خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۹۰

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

از اینکه آراد من رو توی این وضعیت خفت بار دیده بود بی اختیار توی خودم جمع شدم و از زور خجالت و شرم حتی نفس کشیدنم یادم رفته بود

خدایا چرا باید من رو توی این حال رقت بار و اینطوری برهنه ببینه

عزیز خشن گفت :

_کی بهت اجازه داده وارد اتاق مخصوص آقا بشی ؟؟

منتظر بودم آراد حرفی بزنه ولی صدای قدمایی که به تختم نزدیک میشد به گوشم رسید و بعد از اون صدای بُهت زده آراد بود که در فاصله نزدیک بهم به گوشم رسید

_نگو که این تویی نازی !!

با شنیدن بغض و لرزش توی صداش بالاخره مقاومتم شکست و آنچنان زدم زیر گریه که دل سنگم آب میکرد و میون اشکام بریده بریده لب زدم :

_بالاخره اومدی ؟؟ منو از اینجا ببر

انگار هنوزم با شنیدن صدام باور نمیکرد منم چون دست لرزونش روی صورتم نشست و آروم آروم چشم بند روی چشمامو کنار زد ، با باز شدن چشمام و برخورد نور صورتم درهم شد

با اینکه چشم بندم رو برداشته بود ولی از فرط خجالت از موقعیتی که توش بودم حاضر به باز کردن چشمام نبودم که عزیز بالای سرمون اومد و خطاب به آراد خشن گفت :

_برو بیرون تا ب…..

یکدفعه با قطع شدن صداش و‌ داد بلندی که کشید با ترس چشمامو باز کردم که عزیز رو درحالیکه پخش زمین شده بود و آراد با مشت و لگد به جونش افتاده بود دیدم

_چطور جرات کردی این بلا رو سرش بیاری و بهش دست بزنی هااااااا

با تموم قدرت میزدش و درست عین دیوونه ها مدام این کلمه رو بلند تکرار میکرد ، عزیز که با اون قد و قواره بزرگش بی جون زیر دست و پای آراد افتاده بود داد کشید :

_باید تاوان کارش رو‌ پس میداد تازه کار اصلیم باهاش شروع نشده تا جرش ند…..

آراد با تموم قدرت ضربه محکمی به شکمش کوبید و‌ خشن غرید :

_گوه نخور کثافت…فقط کافیه یه بار دیگه دور و برش ببینمت دودمان تو و اون رییست رو به باد میدم فهمیدی یا نهههههههه ؟؟؟

از این فاصله و با اینکه پشتش بهم بود بازم میتونستم ببینم چطور تموم بدنش از زور عصبانیت میلرزه میترسیدم همه جمع شن و بلایی سرش بیارن

آب دهنم رو به زور قورت دادم و لبهای خشکیده ام رو تکونی دادم و به سختی اسمش رو صدا زدم

_آ…آراد

با شنیدن صدام به سمتم برگشت که با دیدن صورتش که از شدت خشم به کبودی میزد و چشماش دو کاسه خون بود ماتم برد و چشمه اشکم جوشید

به سمتم اومد و درحالیکه نگاهش روی زخمای تنم میچرخوند در مقابل چشمای ناباورم قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و با بغض نالید :

_جانم….. جان آراد

به سختی لب زدم :

_از اینجا ببر منو

به سمتم قدمی برداشت که چشمام از زور ضعف و دردی که توی تنم پیچیده بود روی هم افتاد و دیگه نفهمیدم چی شد بیهوش شدم

” آراد “

وقتی دوربین های مداربسته رو چک کردم و با دیدن عزیزی که نازلی رو راحت با خودش برده بود خشمم اوج گرفت ولی قبل از اینکه دیر بشه نفهمیدم چطوری خودم رو به خونه آریا رسوندم و آنچنان داد و هواری راه انداختم که بالاخره مجبور شد از لونه اش بیرون بیاد به هر طریقی که بود راضیش کردم کاری به نازلی نداشته باشه

