خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۸۹

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

حس میکردم سرم سنگین شده ولی باید به هر جون کندنی که بود قبل از اینکه بهم تجاوز میکرد و بکار..تم رو میگرفت خودم رو نجات میدادم ، وحشت زده از اینکه جایی رو نمیدیدم تکونی به خودم دادم و با گریه جیغ زدم :

_آاااای سوختم درشون بیار لعنتی !!

حس کردم روم خیمه زده این رو از گرمای نفساش که روی صورتم پخش میشد حس میکردم با بی رحمی دستی به گیره ها زد و یکی از سی….نه هام رو توی دستاش فشرد که از درد هقی زدم

_اااااخ ولم کن کثافت

_عه چرا ؟؟ تازه داره بهمون خوش میگذره که

از اینکه با بی تفاوتی داشت من رو زجر کش میکرد و لذت میبرد عصبی آب دهنم رو توی صورتش توووف کردم و خشن غریدم :

_خفه شوووو روانی سادیسمی

عصبی شد این رو از نفس هایی که تند تند میکشید حس میکردم یکدفعه با سیلی محکمی که به صورتم کوبید گوشم شروع کرد به زنگ زدن و خشن فکم رو توی دستش فشرد و غرید :

_چه گوهی خوردی ؟؟؟ کاری میکنم که تا چند دقیقه دیگه زیر…م به غلط کردن بیفتی

با هر کلمه ای که میگفت پایین…تنه باد کرده اش به بدن برهنه ام میخورد و بدتر وحشت رو به جونم مینداخت

با اینکه پاهام با زنجیر بسته بود ولی شانسی که آورده بودم این بود که بخاطر نزدیکی پاهام بهم تقریبا میتونستم بهم چفتشون کنم و مانع از کارش بشم وقتی دید بدنم رو منقبض کردم از روم بلند شد و خشن غرید

_اههههههه لعنتی

نمیدونم چیکار کرد که زنجیرها شروع کردن به حرکت کردن با ترس نفس نفس زدم

_داری چه غلطی میکنی هاااا

وقتی که دست و پاهام به قدر کافی از همدیگه فاصله گرفتن پایین تنم نشست و با حرص گفت :

_ببینم وقتی از پشت جر…ت میدم و از جلوم همزمان کارمو میکنم باز هم زبونت تا این حد دراز میمونه یا نه !!!

یکدفعه با چیز سردی که روی با…سنم حس کردم تنم یخ بست به زور سعی داشت چیز سرد و نسبتا درشتی رو دا…خلم فرو کنه ولی به خاطر تنگی بیش از حدم نمیتونست

محکم به رون پام کوبید و با تمسخر گفت :

_نه بابا خوبه فکر نمیکردم پیش آراد تا این حد آکبند مونده باشی

جیغ کشیدم :

_دستت نجست رو بک…..

باقی حرفم با فشار زیادی که بهش آورد و تا نصفه دا…خلم فرو کرده بودش توی دهنم ماسید و جیغ گوش خراشم بود که توی اتاق پیچید با دیدن زجر خوردنم بلند خندید و درحالیکه روم خیمه میزد و خودش رو از جلو بهم میما….لوند بلند گفت :

_خوبه بلندتر جیغات دارم سر حالم میارن

کار خودم رو تموم شده میدیدم اشکام کل صورتم رو خیس کردن بودن زیرلب اسم خدا رو صدا زدم که یکدفعه تقه ای به در اتاق خورد و آریایی که مشغول زجر دادن من بود بی حرکت موند

بی اهمیت باز دستش روی تنم کشید و شروع به گا…ز گرفتن سر شونه هام کرد که بار دیگه تقه محکمتری به در اتاق خورد ، آریا بدون اینکه از روم کنار بره عصبی بلند گفت :

_چیهههههههه !!

صدای دستپاچه عزیز بلند شد

_ببخشید مزاحم شدم قربان ولی کار‌ مهمی پیش اومده

پوووف کلافه ای کشید و بعد از چند ثانیه دستی روی پش…تم کشید و درحالیکه اون شی سرد و کلفت رو تکونی میداد تا بیشتر دا…خلم فرو بره خشن کنار گوشم گفت :

_این دا…خلت میمونه تا آدم شی

حس میکردم چطور با فشار دستش پ…شتم پا…ره شده یکدفعه از تکونی که بهش داد آنچنان درد طاقت فرسایی توی تنم پیچید که جیغ گوش خراشم بود که توی اتاق پییچد

