خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۹۳

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

_اگه میخوای کم کم همه چیزت رو از دست ندی روی حرفام بیشتر فکر میکنی آقا پسر !!

لعنتی عکسی از فرم دانشگاه برام فرستاده که رسما برای مدتی از کار بیکارم کرده بود عصبی گوشی رو قفل کردم و تقریبا روی میز پرتش کردم

هه با این کاراش میخواست به کجا برسه؟؟
یعنی فکر میکرد من به این زودیا کوتاه میام و تن به خواسته هاش میدم ؟؟ کلافه چنگی به موهام زدم و زیرلب زمزمه وار نالیدم :

_اههههه گندت بزنن

پوووف این از اول صبحم که اینطوری بهش گند خورده بود پس بقیه اش میخواست چطوری پیش بره ؟! اینطوری میخواست من تحت فشار بزاره تا با مهسا خوب تا کنم و به عنوان زنم بپذیرمش هه ولی کور خونده که بتونه من رو تحت فشار بزاره تا اون روانی رو بپذیرم

کم کم داشت هرچیزی که برام مهم بود و منبع درآمدم بود رو ازم میگرفت چون همه چیزم تقریبا وابسته به خودش بود باید هر طوری شده این قضیه رو تموم میکردم ولی چطور ؟!

به سینک ظرفشویی تکیه دادم و توی فکر فرو رفته و به کل نازی رو فراموش کرده بودم که با صدای شکستن چیزی که از توی اتاق به گوش میرسید وحشت زده به خودم اومدم و زیرلب زمزمه وار لب زدم :

_صدای چی بود ؟!

با یادآوری نازی که توی اتاق بود نمیدونم چطوری به طرف اتاق هجوم بردم ولی همین که درو باز کردم با دیدنش که پهن زمین شده بود با ترس به طرفش رفتم وحشت زده فریاد زدم :

_چی شده ؟!

با احتیاط دستمو دور شونه اش حلقه کردم تا به طرف خودم برش گردوندم که دستای لرزونش روی پام گذاشت و با صدای که از زور درد میلرزید گفت :

_چی….چیزی نیست از خواب پریدم دیدم نیستی حواسم نبود با پشت از روی تخت افتادم

با این حرفش بدتر اعصابم بهم ریخت چون حالا یادم افتاده بود که به جز بابام ، آریایی هم هست که دوست داره هرطوری شده زندگی هر دونفرمون رو زهرمون کنه و نازی هنوزم با یادآوریش اینطوری میترسه

چون روی‌ زمین افتاده بود ملافه از دورش کاملا کنار رفته بود و حالا برهنه توی آغوشم بود خجالت زده سرش رو به سینه ام چسبوند که روی تخت گذاشتمش و درحالیکه بوسه ای روی پیشونیش مینشوندم آروم لب زدم :

_ازم خجالت نکش !!

ملافه رو با عجله روی خودش کشید و درحالیکه سرش زیرش پنهون میکرد با صدای خفه ای گفت :

_سعی میکنم

با دیدن این حرکتش تو گلو خندیدم و خواستم بیرون برم تا براش صبحونه بیارم که یکدفعه با چیزی که به ذهنم رسید پاهام از حرکت ایستاد و مردد به طرف نازی چرخیدم

جدی سوال پرسیدم :

_نظرت در مورد جشن عقد چیه ؟!

سرش رو از زیر ملافه بیرون آورد و با تعجب پرسید :

_چی ؟!

همونطوری که به طرف آشپرخونه میرفتم بلند خطاب بهش گفتم :

_جشن برای بستن دهن خانوادم دیگه….نکنه یادت رفته

سینی محتویات صبحانه رو توی دستم گرفتم و به طرف اتاق راه افتادم ولی همین که پامو داخل گذاشتم با دیدن لب و لوچه آویزون نازی پاهام از حرکت ایستاد

نیم نگاهی از گوشه چشم بهم انداخت و بی تفاوت گفت :

_باز چی شده یاد این چیزا افتادی ؟!

کنارش لبه تخت نشستم و درحالیکه لقمه پُر پَرُپیمونی براش میگرفتم و جلوی دهنش میبردم گفتم :

_بابام بیخیال قضیه مهسا نمیشه و هر دفعه با یه ترفند جدیدی سعی میکنه تحت فشار ب…..