وارد اتاق مخصوص شدم با دیدن نازلی توی اون حال ، روح از تنم پرید و برای ثانیه ای حس کردم نفس کشیدن یادم رفته ولی تا به خودم اومدم و اون شلاق توی دست عزیز دیدم به طرفش حمله ور شدم به جونش افتادم و تا میخورد زدمش ولی همین که به سمت نازلی چرخیدم با بیهوش شدنش جلوی چشمام وحشت کردم نکنه بلایی سرش اومده باشه ؟!

با این فکر با عجله به سمتش قدم برداشتم و انگشتم رو جلوی بینیش گذاشتم که با برخورد نفس های گرمش با انگشتم نفسم رو با فشار بیرون فرستادم باعجله ملافه روی تخت دور تن برهنه اش پیچیدم و بغلش کردم همین که میخواستم بیرون ببرمش عزیز که آش و لاش شده بود و خون بود که از سر و صورتش میریخت به سختی بلند شد و درحالیکه سد راهم میشد بلند فریاد کشید :

_علی حامد بچه ها کجایید بیاید ببینم !!!

با صدای دادش طولی نکشید که دور تا دورمون آدماش جمع شدن و عزیز با خشم گفت :

_کجا ؟! یالله دختره رو برگردون سرجاش

با فکر به اینکه برای یه لحظه هم نازلی رو اینجا بین این همه گرگ تنها بزارم تنم یخ کرد و خون به مغزم نرسید اون هر درد و رنجی که الان داره تحمل میکنه فقط و فقط بخاطر منه لعنتی و حرص و طمعی که من دارمه بود نگاهمو توی صورت زخمیش چرخوندم و با یادآوری بلایی که آریا سرش آورده بود و به بدنش ، بدنی که مال من بود دست زده بود بلند فریاد کشیدم :

_اگه نمیخوای بمیری از سر راهم میری کنار وگرنه …..

اشاره ای به افراد پشت سرش کرد تا جلو بیان و با پوزخندی گفت :_وگرنه چی هااااا ؟؟

با یادآوری قول و قراری که با آریا بستم و تقریبا هرچی که میخواست بهش دادم تا دست از سر نازی برداره و اون رو بهم برگردونه عصبی گفتم :
_وگرنه با رییست طرفی !!

سر جاش ایستاد و با بهت گردنش رو کج کرد و گفت :

_چی ؟! آقا گفته میتونی این د…..

بی طاقت توی حرفش پریدم _آره حالام تن لَشتو بکش کنار !!

با تنه محکمی که بهش کوبیدم از کنارشون گذشتم ولی همین که پا توی سالن گذاشتم صدای قدماشون که تند تند پشت سرم برداشته میشد به گوشم رسید پوزخندی گوشه لبم نشست هه…فکر میکردن دروغ میگم و یه جورایی باورشون نمیشد که آریا به اون سرسختی از همچین لقمه ای بگذره و بیخیال نازلی بشه

ولی من رگ خواب آریا رو خوب میدونستم بخاطر این دختر حاضر بودم هر کاری بکنم و اینکه از خودمم گذشتم که تنها نجاتش بدم برام پشیزی ارزش نداشت فقط و فقط توی ذهن و فکرم نازی و حال بدش میچرخید
آریا که توی سالن با اخمای درهم مشغول سیگار کشیدن بود با دیدن نازلی توی بغلم خشن زیرلب گفت :

_حیف که ….

باقی حرفش رو نصف و نیمه گذاشت و حرصی دود سیگار رو از دماغش بیرون فرستاد معلوم بود به اجبار اینکارو کرده از ترس اینکه یه وقت پشیمون بشه به قدمام سرعت بخشیدم ، عزیز که معلوم بود خیلی بهش فشار اومده عصبی خطاب به آریا گفت :

_قربان داره دختره رو میبره نمی….