با دیدن درد کشیدنم با لذت خندید و بعد از اینکه زبون تهوع آورش روی لبهام کشید از روم کنار رفت و بعد از چند ثانیه صدای باز شدن در اتاق به گوش رسید

_مگه صدبار بهتون نگفتم هیچ وقت مزاحم خلوتم نشید هاااااا ؟؟

_ولی قربان در مورد آقا آرادِ

با شنیدن اسم آراد به دنبال منبع صدا سرم رو کج کردم تا بهتر بشونم

_پس بالاخره اومد ؟؟

_آره خیلی وقته اومده و اصرار داره شمار رو ببینه تا الانم به زور مانعشون شدم تا تک تک اتاقا رو به دنبالتون نگرده

آریا با تمسخر گفت :

_هه پس همونطوری که حدس میزدم با پای خودش تو دام افتاد

_آره‌ باید فقط قیافه اش رو ببینید قربان

آب دهنم رو قورت دادم و با فکر به اینکه الان آراد اینجاست کور سوی امیدی توی دلم روشن شد و قلبم از هیجان شروع کرد به تند تند تپیدن

صدای بسته شدن در اتاق به گوشم رسید و هرچی بیشتر از در اتاق فاصله میگرفتن صداشون ضعیف و ضعیف تر میشد

_اون چیزی که میخواستم با خودش برا….

دیگه چیزی به گوشم نرسید ، فین فین کنان دماغم رو بالا کشیدم و بیقرار زیرلب نالیدم :

_لعنتی یعنی چی میخواست که آراد براش بیاره ؟؟

نکنه منظورش اون پرونده ای بود که من از خونه اش برداشته بودم و الانم پیش آراد بود ؟! ولی محال بود آراد اون رو بهش برگردونه اونم بخاطر کی ؟!

منی که هیچ ارزشی توی زندگیش جز یه دختر فقیر پایین شهری و دزد ندارم پوزخند تلخی گوشه لبم نشست و سعی کردم فکرای بیخود رو از خودم دور کنم

از اینکه چشمام بسته بودن کلافه شده بودم سعی کردم بدون توجه به درد بدی که توی تنم پیچیده بود تکونی به خودم بدم

که یکدفعه با شنیدن صدای باز شدن در اتاق و ترس از برگشت دوباره آریا روح از تنم رفت و تنم یخ بست

مثل بید به خودم میلرزیدم ولی تموم سعیم این بود که جلوی لرزش بدن و برخورد دندونام روی هم رو بگیرم ، چون اصلا دلم نمیخواست جلوی اون عوضی خودمو ضعیف نشون بدم

صدای قدماش که به سمتم برداشته میشد توی اتاق پیچید که سرم رو کج کردم و از ترس زیادی که توی وجودم ریشه دونده بود شروع کردم به تند تند نفس کشیدن

با لمس دستش روی‌ نو…ک سی…نه ام آب دهنم رو صدا دار قورت دام و حس کردم چطور موهای تنم از درد شکنجه ای که میخواست باز سرم دربیاره روی هوا سیخ شدن

فکر میکردم آراد اومده و از دستش نجات پیدا میکنم ولی الان که چند دقیقه نگذشته بود چی شده زودی برگشته و به سراغم اومده …یعنی اینقدر حرفاشون زود تموم شده ؟؟

از ترس لال شده بودم و با حرکت دستش روی بدنم برای ثانیه ای حتی نفس کشیدنم یادم رفت که سرش رو دقیق کنار گوشم آورد و خشن گفت :

_حالا نوبتی هم که باشه نوبت منه !!

با شنیدن صدای عزیز ناباور لبهای خشکیده ام رو تکونی دادم و با بهت نالیدم :

_عز….عزیز !!

دست زمخت و زبرش روی لب پایینم کشید و حرصی گفت :

_نظرت چیه که من کار رییسم رو ادامه بدم ؟؟

وحشت زده سرمو عقب کشیدم و با لکنت لب زدم :

_بکش کنار تن لَشِتو کثافت !!

موهامو توی چنگش فشرد و عصبی گفت :

_تا تاوان کاری که باهام کردی رو سرت درنیارم بیخیالت نمیشم فهمیدی هر…زه !!

موهام رو رها کرد که سرم محکم روی تخت کوبیده شد با نفس نفس سرمو کج کردم و غریدم :

_کمتر زر بزن بابا !!