توی حرفم پرید و بی معطلی گفت :

_اوکی باشه

و جلوی صورت متعجبم لقمه رو از دستم گرفت و توی دهنش گذاشت

یعنی به این راحتی قبول کرد ؟! باورم نمیشد دستی به صورتم کشیدم و با تعجب ازش پرسیدم :

_الان یعنی قبول کردی ؟؟ مطمعنی ؟! آخه قبلا خیلی مخالف بودی

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و گفت :

_آره ولی شرط دارم

_چه شرطی ؟!

خیره چشمام شد و با لحن خاصی گفت :

_پول قراری که بستیم رو قبل مراسم میخوام

_ولی نمیت….

توی حرفم پرید و جدی گفت:

_همین که گفتم وگرنه که همه چی منتفیه

” نازلی “

چند ثانیه بی حرف خیره چشمام شد و زیرلب آروم زمزمه کرد :

_یادم رفته بود که چقدر پول پولکی هستی

چشم غره ای بهش رفتم

_شنیدم چی گفتی !!

با حرص لقمه دیگه ای برام گرفت و درحالیکه جلوی دهنم میگرفتش عصبی گفت :

_گفتممم که بشنوی

لقمه رو جویدم و بی اهمیت گفتم :

_من کار میکنم در عوض پول…اینو هیچ وقت یادت نره

پووووف کلافه ای کشید و گفت :

_ولی من الان اوضاعم زیاد خوب نیست که بخوام اون همه پول بهت بدم

هه یعنی فکر میکرد من اینقدر ببو گلابی و ساده ام ؟؟ پوزخند صدا داری زدم که سوالی نگام کرد و گفت :

_چیه ؟؟

بی اهمیت به سوالش لیوان شیر رو بلند کردم و یه نفس سرکشیدم ، انگار از جواب ندادنم کلافه شده باشه دست به سینه با اخمای درهم خیرم شد

حالا وقتش بود که اولین ضربه رو بهش بزنم پس خیره چشماش شدم و جدی گفتم :

_یکی از ماشینات رو به نامم کن !!

چشماش گرد شد و ناباور لب زد :

_چی ؟؟

لیوان رو داخل سینی توی دستش گذاشتم

_مگه نگفتی پول نداری خووووب منم راه حل نشونت دادم

معلوم بود کلافه اس این رو از دستش که مدام کلافه به صورتش میکشید راحت میشد حدس زد

_اوکی ولی بعد از اتمام کار

فکر میکرد خیلی زرنگه ؟؟ ابرویی بالا انداختم و تُخس گفتم :

_نووووچ همین امروز به نامم میزنی و در ضمن باید از بین ماشینات خودم انتخاب کنم

دندون قرچه ای کرد و سینی رو برداشت همونطوری که از در بیرون میرفت حرصی‌ گفت :

_اوکی فعلا که دور دور شماست ولی بدون که نوبت منم میرسه !!

از پشت سر خیره رفتنش شدم و لبخند پیروزمندی گوشه لبم جا خوش کرد و توی دلم گفتم ببین چطور کم کم تموم خونه زندگیتون رو از چنگتون درمیارم و به خاک سیاه مینشونمتون

این مدتم چیزای دیگه به قدری مشغولم کرده بودن که هدف اصلیم رو از یاد برده و درگیر مشکلات دیگه ای شده بودم

ولی الان تازه به خودم اومدم و متوجه شدم که چقدر زمان از دست دادم و بخاطر احساساتی که جدیدا نسبت به آراد پیدا کرده بودم انتقامم رو فراموش کرده بودم

میدونستم فعلا آراد ازم ناراحته و شاید حالا حالا سراغم نیاد پس خودم به هر سختی که بود بلند شدم و بدون ملافه ای که دورم بود بر…هنه به طرف حمام رفتم

دوست داشتم توی وان برم ولی بخاطر زخمای روی تنم نمیتونستم پس بیخیالش شدم و با بدنی لرزون زیر دوش آب ایستادم و چشمامو بستم و به هدفام فکر کردم

بعد از دوش سرسری که گرفتم حوله آراد دور خودم پیچیدم و با حس خوبی که پیدا کرده بودم از حمام بیرون زدم بیخیال خشک کردن موهام شدم

و درحالیکه کلاه حوله اش روی سرم میکشیدم از اتاق بیرون زدم ولی هرچی چشم چرخوندم جز خدمتکار کسی رو ندیدم

