خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۹۲

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

تموم حس هایی خوبی که داشتم از سرم پرید و گیج نگاهی بهش انداختم که عصبی چشماش روی هم فشرد و خشن زیرلب زمزمه کرد :

_لعنت بهت آریا !!!

پوووف بازم اون لعنتی ؟!
پس بخاطر اینکه اون بهم دست زده اینطوری شده و وسط بوسیدن ها خشکش زده ، کلافه سعی کردم خودم رو عقب بکشم و بدون اینکه نگاهی سمتش بندازم گفتم:

_میخوام برم اتاق

دستی به ته ریشش کشید و دودل گفت :

_ولی قبلش باید به سوال من جواب بدی؟!

حدس اینکه میخواد چه سوالی بپرسه کار سختی نبود پس عصبی گفتم :

_اجباری در کار نیست

سعی کردم خودم بلند شم که بخاطر ضعف بدنیم پاهام لرزید و نزدیک بود زمین بخورم که آراد با یه حرکت توی آغوشش کشیدم و خشن غرید :

_چته ؟! چرا همچین میکنی ؟!

از اینکه بخاطر آریا دست از بوسیدنم کشیده و من رو نجس و هرزه میدونه عصبی شروع کردم به تقلا کردن

_ولم کن نمیخوام کمکم کنی

بخاطر تقلاهام انگار خشمگین شده باشه با یه حرکت به آغوشم کشید و بلندم کرد و درحالیکه به سمت اتاق میرفت حرصی گفت :

_آروم بگیر تا دوکلمه حرف بزنیم

لبامو بهم فشردم و صورتم ازش برگردوندم که روی تختخواب گذاشتم و شاکی بالای سرم ایستاد

_خوب…..اووووم چطوری بگم آریا باهات رابطه هم داشته ؟!

از اینکه بخاطر رابطه داشتن یا نداشتنم با آریا من رو نجس میدونست و اونطوری رفتار کرده بود عصبی بودم پس بی اهمیت به پلکم که وقتی روانم بهم میریخیت میپرید و تیک میگرفت گفتم :

_فکر کن داشته….تو رو سنَنَه ؟!

با صدای داد بلندش به خودم لرزیدم

_چی ؟؟؟

ملافه توی دستم چنگ شد و برای اینکه اذیتش کنم به دروغ گفتم:

_گفتم باهام رابطه داش….

داد زد :

_هیس بسه فقط خفه شو !!!

دستاش دو طرف سرش گذاشت و جنون وار شروع کرد به راه رفتن و زیرلب چیزایی با خودش زمزمه کردن

با دیدن حالش جفت ابروهام بالا پرید و با تعجب خیره حرکاتش شدم باورم نمیشد اینقدر براش مهم باشه و یا اصلا حرفمو باور کرده باشه

_میکشمت آریا !!

این حرف رو زد و با صورتی از خشم سرخ شده به طرف در رفت ، واااای فکر به اینکه قصد داره سراغ آریا بره و باز دردسر درست شه

لرزی به تنم نشست و بدون اینکه بفهمم دارم چی میگم با ترس اسمش صدا زدم و گفتم :

_نتونست یعنی نشد و همون لحظه تو اومدی

پاهاش از حرکت ایستاد و با بهت زیرلب زمزمه کرد :

_چی ؟!

به سمتم برگشت و با حرص ادامه داد :

_داشتی دروغ میگفتی ؟!

با ترس دعوا و شکنجه دوباره سری به نشونه تایید تکون دادم که انگار تموم قدرتش رو ازش گرفته باشی مات صورتم شد و با بهت زیرلب زمزمه کرد:

_از زجر دادن من چی نصیبت میشه؟؟؟

چی ؟! زجر کشیدن ؟؟
یعنی اینقدر براش مهم بوده ؟!
باورم نمیشد همچین حرفی رو از دهنش شنیده باشم یعنی داشت اعتراف میکرد که دوستم داره

دهن باز کردم که چیزی بهش بگم که دستش رو به نشونه سکوت جلوم گرفت و با اخمای درهم گفت :

_دیگه هیچی نگو

و جلوی چشمای مات و مبهوتم از اتاق بیرون رفت و درو بهم کوبید و‌ من رو با دنیای از فکر و خیال تنها گذاشت

خواستم بلند شم و دنبالش برم ولی هنوز یک قدم برنداشته بودم که پاهام لرزید به اجبار باز روی تخت نشستم