از سالن که بیرون زدم باقی حرفاش به گوشم نرسید با عجله جلوی چشمای بقیه بادیگارداش که یه طورایی بر علیه ام گارد گرفته بودن و همدیگرو نگاه میکردن به طرف ماشین رفتم و بی معطلی نازلی رو عقب خوابوندم و خودم پشت فرمون نشستم و با سرعت از اون خونه شوم بیرون زدم با رسیدنم سر خیابون اصلی نیم نگاهی از آیینه به نازلی که مدام از درد ناله میکرد انداختم و بی معطلی گوشیم از جیبم بیرون کشیدم شماره دکتر شخصی خودم رو گرفتم و با وصل شدن تماس ازش خواستم زود خودش رو به خونم برسونه چون موقعیت اورژانسی پیش اومده و به کمکش احتیاج دارم دیگه نیازی نبود نازلی رو به اون آپارتمان ببرم پس به طرف عمارت روندم و با رسیدنم ماشین توی حیاط پارک کردم و درحالیکه با دستای لرزون در عقب رو باز میکردم نازلی با احتیاط توی آغوشم ملافه پیچ بلند کردم و از پله های عمارت بالا رفتم خدمتکار با دیدن نازلی توی بغلم وحشت زده گفت :

_وااای خدا مرگم بده چی شده ؟؟؟

بدون توجه به سوالش با عجله به طرف اتاقم رفتم و بلند فریاد زدم :

_در رو باز کن زود باش

در اتاق رو برام باز کرد که با عجله روی تخت خوابوندمش و درحالیکه نمیتونستم نگاه از صورت رنگ پریده اش بگیرم خطاب به خدمتکار گفتم :

_زود باش برو یه دست لباس تمیز برام بیار

وقتی دیدم از جاش تکون نمیخوره به طرفش چرخیدم که با دیدن نگاه ماتش که خیره نازی شده بود و پلکم نمیزد بی اختیار بلند داد کشیدم :

_با تو بودمم کجا رو نگاه میکنی هااا ؟؟؟

وحشت زده تو جاش تکونی خورد و با دو از اتاق بیرون رفت
اووووف خدای من…عجب آدم خنگی گیر من افتاده بود !!

با رفتن خدمتکار کنار نازی روی تخت نشستم و دست لرزونم به سمت لمس صورتش رفت و آروم موهای روی پیشونیش کنار زدم

لبه ملافه رو توی دستم گرفتم ولی دل و جرات اینکه کنارش بزنم و نگاهم به تن زخمیش بیفته رو نداشتم عصبی چشمامو روی هم گذاشتم و زیرلب زمزمه کردم :

_لعنتی !!!

اون لحظه فقط قصد خروج از اون خونه و نجات نازی رو داشتم ولی الان از شدت خشمی که داشت درونم زبونه میکشید دوست داشتم سرمو به دیوار بکوبم

تا تلافی بلایی که سرش آوردن رو سر اون آریا و عزیز کثافت درنیارم نمیتونم برای لحظه ای آروم بگیرم و بیخیال باشم عوضی ها !!

بی اختیار خم شدم و بوسه ای روی لبهای ترک خورده و خونیش زدم و از اینکه باز تونستم پیش خودم داشته باشمش توی دلم خداروشکر کردم

اون لحظه ای که دیدم بردنش تازه فهمیدم که چه کسی رو از دست دادم و تا چه حد نگرانشم و نفسم به نفس این دختر بنده واقعا تا وقتی کسی رو از دست ندی نمیفهمی که چقدر برات مهمه و دوستش داری

نمیدونم چند دقیقه بود که همونطوری توی اون حال لبام روی لبهاش بود که تقه ای به در اتاق خورد و صدای خجالت زده خدمتکار به گوشم رسید :

_ببخشید آقا لباسا رو آوردم

بالاخره از لبهاش دل کندم و درحالیکه صاف مینشستم خطاب بهش گفتم :

_بزارشون اینجا و برو

_چشم

اول میخواستم ازش‌ بخوام خودش لباساس نازی رو تنش کنه ولی با یادآوری زخمایی که روی بدنش بود پشیمون شدم بهتر بودم خودم اینکارو میکردم

بعد از بیرون رفتنش از اتاق به هر سختی که بود ملافه رو از دورش کنار زدم که با دیدن زخمایی که روی تنش بود دستم مشت شد و عصبی غریدم :

_خونت رو میریزم آریا !!