پس آراد کجا رفته بود ؟!
نگو باز من رو تنها گذاشته برای لحظه ای ترسیدم ولی همین که چشمم به خدمتکاری که توی آشپزخونه مشغول بود افتادم نفسم رو با آرامش بیرون فرستادم

خوبه حداقل اون رو هست وگرنه از ترس سکته میکردم بعد از اون اتفاق انگار به آدم دیگه ای تبدیل شده بودم که همش ترسی توی وجودم بود که حتی از سایه خودمم میترسیدم

توی فکر بودم که با صدای خدمتکار به خوم اومدم و سرمو بالا گرفتم

_اینجا غذا میخورید یا بیارم تو اتاق براتون ؟؟

_میمونم تا آراد بیاد با هم بخوریم

_ولی آقا گفتن ممکنه شب هم خونه نیام

با تعجب سرمو کج کردم و سوالی پرسیدم :

_چی ؟؟

خودمو روی مبل جلو کشیدم و دستپاچه ادامه دادم :

_نگفت کجا میره ؟!

_نه فقط موقع رفتن خیلی عصبی بودن

هه پس آقا بهش برخورده بود سری تکون دادم و گفتم :

_آهان….حله میتونی بری

سری تکون داد و عقب گرد کرد تا به آشپزخونه برگرده ولی وسط راه انگار پشیمون شده ایستاد و درحالیکه به طرفم برمیگشت سوالی پرسید :

_مطمعنید براتون غذا نیارم خانوم ؟؟

ای بابا اینم چه گیری داده ، با اینکه به شدت گرسنه بودم ولی با چشم غره ای خطاب بهش گفتم :

_گفتم که نه

با استرس نگاه ازم گرفت و گفت :

_ولی آخه آقا تاکید کردن که حتما غذاتون رو بخوردید

آراد بی اهمیت به منی که میترسم از خونه بیرون رفته حالا برام بپا هم گذاشته که یعنی یعنی خیلی به فکرتم ؟!

عصبی اخمامو توی هم کشیدم و گفتم :

_میل ندارم

به سختی بلند شدم و بدون توجه به خدمتکاری که سعی داشت کمکم کنه به طرف اتاق راه افتادم

بدون تن کردن لباسی با همون حوله روی تخت دراز کشیدم و درحالیکه توی سرم برای اعضای خانواده نجم نقشه میکشیدم چشمامو روی هم گذاشتم

از بس این چند وقته روی تخت دراز کشیده بودم دیگه حالم از تخت بهم میخورد ولی بخاطر بدن درد و ضعفی که داشتم مجبور بودم فعلا تحمل کنم

با فکرای مختلفی که توی سرم چرخ میخورد کم کم به خواب عمیقی فرو رفتم و دیگه نفهمیدم اطرافم چی میگذره

نمیدونم چند ساعتی توی اون حال بودم که با حس تکون خوردن ملافه و خش خشی که به گوشم رسید بیدار شدم و با چشمای نیمه باز گنک نگاهی به اطرافم انداختم

که با دیدن آرادی که پشت بهم روی تخت دراز کشیده بود هشیار شدم و با دقت حرکاتش رو زیر نظر گرفتم باید کارهاش زیرنظر میگرفتم به نظر که خیلی مشکوک میزد

اصلا چرا اومده روی تخت پیش من بخوابه ؟! این همه تخت بره جای دیگه ؛ عصبی لبامو بهم فشردم و سعی کردم خودم رو به خواب بزنم تا چیزی بهش نگم

ولی مگه خوابم میبرد ؟!
دلم آغوشش و امنیتی که پیشش داشتم رو میخواست و برای همین آروم و قرار نداشتم

تا خود صبح پلک روی هم نزاشتم و درست مثل جغد چشمام باز بود و توی تاریکی اتاق از پشت سر خیره آرادی بودم که نفسای عمیقش نشون از خواب بودنش میداد

نزدیکای صبح تقریبا بیهوش شدم و به قدری از شب زنده داری که کرده بودم خسته بودم که تا نزدیکی های ظهر بیدار نشدم با برخورد چیزی به صورتم کم کم هشیار شدم

همین که چشمامو باز کردم با دیدن آرادی که تقریبا روم خم شده و به صورتم زُل زده بود چشمام گرد شد و با صدای خشداری نالیدم :

_چیکار میکنی برو عقب !!

