خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۳۶

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

خشکش زد و درحالیکه سرش رو کج میکرد بهت زده لب زد :

_نفهمیدم چی گفتی ؟!

دندونامو خشن روی هم سابیدم

_گفتم برو بیرون

عصبی گفت :

_اون وقت چرا ؟؟ چون نمیخوام بلایی سر بابام بیارم ؟!

خون داشت خونم رو میخورد از اینکه میدیدم اینطوری طرفداری باباش رو میکنه و نمیخواد بلایی سرش بیاد ولی نباید طوری رفتار میکردم که شک کنه من با باباش خصومتی دارم

پس لبامو بهم فشردم و عصبی گفتم :

_بیخیال….من هر طوری شده انتقامم رو از آریا میگیرم و برام فرقی نداره که کی باهاش همدست شده فهمیدی ؟؟

عصبی به سمتم اومد و گفت :

_چی ؟! یعنی با وجود بابای منم میخوای همچین کاری بکنی

هه نمیدونست مهره اصلی خود باباشه…جدی نگاش کردم و با نفرت به دروغ لب زدم :

_آره چون هدف من کسی دیگه اس نه بابای تو

توی دلم با خودم زمزمه وار گفتم آره جون خودت !! تو که قصد و هدف اصلیت خود اونه بعد اینطوری مجبوری فلیم بازی کنی

پوووف کلافه ای کشید و گفت :

_بیخیال این ماجرا شو خودم میدونم چطوری دُم آریا رو قیچی کنم

هه اینم بچه گیر آورده و میخواد اینطوری گولم بزنه تا بیخیالشون بشم عصبی دهن باز کردم و خواستم باز مخالفت کنم ولی یکدفعه با فکری که به ذهنم رسید

لبامو بهم فشردم و با اینکه برام سخت بود ولی به اجبار سری در تایید حرفاش تکونی دادم و گفتم :

_باشه !!

بوسه ای روی موهام نشوند و زیرلب زمزمه وار گفت :

_ممنونم که درکم میکنی

اینقدر فشار روم بود و عصبی بودم که در جوابش هیچی نگفتم و فقط سکوت کرده و با دستای مشت شده سعی در آروم کردن خودم داشتم

هه نمیدونست که همه حرفام فیلم بودن و من با همچین آتویی که از باباش گیر آوردم عمرا بیخیالشون نمیشم و تا به خاک سیاه ننشونمش دست برنمیدارم

نمیدونم چقدر توی اون حال بودم که با شنیدن صدای جدی آراد به خودم اومدم و سرمو بالا گرفتم

_تا من میرم بیرون به کارهام برسم توام همینجا بمون نبینم تو سالن رفته باشی

عه این کی لباساش رو عوض کرده بود که من حواسم نبوده ؟!!
برای اینکه زودتر بره و منم بتونم برم و به فضولیام برسم و اطلاعات بیشتری به دست بیارم سری در تایید حرفاش تکونی دادم و گفتم :

_باش نمیرم بابا

دودل نیم نگاهی بهم انداخت که پوووف کلافه ای کشیدم و گفتم :

_برو دیگه قول دادم که نمیرم

بالاخره بعد از کلی دودلی و چپ چپ نگاه کردنم بیرون رفت ، همین که درو بسته شد لبامو بهم فشردم و چند دقیقه ای موندم تا کامل از خونه بیرون بره

برای اطمینان از اینکه رفته یا نه به طرف پنجره رفتم و آروم پرده رو کناری زدم ولی با دیدنش که با اخمای درهم رو به روی یکی از محافظا ایستاده بود و چیزی بهش میگفت

چشمامو ریز کردم و با دقت خیره دهنش شدم تا از طریق لب خونی بفهمم داره چی بهش میگه ولی یک کلمه هم متوجه نشدم

هنوز داشتم خیره خیره نگاهشون میکردم که یکدفعه جلوی چشمای گشاد شده ام برگشت و نیم نگاهی به پنجره اتاق انداخت

زودی پرده رو رها کردم و با نفسی حبس شده خودم رو کناری کشیدم و دستمو روی سینه ام که به شدت بالا پایین میشد گذاشتم

یعنی متوجه من شده بود ؟!
لعنتی اگه یک درصد بهم شک میکرد باز با لجبازی نمیرفت و سراغم میومد هنوز داشتم خود احمقم رو برای این کارم سرزنش میکردم

که یکدفعه با شنیدن صدای ماشینش آروم باز لای پرده رو کناری زدم و با دیدنش که داشت از خونه بیرون میرفت لبخندی کنج لبم نشست

بی معطلی از اتاق بیرون رفتم و آروم از پله ها سرازیر شدم و با کنجکاوی نگاهم رو به دنبال پیدا کردنشون به اطراف چرخوندم ولی نبودن

لعنتی یعنی به این زودی کجا رفتن ؟!
مطمعن بودم توی خونه هستن ولی کجاش معلوم نبود

با عجله و دور از چشم خدمتکارا شروع کردم تموم خونه رو گشتن و بررسی کردن ولی عجیبش اینجا بود که انگار آب شده و به زمین رفته باشن هیچ اثری ازشون نبود

مگه امکان داشت ؟؛
خودم مطمعن بودم از خونه بیرون نرفتن و هنوز اینجان ولی الان چطور هرچی میگردم پیداشون نمیکنم ؟!

