خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۹۱

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

_هیچ دیگه میلی ندارم

اخماش توی هم رفت و جدی گفت :

_اصلا و ابدا…..باید بخوری مگه دست خودته

سرمو پایین انداختم و با خجالت نگاه ازش دزدیدم که وسایل دستش روی پاتختی کنارش گذاشت و دستش زیر چونه ام نشست سرمو بالا گرفت

نفس عمیقی کشیدم و بدون نگاه کردن به چشماش خواستم سرمو عقب بکشم که آروم لب زد :

_نگو که از من خجالت میکشی ؟؟

با این حرفش بی حرکت موندم که سرش رو نزدیک تر آورد

_هوووم با توام ؟!

نمیدونستم چی بگم و از کجا شروع کنم دهنم رو برای گفتن حرفی باز کردم ولی باز خجالت زده بستمش و چشمامو روی هم فشردم با حس گرمای دستش روی صورتم

چشمامو باز کردم و نگاه به اشک نشسته ام رو بهش دوختم که ناباور نگاهش رو توی صورتم چرخوند و گفت :

_گریه چرا ؟!

بدون اینکه جوابی بهش بدم دستش رو‌ پس زدم و پشت بهش روی تخت دراز کشیدم و ملافه روی سرم کشیدم ، حالم از خودم بهم میخورد و حس میکردم جای جای تنم کثیفه و جای رد انگشتای آریا داره تنم رو میسوزونه

توی تموم عمرم تا این حد خفت و خاری نکشیده بودم و به این روز نیفتاده بودم ولی بخاطر اون زن….اون کثافتی که حتی نمیشد اسمش رو مادر گذاشت ببین چه بلایی سرم اومده بود

اگه بخاطر انتقامم و نزدیکی به آراد نبود الان باید توی خونه قدیمی و کلنگی خودم بدون هیچ دغدغه ای زندگی میکردم ولی حالا باید تا مرز تجاو..ز برم و این بلاها سرم بیاد

با یادآوری اون زن به اصطلاح مادر با خشم دستام مشت شد و درحالیکه دندونامو روی هم می سابیدم آروم زیر لب با خودم زمزمه کردم :

_تلافی تموم این درد ها رو پس میدی منتظر باش !!

صدای پوووف کلافه ای که آراد کشید به گوشم رسید و بعد از چند ثانیه گفت :

_دیگه بیشتر از این به خودت سخت نگیر چون من اینطوری میبینمت داغو…..

حرفش رو نصف و نیمه رها کرد ، یعنی چی میخواست بگه ؟؟ صدای بلند کوبش قلبم داشت گوشام رو کر میکرد و درست عین ندید بدیدا داشتم با یه ابراز احساسات ساده اش خودم رو میباختم

به خودت بیا دختر !!
داشتم خودم رو برای بی جنبه بودنم سرزنش میکردم که با حرکت بعدیش برای ثانیه ای نفس کشیدن از یادم رفت و یخ زدم

روم خم شده بود و چندبار پشت سرهم روی موهای بیرون اومده از زیر ملافه ام رو بوسه میزد و با لحن آرومی کنار گوشم زمزمه کرد :

_من میرم بیرون یه کار کوچیک دارم زود میام توام سعی کن کمتر ناراحت باشی اوکی ؟؟

چی ؟! میخواست بره بیرون من اینجا تنها بزاره ؟!

_چی ؟؟!! نه من تنها نزار

آنچنان وحشت کرده بودم که تموم غم و دردم رو فراموش کرده و یکدفعه ملافه رو کنار زدم و خواستم بشینم

که بخاطر حرکت یهوییم آنچنان درد بدی توی تنم پیچید که صدای آخ بلند از دردم بود که توی اتاق پیچید با چشمای گرد شده به سمتم چرخید و با نگرانی فریاد کشید :

_وااای خدا چی شدی ؟؟

دستمو به پهلو و شکمم گرفتم و بی اختیار زدم زیر گریه که توی بغلش گرفتم و با اخمای درهم غرید :

_اهههههه لعنت بهت آریای حرومزاده

همونطوری که توی بغلش بودم آروم طوری که بهم فشار نیاد روی تخت خوابوندم و درحالیکه خودشم کنارم دراز میکشید حرصی گفت :

_نباید تکون بخوری میفهمی ؟!

