محافظت ‌شده بود تا بتونه با دقت حرکاتمو زیر ذره‌بین بذاره.

این دختر زیادی توی چشم بود.

صدای محکم و ناگهانیم باعث شد پای چپش که روی پای راستش قرار داده بود پایین بیفته و صاف بشینه

_ از امروز خودتو خلاص تصور کن!

با دهنی باز بهم خیره شد و دست برد گره شالش رو شل کرد انگار میخواست هوا بهش برسه. با اینکه توی چشماش پر از خواهش بود ولی هنوزم صداش پر از غرور بود
_ کی میخواد منو نجات بده ؟ تو؟ این دیگه خودکشی نیست که بتونی نجاتم بدی.

محکم‌تر از قبل گفتم
_ احتمالا میدونی شکست با من رابطه‌ای نداره. گفتم از امروز خودتو خلاص بدون!

کم کم لبخندی نشست روی لبش.

اما بعد از چند دقیقه نگاهش نگران شد و آب دهنشو با سر و صدا قورت داد.
انگار کم مونده بود شاخ در بیاره.
از جاش بلند شد و میز رو دور زد و درست رو به روم قرار گرفت. دستشو دراز کرد و شاخه گل رو از روی میز برداشت و با اشتیاق بویید. با صدای پرهیجان و لرزونش گفت
_ از تصور چنین چیزی حتی این گل بی‌بو هم برام عطر خاصی داره! چون بوی آزادی میده.

گل رو به طرفم گرفت. ابروهامو به هم نزدیک کردم و گل رو ازش گرفتم.
ادامه داد
_ یعنی به خاطر انسانیتت بازم میخوای بهم کمک کنی؟

پوزخندم روی لبم پررنگ شد. گل رو به بینیم نزدیک کردم و عمیق بوییدم. هیچ بویی نمیداد… معلوم بود جوری توی این منجلاب داره دست و پا میزنه که حاضره واسه نجاتش هرکاری کنه!
گل رو بهش برگردوندم. از جام بلند شدم و روبه روش ایستادم.
قدش تا سرشونه‌ام میرسید و برای دیدن صورتم باید سرشو بلند میکرد.
کلماتمو یکی یکی به طرفش پرتاب کردم

_ میدونی که هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمیگیره!

سرشو بلند کرد متعجب و بهم زل زد.

ظاهرش لوس و مغرور بود ولی پشت چشماش یه ترس و سادگی خوابیده بود که واسه دیدنش فقط دقت کمی لازم بود!

نتونست لرزش صداشو کنترل کنه وقتی که گفت
_ در عوضش چی از من میخوای؟

دستمو به طرفش بردم و دور ساقه‌ی گل حلقه کردم جوری که انگشتم به انگشتاش برخورد کرد.
حس کردم لرزید . قدمی عقب رفت.

محکم و سریع جوابشو دادم
_ همونی که الان خودت گفتی. باید “عاشقم بشی” و برام عاشقی کنی. چون تو الان گفتی کسی که نجاتت بده، صد در صد عاشقش میشی!

° الین °

نگاهم روی صورتش مات موند.
انگشتام که دور ساقه ی گل حلقه شده بود همونجوری خشک شد و توان حرکت نداشت. نمیتونستم نگاه حیرت زده‌ام رو از صورتش بردارم.
آب دهنمو به سختی قورت دادم و عقب عقب رفتم تا جایی که پام به پایه میز برخورد کرد و روی مبل افتادم.
این مرد چرا چنین چیزی رو از من میخواد؟ حالا من یه حرفی زدم..
رها شدن از دست دانیال برای همیشه و ندیدن ریخت نحسش جوری برام رویا شده بود که به مغزم اجازه هیچ فکری رو نمیداد.
یه رویای وسوسه انگیز حتی اگه مجبور به قبول چنین شرطی باشم!

وقتی کیهانی با اینهمه اطمینان میگه خودتو خلاص تصور کن، حتما راه نجاتمو میدونه
ولی شرطی که گذاشته، برای من سخت‌ترین کار دنیاست. درست مثل این می‌مونه که از چاله بیرون بیام و بیفتم توی چاه!
منی که اصلا نمیدونم عشق یعنی چی! چه جوری باید عاشق بشم و عاشقی کنم اونم واسه مرد سرد و بی‌تفاوتی مثل پویان کیهانی که خنده‌دارترین جوک سال هم براش تعریف کنی فکر نمیکنم لبخند بیاد روی لبش اونوقت من چه جوری میتونم براش عاشقی کنم که اون ازم راضی باشه؟
با شنیدن صداش از افکارم جدا شدم
_ شاید خودتم دلت نمیخواد نجات پیدا کنی که اینقدر داری فکر میکنی!
عاشق شدنت شرط من نیست!حرفیه که خودت گفتی طبیعتا بعد از اینکه کسی بتونه نجاتت بده، به این مرحله میرسی.
سری تکون داد و گفت
_ من که برام فرقی نداره. بهتره خودت یه راه حل پیدا کنی من دیگه باید برم.

داشتم دستی دستی تنها فرصت پیش روم رو از دست میدادم باید قبول کنم…
مطمئنا تحمل مدتی وقت گذروندن با کیهانی خیلی بیشتر از یک عمر زندگی مشترک با آدمی مثل دانیاله.
اصلا شاید هم نتونه منو نجات بده ولی خب یه تیری در تاریکی رها میکنم اگه تونست اونوقت به بقیه‌ی مراحلش فکر میکنم.
سریع خودمو بهش رسوندم و جلوش ایستادم.
سرمو بلند کردم و به چشمای مشکی و پر نفوذش خیره شدم.
_ قبوله! اگه تو بتونی منو کامل از دست دانیال نجات بدی جوری که دیگه سراغم نیاد، من….
نفس عمیقی کشیدم و برخلاف میل باطنیم گفتم
_ من عاشقت میشم و برات عاشقی میکنم.

ابروی چپش بالا پرید و سری تکون داد
_ البته قبلش یه چیزی باید بگم که ممکنه پشیمون بشی ، پس همین حالا خوب فکر کن چون بعدا نمیتونی بزنی زیر حرفت.

با کنجکاوی بهش نگاه کردم و پرسيدم

_ چی؟

_ من عشق الکی و معمولی نمیخوام! طبق گفته‌هات تو بعد از نجاتت باید عاشق من شده باشی .عاشقی کردن توی منطق من با بقیه خیلی فرق داره باید کامل منو راضی نگه داری! با این مورد مشکلی نداری؟!

اون لحظه جوری پیشنهادش وسوسه‌ام کرده بود که هیچی جز نجات از دست دانیال جلوی چشمام نبود.
میدونستم با درنگ کردن هرلحظه ممکنه از تصمیمش پشیمون بشه.

به هیچ وجه نمیخواستم این فرصت رو از دست بدم واسه همین سریع و بدون فکر دیگه‌ای گفتم
_ تا حالا هر قولی دادم تا آخر پاش موندم… قول میدم تمام تلاشمو میکنم تا از عاشقی کردنم لبخند رضایت بیاد روی لبت!

نگاهش رو چرخوند و دقیق توی چشمام زل زد
انگار باورش نمیشد چنین قولی بهش بدم.
_ باشه.. پس مینویسیم و امضا میکنیم تا هیچ‌کدوم نتونیم زیر حرفی که زدیم، بزنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.