درحالیکه وسط سالن ایستاده بودم گیج لبم رو به دندون گرفته و چرخی دور خودم زدم ، سرم داشت منفجر میشد خداااای من یعنی کجا رفته بودن ؟؟

هنوز داشتم سردرگم اطراف رو از نظر میگذروندم که با دیدن خدمتکاری که داشت از رو به رو میومد دستپاچه روی مبل نشستم و با لبخندی ظاهری سعی کردم خودم رو عادی نشون بدم

زودی وسایل پذیرایی که توی سالن بود رو جمع کرد و قصد بیرون رفتن داشت که صداش زدم و گفتم :

_یه لحظه وایسا کارت دارم

به سمتم برگشت و با احترام گفت :

_بله بفرمایید خانوم در خدمتم !!

نمیدونستم چطور درباره عباس نجم و بقیه ازش بپرسم که به چیزی مشکوک نشه

_اوووم میدونی آقا و مهموناش کجا رفتن ؟؟

سرش رو بالا گرفت و با تعجب چند ثانیه صورتم رو از نظر گذروند

_نه نمیدونم خانوم !!

بعد این حرف با عجله بهم پشت کرد و خواست بره که صداش زدم و گفتم :

_کجا ؟؟

رنگ پریده و لرزون به سمتم برگشت ، مطمعن بودم از یه چیزایی خبر داره ولی نمیخواد حرفی بزنه و سعی در پنهون کردن چیزایی داره

_ببخشید خانوم ولی باید برم به کارهام برسم

بی اهمیت به حرفش با چشمای ریز شده کنجکاو پرسیدم :

_مطمعنی که نمیدونی ؟؟

سینی توی دستاش رو محکم گرفت و با نگرانی نگاهش رو به اطراف چرخوند

_بله خانوم !!

نووووچ فایده ای نداشت از این نمیتونستم حرفی بیرون بکشم از بس ترسیده بود که کم مونده خودش رو خیس کنه پس عمرا چیزی رو بروز بده مخصوصا الان !!

به اجبار سری در تایید حرفاش تکون دادم و کلافه گفتم :

_اوکی میتونی بری

_ممنون خانوم جان !!!

دو پا داشت دوتای دیگه هم قرض گرفت و با سرعت از جلوی چشمام ناپدید شد مطمعن بودم از یه چیزایی خبر داره باید هر طوری شده روی مُخِش کار میکردم و به زبون میاوردمش

هنوز همونطوری با اعصاب داغون روی مبل نشسته بودم که یکدفعه جلوی چشمای منتظرم کسی وارد سالن شد که چشمام از تعجب گرد شد

آریا بود که با همون صورت سرد و بی تفاوتش بهم نزدیک میشد این الان از کجا وارد سالن شد ؟! مگه همراه با بقیه غیبش نزده بود ؟؟

آب دهنم رو صدادار قورت دادم و با کنجکاوی سر مبل نیم خیز شدم تا بفهمم اون سمت چه خبره که سرش رو بالا گرفت و با دیدن حالتم پوزخندی گوشه لبش نشست و گفت :

_به به خانوم پرستار تقلبی !!

سرجام نشستم و درحالیکه با کینه و نفرت نگاه ازشون میگرفتم زیرلب زمزمه وار غریدم :

_اه اه باز چشمم به قیافه نکبتش خورد

با اینکه آروم گفته بودم ولی اون با گوش های خیلی تیزش شنیده بود چون رو به روم ایستاد و خشن گفت :

_شنیدم چی گفتی هااااا ؟؟

لبامو بهم فشردم و سکوت کردم حوصله کلکل و بحث با این آدم کثافت رو نداشتم آدمی که به هیچ کس رحمی نمیکرد و کم مونده بود بهم تجاو…ز کنه

با یادآوری گذشته اعصابم بهم ریخت و عصبی بلند شدم حتی نفس کشیدن توی هوای که اون نفس میکشید هم گناه بود ولی هنوز یک قدم برنداشته بودم

که صدام زد و گفت :

_ هنوزم روی پیشنهادم هستم !!

قدمام از حرکت ایستاد این داشت از کدوم پیشنهاد حرف میزد ؟؟ نکنه منظورش حرفای توی مراسم عقدِ ؟؟

عصبی دستام مشت شد و خشن غریدم :

_نمیفهمی که من شوهر دارم و باز داری شِرُوِر بهم میبافی ؟؟

نزدیکم شد و دقیق پشت سرم ایستاد و آروم کنار گوشم زمزمه وار گفت :

_چه ربطی به این داره که شوهر داری ؟؟

از شدت حرص و عصبانیت پشت پلک چپم شروع کرد به پریدن ، مردک هیز کثافت میخواست با وجود آراد باهاش رابطه داشته باشم

دندونامو روی هم سابیدم و خشن غریدم :

_خفه شوووووو !!

خواستم ازش فاصله بگیرم و برم که بازوم رو گرفت و من رو به سمت خودش برگردوند دستم بالا رفت تا سیلی محکمی توی صورتش بکوبم که دستم رو توی هوا گرفت

و تا به خودم بیام با یه حرکت به طرف خودش کشیدم و با حلقه شدن دست دیگه اش دور کمرم چشمام گشاد شد و دهنم نیمه باز موند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.