بدنم به قدری ضعیف بود که حتی قدرت یک قدم برداشتن رو هم نداشتم لعنتی زیر لب زمزمه کردم و باز خواستم بلند شم که این بار سرم گیج رفت

دستمو به سرم گرفت و با اخمای درهم روی تخت دراز کشیدم و سعی کردم ریلکس کنم چون داشت حالم بد میشد از حرفایی که به آراد زده بودم پشیمون بودم

ملافه روی سرم کشیدم و درحالیکه چشمامو میبستم به حرفای چند دقیقه پیش آراد فکر میکردم و مدام حرفاش توی ذهنم تکرار میشد یعنی واقعا حسی بهم داره ؟!

بی اختیار لبخندی گوشه لبم نشست !!

حتی فکر به علاقه ای که ممکن بود بهم داشته باشه باعث میشد ته دلم قنج بره و کیلو کیلو قند توی دلم آب شه لبمو زیر دندون فشردم

و هنوزم داشتم براش غش و ضعف میرفتم که یکدفعه با یادآوری اون زن لبخند روی لبم ماسید ، دیوونه شدی نازی ؟!

میدونی دلت داره برای کی میره و برای چی نزدیک شدی به این خانواده و قصدت چی بوده ؟!
فکر و‌ ذکرت فقط انتقام باشه و بس !!

با این فکر نفسم رو صدادار بیرون فرستادم چشمامو بستم و اینقدر فکر و خیال بیخود کردم که کم کم نمیدونم چی شد که به خواب عمیقی فرو رفتم

با سروصدای که به گوشم رسید از خواب بیدار شدم و گیج و منگ سرمو روی بالشت تکونی دادم اوووف چقدر خوابیده بودم

هنوز گیج میزدم که یکدفعه با شنیدن صدای دختری که توی خونه پیچیده بود خشکم زد چی ؟! دختر توی خونه آراد چیکار میکنه ؟؟؟

خواستم بلند شم ولی نمیتونستم
لعنتی درست مثل فلجی میموندم که روی تخت افتاده و قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم

به سختی به تاج تخت تکیه دادم و بلند اسم آراد رو صدا زدم ولی هرچی صداش میکردم بیفایده بود و به سراغم نمیومد

کم کم داشتم عصبی میشدم نمیدونم چه مرگم شده بود که داشتم از درون میسوختم و از شدت حسودی منفجر میشدم بی طاقت با جیغ اسمش رو صدا زدم

که جلوی چشمای متعجبم در اتاق باز شد و با دیدن کسی که توی قاب در ایستاده بود و با پوزخندی گوشه لبش نگاهم میکرد خشم تموم وجودم رو در برگرفت

مهسا ؟!
این لعنتی اینجا چیکار میکرد ؟!

زبونی روی لبهام کشیدم و با حرص لب زدم :

_تو اینجا چیکار میکنی ؟؟؟

با ناز دستی به موهاش کشید و درحالیکه داخل اتاق میشد گفت :

_من که اومدم خونه همسر آیندم ولی….

بالای سرم ایستاد و با تمسخر ادامه داد :

_باید از تو پرسید تو خونه من چیکار میکنی ؟!

پوزخندی گوشه لبم نشست

_خونه تو ؟!

اینم چه دلش خوشه ، خونه من ؟؟ هه همونطوری که به سختی سعی میکردم بهش پشت کنم با حرص لب زدم :

_برو بابا دیوانه !!

یکدفعه با درد بدی که توی سرم پیچید بی حرکت موندم و خشکم زد

_آاااااخ

موهامو توی چنگش گرفته بود و با بیرحمی همونطوری که میکشیدشون عصبی کنار گوشم غرید :

_دیوانه تویی هرزه ، که چسبیدی به شوهر من !!

از شدت دردی که توی سرم پیچیده بود جلوی چشمام سیاهی رفت و با درد نالیدم :

_ول….ولم کن

تکون محکمی به موهام داد و بلند جیغ کشید :

_خودت رو به موش مردگی نزن یالله گمشو از خونه ام بیرون ببینم !!

حیف که تموم بدنم کوفته و زخمی بود وگرنه بد بلایی سرش میاوردم تا یاد میگرفت با من درنیفته

با درد داشتم زیر دستش زجر میکشیدم که با صدای داد آراد بی حرکت موند و بالاخره دستش رو از موهام بیرون کشید

_داری چه غلطی میکنی ؟؟؟

خودش رو به موش مردگی زد و انگار نه انگار داشته منو زجرکش میکرده با لب و لوچه آویزون گفت :

_اون زبون درازی کرد و منم خواستم از خونه بیرونش کنم

آراد که از چشماش خون چکه میکرد با نگرانی به سمتم اومد و گفت :

_چی شدی ؟؟ خوبی ؟!

