خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۲۹

رمان عشق ممنوعه استاد

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

یه چیز عجیب و غریب شبیه چشم بند و شلاق دستش بود و با چشمای سرد و بی روج به سمتم میومد ، دقیق نمیدونستم میخواد چیکار کنه ولی حس خوبی به این مرد و رفتاراش نداشتم پس باید تا دیر نشده به خودم میومدم با این فکر دست لرزونم رو از دیوار برداشتم و جدی گفتم:

_کلید !!

حالا دقیق رو به روم ایستاده بود ، با لبخند چندشی گوشه لبش سرتا پام رو از نظر گذروند و گفت:

_یعنی واقعا فکر میکنی تا کاری که میخوام برام انجام ندادی میزارم از این در بیرون بری ؟؟

با فهمیدن حس نیت بدش اخمامو توی هم کشیدم و عصبی کنایه وار گفتم:

_من رو با دور و بریات اشتباه گرفتی داداش !!

کلمه داداش رو چندبار زیرلب زمزمه کرد و با تمسخر گفت :

_ولی این رو بدون من هیچ وقت توی انتخابام اشتباه نمیکنم

حرف حرف خودش بود انگار حرف زدن باهاش بیفایده بود پس باید خودم وارد عمل میشدم پس بدون اینکه دیگه چیزی بهش بگم به عقب چرخیدم و با حرص شروع کردم با دستگیره اتاق وَر رفتن بلکه باز شه

توی حال و هوای خودم بودم یکدفعه چیزی روی چشمام قرار گرفت و جلوی دیدم رو گرفت با وحشت دستمو روش کشیدم و تقلا کردم از روی چشمام کنار بزنمش که آریا محکم به جلو هُلم داد

با این حرکتش محکم به در خوردم از درد آخ بلندی از بین لبهام خارج شد که بدون معطلی از پشت محکم بهم چسبید و با صدای خشنی کنار گوشم زمزمه کرد :

_بهتره آروم باشی تا کارم باهات تموم شه

سرم رو کج کردم و عصبی فریاد زدم :

_ولم کن لعنتی !!

با این حرفم فشار محکمی با تنش به بدنم آورد که حس کردم لِه شدم و استخوان هام در حال شکستنن برای اینکه صدام بالا نیاد لبامو بهم فشردم و سعی کردم صدام رو خفه کنم

لعنتی هیکلش دو برابر من بود و بین در و بدنش گیر افتاده بودم و راه فراری نداشتم با خشم تکونی به دستام دادم و سعی کردم بهش ضربه بزنم ولی بی فایده بود و هیچ تاثیری روی هیکل گنده و سینه ستبر اون نداشت با این کار فقط دستای خودم از جون افتادن همین و بس !!

حس کردم چطور داره چشم بند رو از پشت سرم محکم میکنه از اینکه کاری از دستم برنمیاد با حرص زیاد نفس نفس میزدم که درست عین عروسک به طرف خودش برم گردوند

نمیدونم حالم چطور بود که با تمسخر خندید و درحالیکه سرش رو کنار گوشم میاور زمزمه وار لب زد :

_آخی….انگار دیگه از جفت انداختن خسته شدی !!

با پخش شدن نفساش روی صورتم با چندش سرمو کج کردم که با انگشت روی صورتم نوازش وار کشید و گفت :

_زیاد به خودت سخت نگیر چون توام بالاخره درست عین دخترای دیگه وارد کلکسیون من میشی !!

با شنیدن این حرف از دهنش خشکم زد ونفسم قطع شد باورم نمیشد گیر همچین حیوونی افتادم که حتی به پرستار بچه اش هم رحم نمیکنه

عصبی از غفلتش سواستفاده کردم و آنچنان با پام وسط پاهاش کوبیدم که صدای دادش توی اتاق پیچید و ازم فاصله گرفت با عجله چشم بند رو از روی صورتم برداشتم و روی زمین پرتش کردم آریا درحالیکه دستش رو بین پاهاش فشار میداد و از درد به خودش میچید بلند فریاد زد :

_میخواستم امشب رو زیاد بهت سخت نگیرم ولی حالا میبینم که نه حقته که عین سگ زیرم جون بدی

به سمتم یورش آورد که از ترس جیغ خفه ای کشیدم

با ترس فرار کردم که دنبالم اومد و از پشت پیراهنم رو گرفت جیغ خفه ای کشیدم و که اگه خودم رو کنترل نکرده بودم با مُخ نقش زمین میشدم دستاشو دور کمرم حلقه کرد و با صدای ترسناکی کنار گوشم زمزمه کرد :

_حالا اینقدر جرات کردی که من رو بزنی ؟!

همونطور که با حرص تقلا میکردم با نفرت فریاد زدم :

_حقت بود !! تا تو باشی به پرستار بچه ات هم چشم نداشته باشی و بخوای بهش دست درازی ک ….

بقیه حرفم با فرو رفتن دندوناش درست جایی بین گردن و شونه ام از یادم رفت و ناباور دهنم از شدت درد نیمه باز موند ، با دستاش فشار بیشتری به پهلوهام آورد و درحالیکه سرش رو فاصله میداد با حرص غرید :

_حالا کارم به جایی رسیده که تو حد و حدودم رو مشخص میکنی ؟!