بدون اینکه یه سانتی از جاش تکون بخوره خشن گفت :

_پاشو که اصلا وقت نداریم

با استرس لب زدم :

_وقت کمه ؟! چرا چی شده

بلند شد و درحالیکه به سمت میز وسط اتاق میرفت بلند گفت :

_برای شروع کارمون دیگه

پوووف کلافه ای کشیدم و باز روی تخت افتادم یه طوری اومده بالای سرم و ترسوندم گفتم چی شده و چی میخواد

_انگار خیلی دیرته من زنت شم که اول صبح اومدی بالای سرم

برگه های توی دستش رو زیررو کرد و با تعجب گفت :

_اول صبح ؟؟ ساعت رو دیدی

به سمتم اومد و برگه ها رو با خودکاری به سمتم گرفت و اشاره کرد امضا کنم به سختی به تاج تخت تکیه دادم و با اخمای درهم نالیدم :

_اول ماشینی که میخوام رو به نامم کن بعد هرچی که میخوای امضا میکنم ولی قبل اون هیچی شرمندتم !!

پوزخندی گوشه لبش نشست و به طرف کیفش رفت و از داخلش پاکتی بیرون آورد و عصبی به سمتم اومد

با کنجکاوی پاکت رو از دستش گرفتم و نیم نگاهی بهش انداختم که با دیدن مشخصات و شماره پلاک ماشینی که توش نوشته بود جفت ابروهام بالا پرید و با تعجب لب زدم :

_نگو این همون ماشینی که همیشه زیر پاته !!

کنارم لبه تخت نششت

_آره مگه همون رو نمیخواستی؟؟

واقعا شوکه شده بودم فکر نمیکردم بدون اینکه من چیزی بگم خودش بره تموم مدارک ماشین رو برام بیاره و یا اصلا بخواد اون رو به من بده و بنامم کنه

واقعیتش منم چشمم قشنگ اون ماشینش رو گرفته بود چون هم قیمتش از بقیه ماشیناش بالاتر بود و هم از حساسیت آراد نسبت بهش باخبر بودم که چطور با وجود چندتا ماشین همش فقط سوار اون میشد

اینطوری با دست گذاشتن روی ماشینی که دوست داشت قصد آزارش رو داشتم ولی حالا اونی که شوکه شده خودم بودم گیج به خودم اومدم و دستپاچه لب زدم :

_آهااااا آره آره

با اخمای درهم ، قرارداد رو همراه سوییچ ماشین به طرفم گرفت و گفت :

_حالا امضاتو بکن

بی توجه به حرفش که عجله داشت من زودتر امضاش کنم با دقت شروع کردم به بندای قرارداد رو خوندن که با خوندن یه بندی ازش با ابروهای بالا رفته لب زدم :

_یعنی چی همه حق و حقوق باید با تو باشه حتی حق طلاق ؟! یه باره بگو برده گرفتی دیگه

پوزخندی زد و با اشاره ای به کلید ماشین میلیاردیش توی دستم گفت :

_چون تو داری پولش رو میگیری !!

قرارداد توی دستم فشردم و دهن باز کردم که اعتراض کنم که انگشتش روی لبهام فشرد و جدی گفت :

_هیس اگه به جز ماشین بازم پول بیشتر میخوای که امضاش میکنی وگرنه…..

حرفش رو نیمه تموم گذاشت و نگاه کنجکاوش رو توی چشمام چرخوند ، با این حرفش به وسوسه افتادم که بیشتر تیغش بزنم و کم کم بقیه چیزاشم ازش بگیرم

شاید اینطوری بهترم بود وقتی عقد رسمی میکردیم باباش نمیتونست کاری بکنه و مجبور بود من رو به عنوان عروسش بپذیره و منو توی خونه زندگیش راه بده پس بهتر از همه پولا و چیزایی بود که به این وسیله میتونستم از پسرش بگیرم

با این افکار نیشخندی گوشه لبم نشست و بدون اینکه نگاهی به بقیه موارد بندازم خودکار توی دستم فشردم و پای قراداد امضایی انداختم

” آراد “

اینقدر با دیدن ماشین ذوق زده شده بود که دیگه به بقیه بندای قراداد توجهی نکرد و امضای خوشگلش رو پاش انداخت با عجله قرارداد از دستش بیرون کشیدم