دستام از شدت عصبانیت میلرزیدن و کنترلی روی اعصابم نداشتم من احمق حتی عرضه نگهداری از این دختر رو نداشتم و راحت گذاشتم اینطوری عذابش بدن

با هزار جور عذاب و خشم لباساشو عوض کردم و نازلی هم تموم مدت از درد به خودش میپیچید و ناله های از سر دردش بودن که سکوت اتاق رو میشکستن

با دیدن عذاب کشیدنش گوشی از جیبم بیرون کشیدم تا باز شماره دکتر لعنتی رو بگیرم ببینم چرا نیومده که در اتاق باز شد و خدمتکار با دکتر وارد شدن

با دیدنش عصبی گفتم :

_چرا اینقدر دیر دکتر ؟!

به طرف نازی اومد و درحالیکه کیفش رو باز میکرد جدی گفت :

_ترافیک بود حالا بگو چه اتفاقی افتاده؟؟

کلافه دستی به صورتم کشیدم

_با هر چیزی که فکر کنی شکنجه شده

داشت گوشی های‌ مخصوص معاینه روی گوشاش میگذاشت که با شنیدن این حرفم با تعجب به سمتم چرخید و لب زد :

_چی ؟!

بیقرار شروع کردم طول اتاق رو بالا پایین کردن

_اههههه تو فعلا به کارت برس دختر از دست رفت

شروع کرد به معاینه کردن و زیرلب گفت :

_اوکی پسر آروم باش !!

دل و جرات نگاه کردن به نازی که داشت توی خواب اخ و ناله میکرد و زیر دست دکتر از درد به خودش میپیچید رو نداشتم خواستم از اتاق بیرون برم که با شنیدن اسمم از زبونش پاهام از حرکت ایستاد و خشکم زد

_آ…راد کم…کم کن

با شنیدن صدای گرفته و لرزونش که داشت تو خواب هزیون میگفت قلبم لرزید و با عجله برگشتم تخت رو دور زدم وکنارش لبه تخت نشستم

_جانم ؟! اینجام

دستش رو گرفتم و نگاهمو توی صورت دردمندش چرخوندم که دکتر بعد از اینکه بدنش رو پانسمان کرد سِرُمی به دستش وصل کرد و جدی خطاب بهم گفت :

_براش آرامبخش وصل کردم تا کمی بخوابه و راحت باشه زخمای تنش سطحی هستن جای نگرانی نیست فقط داروهاش سر موقع بخوره

با آرامش نفسم رو بیرون فرستادم

_ممنونم دکتر

سری تکون داد و بعد از جمع کردن وسایلش همونطوری که به سمت در خروجی میرفت به شوخی گفت :

_من برم دیگه و مزاحم خلوتتون نشم

داشت به رفتارای من که دست کمی از مجنون نداشتن اشاره میکرد اصلا دل خندیدن نداشتم و برعکس هردفعه که به شوخی هاش غش غش میخندیدم فقط سری با تاسف تکون دادم و جدی اسمش رو صدا زدم و گفتم :

_دکتر مطمعنی دیگه حالش خوبه ؟!

به سمتم برگشت و درحالیکه توی چشمام خیره میشد بدون توجه به سوالم با لحن جدی گفت :

_میبینم که بدجور گرفتار شدی مرد؟!