با درد موهای آشفته روی پیشونیم کنار زدم و با درد نالیدم :

_آاااااخ شکمم

ملافه روم کنار زد که با دیدن پیراهنم خونیم وحشت زده پیراهنم رو بالا زد و نمیدونم چی دید که صدای داد بلندش خونه رو لرزوند

_ببین چه گوهی خوردی مهساااا ؟؟

مهسا با ترس چند قدم به عقب برداشت و حق به جانب گفت :

_من ….من کاری نکردم

حس میکردم زخمام سر باز کردن چون سوزش شدید داشتم و از اینکه داشت دروغ میگفت و من مقصر جلوه میداد خشمگین نالیدم :

_حیف حالم خوب نیست وگرنه جوری جر…ت میدادم که بفهمی !!

با این حرفم آراد توی اوج عصبانیت خنده اش گرفت و میون خنده بریده بریده گفت :

_برو بیرون مهسا

مهسا که انگار به تریپ قباش برخورده باشه گستاخ جلو اومد و دست به سینه ایستاد

_من جایی نمیرم چون جای من توی این خونه اس نه این هر…زه !!!

از اینکه هی کلمه هر..زه رو به زبون میاورد آنچنان حرص میخوردم که دوست داشتم تیکه تیکه اش کنم

تکونی به خودم دادم و همونطوری که سعی میکردم از تخت پایین بیام حرصی دهن باز کردم تا جوابش رو بدم ولی یکدفعه با درد بدی که توی بدنم پیچید صورتم درهم شد و داد بلندی از درد کشیدم

_آااااخ خدایا مُردم

مهسا با چشمایی که از خوشی برق میزدند بالای سرم اومد و قصد مسخره کردنم رو داشت که آراد دستش رو بالا برد و آنچنان سیلی محکمی تو صورتش کوبید که اشک توی چشماش حلقه زد و ناباور خیره آراد شد

آراد دستش رو به طرف خروجی گرفت و خشن گفت :

_مگه نگفتم گمشووو بیرون !!

مهسا دستش روی گونه اش گذاشت و با صورتی خیس از اشک ناباور لب زد :

_داری بخاطر این هر…زه من رو از خونت بیرون میکنی ؟؟

آراد سینه به سینه اش ایستاد عصبی سرش رو پایین برد و دقیق کنار گوشش با لحن خشنی غرید :

_کم کم داری روی اعصابم میری میفهمی؟؟ چیزی که میخواستی برداشتی پس کم کم رفع زحمت کنی بهتره

اشک از چشماش سرازیر شد و با بغض و نفرت گفت :

_اوکی….ولی یادت نره خودت این بازی رو شروعش کردی !!

بعد از اینکه نگاه نفرت باری به من انداخت از اتاق بیرون رفت و بعد چند ثانیه صدای محکم بسته شدن در خونه نشون از رفتنش میداد

از طرز نگاهش لرز بدی به تنم نشسته بود از ترس آب دهنم رو صدا دار قورت دادم که آراد کنارم نشست و انگار نه انگار اتفاقی افتاده شروع به بررسی کردن زخمام کرد

بی حال روی تخت دراز کشیده و به سقف خیره شده بودم که با لمس دستش روی شکمم درست روی زخمم اخمام توی هم رفت و بی اختیار دستش رو چنگ زدم

_آخ….آروم

بلند شد و درحالیکه با جعبه کمک های اولیه کنارم می نشست با اخمای درهم پانسمانم رو عوض کرد و گفت :

_باز مهسا اومد باهاش دهن به دهن نشو اوکی ؟! آروم باش تا خودم بیاد

عصبی تکونی به خودم دادم

_چی ؟؟ مگه بازم میخواد بیاد ؟!

