خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۳۳

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

” آراد “

با دیدن اینکه از دستم بی حال و کلافه روی تخت افتاده خندم گرفته بود ولی برای اینکه نبینه بهش پشت کردم و خودم رو با وسایل توی کمد سرگرم نشون دادم

میدونستم قصدش از بیرون رفتن چیه و میخواد فال گوش وایسه ولی به هر طریقی که بود میخواستم جلوش رو بگیرم دوست نداشتم وارد بازی های کثیف پدرم بشه

و برای همین توی سالن وقتی صدای بابا رو شنیدم فهمیدم یه خبرایی هست و اونطوری صدام رو بالا بردم تا ابراز وجود کنم و اونا بفهمن ما اومدیم و ساکت شن ، اینجوری نزارم نازی چیز بیشتری بشنوه

از اول هم میدونستم این دختر زیادی کنجکاو و غیرقابل کنترل هست ، ولی چیکار میتونستم بکنم وقتی که حالا اینطوری گرفتارش شدم و بدون اینکه بفهمم نفسم بند نفس هاش شده

نمیخواستم کنجکاوی های بچگانه اش کار دستش بدن و گرفتار مشکلات بابام بشه مشکلاتی که بی شباهت به منجلاب نبودن منجلابی که هر کی گرفتارش میشد به قدری توش غرق میشهد که هیچ راه فراری نداشت

میدونم اولش قصد داشتم بخاطر مشکلات خودم ازش سواستفاده کنم و بعد که کارم باهاش تموم شد بیخیالش شم و بزارم بره پی کار و زندگیش ولی حالا هرچی بیشتر باهاش وقت میگذرونم علاقه ام بهش بیشتر و بیشتر میشه

طوری که نمیتونم یه روزم بدون اون زندگی کنم و یا برای یه ثانیه هم به نبودنش کنارم فکر کنم و بتونم آروم نفس بکشم

این دختر بدون اینکه خودم بخوام شده بود تموم زندگیم !!

پس نمیتونستم به این راحتی ها از دستش بدم ، نمیدونم چند دقیقه ای بود که درگیر‌ وسایل و‌ توی‌ فکر بودم که با صدای خواب آلود نازی به خودم اومدم و دست از کار کردن کشیدم :

_سر و صدا نکن خوابم میاد !!

_اوکی ببخشید حواسم نبود

کنارش روی تخت نشستم که با دیدن لباسای بیرونی که هنوز تنش بود و حتی زحمت بیرون آوردنشون هم به خودش نداده پووف کلافه ای کشیدم و زیر لب زمزمه کردم :

_آخه دیووونه رو ببین چطوری خوابیده

خم شدم و با یه حرکت کفشاش رو از پاش بیرون کشیدم و پایین تخت انداختم ولی همین که دستم به سمت شالش رفت توی خواب تکونی خورد و با حالت بامزه ای لباش رو جلو داد

توی تاریک روشن اتاق با دیدن اون حالتش تو گلو خندیدم ولی همین که با دقت نگاهمو به لبای درشت و قلوه ایش دوختم بی اختیار چیزی توی دلم تکون خورد و کم کم لبخند روی لبهام ماسید

آروم روی صورتش خم شدم و بدون اینکه بفهمم دارم چیکار میکنم زُم لبهاش شدم و انگار یه نیرویی داره من رو به سمتش میکشه لبامو با یه حرکت روی لباش گذاشتم

با حس لباش نفسام به شماره افتاد و چشمام روی هم رفت و بعد از گذشت چند ثانیه بازم نمیتونستم دل ازشون بکنم و فاصله بگیرم

با یادآوری اینکه توی خواب عمیقی هست به سختی یه کم ازش فاصله گرفتم ولی همین که چشمام رو باز کردم و نگاهم به لبای نیمه بازش افتاد دیوونه شدم و بوسه کوتاه دیگه ای روی لبهاش نشوندم

نمیدونم چندبار این کارو تکرار کردم که با حس دستش که داشت توی موهام چنگ میشد به خودم اومدم و چشمامو باز کردم کی بیدار شده بود ؟!

با حرکت لباش روی لبهام و حس فوق العاده ای که از این حرکتش بهم دست داده بود روش خیمه زدم و شدت بوسه هامون که بیشتر شد

سرم توی گودی گردنش فرو رفت و در همین حین دستم به سمت گوشی که کنارمون روی تخت افتاده بود رفت و با یه حرکت چراغ قوه اش رو خاموش کردم

توی تاریکی مطلق دستم به سمت پیراهنش رفت و با یه حرکت از تنش بیرونش کشیدم و بی طاقت دستمو روی‌ تنش کشیدم و کنار گوشش زمزمه وار گفتم :

_داری چه بلایی سرم میاری دختر !!

