خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت۸۱

توجه: زمان پارت گذاری رمان های آنلاین هر هفته روز جمعه میباشد

 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

با رسیدن کنار ساحل همه رو مشغول شنا کردن دیدم و درحالیکه‌ دستمو از دست آراد بیرون میکشیدم دور از همه روی شن ها نشستم

که آراد به سمتم برگشت و با تعجب گفت :

_نمیای تو آب ؟!

از بچگی از آب میترسیدم پس بدون اینکه این واقعیت رو به زبون بیارم نگاهمو به رو به رو دوختم و بی حس گفتم :

_نه حوصله ندارم

برخلاف اینکه فکر میکردم الان باز بحث راه میندازه و اصرار میکنه بی تفاوت شونه ای بالا انداخت و زیرلب زمزمه کرد :

_اوکی هر جور میلته

به طرف بقیه رفت و با یه حرکت توی آب پرید ، نفسم رو کلافه بیرون فرستادم و درحالیکه نشسته بودم و پاهامو تو شکمم جمع کرده دستمو دور پاهام حلقه کردم و نگاهم رو بین آدمایی که بی غل و غش شنا میکردن و قهقه اشون فضا رو پر کرده بود چرخوندم

که با دیدن اون زن به ظاهر مادر که با یه لباس باز که دست کمی از مایو نداشت با ناز و عشوه تو بغل شوهرش عباس نجم ولو شده بود خشم همه وجودم رو فرا گرفت

با حرص دندونام روی هم سابیدم و خشن زیرلب زمزمه کردم :

_زندگی رو برات جهنم میکنم فقط منتظر باش و ببین

خیره بهش توی فکر بودم که با صدای تمسخر آمیز مهسا به خودم اومدم

_چیه میبینم که بی تو رفته شنا و اینطور تنها ولت کرده

پوزخندی به لحن پیروزش زدم

_تو همیشه تا این حد توی روابط دیگران فضولی میکنی ؟؟!

شاکی دستاش روی سینه اش بهم گره زد و گفت

_همه نه…..فقط آراد !!

بلند شدم و سینه به سینه اش ایستادم و درحالیکه با انگشت اشاره محکم به شونه اش میکوبیدم حرصی گفتم :

_ولی میدونی که‌‌ طرف صاحب داره اونم منم !!

_هه من که میدونم همش بازی آراده … و این نامزد بازی چیزی جز دروغ نیست وگرنه اون به دختری مثل تو اصلا نگاهم نمیکنه اصلا یه نگاه به سر وضع خودت انداختی ؟؟!

_بازی ؟!

خندیدم و درحالیکه با تاسف سرمو به اطراف تکونی میدادم ادامه دادم :

_هه از اینکه میبینه ما عاشق همیم داره دیونه میشه بدبخت

حرصی گفت :

_اوکی بهت ثابت میکنم

بعد این حرفش با عجله به طرف آرادی که تا نصفه بدنش توی آب بود رفت

خیره حرکاتش بودم تا ببینم میخواد چیکار کنه که اون یه تیکه لباسی هم که تنش بود بیرون آورد و با باقی مونده لباسای تنش که دست کمی از مایو نداشتن توی آب پرید و رو به روی آراد با عشوه شروع کرد به حرف زدن و آرادم بی اهمیت بهش فقط در تایید حرفاش سری تکون میداد

نیشخندی گوشه لبم نشست و زیر لب زمزمه کردم :

_چقدر باید ضایعت کنه تا بیخیال شی

یکدفعه جلوی چشمای گشاد شده ام خودش رو به آراد چسبوند و دستش روی عضلات سینه اش که قطرهای آب روش در حرکت بودن کشید و با عشوه خندید

منتظر بودم عین همیشه آراد پسش بزنه ولی هیچ عکس العملی نشون نداد و چون چند ثانیه قبل هم پشتش رو طرف ساحل کرده بود هم نمیتونستم حالت صورتش رو ببینم

سعی کردم بیخیال شم ولی یه حسی توی وجودم مانع میشد و از شدت خشم خون داشت خونمو میخورد و نمیتونستم چشم از اونا بگیرم