پووووف کلافه ای کشید و چیزی گفت که از شدت حسادت بی اختیار لب پایینم رو زیر دندون فشردم

_آره چون با هیچ چیزی نمیشه کنترلش کرد و قدیما هم بیست وچهارساعت خونه من پلاس بود

از فکر اینکه توی گذشته همش دوتایی توی این خونه تنها بودن خون داشت خونمو میخورد پس بی اختیار نیم خیز شدم و عصبی پرسیدم:

_قدیما ؟! یعنی چی ؟؟

مشغول تعویض پانسمانم بود که با این حرفم سرش رو بالا گرفت و نگاهش رو توی صورتم چرخوند و نمیدونم حالت صورتم چطور بود

که تو گلو خندید و با بدجنسی گفت :

_هیچی تو حرص نخور

زود خودم جمع و جور کردم و چشم غره ای بهش رفتم

_کی حرص خورده حالا ؟؟

انگشتش رو محکم بین پیشونیم و خط بین دو ابروم کشید و گفت :

_اوکی تو خیلی خوب و آرومی !!

از اینکه داشت به روم میاورد که از وجود مهسا کنارش عصبی میشم و حسودی میکنم خجالت زده شدم ، زودی زیر دستش زدم و خودم رو به اون راه زدم

_بسه ….دیگه خوبم برو کنار

بدون اینکه از کنارم جم بخوره کم کم بهم نزدیک شد و درحالیکه روم خم میشد گفت :

_میدونی خیلی خوشم میاد ؟؟

خیره چشمای خمارش شدم و درحالیکه بی اختیار سرم روی بالشت میگذاشتم آروم لب زدم :

_از چی‌؟!

با احتیاط روم خیمه زد و همونطوری که نوک دماغش رو به دماغم مالید گفت :

_از حسودی کردنت

بوسه آرومی روی لبهام نشوند که چشمامو بستم و بدنم زیردستش شُل شد

بعد از چند بوسه آرومی که روی لبهام نشوند سرش توی گودی گردنم فرو برد و با اولین مِک عمیقی که روی رگ گردنم زد آ..ه خفه ای از بین لبهام بیرون اومد

و تا به خودم بیام دستام دور گردنش حلقه شد و موهاش رو توی چنگم فشردم و سرش رو بیشتر به خودم چسبوندم

دیگه نمیتونستم منکر اینکه بهش حس دارم بشم چون به قدری شیفته اش شده بودم که تا نزدیکم میشد اختیار بدنم از دستم خارج میشد و در مقابل کوچیکترین بوسه اش هم وا میدادم

بوسه آرومی روی لاله گوشم زد که با نا…له ای سرمو کج کردم که کنار گوشم با لحن خماری لب زد :

_جوووونم

لبمو زیر دندون فشردم و دستمو نوازش وار روی موهاش کشیدم و درحالیکه عطر تنش رو عمیق نفس میکشیدم آروم لب زدم :

_حالم بده خیلی !!

با نگرانی سرش رو بالا گرفت و گفت :

_کجات درد میکنه ؟!

ای خدا این چه خنگه !! چطور بهش میفهموندم حال بدم از چیه

آب دهنم رو صدادار قورت دادم و به سختی لب زدم :

_نه نه جاییم درد نمیکنه

_پس چرا میگی حالت بده ؟؟

ازم جدا شد و درحالیکه پیراهنم رو بالا میزد با اضطراب گفت :

_وایسا نگاهی به زخمات بندازم

_نمیخواد

_عه…یعنی چی که نمیخواد همینکارا رو‌ میکنی مدام زخمات خونریزی میکنه

ای بابا این چرا نمیفهمید حال من بخاطر خودش و ناز نوازشاش‌ بد بود و دلم میخواستش ، کلافه دستش رو‌ پس زدم و گفتم :

_من حالم بخاطر چیز دیگه ای بده

با تعجب خشکش زد و گفت :

_یعنی‌ چی ؟؟

خجالت زده ملافه روی سرم کشیدم و گفتم :

_هیچی…برو میخوام بخوابم

چند دقیقه هیچی نگفت با فکر به اینکه بیخیال سوال و جواب شده و میره نفسم رو صدادار بیرون فرستادم که با یه حرکت ملافه رو از سرم پایین کشید و با دهنی نیمه باز گفت :

_نگو منظورت اون چیزیه که توی ذهنمه ؟؟!

با خنگی گفتم :

_هاااااا ؟!

بدجنس خندید و گفت :

_دلت شیطونی میخواد ؟؟

خجالت میکشیدم حرفی بزنم فقط توی سکوت با لب و لوچه آویزون خیره اش شدم که چشماش گشاد شد و با تعجب گفت :

_باورم نمیشه توام ؟!