خودمم حرفش رو قبول داشتم پس توی سکوت فقط خیره چشماش شدم
وقتی دید فقط دارم نگاش میکنم خندید و گفت :

_آره بابا خوبه فقط حواست بهش باشه داروهاش سرموقع بخوره و چند سِرُم تقویتی که براش تو نخسه نوشتم رو حتما بزنه…من برم دیگه خدافظ

_اوکی ….ممنونم

میدونستم که باید حداقل تا در سالن همراهیش کنم ولی به قدری نگران نازلی بودم که پاهام همراهیم نمیکردن و دوست نداشتم حتی یه سانتی ازش دور بمونم

اینقدر بالای سرش نشستم تا سِرُمش تموم شد و به آرومی سوزن رو از دستش بیرون کشیدم که صورتش از درد درهم شد و توی خواب ناله ای کرد

دستمو روی صورتش کشیدم و با حس متعادل بودن گرمای تنش و آروم نفس کشیدنش خیالم راحت شد که حالش بهتره پس کنارش با فاصله دراز کشیدم و اینقدر به صورتش توی خواب خیره شدم که کم کم پلکام روی هم افتاد و به خواب فرو رفتم

توی خواب و بیداری با شنیدن صدای تند تند نفس کشیدنش و ناآرومی هاش از خواب پریدم و توی تاریک روشن اتاق به صورت غرق در اشکش خیره شدم

زیرلب هزیون وار نالید :

_نه نه بهم دست نزن !!

لعنتی انگار داشت خواب شکنجه ها رو میدید آروم صداش زدم :

_نازی داری خواب میبینی پاشو

سرش رو کج کرد و توی خواب نالید :

_آریا نه نه نکن دردم میاد

با شنیدن اسم آریا از دهنش دیگه نتونستم طاقت بیارم و عصبی چراغ روی پاتختی روشن کردم و به سمتش چرخیدم نمیخواستم بترسه دستمو نوازش وار روی صورتش کشیدم و آروم شروع کردم به صدا کردنش

_نازی….عزیزم بیدار شو داری خواب میبینی

چندبار که صداش کردم بالاخره با ترس از خواب پرید و درحالیکه روی تخت مینشست وحشت زده نگاهش رو به اطراف چرخوند

میتونستم وحشت و‌ ترس رو توی چشماش ببینم دستمو آروم روی کمرش کشیدم که با ترس از جاش پرید

_منم منم نترس !!

همین که چشمش به من خورد با تموم قدرت خودش رو توی بغلم پرت کرد که بخاطر حرکت یهوییش روی تخت افتادم و درحالیکه خودش توی سینه ام پنهون میکرد هق هق گریه اش بود که بالا گرفت

معلوم بود خیلی فشار روحی و روانی روشه چون اولین بار بود که نازی رو درحال گریه کردن میدیدم و از اون دختر سرسخت حالا چی مونده بود جز یه بدن لرزون که داشت توی آغوشم میلرزید

آروم دستمو روی موهاش کشیدم و کنار گوشش زمزمه کردم :

_هیس….آروم باش

پیراهنم رو توی مشتش گرفت و بدنش مثل بید شروع کرد به لرزیدن ، با دیدن حال داغونش بی اختیار شروع کردم به بوسیدنش و نوازش کردنش

_نزار منو ببرن

_نمیزارم دیگه دست کسی بهت بخوره آروم باش و بخواب باشه ؟!