از اینکه قصد داشت تنهام بزاره ترسیده بودم و از طرف دیگه با دردی که توی تنم پیچیده بود بی اختیار بغض به گلوم چنگ انداخته بود و با صدای لرزونی گفتم :

_ترسیدم تنهام بزاری !!

دستش دورم حلقه کرد و با خشم و صدای دورگه ای غرید :

_باشه هیچ جایی نمیرم فقط دیگه نبینم بغض کنی هاااا ؟!

با این حرفش بی اختیار گریم بند اومد و لبخند نامحسوسی روی لبهام جاخوش کرد لبخندی که از دید اون پنهون بود

حس میکردم از موقعی که اون بلا سرم اومده چیزایی بین من و آراد تغییر کرده و بیشتر بهم وابسته شدیم میدونستم اشتباه و نباید بهش دل ببندم

ولی این دل لعنتی مگه حرف حالیش میشد ؟!
تا یه کم بهش ابراز علاقه میدید وا میداد و مثل موم نرم میشد

نمیدونم بخاطر قرصایی که خورده بودم بود که مدام پلکام سنگین میشد و خوابم میبرد و اینقدر بی حال میشدم که قدرت کنترل بدنم و بیدار موندن رو نداشتم

سرمو روی سینه آراد جا به جا کردم و درحالیکه عطر تنش رو عمیق نفس میکشیدم با آرامش از امنیتی که دارم کم کم خوابم برد و توی دنیای بی خبری فرو رفتم

نمیدونم دقیق چند ساعتی بود که خوابیده بودم که با صدای بلند شکستن چیزی از خواب پریدم وحشت زده نگاهم رو به اطراف چرخوندم کی شب شده بود ؟!

تقریبا همه جا تاریک بود و جز یه خورده نوری که از لای در داخل اتاق میشد هیچ روشنایی پیدا نبود و تا چشم کار میکردی سیاهی بود و سیاهی !!

با ترس دستم رو به اطراف چرخوندم که با حس نکردن و ندیدن آراد کنارم با ترس سعی کردم روی تخت بشینم به سختی اسمش رو صدا زدم :

_آراد

یعنی کجا رفته بود ؟! مگه قول نداده بود کنارم بمونه لعنتی

صدای شکستن چیزی و پشت بندش سکوت مرگ بار خونه آنچنان رعب و ترسی به جونم انداخته بود که بی اختیار شروع کرده بودم به سکسکه کردن !

بعد از اتفاقایی که برام افتاده بودم انگار اصلا به آدم دیگه ای تبدیل شده باشم انقدر ترسو شده بودم که تا چیزی میشد بدنم مثل بید میلرزید و حالم سر جای خودش نبود

دهنم رو برای صدا زدن آراد باز کردم ولی با دیدن سایه ای که از لای در داخل تقریبا روی دیوار اتاق افتاده بود شوکه زده دهنم نیمه باز موند و خشکم زد

سایه که یه چیزی شبیه چاقو توی دستش بود داشت نزدیک و نزدیک تر میشد آب دهنم رو از فکر به افراد آریا با ترس قورت دادم و انگار لال شده باشم حتی زبونم نمیچرخید جیغ بکشم و کمکی بخوام

ملافه توی دستم چنگ شد و توی دلم اسم خدا رو فریاد زدم که با ورودش به اتاق اینقدر ترسیده بودم و میلرزیدم که بی اختیار دستامو روی چشمام گذاشتم و شروع کردم به از ته دل جیغ زدن!!

همینطوری بی توجه به اطرافم فقط جیغ میزدم و متوجه اطرافم نبودم که صدای آراد به گوشم رسید که نگران گفت :

_هیس آروم باش دختر ببین منم !!

وقتی دید بازم دست از جیغ کشیدنم برنمیدارم به زور دستامو از روی چشمام کنار زد

_نگام کن ببین منم !!

اتاق روشن بود و آراد با سرو صورتی بهم ریخته و چشمای قرمز شده درحالیکه چاقو آشپزخونه توی دستش بود کنارم نشسته بود سعی میکرد آرومم کنه ، با دیدنش خودم توی بغلش انداختم و دستامو دور گردنش حلقه کردم

بوسه ای روی لاله گوشم زد و با لحن دلگرم کننده ای گفت :

_هیس …. آروم باش ببخشید

یه کم که آروم شدم تو گلو خندید و گفت :