تا دیگه چشمش بهش نخوره و بیشتر از این بهش توجه نکنه اینقدر درگیر ماشین بود که اصلا به این حرکتم توجهی نشون نداد و مشغول ور رفتن با سوییچش بود

اگه میدونست چی توی اون قرارداده و چه آشی براش پختم تا نتونه هیچ وقت از دستم در بره فکر نکنم با گرفتن ماشین هم تا این حد خوشحال میشد

درحالیکه بهش خیره بودم توی فکر فرو رفته و از دنیا غافل شده بودم که با صدای نازی به خودم اومدم

_میشه برم سوارش شم ؟؟

اشاره ای به سروضعش کردم و گفتم :

_با این حالت ؟؟

با لب و لوچه آویزون خیرم شد

_آره میخوام باهاش دور بزنم

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم :

_مگه رانندگی بلدی ؟؟

سری تکون داد و با هیجان گفت :

_نه ولی یاد میگیرم

پوشه توی دستمو داخل گاو صندوق گذاشتم و درحالیکه قفلش میکردم جدی خطاب بهش گفتم :

_یاد بگیری اون وقت با اون ماشین ؟!

خبیث گفت :

_آره دو سه باری که زدمش به در و‌ دیوار قشنگ یاد میگیرم

چی ؟! میخواست اون ماشین رو بکوبه به در و‌ دیوار ؟! حرصی به سمتش برگشتم و خشن گفتم :

_داری شوخی میکنی دیگه ؟!

با ناز دستی به موهای نم دارش کشید و بیخیال گفت :

_نه خیلی هم جدی هستم !!

_عمرا اگه بزارمت

چشماش گرد شد و‌حرصی گفت :

_جاااااانم ؟! شما ؟؟؟

دهن باز کردم که بگم ماشین از منه و نمیزارمت ولی با دیدن سوییچ توی دستش که توی هوا تکونش میداد چشمامو روی هم فشردم و حرصی گفتم :

_اوکی هرکاری دلت میخواد بکن !!

تقلا کرد از روی تخت بلند شه و در همون حال جدی گفت :

_خوووب بیا کمکم کن دیگه

داشت عصبیم میکرد و حرصم رو درمیاورد دندونامو روی هم فشردم و گفتم :

_به من چه خودت برو !!

با دیدن حالت صورتم انگار خیلی بهش خوش گذشته باشه بلند زد زیرخنده ، عقب گرد کردم و خواستم از اتاق بیرون برم

ولی یکدفعه با یادآوری چیزی که به فکرم رسید لبخند بدجنسی گوشه لبم نشست و خطاب بهش گفتم :

_اوکی یادت میدم

با این حرفم خنده هاش قطع شد و با تعجب لب زد :

_چی ؟؟

به طرفش رفتم و درحالیکه زیربغلش رو میگرفتم تا بلند شه گفتم :

_مگه نمیخواستی رانندگی یادت بگیری پس زود باش

دستپاچه تکونی به خودش داد و انگار باورش نمیشه گفت :

_بزار اول لباسمو عوض کنم

_اوکی الان برات میارم

لباسی براش آوردم که با قیاقه پکر و درهم از دستم گرفتش و سعی کرد تنش کنه معلوم بود باورش نمیشده که بخوام قبول کنم حالا شوکه شده

پوزخندی گوشه لبم نشست و با فکر به اینکه چطوری ادبش کنم و مرور کردن نقشه ای که توی سرم براش کشیده بودم منتظر موندم تا لباسی تنش کنه

کارش که تموم شد به طرفش رفتم و درحالیکه زیربغلش رو میگرفتم تا راه بره گفتم :

_میتونی راه بیای یا باید بغلت کنم !!