بی حرف سرمو به سمت خودش کشید و این بود شروع رابطه دوباره ما !!

نمیدونم چند دقیقه درگیر هم بودیم که بالاخره با نفس نفس کنارش دراز کشیدم و به سقف اتاق خیره شدم و درحالیکه توی آغوشم میفشردمش ملافه روی تن هردومون کشیدم

بوسه عمیقی روی موهاش نشوندم و آروم چشمام رو بستم و با آرامش عجیبی که درگیرش شده بودم به خواب عمیقی فرو رفتم و دیگه نفهمیدم دور و برم چی میگذره

غلتی توی خواب زدم و دستم رو به دنبال پیدا کردن و به آغوش کشیدن نازی به اطراف چرخوندم ولی با پیدا نکردن و سردی ملافه کنارم چشمام رو نیمه باز کردم

صبح شده بود و از نازی کنارم خبری نبود یعنی اول صبحی کجا رفته بود ؟!

خواستم بیخیالش بشم ولی با یادآوری اتفاقای دیشب بلند شدم و زودی لباس پوشیدم و از اتاق بیرون زدم باید تا چیزی ندیده پیداش میکردم

ولی همین که از طبقه بالا نگاهی به پایین انداختم با دیدن نازی که با چشمای ریز شده و مشکوک پشت ستون جلوی آشپزخونه پنهون شده و زیر زیرکی بابا و شریکای کاریش رو که توی سالن اصلی بودن نگاه میکرد

بند دلم پاره شد و با همون سر وضع ژولیده و بهم ریخته از پله ها سرازیر شدم و به سمتش رفتم و از پشت آروم ضربه ای روی شونه اش زدم

ولی بدون اینکه اهمیتی بده و به عقب برگرده دستی روی هوا تکون داد و باز خیره رو به روش شد

چشمامو کلافه تو حدقه چرخوندم و باز ضربه ای دیگه ای زدم که عصبی به سمتم برگشت و شاکی گفت :

_ای بابا گفتم خود……

با دیدن من باقی حرفش توی دهنش ماسید ولی زود خودش رو جمع و جور کرد و با نیش باز خیره ام شد و گفت :

_عه تویی ؟؟ کی بیدار شدی

چشم غره ای بهش رفتم

_داشتی چیکار میکردی ؟؟

رنگش پرید و‌ دستپاچه با لُکنت گفت :

_هی….هیچی

دستامو به سینه گره زدم و جدی خطاب بهش گفتم :

_مطمعنی ؟!

بدون اینکه جوابی بهم بده چشم غره خفنی بهم رفت و بعد تنه محکمی که بهم کوبید از کنارم گذشت ، دنبالش رفتم و تا وارد دستشویی شد

و همین که خواست در رو ببنده پامو لای در گذاشتم و مانعش شدم ، باید درست حسابی باهاش حرف میزدم و بهش میفهموندم دور و بر بابام و دوستاش نچرخه چون نمیخواستم بلایی سرش بیاد

با دیدن حرکتم با تعجب سری تکون داد و گفت :

_چیه ؟! تو کجا میای ؟!

عصبی از وضعی که نازی رو دیده بودم کنارش زدم و داخل شدم اگه یه درصد بابام یا اون دوستای بدتر از خودش چشمشون بهش میخورد معلوم نبود چه نقشه هایی که براش نمیکشیدن

با چشمای گشاد شده و ناباور صورتم رو از نظر گذروند و گفت :

_چته آراد ؟؟ چرا همچین میکنی ؟!

از شدت خشم و کلافگی در حال انفجار بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم چنگی توی موهای بهم ریخته ام زدم و به دنبال پیدا کردن راه حلی برای سر عقل آوردن این دختر نگاهمو به زمین دوختم

و بدون هیچ مقدمه ای یک باره گفتم :

_یه کلام دور و بر بابام نپلک !!

با دیدن سکوتش سرمو بالا گرفتم که چشمم خورد به صورت رنگ پریده اش یعنی فکر میکرد من متوجه حرکات و کارهاش نمیشم ؟! نمیدونستم قصدش از این کارا چیه ولی اصلا دلم نمیخواست بابا بویی از کارهاش ببره و بلایی سرش بیاره

شاید مثل گذشته قصد دزدی یا اخاذی از بابا رو داره ولی این اصلا برام مهم نبود و فقط و فقط ترسم از بابام بود که نفهمه نازی کارهاش رو زیر نظر داره

منتظر بودم اعتراف کنه و بگه میخواد چیکار کنه ولی تُخس توی چشمام خیره شد و گفت :

_هه بابات ؟؟ خواب دیدی خیر باشه من چیکار اون دارم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.