نمیدونم چند دقیقه درحال نوازش و گفتن حرفای خوب در گوشش بودم که کم کم بدنش آروم گرفت و صدای نفس های آرومش نشون میداد خوابش برده

خواستم از خودم جداش کنم و آروم روی تخت بزارمش و بلند شم که اینبار پیراهنم رو رها کرد و آنچنان دستاش رو محکم دور گردنم انداخت و بهم چسبید که پشیمون شده کنارش دراز شدم و توی آغوشم فشردم
نه نمیتونستم اینطوری رهاش کنم

” نازلی “

همش توی خواب و بیداری حس میکردم که توی برزخی دست و پا میزنم و حالم اینقدر بده که آریا و عزیز برای یه ثانیه هم دست از سرم برنمیدارن و کاری جز عذاب دادنم نمیکن

ولی هر دقیقه که به خودم میومدم و چشمامو باز میکردم با دیدن آرادی که کنارم دراز کشیده بود و نگاهم میکرد آرامش به وجودم تزریق میشد و درحالیکه دستامو دورش محکم تر میکردم با ترس بیشتر بهش میچسبیدم

اینطوری حس امنیت داشتم و میدونستم که آراد پیشمه و برای چند دقیقه هم که شده میشد آروم بخوابم ، سرمو روی سینه اش جا به جا کردم و درحالیکه بوی عطرش رو عمیق نفس میکشیدم کم کم خوابم برد

نمیدونم چند ساعتی خواب بودم که با حس درد بدی که توی تنم پیچید از خواب پریدم ولی بدون اینکه زیاد تکونی بخورم با درد آخ آرومی گفتم و سعی کردم به پهلو بچرخم ولی بی فایده بود

که یکدفعه صدای خش دار آراد اونم دقیق کنار گوشم باعث شد به خودم بیام و تکونی بخورم

_درد داری ؟!

بدون باز کردن چشمام لبهای خشکیده ام رو به زور تکونی دادم و با صدای که انگار از ته چاه بیرون میومد لب زدم :

_آره ..‌..یه کم

حس کردم از کنارم بلند شد این رو از گرمای تنش که ازم دور شد و خش خش ملافه ها تشخیص دادم

خسته دستمو روی شکمم فشردم و از درد بدی که توی کل بدنم پیچیده بود به خودم پیچیدم که یکدفعه کسی کنارم نشست و چیزی بین لبهای سرد و یخ زده ام قرار گرفت

_این رو بخور

دهنم رو باز کردم و قرص بلعیدم که پشت بندش نی داخل دهنم گذاشت به سختی مکی بهش زدم که مزه آب پرتغال توی دهنم پیچید

بی میل سرمو کج کردم که نی رو دور کرد و بعد از چند ثانیه با نشستن دستش روی موهام به هر سختی که بود لای پلکای سنگینم رو باز کردم ، و بالاخره بعد از چند بار پلک زدن بالاخره دیدم خوب شد

با دیدن صورت خسته و چشمای به خون نشسته اش غم عالم توی دلم نشست و تازه یادم اومد که چقدر دلم برای رنگی چشماش تنگ شده دستم به سمت لمس صورتش رفت

که دستمو گرفت و درحالیکه بوسه ای کف دستمو مینشوند با صدای خفه ای پرسید :

_گرسنه ات نیست ؟!

سری به تایید تکون دادم که بی رمق خندید و گفت :

_پس برم یه چیزی بیارم برات بخوری

بلند شد و از اتاق بیرون رفت چشمامو بستم و خسته خودم رو به خواب زدم که بعد از چند دقیقه که برای من اندازه یه عمر گذشت با سینی توی دستش کنارم لبه تخت نشست

باورم نمیشد اینی که داره اینطوری بهم محبت میکنه آرادِ ، قاشق قاشق سوپ بهم میداد و هر ازگاهی با دستمال توی دستش گوشه های لبامو تمیز میکرد

تموم مدت خیره صورتش شده بودم و ناباور پلکم نمیزدم داشت قند توی دلم آب میشد ولی یکدفعه با یادآوری موقعیت بدی که منو توش دیده بود خجالت زده تو خودم جمع شدم

و در مقابل قاشقی که داشت به طرف دهنم میاورد بی میل سرمو کنار کشیدم که فهمید حالم عوض شده و سوالی پرسید :

_چیشده ؟؟

یک دیدگاه

  1. پارت ۹۱ رو کی میزارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.