_خیر سرم میخواستم برات غذای تقویتی درست کنم ببین چی شد ؟؟

” آراد “

در جوابم هیچ چیزی نگفت و سکوت کرد باورم نمیشد این دختری که اینطوری تو بغلم کِز کرده و قایم شده نازلی باشه !!
دختری که هرچیزی میشد سینه سپر میکرد و جلو میرفت و از زبونم کوتاه نمیومد

با یادآوری اینکه آریا این بلا رو سرش آورده که تا این حد شکننده و رنجور شده نفسم میگرفت و به قدری عصبی میشدم که دلم میخواست زمین و زمان رو بهم بدوزم

نباید تنهاش میزاشتم اون لحظه که دیدم راحت خوابیده بلند شدم تا به خدمتکار بگم براش یه چیز مقوی درست کنه ولی همین که پامو داخل آشپزخونه گذاشتم

یادم اومد که خدمتکار ازم خواسته بزارم چندساعتی زودتر بره و منم بهش اجازه داده بودم حالا باید چیکار میکردم ؟!

از این غذاهایی که آماده کرده بود هم نمیتونستم به نازی بدم بخوره پس خودم دست به کار شدم و با اون چیزی که خودم بلد بودم شروع کردم به غذا درست کردن

اینقدر مشغول شده بودم که اصلا حواسم نبود کی هوا تاریک شده و جز لامپ آشپزخونه که خودم بودم تموم خونه توی تاریکی مطلق فرو رفته بود

همین لحظه لیوان از توی دستم زمین افتاد و جلوی چشمام هزار تکه شد پوووف کلافه ای کشیدم و خم شدم بعد از اینکه تکه شیشه ها رو جمع کردم

مشغول خورد کردن پیازا شدم که حس کردم صدایی از اتاقی که نازی هست میاد با کنجکاوی به سمت اتاقش رفتم ولی همین که دستم روی کلید لامپ نشست

صدای جیغ بلند نازی توی اتاق پیچید و به قدری ترسیده بود که با دیدنم گریه کنان بهم چسبیده و الانم در حال نوازش موهاش و آروم کردنش بودم

نمیدونستم باید چیکارش کنم چون اصلا نمیزاشت یه دقیقه تنهاش بزارم و آروم و قرار نداشت

کلافه پوووفی کشیدم باید هر طوری شده به خودش میاوردمش تا این ترسش رو کنار بزاره ، نمیخواستم تنهاش بزارم پس آروم از خودم جداش کردم و درحالیکه نگاهمو توی صورتش میچرخوندم گفتم :

_بنظرت میتونی راه بری ؟!

با ناراحتی سری تکون داد و به سختی زمزمه کرد :

_نه !!

بلند شدم و درحالیکه یکی از دستامو پشت گردنش میزاشتم دست دیگمم زیر پاهاش گذاشتم و با یه حرکت به آغوشم کشیدمش

از درد صورتش درهم شد و آخ آرومی گفت ، با نگرانی ایستادم و پرسیدم :

_چی شدی ؟؟ خوبی ؟؟

بی حال سرش روی سینه ام گذاشت

_آره خوبم

به طرف سالن راه افتادم و آروم روی مبلی که از اونجا به آشپزخونه دید داشت خوابوندمش و بالشتک زیر سرش تنظیم کردم

_اینجا بمون تا منم به کارم برسم

مظلوم سری تکون داد که بعد از روشن کردن تلوزیون و تموم چراغ های خونه به طرف آشپزخونه راه افتادم

به هر سختی و جون کندنی که بود یه چیزی براش درست کردم با لذت غذا رو توی ظرف ریختم و بدون اهمیت به آشپزخونه ترکیده شده به طرف نازی قدم برداشتم

تموم مدت که من مشغول کار تو آشپزخونه بودم اون بی توجه به تلوزیونی که جلوش روشن بود خیرم شده و پلکم نمیزد از طرز نگاهش ترس به دلم مینشست

چون حس میکردم هرازگاهی لا به لای نگاه های مهربون و بیمارش یه نگاهی پر از نفرت میبینم سرم رو به اطراف تکونی دادم و سعی کردم این افکار پوچ از خودم دور کنم

شاید اصلا من اشتباه میکنم هوووووم ؟!

کنارش لبه مبل نشستم و درحالیکه سینی غذا روی میز جلوش میزاشتم خطاب به نازی که عجیب توی فکر بود گفتم :

_ میتونی بشینی ؟!