با عشوه دستش دور گردن آراد حلقه کرد و با کمکش کم کم باهم توی قسمت های عمق دار دریا پیش روی کردن لعنتی از چه شیوه هایی برای چسبوندن خودش به آراد استفاده میکرد

بی اختیار بلند شدم و با دستای مشت شده نزدیک تر شدم و با اخمای درهم نگاهمو بهشون دوختم ولی آراد بیخیال چیزایی براش توضیح میداد و یه جورایی سعی میکرد کمکش کنه

این دختر با این کاراش میخواست چیو ثابت کنه ؟! اینکه اینا همش بازیه و آراد بهش بی میل نیست ؟!

هرچی میخواستم بیخیال شم نتونستم و بالاخره صدامو توی سرم انداختم و حرصی بلند گفتم :

_آراد میشه بیای ؟؟

انگار صدامو نشنیده باشن باز داشتن کار خودشون میکردن که به اجبار قدمی جلو گذاشتم ولی بخاطر جایی که من ایستاده بودم و تقریبا روی بلندی بود و زیر پام دریا عمق زیادی داشت حرصی سرجام ایستادم

ببین چطوری باهاش لاس میزنه و بیخیال من شده هاااا
هنوزم خیره اونا داشتم حرص میخوردم که با شنیدن صدای آشنایی اونم دقیق کنار گوشم به خودم اومدم

_بلاخره پیدات کردم !!

چی ؟! ای….ن اینکه صدای عزیزه ؟!
با ترس از جا پریدم که همین باعث شد پام به تیکه سنگی گیر کنه و با پشت توی آب بیفتم چون وحشت کرده بودم بدنم قفل کرده بود و تا بخوام به خودم بیام تو عمق آب فرو رفتم

بخاطر فوبیا و ترسی که از بچگی از دریا داشتم قدرت هیچ عکس العملی نداشتم و کم کم مرگ رو داشتم جلوی چشمای خودم میدیدم

بدنم داشت بی جون میشد و دست و پاهام بی‌حرکت مونده بودن و بدون هیچ تقلایی داشتم زیرآب فرو میرفتم که یکدفعه دستایی دور کمرم حلقه شد و با تموم قدرت توی آغوشش کشیدم و همراه خودش بالا بردم

با رسیدن سطح آب دیگه نفهمیدم چی شد و جلوی چشمام سیاه شد و بیهوش شدم ، با نشستن لبهای کسی روی لبهام و نفسی که با فشار توی دهنم فرستاده شد

و با ضربه هایی که کسی روی صورتم میزد به خودم اومدم و بی حال شروع کردم به سرفه کردن

_نازی خوبی ؟!

با شنیدن صدای آراد بی جون سرفه ای کردم که حسی کردم چطور آب از دهنم بیرون میزنه و به سختی چشمامو نیمه باز کردم

که با دیدن آرادی که با موهایی که آب ازشون چکه میکرد روم خم شده بود بی جون ناله ای کردم و سعی کردم به پهلو بچرخم که کمکم کرد و به آرومی شروع به مالیدن کمرم کرد

از صدای همهمه ای و شلوغی دورم معلوم بود همه دورم جمع شدن و هرکدوم نگران چیزی میگفتن که آراد عصبی سرش بالا گرفت و عصبی فریاد کشید :

_اههههه ساکت باشید

همه با چشمای ورقلمبیده خیره آرادی که از شدت عصبانیت و استرس نفس نفس میزد شدن که امیر عین همیشه پارازیت انداخت و با تمسخر گفت :

_بپا پس نیفتی پسر !!!

آراد با نگرانی نگاهش توی صورتم چرخوند و خشن گفت :

_بهتره خفه شی امیر

سرش رو بالا گرفت و خطاب به بقیه آدمایی که دورمون جمع شده بودن کلافه بلند ادامه داد :

_مگه نمیبینید حالش بده هااا ؟؟؟ دورشو خلوت کنید

همه با اخم و تخم و اینکه ما نگرانش بودیم و از این حرفا بالاخره دورمون خلوت کردن که آراد با نگرانی دستی روی لبهای رنگ پریده ام کشید و گفت :

_حالت خوبه ؟؟! میتونی بلند شی ؟؟

بی جون سعی کردم جوابش رو بدم که دستپاچه دستش زیر گردن و پاهام گذاشت ودرحالیکه با یه حرکت توی آغوشش میکشیدم گفت :

_فهمیدم نمیخواد به خودت فشار بیاری

با اینکه هنوز ازش دلخور بودم ولی تنها پشت و پناهم در حال حاضر خودش بود و بس !!