مگه من چم بود که اینطوری تو تو میکرد و باورش نمیشد اخمامو توی هم کشیدم و با حالت قهر گفتم :

_چمه مگه ؟!

با شیطنت ابرویی بالا انداخت و زیرلب زمزمه کرد :

_هیچ فقط عجیب بود واسم !!

درحالیکه سعی میکردم بهش پشت کنم عصبی گفتم :

_خوابم میاد !!

این حرفم یعنی یعنی بدم اومده و برو بیرون ، چند دقیقه هیچ صدایی ازش به گوشم نرسید فکر کردم بهش برخورده باشه و میخواد بیرون بره

ولی برعکس انتظارم با بالاتنه برهنه روی تخت اومد و درحالیکه دستاش دو طرف میزاشت و روم خیمه میزد کنار گوشم زمزمه کرد :

_نبینم قهر کرده باشی !!

با اینکه از نزدیکش به خودم نفس هام به شماره افتاده بودن ولی چشمامو بستم لرزون گفتم :

_میشه بری کنار ؟؟

لاله گوشم رو بین لباش گرفت و کشید ، با اینکارش نفسم تو سینه حبس شد با حالت قهر دستامو روی بازوهاش گذاشتم تا به عقب هُلش بدم که با حرکت بعدیش و حس زبون خیسش روی گردنم

آ…هم تو گلو خفه شد لبمو زیر دندون فشردم لعنتی خوب میدونست چطوری من رو تحر…یک و بیقرار کنه

دستش روی لبم نشست و همونطوری که لبمو از حصار دندونام آزاد میکرد آروم گفت :

_حالا که منو میخوای نباید صدات رو خفه کنی فهمیدی ؟؟

نگاهمو توی چشمای بیقرارش چرخوندم و بی اختیار لب زدم :

_باشه !!

بوسه پرسرو صدایی روی لبم نشوند درحالیکه دستش به سمت بالا بردن پیراهنم جلو میرفت با لحن پر از شهو…تی زمزمه کرد :

_هووووم آفرین دختر خوب !!

دیگه تحمل نداشتم پس دستای لرزونم رو پشت گردنش گذاشتم و به طرف خودم کشیدمش ، با دیدن بی طاقتیم تو گلو خندید و با عطش بوسه هامو جواب داد

تموم مدتی که درحال معاشقه بودیم حواسش بهم بود و نمیزاشت بهم فشاری بیاد و یه طوری روم خیمه زده که اصلا وزنش روم ننداخته بود

نمیدونم کی لباسامون پایین تخت افتاد و چقد درگیر هم بودیم که با حس رهایی که وجودم رو در برگرفت

با نفس نفس چشمامو روی هم گذاشتم و بی حال روی تخت افتادم ، آنچنان درگیر حال خوبی شده بودم که دوست داشتم هیچ وقت این حس و لذت خوب تموم شه

خودش رو کنارم روی تخت انداخت این رو از تکون های تخت راحت میشد حس کرد با نوازش دستش روی صورتم با خستگی لای پلکامو باز کردم

که با دیدن طرز نگاه خاصش که برندازم میکرد گونه هام رنگ گرفت و زودی نگاه ازش گرفتم و چشمامو بستم

واقعا عالی بود با اینکه هیچ وقت رابطه کاملی باهم نداشتیم ولی همین عشقبازی های نصف و نیمه آنچنان انرژی بهم میداد که به کل حال و هوام عوض میشد

به قدری وابسته آراد و نوازش هاش شده بودم که یه مدتی باهاش نبودم داشتم دیوونه میشدم و اگه امروزم بهم بها نمیداد و نزدیکم نمیشد نمیدونستم ممکنه چه عکس العملی نشون بدم

پوووف خدایا نمیدونم همه دخترا اینطورین یا من چون بار اولمه و هیچی بلد نیستم اینطوری وابسته این رابطه نصف و نیمه و پر از گناه شدم

توی فکر بودم که با حرفش به خودم اومدم

_خوبی ؟!