کِشون کِشون همونطوری که توی آغوشش قفلم کرده بود و به طرف تخت گوشه اتاقش میبردم ادامه داد :

_حالا نشونت میدم بر خلاف خواسته های من عمل کردن و گستاخی کردن یعنی چی ؟!

با این حرفش و دیدن اون تخت وحشت زده شروع کردم به دست و پا زدن و هرچی بیشتر تلاش میکردم ولم کنه بدتر بین دستاش قفل میشدم طوری که نمیتونستم کوچکترین تکونی بخورم

بخاطر ریزه پیزه بودنم دقیق عین یه عروسک خیمه شب بازی توی دستاش قفل شده بودم ، نمیدونم بخاطر هیکل گنده و قد بلندش بود یا چیز دیگه ای که نمیتونستم از دستش خلاص بشم

انگار اهل ورزش های رزمی بود چون تا حالا اتفاق نیفتاده بود که کسی اینطوری خارم کنه و بهم رو دَست بزنه با یه حرکت روی تخت پرتم کرد

تا به خودم بجنبم یکی از پاهام رو گرفت و اهرم پایین تخت که انتهاش به وسیله کِش مانند و انعطاف پذیری وصل بود رو محکم به طرفم کشید و دور مُچ پاهام بست و حالا کاملا اون وسیله قلاده ماننده دور پام قفل شده بود

خدایا ….. این حیوون داشت چه بلایی سرم میاورد ؟!

قبل از اینکه دستش به اون یکی پام برسه جمعش کردم و وحشت زده فریاد زدم :

_داری چیکار میکنی روانی ؟!

_خفه شوووو !!

یکدفعه با پشت دست آنچنان محکم به دهنم کوبید که طعم تلخ خون توی دهنم پیچید و آخ بلندی از بین لبهام خارج شد

از درد خم شدم که از فرصت استفاده کرد و پای دیگمم توی اون وسیله که حتی اسمشم نمیدونستم بست

حالا توی دستاش اسیر بودم ، و اون با چشمای حریصش داشت برندازم میکرد از فکرای که توی سرم چرخ میخورد نفسم به شماره افتاد و برای اولین بار توی زندگیم احساس درموندگی و بدبختی میکردم

هوووی نازلی الان وقت کم آوردن نیست !! اگه اینطوری خودت رو ببازی بدبخت میشی میفهمی؟؟ همه دارایی و چیزی که تا امروز با چنگ و دندون ازش محافظت میکردی این مرد راحت ازت میگیره بعدش مثل یه تیکه آشغال راحت پرتت میکنه یه گوشه !!

سعی کردم ترس وجودم رو پس بزنم ، با دیدنش که با لبخند چندش گوشه لبش خیره پاهای برهنه ام بود نگاه لرزونم به سمت پایین کشیده شد که با دیدن لباس زیرم که بخاطر تقلاها و کشیدن پاهام توسط آریا دامن کوتاهم بالا رفته بود و الان در معرض دید قرار گرفته بود

آب دهنم توی گلوم پرید و به شدت شروع کردم به سرفه کردن با وجود اینکه نشستن سخت بود به هر زوری بود نشستم و با دستای لرزونم دامن لباسم رو پایین دادم که نگاهش بالا اومد و با پوزخند گفت :

_سعی داری چی رو از من پنهون کنی ها ؟!

بدون توجه به حرفش دندونام با حرص روی هم سابیدم و خشن فریاد زدم :

_بیا این لعنتی ها رو از دست و پاهای من باز کن تا با جیغ و داد تموم خونه روی سرت آوار نکردم

انگار به بازی مهیجی نگاه میکنه به حرص خوردن من خندید و درحالیکه به سمت کمد توی اتاق میرفت بلند گفت :

_شروع کن !!

سرم رو کج کردم و ناباور لب زدم :

_چی ؟؟

در کمد رو باز کرد و با تمسخر گفت :

_گفتم یالله شروع کن به جیغ و داد کردن البته اگه صدات به جایی برسه !!

با تقلا به سمت پاهام خم شدم درحالیکه سعی میکردم قفلش رو باز کنم با حرص جیغ زدم:

_آهااااای کمک …. یکی به دادم برسه

نمیدونم چقدر با سری پایین افتاده سعی میکردم قفل پاهام رو باز کنم و توی خودم غرق بودم و درهمون حال جیغ و داد میکردم که با شنیدن صداش دقیق کنار گوشم با ترس توی جام پریدم وحشت زده نگاهش کردم

_زیاد جیغ جیغ نزن این اتاق عایق صداست

کثافتی زیرلب زمزمه کردم و با حرص غریدم :

_بزار من برم چی از جونم میخوای ؟؟

خَم شد و درحالیکه نگاهش توی صورتم میچرخوند با چشمای که شهوت توشون موج میزد گفت :

_دقیق خودت رو میخوام !!

تا به خودم بجنبم با یه حرکت دستامو گرفت و بدون توجه به داد و فریادهام روی تخت خوابوندم و دستام رو به چیزی بالای تخت بست از ترس به نفس به نفس افتاده بودم

با دیدن دستش که به سمت تنها چیز تنش که همون شلوارک پاش بود میرفت ، بغضم بالاخره شکست و هق هقم توی اتاق سرد و سیاهش پیچید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.