پس بی حال سرمو روی سینه برهنه اش گذاشتم که با عجله به طرف خونه رفت و با گذاشتنم روی تخت خواب به خودم اومدم و سرم روی بالشت کج شد

بی معطلی شروع کرد به درآوردن لباسای خیسم و بعد از اینکه یک دست لباس گرم تنم کرد دستی روی پیشونیم گذاشت و با دیدن تب بالام چشماش گرد شد و با نگرانی گفت :

_داری تو تب میسوزی که !!

گوشیش رو بیرون آورد و با عجله شماره ای گرفت که دیگه تمام مقاومتم رو از دست دادم و پلکای سنگین شده ام روی هم افتاد و دیگه نفهمیدم دورو برم چی میگذره

توی خواب و بیداری عزیز رو میدیدم که با سر و صورتی که خون ازش فواره میزد به طرفم میومد ، وحشت زده خودم رو عقب کشیدم که تلو تلوخوران به سمتم اومد و لرزون گفت :

_میکشمت !!

دستامو ستون زمین کردم و تا با وحشت خواستم فرار کنم مچ پام اسیر دستاش شد و با کشیده شدنم طرفش جیغ فرابنفشی کشیدم و با نفس نفس از خواب پریدم

نیم نگاهی به اطرافم انداختم که با دیدن آرادی که کنارم به خواب رفته بود به سختی سعی کردم روی تخت بشینم

ولی با سوزش شدیدی که توی دستم پیچید اخمام توی هم رفت و نیم نگاهی انداختم که با دیدن سِرُم توی دستم لبامو بهم فشردم و چشمامو بستم

انگار از پرتگاهی به پایین پرتم کرده باشن بدنم به قدری درد میکرد که قدرت تکون دادن خودمم نداشتم زبونی روی لبهای خشکیدم کشیدم و به خستی لب زدم :

_آراد

پلکاش تکونی خورد و به پهلو چرخید ، دستمو به بازوش رسوندم و نوازش وار کشیدم

_بیدار شو !!

بالاخره بیدار شد و با دیدن چشمای بازم با نگرانی سیخ روی تخت نشست و گفت :

_چی شده؟؟؟ درد داری ؟؟

با یادآوری خوابی که دیده بودم نم اشک به چشمام نشست و به سختی لب زدم :

_عزیز رو دیدم

چشماش گرد شد و وحشت زده گفت :

_مطمعنی ؟؟ کجا ؟؟

_ندیدمش ولی مطمعنم لب ساحل صداش رو شنیدم که نفهمیدم چی شد و توی آب افتادم

پوووف کلافه ای کشید و بی حوصله گفت :

_برای اینکه تو آب افتادی توهم زدی

عصبی سعی کردم روی تخت بشینم

_توهم نیست مطمعنم اومده بود سراغم

انگار حرفمو باور نکرده باشه بی اهمیت چند قرص روی پاتختی رو بعد از اینکه از جعبه هاشون جداشون کرد به سمت دهنم گرفت و گفت :

_اوکی حالا قرصات رو بخور

دهنم رو باز کردم که خم شد لیوان ابی جلوی دهنم گرفت و کمک کرد قرصا رو بخورم

_حالت زیاد خوب نیست سعی کن باز بخوابی و استراحت کنی

با این حرفش به امید اینکه شاید راست میگه و توهم زدم در تایید حرفاش سری تکون دادم که کنارم دراز کشید به آغوشش پناه بردم و درحالیکه چشمامو میبستم سعی کردم بخوابم ولی نمیدونستم آینده چه خواب شومی برام دیده

انگار قرص ها خواب آور بودن که همش گیج و منگ به خواب میرفتم این بار که بیدار شدم با ندیدن آراد کنارم وحشت زده روی تخت نشستم یعنی کجا رفته بود

