خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۳۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

پوووف کلافه ای کشیدم و زیرلب حرصی گفتم :

_دروغ نگو خودت خوب میدونی داری چیکار میکنی

_منظورت چیه ؟!

نزدیکش شدم و آروم طوری که صدا بیرون نره گفتم :

_هر دقیقه چشمت به باباس و زیرنظرش داری فکر کردی نفهمیدم ؟؟

نگاه ازم گرفت و درحالیکه ازم فاصله میگرفت و وارد قسمت دستشویی میشد گفت :

_واه این حرفا چین میزنی نکنه توهم زدی ؟!

دستش به سمت شلوارش رفت و دکمه اش رو باز کرد و با دیدن نگاه خیره ام حرصی ادامه داد :

_حالام برو بیرون بزار به کارم برسم

دست به سینه خیره اش شدم

_اولا که شوهرتم دوما تا زمانی که قول ندی دست از این کارات برنداری من از جام تکون نمیخورم

درمونده نگاهم کرد و حرصی گفت :

_دیوونه شدی ؟؟ برو بیرون بابا

ابرویی بالا انداختم و بی حرکت خیره اش شدم ، انگار خیلی فشار بهش اومده باشه پاهاش رو بهم چفت کرد و با صورتی درهم نالید :

_هر چند داری توهم میزنی ولی باشه دیگه صد کلیومتری باباتم رد نمیشم خوبه ؟؟ حالا برو بیرون بابا دستشوییم ریخت

با اینکه به حرفاش اطمینانی نداشتم ولی به اجبار سری در تایید حرفاش تکونی دادم و گفتم :

_اوکی ولی بدون چهار چشمی حواسم بهت هست

بال بال زنون با دستش اشاره کرد بیرون برم با دیدن حالاتش تو گلو خندیدم و درحالیکه سرمو به نشونه تاسف به اطراف تکونی میدادم از دستشویی بیرون زدم

خواستم باز به اتاقم برگردم ولی همین که روی اولین پله ایستادم نگاهم به سالن خورد و با دیدن کسی که پیش بابا و‌ درست پشت به من نشسته بود

پاهام از حرکت ایستاد و خشکم زد
یعنی واقعا خودش بود ؟!

چطور جرات کرده بعد اون همه بلایی که سر من آورده پاشو توی این خونه بزاره ؟!

دستم از شدت حرص و عصبانیت زیاد مشت شد و راه رفته رو برگشتم و با خشمی که درونم زبونه میکشید به سمتشون قدم برداشتم

هرچی بیشتر نزدیکشون میشدم مطمعن تر میشدم که خودِ خود آریاس !!

بهشون که رسیدم بابا سرش رو بالا گرفت و با تمسخر گفت :

_به به چه عجب ما چشممون به جمال شما روشن شد

بی اهمیت به تمسخر و کنایه توی حرفاش اشاره ای به آریای که با حالتی مغرورانه پاشو روی اون یکی انداخته و نگاهم میکرد ، کردم و گفتم :

_این اینجا چه غلطی میکنه ؟!

بابا نامحسوس اشاره ای به بقیه دوستاش کرد و با چشم غره ای به من ، خطاب به همه گفت :

_نه دوستن ، دارن با هم شوخی میکنن !!

به طرف من چرخید و با لبخند مصنوعی ادامه داد :

_یه لحظه میای کارت دارم پسرم

با ببخشیدی که گفت از بقیه جدا شد و بازوم رو گرفت و دنبال خودش کشیدم وقتی که خوب از بقیه فاصله گرفتیم و مطمعن شد دیگه صدامون رو نمیشنون عصبی گفت :

_این چه طرز برخورد با مهمونه هاااا ؟!

باورم نمیشد این پدر من باشه
وقتی که میدونست من و آریا چه خصومت و دشمنی هایی باهم داریم نباید دیگه توی خونه زندگیمون راهش میداد

شاکی دستامو به کمرم تیکه دادم و با خشم غریدم :

_میفهمی اون چه حرومزادیه ؟!!

_هر کی که باشه الان مهمون منه و تو نباید بهش بی احترامی کنی مشکلی داری میتونی بری خونه خودت زندگی کنی

آهان پس قصدش از این کارا اینه که منو عصبی کنه پوزخندی گوشه لبم نشست

_از لج من آوردیش تو خونه آره ؟!

_هر جور میخوای فکر کن در ضمن ممنون میشم دیگه پیش مهمونای من نیای

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب من باشه پیش دوستاش برگشت عصبی مشت محکمی به دیوار کنارم کوبیدم و حرصی زیرلب زمزمه کردم :

_هه اگه فکر کردی من با این کارا کوتاه میام کورخوندی

_چیزی شده ؟!

با شنیدن صدای نازی دستمو که بر اثر ضربه درد گرفته بود رو تکونی دادم و با صورتی درهم به سمتش برگشتم و بدون توجه به سوالش عصبی غریدم :

_تو میدونستی آریا اینجاست ؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.