زبونی روی لبهای ترک خورده ام کشیدم و بدون باز کردن چشمام به آرومی لب زدم :

_اهووووم

روم نمیشد بیشتر از این چیزی بگم که نزدیکم شد و درحالیکه ملافه روی تن برهنه هردومون میکشید با ملاحظه توی آغوشش گرفتم بالاخره با بوسه آرومش روی موهام چشمامو باز کردم

سرمو روی بازوش جا به جا کردم و درحالیکه چشمامو روی هم میگذاشتم عطر تنش رو عمیق نفس کشیدم منبع آرامشم همینجا بود و حالا میتونستم راحت بخوابم

با خیال راحت چشمامو بستم و بدون هیچ فکر و دغدغه ای بعد چند وقت عذاب و درد به خواب پرآرامشی فرو رفتم

” آراد “

از خواب بیدار شدم و گیج نگاهی به اطرافم انداختم که با دیدن نازلی که درست عین یه دختربچه معصوم توی بغلم جمع شده و خوابیده بود آرامشی خاص وجودم رو در برگرفت

بی اختیار سرمو جلو بردم و بوسه آرومی روی پیشونیش نشوندم که اخماش درهم شد و لوس سرش رو بیشتر به سینه ام چسبوند

لبخندی روی لبهام جا خوش کرد و آروم سعی کردم ازش فاصله بگیرم تا بیدار نشه دیشب وقتی با اون چشمای گرد و معصومش بهم زُل زد و بعد از کلی سرخ و سفید شدن بهم فهموند که چی میخواد

بیشتر براش دیونه و بیقرار شدم و با وجود حال بدش و زخمایی که روی تنش بود نتونستم خودمو کنترل کنم و بهش نزدیک نشم و بالاخره کاری که نباید میشد شد !!

به آرومی از روی تخت بلند شدم و بعد از اینکه بالشت زیر سرش جا به جا کردم به طرف حمام رفتم و دوش کوتاهی گرفتم

حوله تن پوشی تنم کردم و بیرون زدم و درحالیکه یکراست به طرف آشپزخونه میرفتم سخت مشغول آماده کردن یه صبحانه عالی برای نازلی شدم

بعد از اتمام کارم ، نگاه کلی به سینی صبحانه انداختم یه چیزی کم داشت ؟! ولی چی ؟!

یکدفعه با یادآوری شیر ضربه آرومی روی پیشونیم کوبیدم اوووف شیرو یادم رفته بود پاکتش از یخچال بیرون آوردم ولی همین که میخواستم توی لیوان بریزم

صدای زنگ گوشیم بلند شد با تعجب ابرویی بالا انداختم یعنی این وقت صبح کی میتونست باشه ؟!

به طرف گوشی رفتم ولی همین که میخواستم تماس وصل کنم با دیدن اسم بابا که روی صفحه به نمایش دراومده بود بی حرکت موندم و کلافه زیرلب نالیدم :

_باز چی میخواد ؟!

اینقدر خیره صفحه نمایش شدم تا تماس قطع شد ، لعنتی دیروز اون دختره لوس مهسا رو سراغم فرستاده بود اینم از الان که خودش داره زنگ میزنه

بعد این همه مدت سراغ من گرفته و داره زنگ میزنه گمون نکنم کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست و نمیدوم باز چه نقشه ای برای من کشیده

گوشی به دست توی فکر فرو رفته بودم که با صدای پیام گوشی به خودم اومدم ، با دیدن فرستنده پیامم که کسی جز بابا نبود

با عجله بازش کردم ولی با دیدن متن پیام و چیزی که فرستاده بود اخمام توی هم رفت و با خشم گوشی توی دستم فشردم لعنتی چطور جرات کرده بود ؟!

6 دیدگاه

  1. خب،خداقوت…
    بالاخره یه حرکتی زدی..‌‌

  2. خیلی عالیه ولی طاغت ندارم هفته ای یک پارت بیشتر نخنم کاش بیشتر میزاشتید

  3. ادمین جون رمان متون خوبه ولی خودتون خرابش کردین
    خشگلم آخه خیلی دیر می‌دارید هممون مشتاقیم ببینیم چی میشه قصه این نازی خانوومون داستان زندگیش چطور میشه با اون تیکه ای از رمان تون که گذاشتین بدتر می‌کنه ادمو من شخصیت ماریو دوست دارم با این حال داره مزش می‌ره اگر یه شگفتیی هایم داشت داره ازبین می‌ره و مثله رمان های دیگه میشه

  4. پارت شماره ۹۳ را قرار بوده که بگذارید.الان دو سه هفته است که نگذاشته اید
    چرا؟

  5. سلام ببخشید چرا پارت ۹۳ نیست

  6. پارت هاتونو خیلی دیر میزارین چرا پارت ۹۳ رو نزاشتن خواهشا چند پارتو باهم بزارین ببینیم آخرش چی میشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.