بلند شدم و خواستم بیرون برم که برای ثانیه ای جلوی چشمای سیاهی رفت و نزدیک بود زمین بخورم که دستمو به سرم گرفتم و ایستادم

حالم که سرجاش اومد به طرف در راه افتادم و درحالیکه دستمو به محافظ پله ها میگرفتم آروم آروم پایین رفتم

میترسیدم برای ثانیه ای هم خودم تنها باشم پس باید هرچی زودتر آراد پیدا میکردم و ازش میخواستم برگردیم وگرنه معلوم نبود اینجا چه بلایی سر من میومد

به سالن که رسیدم با ندیدن کسی تو خونه با وحشت آراد رو صدا زدم ولی هیچ صدایی به گوشم نرسید

_کسی اینجا نیست ؟؟

بازم سکوت مطلق بود که همه جا رو فرا گرفته و من رو‌ میترسوند با عجله در سالن رو باز کردم و پا توی حیاط گذاشتم که با ندیدن هیچ ماشینی توی خونه جفت ابروهام با تعجب بالا پرید

یعنی من الان توی خونه تنهام ؟!
با ترس چرخی دور خودم زدم که یکدفعه با شنیدن صداهایی که از قسمت های ته حیاط به گوشم میرسید لرزی به تنم نشست ولی سعی کردم خودم رو نبازم و زیرلب زمزمه وار خطاب به خودم گفتم :

_هیچی نیست ….در ضمن از کی تا حالا تو ترسو شدی نازی ؟؟!

خواستم باز به اتاقم برگردم ولی با یادآوری اینکه هیچ کس داخل نیست بی اختیار پاهام از حرکت ایستادن و روی سکوی جلوی در نشستم و با ترس به اطرافم خیره شدم

یکدفعه دو سگ گنده ای رو دیدم که با اون چشمای درشت و ورقلمبیده اشون داشتن به طرفم میومدن با دیدنشون با ترس بلند شدم که بخاطر حرکت یهوییم انگار وحشی شده باشن به طرفم حمله کردن

_هی هی کجا ؟!!

با وحشت شروع کردم به دویدن و جیغ کشیدن و هر از گاهی نیم نگاهی به پشت سرم مینداختم که ببینم کجان ! حس میکردم قلبم توی دهنم میزنه و بدنم مثل بید میلرزید

که یکدفعه توی آغوش گرمی فرو رفتم و با حس بوی عطرش فهمیدم آراده و درحالیکه دستامو دور گردنش حلقه میکردم با ترس زدم زیر گریه آراد دستاش دورم حلقه کرد و آروم کنار گوشم زمزمه کرد :

_هیش ….هیچی نیست آروم باش

سگ ها بلند بلند پارس‌ میکردن ولی دیگه خبری از حمله کردنشون نبود و انگار آروم گرفته بودن که آراد عصبی سر کسی فریاد کشید :

_رحیم الان باید بیای اگه بلایی سرش میاوردن چی ؟؟ اصلا چرا سگ ها رو باز گذاشتی ؟؟!

_ببخشید قربان فکر کردم هیچ کسی توی خونه نیست

آراد کلافه چشماش روی هم گذاشت

_اوکی زود ببرشون

_چشم !!

کم کم صدای سگ ها کم و کمتر شد ولی من هنوزم سفت گردن آراد چسبیده بودم که دستش رو نوازش وار روی موهام کشید و تو گلو خندید

با حس لرزش شونه هاش فین فین کنان ازش جدا شدم و با لبهای آویزون غریدم :

_چیه ؟!