برای اینکه خرم کنه با لب و‌ لوچه آویزون خیرم شد وبا لحن لوسی گفت :

_پاهام جون ندارن بغلم کن

نیم نگاهی از گوشه چشم بهش انداختم و با تمسخر گفتم :

_چطور پاهات جون ندارن ولی میخوای رانندگی کنی ؟؟

دستپاچه راست ایستاد و سعی کرد با وجود لرزش پاهاش خودش به تنهایی صاف بایسته

_خوبم بابا ، فقط خواستم الکی ازت کولی بگیرم

تو دلم پوزخندی زدم و با خودم گفتم :

_آره جون خودت

چند قدم رو لرزون برداشت که از پشت سر خیره راه رفتنش شدم وقتی دید کنارش نیستم صدام زد و گفت :

_بیا دیگه کوشی ؟؟

خودمو بهش رسوندم ولی بدون اینکه کوچکترین کمکی بهش بکنم کنارش شروع کردم به راه رفتن میخواستم اذیتش کنم تا یاد نگیره وقتی میبینه من روی چیزی حساسم مسخرم کنه

میدیدم چطور موقع پایین اومدن از پله ها صورتش از درد درهم میشه دست و دلم میلرزید تا کمکش کنم ولی با دیدن تُخس بودنش که حاضر نبود کوتاه بیاد

پشیمون شده بی حرکت میموندم تا خودش راهش رو بره دونه های عرق روی پیشونیش نشون از درد زیادی بود که میکشید ولی کوچکترین رحمم نمیومد چون باید ادب میشد

با رسیدن به ماشین درحالیکه خودم سوار میشدم بهش اشاره کردم پشت فرمون بشینه بی معطلی پشت فرمون جا گرفت و با نفس نفس به جلو خیره شد

_خوب الان به چیزایی که میگم قشنگ گوش بده چون دوباره تکرارشون نمیکنم

سری در تایید حرفم تکون داد که با دقت شروع کردم براش توضیح دادن و آروم آروم نکته ها رو گفتن وقتی همه چیزا رو براش توضیح دادم اشاره ای به سوییچ تو دستش کردم و گفتم :

_خوب حالا همونطوری که گفتم ماشین روشن کن و آروم راه بیفت

_باشه هولم نکن فقط

با لبخندی که داشت گوشه لبم سبز میشد دست به سینه خیره اش شدم که ماشین روشن کرد و نمیدونم چیکار کرد که ماشین تکون محکمی خورد و آنچنان صدای بدی داد که از ترس رنگش پرید و با دستای لرزون فرمون رو محکم گرفت

_واااای چیکار کنم

بی حس و حال فقط نگاش میکردم که مضطرب فرمون تکونی داد و سعی کرد ماشین رو به حرکت دربیاره ولی هرچی گاز میداد بیفایده بود و ماشین از جاش تکونی نمیخورد

و فقط و فقط صدای گوش خراشش بود که توی فضا پیچیده و داشت گوشامون رو کر میکرد صورتم درهم شد و عصبی گفتم :

_خاموشش کن

وحشت زده نگاهم کرد و گفت :

_چطوری ؟! نمیدونم چطوری خاموشش کنم که

آنچنان این حرف رو خنده داره با چشمای گرد شده و صدای لرزون گفت که بی اختیار خندم گرفت و کمکش کردم ماشین رو خاموش کنه

_بیا اینطوری خاموشش میکنی ترس نداره

نفسش رو‌ با فشار بیرون فرستاد و لرزون گفت :

_آخیش !!

دست به سینه به در ماشین تکیه دادم و با تمسخر خطاب بهش گفتم :

_تو همونی نبودی که میگفتی رانندگی رو دوسوته یاد میگیری ؟؟

انگار نه انگار این همونیه که تازه داشت از ترس به خودش میلرزید بدون اینکه کم ییاره تُخس تو چشمام خیره شد و گفت :

_الانم میگم…من تا به حال هیچی نبوده که بخوام و نتونسته باشم انجامش بدم

با تمسخر گفتم :

_بله شما درست میگی

_داری منو مسخره میکنی ؟!

ابرویی بالا انداختم و گفتم :

_خودت چی فکر میکنی ؟؟

دندوناش روی هم فشرد و حرصی گفت :

_ باشه الان نشونت میدم

یکدفعه دیوونه شد و عصبی ماشین روشن کرد ولی به جای اینکه جلو بیاد ماشین عقب عقب رفت و یکدفعه با برخورد با چیزی ماشین تکون محکمی خورد و صدای داد آشنایی به گوشمون رسید

به هر بدبختی که بود با وجود نازی ماشین رو خاموش کردم و با عجله پیاده شدم چشمم به نگهبان بدبختی خورد که روی زمین افتاده بود پاش رو گرفته بود

_اااااخ ااااخ پام

کنارش روی زمین نشستم و با نگرانی پرسیدم :

_حالت خوبه ؟؟ میتونی بلند شی

صورتش از درد درهم شد

_نه نمیتونم قربان

اینم از شاهکار نازی خانوم زده مردم رو ناقص کرده سرمو بلند کردم و بلند بقیه نگهبانا رو صدا کردم

_یکیتون بیاد اینجا کمک

با شنیدن صدام دوتاشون با دو به سراغم اومدن و کمک کردن اون بدبخت رو بلند کردن و با هزار دردسر داخل خونه بردن

_ببریدش تو اتاق و زود دکتر رو خبر کنید

_چشم قربان !!