با این حرفم از فکر بیرون اومد و نگاهش رو توی صورتم چرحوند و بی توجه به سوالم یکدفعه به طرز عجیبی پرسید :

_از خانوادت چه خبر ؟؟

با تعجب ابرویی بالا انداختم و گفتم :

_چی ؟؟ خانوادم ؟؟

_آره

_هیچ خیلی وقته ازشون بیخبرم !!!

خم شدم سینی غذا رو به سمت خودم کشیدم ولی همین که دستم به سمت قاشق رفت با حرف بعدیش خشکم زد

_دعوتشون کن بیان اینجا !!

این چش شده بود ؟! امروز عجیب و غریب میزد یعنی چی‌ دعوتشون کن بیان اینجا

_حالت خوبه ؟!

سری تکون داد و با اخمای گره خورده گفت :

_بهتر از این نمیشم

پشت دستمو روی پیشونیش به دنبال رد و نشونی از تب گذاشتم ، نه تبم نداره پس این چرت و پرت ها چین بهم میبافه ؟؟

_نووووچ تبم که نداری ؟؟

بی حوصله دستم رو کنار زد و گفت :

_نکن گفتم دعوتشون کن بیان

پوووف این بیخیال نمیشه ها ، عصبی به سمتش چرخیدم

_چی چی میگی ؟! دعوتشون کنم بیان اینجا که چی بشه ؟؟ اصلا به چه مناسبت ؟؟؟ سرو شکل خودت رو دیدی

انگار حرف آدمیزاد حالیش نمیشد حرصی چیزی گفت که دیگه طاقت از کف دادم و بلند شدم

_من میخوام ببینمشون

بالای سرش ایستادم و حرصی گفتم :

_چرا اون وقت ؟! نگو دلتنگ تیکه کنایه های بابام شدی

به سختی روی مبل نشست و با اخمای درهم گفت :

_فکر کن آره… مشکلی داری ؟؟

چشمام گرد شد و ناباور لب زدم :

_دیوونه شدی ؟!

دستی به موهاش کشید و درحالیکه خشن پشت گوشش میفرستادشون گفت :

_نه نیستم فقط قصدم پیش بردن بازی توعه

با تعجب نگاش کردم

_چی ؟! بازی من ؟!

خسته سرش به مبل تکیه داد درحالیکه چشماش روی هم میزاشت به سختی لب زد :

_هه آقا رو باشه به این زودی یادش رفته

متوجه منظورش نمیشدم داشت از چی حرف میزد ؟! چشماش رو به آرومی باز کرد و‌قتی من رو اونطور هنگ کرده و گیج دید پوزخندی زد و گفت :

_قضیه نامزدی و عقد رو میگم به این زودی ها یادت رفته ؟!

آهانی زیرلب زمزمه کردم که با تمسخر گفت :

_چه عجب بالاخره یادت افتاد !!

بی اهمیت به حرفاش کنارش نشستم و درحالیکه سینی رو به طرف خودم میکشیدم قاشق غذا رو جلوی دهنش بردم

_بیخیال اون قضیه شدم فعلا تو بخور !!

لباشو بهم فشرد و با اخمای درهم خیرم شد ، دیگه داشت کم کم عصبیم میکرد قاشق پُر رو به دهنش چسبوندم که سرش رو کج کرد

کلافه از بچه بازی هاش قاشق رو وسط سینی پرت کردم و بلند غریدم :

_اهههههه چه مرگته باز ؟؟!

با چشمایی که خشم ازشون میبارید خیرم شد و گفت :

_هیچی فقط میخوام برگردم سرکارم !!

دلیل این همه اصرارش رو نمیفهمیدم ، گمون نکنم یه مرگیش هست با چشمای ریز شده خیره اش شدم و سوالی پرسیدم :

_راستشو بگو قضیه چیه ؟!

” نازلی “

با این حرفش رنگم پرید و بی حرکت موندم حالا باید چی بهش میگفتم ؟!
خاک تو سرت نازی اینقدر تابلو بازی درآوردی طرف فهمید

برای اینکه یه جوری قضیه رو ماسمالی کنم خودم رو به اون راه زدم و بی تفاوت گفتم:

_چه قضیه ای بابا …بده میخوام بهت کمک کنم ؟؟

بدون اینکه نگاه خیره اش رو از روم برداره جدی پرسید :

_آخه تو هیچ کاری رو مجانی انجام نمیدی و الانم خیلی مشکوک میزنی !!