دستش زیر چشمام کشید و درحالیکه اشکامو پاک میکرد با خنده گفت :

_اولین باره میبینم ترسیدی و گریه کردی قیافت بامزه شده

عصبی تخت سینه اش کوبیدم

_به من میخندی هااا

با خنده موهای جلوی صورتم رو بهم ریخت که دستش کنار زدم و گفتم :

_اصلا کجا رفتی منو تنها گزاشتی ؟؟

_بقیه رفته بودن بازار ، منم دیدم تو خوابی حوصلم سر رفت گفتم برم اطراف یه چرخی بزنم

با دلهره نگاهمو به چشماش دوختم و بدون مقدمه چینی یکدفعه گفتم :

_بیا برگردیم

با تعجب گفت :

_چی ؟؟؟

با بودن آراد دل و جرات پیدا کردم و درحالیکه داخل خونه میشدم بلند خطاب بهش گفتم :

_همین که شنیدی ….باید هر چه زودتر برگردیم برای یه ثانیه دیگه هم نمیتونم اینجا رو تحمل کنم

دنبالم راه افتاد

_ولی آخه نمیتونیم الان بریم ، بابا رو چیکار کنم ؟؟

با آوردن اسم اون مرد یاد زن لعنتیش افتادم و حرصی زیرلب غریدم :

_اون اینقدر سرش با زنش گرمه که از همه دنیا غافله

بالاخره بعد از هزار جور کلکل و بحث با آراد بالاخره راضیش کردم برگردیم بعد از جمع کردن وسایلمون با چمدونا پایین اومدیم که از شانس بدمون همون لحظه در حیاط باز شد و دونه دونه ماشیناشون داخل شد

بی معطلی چمدون ها رو‌ صندوق عقب گذاشتم و با اخمای درهم داخل ماشین نشستم و دست به سینه به جلو خیره شدم که اونایی که تازه رسیدن پیاده شدن و با تعجب نگاهمون کردن بابای آراد عصبی به طرفش رفت و شروع کرد باهاش صحبت کردن

از اخمای درهم آراد و صورت گرفته اش معلوم بود دارن باهم دعوا میکنن ولی اندازه پشیزی هم برام اهمیت نداشت و تنها چیزی که الان میخواستم رفتن از اینجا و دور شدن از این آدما بود

همه داخل خونه رفتن و‌ تقریبا هیچ کسی توی حیاط نمونده بود که با حس نگاه خیره ای از پشت شیشه ماشین به اطرافم نگاهی انداختم که با قفل شدن نگاهم توی نگاه آریا و نفرتی که توی نگاهش موج میزد

بی اختیار دستم لرزید زود نگاه ازش دزدیدم و سعی کردم به سمتی که هست اصلا نگاهی نکنم ، که بعد از چند دقیقه آراد با صورتی گرفته به سمت ماشین اومد

فکر میکردم الان میاد و سوار میشه و میریم ولی برعکس انتظارم در سمت منو باز کرد و جدی گفت :

_بیا پایین

با تعجب لب زدم :

_چرا ؟!

کلافه سرش رو تکونی داد و به طرف صندوق عقب رفت ، به طرفش چرخیدم که با دیدن چمدونای تو‌ دستش چشمام گرد شد

_داری چیکار میکنی ؟؟

بدون اینکه نیم نگاهی سمتم بندازه به طرف خونه راه افتاد

_جایی نمیریم بیا پایین !!

_ولی ….

داخل خونه شد و از دیدم خارج شد عصبی پیاده شدم که دنبالش برم که پدرش سد راهم شد و با پوزخندی گوشه لبش گفت :

_تا زمانی که من هستم نمیتونی پسرمو بازی بدی و دنبال خودت بکشونی

با نفرتی که‌ از خودش و زنش درونم زبونه میکشید دستم از شدت خشم مشت شد ولی خودم رو به موش مردگی زدم و با مظلومیت ظاهری گفتم :

_چه بازی پدر …. فقط خواستم برگردیم چون اینجا یه کم راحت نیستم

با تحقیر نگاهش رو سر تا پام چرخوند و بدون اینکه چیزی بگه داخل شد ، عصبی پامو روی زمین کوبیدم و با حرص زیرلب غریدم :

_گرگ پیر حیف که فعلا مجبورم تحملت کنم

_اوووه….گرگ پیر ؟!

یکدفعه با شنیدی صدای متعجب آریا خشکم زد و چشمامو با حرص روی هم فشردم چطور اون از یاد برده بودم

یک دیدگاه

  1. وای من یک ماهه منتظرم پارت۸۲بیادچرا نمیاداخه😑

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.