خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۳۵

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

” نازلی “

نمیخواستم درباره آریا حرفی بزنم ولی انگار خودش فهمیده بود پس دیگه جای هیچ انکاری نمیموند بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و گفتم :

_ آره میدونستم….مگه چی شده حالا ؟؟

صورتش از خشم قرمز شد

_چی شده ؟؟ اون حرومزاده اینجاست بعد تو راحت انگار نه انگار چیزی شده از صبح داری جلوش رژه میری ؟؟

چشمام گرد شد

_هااااا کی من رژه رفتم؟!

_آره از صبح زود بلند شدی و هی دور و برشون میپلکیدی

ببین برای چه چیزای بیخودی الکی عصبی میشه دستمو روی هوا تکونی دادم و بی تفاوت گفتم :

_بیخیال بابا

ازش فاصله گرفتم و خواستم تنهاش بزارم که سد راهم شد و گفت :

_بریم اتاقمون ؟؟

_من خسته میشم همش تو اتاق بمونم پس بیخیال من شو خودت تنهایی برو

خواستم کنارش بزنم و برم که مُچ دستم رو گرفت و عصبی دنبال خودش کشیدم

_بیا ببینم

وارد اتاق که شدیم در رو به روم قفل کرد و درحالیکه کلیدش رو برمیداشت و توی جیبش میزاشت عصبی گفت :

_تا زمانی که من نگفتم تو حق نداری هیچ جایی بری

رفتاراش رو درک نمیکردم لبه تخت نشستم و بی حوصله لب زدم :

_چته دیوونه شدی ؟؟

چنگی توی موهای آشفته اش زد و حرصی گفت :

_میخوای دیوونه نشم وقتی یادم میفته چه بلاهای سر تو آورده ؟؟

از دیدن اینکه بخاطر من اینقدر حرص میخوره و عصبانی شده بی اختیار قند توی دلم آب میشد ولی به روی خودم نیاوردم و با یادآوری چیزی که ملکه ذهنم شده بود

سرم رو بالا گرفتم و درحالیکه تموم حرکاتش رو زیر نظر گرفته بودم خطاب بهش چیزی گفتم که با تعجب به سمتم برگشت

_دلت میخواد بهش ضربه بزنی ؟؟

با چشمای ریز شده از تعجب پرسید :

_چطوری ؟؟

_چطوری نداره فقط کافیه نقطه ضعفش رو پیدا کنی

پوزخند صداداری زد و گفت :

_هه اون هیچ نقطه ضعفی جز دخترش نداره که منم اصلا دلم نمیخواد به اون طفل معصوم آسیبی برسونم

دستامو روی تخت گذاشتم و درحالیکه بهشون تکیه میدادم و یه طورایی ستون بدنم میکردمشون ابرویی بالا انداختم و جدی گفتم :

_مطمعنی چیز مهم دیگه ای نداره ؟!

یه کمی فکر کرد و مطمعن گفت :

_هوووم آره مطمعنم !!

پوزخندی گوشه لبم نشست

_مطمعنی قبلا بهش نزدیک بودی و از همه چیزاش خبر داشتی ؟!

با دودلی نگاهش رو توی صورتم چرخوند معلوم بود به شک افتاده بعد از چند ثانیه مکث با کنجکاوی پرسید :

_راستش رو بگو چی میدونی ؟؟

لبخند مرموزی گوشه لبم نشست و با یادآوری چیزایی که شنیده بودم جدی گفتم :

_میدونستی داره با بابات وارد معامله ی خیلی بزرگی میشه

با تعجب به سمتم اومد

_چی ؟! چه معامله ای ؟؟

لبخند از روی لبهام پر کشید و عصبی اخمامو توی هم کشیدم

_داشتم همین رو میفهمیدم که نزاشتی بقیه اش رو بشنوم و عین عجل معلق ظاهر شدی

کنارم نشست و عصبی گفت :

_اهههه درست حسابی بگو ببینم چی شنیدی؟؟

به سمتش برگشتم

_مطمعنی دلت میخواد بشنوی ؟!

ترس و دلهره توی چشماش نشست ولی بازم کوتاه نیومد و با نفرت گفت :

_هر کاری برای نابودی و ضربه زدن به آریا میکنم

لبم رو زیر‌ دندون فشردم و با فکر به اینکه این تنها درمورد آریا نیست و اگه در مورد باباش بفهمه اون وقت چیکار میکنه برای گفتنش به شک افتادم

بالاخره دل رو به دریا زدم و گفتم :

_میدونستی بابات به جز کارای فرهنگی و ریاستش تو دانشگاه خیلی کارای دیگه هم میکنه که تو ازش بیخبری ؟؟

از اینکه روی اصل مطلب نمیرفتم و هی حاشیه میرفتم معلوم بود حرصش گرفته این رو از دستای مشت شده و فَک منقبض شده اش راحت میشد حدس زد

_چه کاری ؟؟ زود حرفت رو بزن دیگه

نگاه ازش گرفتم و به رو به رو خیره شدم

_اگه اشتباه نشنیده باشم توی کارای غیرقانونی و احتکار هر چیزی که سود بیشتری داره و در عوض ملت رو به بدبختی و تنگنا کشونده هست

بهت زده لب زد :

_چی ؟؟ احتکار ؟!

به سمتش برگشتم و با تمسخر گفتم :

_آره نمیدونستی از این راه میلیاردی پول به جیب میزنن !!

گیج پلکی زد و ناباور لب زد :

_نه نه بابای من همچین کاری نمیکنه

پوزخندی گوشه لبم سبز شد

_هه اون وقت چرا ؟؟ میدونی این کار جرمه و اگه لوشون بدیم میفتن تو هلفدونی

با رنگی پریده از کنارم بلند شد

_نه بابا حتما اشتباه شنیدی

با حالت مغرورانه ای دستامو روی‌‌ سینه بهم گره زدم و گفتم :

_گوشای من تیز تر از این حرفان و تا حالا نشده چیزی رو اشتباهی بشنوم درضمن…..

خیره چشمای مضطربش شدم و ادامه دادم :

_مگه تو نمیخواستی بهشون ضربه بزنی پس کافیه بفهمی دقیق دارن چیکار میکنن و ردشون رو بزنی و تهش لوشون بدی

کلافه چنگی توی موهاش زد و کشیدشون

_نه نمیشه اینطوری پای بابا هم گیره

هه پس بگو چشه که اینطوری‌ رنگش پریده و دستپاچه شده و مشکل از کجاست آقا بدجوری هوای باباش رو داره و دلش نمیاد لوش بده

نباید از اولم بهش اعتماد میکردم و چیزایی که شنیده بودم رو بهش میگفتم من چقدر ساده و دیوانه ام که فکر کردم میتونم بهش اعتماد کنم

با دستای مشت شده از نفرت ، عصبی نگاه ازش گرفتم و خشن غریدم :

_برو بیرون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.