حس کردم ازم فاصله گرفت و دور شد با فکر به اینکه یک درصد از کارش پشیمون شده امیدوار شدم ولی یکدفعه با ضربه محکمی که به شکمم خورد ناله بلند از دردم بود که به هوا رفت

_چی شد ؟! دردت گرفت

دهن باز کردم که چیزی بگم که بی رحم با شلاق دستش شروع به ضربه زدن بهم کرد و عصبی چیزایی زیرلب با خودش زمزمه میکرد

اینقدر بهم ضربه زد و زیر دستش هق زدم که دیگه جونی توی تنم نمونده بود و حس میکردم تموم بدنم تیکه تیکه شده و خون که از روی سی…نه هام و شکمم بیرون میزنه با درد و گریه زجه زدم :

_نزن کثافت ….خدا لعنتت کنه !!!

یکدفعه با صدای بهت زده آراد دست از کارش کشید

_اینجا چه خبره ؟!

از اینکه آراد من رو توی این وضعیت خفت بار دیده بود بی اختیار توی خودم جمع شدم و از زور خجالت و شرم حتی نفس کشیدنم یادم رفته بود

خدایا چرا باید من رو توی این حال رقت بار و اینطوری برهنه ببینه

عزیز خشن گفت :

_کی بهت اجازه داده وارد اتاق مخصوص آقا بشی ؟؟

منتظر بودم آراد حرفی بزنه ولی صدای قدمایی که به تختم نزدیک میشد به گوشم رسید و بعد از اون صدای بُهت زده آراد بود که در فاصله نزدیک بهم به گوشم رسید

_نگو که این تویی نازی !!

با شنیدن بغض و لرزش توی صداش بالاخره مقاومتم شکست و آنچنان زدم زیر گریه که دل سنگم آب میکرد و میون اشکام بریده بریده لب زدم :

_بالاخره اومدی ؟؟ منو از اینجا ببر

انگار هنوزم با شنیدن صدام باور نمیکرد منم چون دست لرزونش روی صورتم نشست و آروم آروم چشم بند روی چشمامو کنار زد ، با باز شدن چشمام و برخورد نور صورتم درهم شد

با اینکه چشم بندم رو برداشته بود ولی از فرط خجالت از موقعیتی که توش بودم حاضر به باز کردن چشمام نبودم که عزیز بالای سرمون اومد و خطاب به آراد خشن گفت :

_برو بیرون تا ب…..

یکدفعه با قطع شدن صداش و‌ داد بلندی که کشید با ترس چشمامو باز کردم که عزیز رو درحالیکه پخش زمین شده بود و آراد با مشت و لگد به جونش افتاده بود دیدم

_چطور جرات کردی این بلا رو سرش بیاری و بهش دست بزنی هااااااا

با تموم قدرت میزدش و درست عین دیوونه ها مدام این کلمه رو بلند تکرار میکرد ، عزیز که با اون قد و قواره بزرگش بی جون زیر دست و پای آراد افتاده بود داد کشید :

_باید تاوان کارش رو‌ پس میداد تازه کار اصلیم باهاش شروع نشده تا جرش ند…..

آراد با تموم قدرت ضربه محکمی به شکمش کوبید و‌ خشن غرید :

_گوه نخور کثافت…فقط کافیه یه بار دیگه دور و برش ببینمت دودمان تو و اون رییست رو به باد میدم فهمیدی یا نهههههههه ؟؟؟

از این فاصله و با اینکه پشتش بهم بود بازم میتونستم ببینم چطور تموم بدنش از زور عصبانیت میلرزه میترسیدم همه جمع شن و بلایی سرش بیارن

آب دهنم رو به زور قورت دادم و لبهای خشکیده ام رو تکونی دادم و به سختی اسمش رو صدا زدم

_آ…آراد

با شنیدن صدام به سمتم برگشت که با دیدن صورتش که از شدت خشم به کبودی میزد و چشماش دو کاسه خون بود ماتم برد و چشمه اشکم جوشید

به سمتم اومد و درحالیکه نگاهش روی زخمای تنم میچرخوند در مقابل چشمای ناباورم قطره اشکی از گوشه چشمش چکید و با بغض نالید :

_جانم….. جان آراد

به سختی لب زدم :

_از اینجا ببر منو

به سمتم قدمی برداشت که چشمام از زور ضعف و دردی که توی تنم پیچیده بود روی هم افتاد و دیگه نفهمیدم چی شد بیهوش شدم

یک دیدگاه

  1. کاشکی یکم بیشتر میذاشتین من خیلی منتظرموندم ۱۰دقیقه هم نشدخوندمش:/

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.