شونه ای بالا انداختم و بی تفاوت لب زدم :

_برو بابا دیوونه اصلا میدونی چیه ؟! خوبی به تو نیومده

آهانی زیرلب زمزمه کرد و با کنجکاوی سری تکون داد و گفت :

_خوبی نکن چون من فعلا نمیخوام ، حالتم خوب نشده پس زود غذات رو بخور

نمیدونستم دلیل اینکه پشیمون شده چیه ولی میترسیدم بیشتر از این اصرار کنم بدتر بهم شک کنه و بهم گیر بده پس ظرف غذا رو جلوی خودم کشیدم و شاکی گفتم :

_حله ولی اگه چیزی شد دیگه روی من حساب نکنی هااااا

_چرا اون وقت ؟!!

سرمو بالا گرفتم و درحالیکه چپ چپ نگاش میکردم گفتم :

_معلوم هست با خودت چندچندی !؟ تازه میگفتی نمیخوای من بگم نامزدتم و کمکت کنم پس الان چته ؟!

وقتی دید نمیتونم بخورم و سختمه رفت قاشق تمیزی از آشپزخونه برام آورد و درحالیکه کنارم مینشست و کمکم میکرد گفت :

_اولا نگفتم اصلا که نه گفتم فعلا نه ؛ دوما چی‌شده تو هیچی نشده اینقدر درگیر این نامزدی سوری شدی نکنه…..

قاشق پر جلوی دهنم گرفت که دهنمو باز کردم خوردمش با شیطنت نگاهی به لبام انداخت و ادامه داد :

_دلتنگ چیزای دیگه شدی ؟!

با این حرفش غذا به گلوم پرید و با شدت شروع کردم پشت سرهم سرفه کردن

با همون لبخند شیطنت آمیز گوشه لبش خودش رو بهم چسبوند و شروع کرد به ضربه زدن پشت کمرم

_چیه هول شدی ؟! دلت میخواد کافیه فقط به خودم بگی

میون سرفه ها دستمو روی بازوش گذاشتم و سعی کردم به عقب هُلش بدم

_برو بابا…..چی میگی برای خودت ؟؟

روی صورتم خم شد و همونطوری که نگاهش خیره لبهام بود گفت :

_دلتنگی چیز بدی نیست مثل من که دارم برای بوسیدنت لحظه شماری میکنم

با برخورد نفس هاش توی صورتم انگار جادوم کرده باشه بی اختیار عصبانیتم از بین رفت و مات چشماش شدم

دروغ چرا ؟؟
منم میخواستمش و به قدری دلتنگش بودم که حالا نزدیکم بود و داشتم حسش میکردم صدای بلند تپش های قلبم داشت گوش هامو کر میکرد

وقتی دید آروم گرفتم موهای ریخته شده روی پیشونیم کنار زد و درحالیکه خم میشد بوسه روی نوک بینی ام زد و با صدای خفه ای گفت :

_نمیخوای چیزی بگی ؟!

آب دهنم رو به سختی قورت دادم

_درباره چی بگم؟؟

نگاه کنجکاوش رو بین چشمام چرخوند و با لحن خاصی گفت :

_مثلا از احساسات نسبت به من بگی

نمیخواستم چیزی از حس واقعیم بهش بگم چون این حس با وجود انتقامی که میخواستم بگیرم یه اشتباه محض بود و حتی به زبون آوردنش هم باعث دردسر میشد

پس ترجیح میدادم سکوت کنم درحالیکه لبمو زیر دندون میفشردم چشمامو بستم و کلافه لب زدم :

_بیخیال برو ک……

باقی حرفم با نشستن لبهای داغ و خواستنیش روی لبهام نصفه و نیمه موند بی اختیار چشمام باز شد و قصد پس زدنش رو داشتم ولی با دیدن چشمای بسته و با عطشی که لبهام میبوسید کم آوردم و تسلیم شدم

و تا به خودم بیام دستای لروزنم توی موهاش چنگ شد و شروع کردم باهاش همکاری کردن یه طورایی داشتیم تلافی این چند وقت دوری رو درمیاوردیم

با کم آوردن نفس ازم جدا شد و سرش رو توی گودی گردنم فرو برد و شروع کرد بوسه کوچیک روی گردنم نشوندن با نفس های بریده سرمو کج کردم که لبه پیراهنم رو بالا زد و دستش نوازش وار روی شکمم کشید ولی یکدفعه نمیدونم چش شد که خشکش زد و بی حرکت موند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.