دستی پشت گردنم کشیدم و با تاسف سری به اطراف تکون دادم که یکدفعه با یادآوری نازی به طرف ماشین برگشتم تا صداش کنم ولی با دیدنش که به ماشین تکیه داده بود و با صورتی درهم نگاهش رو به زمین دوخته بود

به طرفش رفتم و درحالیکه بازوش رو‌ میگرفتم تا کمکش کنم بی حوصله خطاب بهش گفتم :

_بریم داخل بسه دیگه

بازوش رو از دستم بیرون کشید و با ناراحتی گفت :

_من خیلی دست و پا چلفتیم نه ؟؟

جفت ابروهام با تعجب بالا پرید انگار بخاطر اینکه حواسش نبوده و اونطوری زده اون نگهبان زیر کرده ناراحته

_نه فقط چون بار اولت بود هول کرده بودی و مقصرم من بودم بیشتر حواسم بهت نبود

اشاره ای به خونه کردم و برای اینکه از این حال و هواش درش بیارم با لحن شوخی ادامه دادم :

_اونم هیچیش نیست بیشتر داشت ننمن غریبم بازی درمیاورد تا بهش مرخصی بدم بره نامزدبازی

با این حرفم لبخندی کج گوشه لبش نشست

بازوش رو گرفتم و کمکش کردم راه بره ولی همین که داشتیم پا توی سالن میزاشتیم با صدای بلند زنگ گوشیم دستمو داخل جیبم فرو بردم و گوشی رو بیرون آوردم

که با دیدن شماره آریا با تعجب ابرویی بالا انداختم و زیرلب عصبی زمزمه کردم :

_باز چی میخوای لعنتی !!

نازی با کنجکاوی خواست نیم نگاهی به صفحه گوشیم بندازه که با عجله تماس رو رد کردم و گوشی توی دستم فشردم

_کی بود ؟!

لبامو بهم فشردم و برای اینکه باز نترسه بیخیال لب زدم :

_هیچ یه مزاحم !!

آهانی زیرلب زمزمه کرد و بیخیال همراهم شد که باز یک دقیقه نگذشته بود زنگ گوشیم بلند شد دست نازی رو ول کردم و عصبی درحالیکه لعنتی زیرلب زمزمه میکردم ازش فاصله گرفتم

بدون اینکه نگاهی به صفحه گوشی بندازم تماس رو وصل کردم و عصبی غریدم :

_باز چی میخوای ؟؟!

پوزخندش توی گوشم پیچید و با تمسخر گفت :

_ یادت که نرفته قرارمون چی بود ؟؟

لبمو زیر دندون فشردم و با صدای آرومی خشن گفتم :

_هرچی قول و قرارمون بود بیشترشو بهت دادم پس خوشحال میشم دیگه زنگ نزنی !!

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم تماس رو قطع کردم و غُرغُرکنان زیرلب گفتم :

_هه فکر‌ کرده هالوو گیر آورده که هر طوری میخواد ازم سواری بگیره

اعصابمو بهم ریخته بود عصبی چنگی به موهام زدم و کشیدمشون که با بلند شدن صدای پیامک گوشیم حرصی چشمامو روی هم فشردم

باز فشار ها و تهدیداش رو از سر گرفته و انگار خیال نداشت بیخیال من و نازی بشه بدون اینکه اصلا پیامش رو باز کنم پاکش کردم و گوشی روی مبل پرت کردم

اینطوری فایده نداشت باید یه فکر اساسی براش میکردم و یه طوری دُمش رو قیچی میکردم که بیخیال ما بشه و‌ بره ولی چیکار میکردم ؟؟

به کل نازی رو فراموش کرده و بیقرار داشتم دور خودم میچرخیدم که صدام زد و با حرفی که گفت به خودم اومدم و دستپاچه به سمتش چرخیدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.