خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۳۲

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

با وردمون به خونه و دیدن چراغ های خاموش و سکوت مطلقی که همه جا رو فرا گرفته بود دست آراد رو محکم گرفتم و با ترس زیرلب زمزمه کردم :

_اینجا چرا شبیه خونه ارواح شده ؟!

_نمیدونم شاید برقا رفته

گوشیش رو از جیبش بیرون کشید و بعد از اینکه چراغ قوه اش رو روشن کرد و نور رو به اطراف میگرفت به هر سختی که بود از پله ها بالا رفتیم

ولی همین که وارد سالن بالا شدیم بخاطر سکوت مطلقی که حاکم بود زمزمه هایی به گوشم میرسید کنجکاو ایستادم تا بهتر بشنوم

_نه نباید بی گدار به آب بزنیم اینطوری همه نقشه هامون نقش بر آب میشن

خوب که دقت کردم صدای عباس نجم بود داشتن از چی صحبت میکردن اونم توی این تاریکی ؟!

حتی نفس کشیدن هم یادم رفته بود و همه وجودم گوش شده بود تا بهتر بشنوم ببینم چه خبره !!

ولی آراد یهویی دستمو گرفت و با یه حرکت دنبال خودش کشیدم بدون کوچکترین سروصدایی خواستم دستمو از دستش بیرون بکشم و بازم اون گوشه کنار بمونم تا چیزایی دستگیرم بشه ولی با حرف بلندی که آراد زد همه نقشه هام دود شدن و به هوا رفتن

_عه دستمو ول نکن دختر همه جا تاریکه میخوری زمین هاااا

با منعکس شدن صدای بلندش تو سالن صدای حرف زدن اونا هم قطع شد و باعث شد از شدت اعصاب خرابی زیاد لبامو روی هم فشار بدم و‌ نیشگون محکمی از باوزی آراد بگیرم

صدای داد بلندش توی فضا پیچید ولی من بی اهمیت بهش ، به سختی توی اون تاریکی راه رو پیدا کردم و گوشه اتاق کِز کردم

با آخ و ناله هایی که از درد میکرد وارد اتاق شد و زیرلب غُرغُرکنان گفت :

_چته دیووونه شدی یهووو !!

از اینکه این موقعیت خوب رو برای شنیدن حرفاشون از دست داده بودم اعصابم به کل بهم ریخته بود و بدون اینکه جوابی بهش بدم

همونطوری نشسته پاهامو بالا آوردم و درحالیکه دستامو دورشون قفل میکردم و سرمو روشون میذاشتم زیرلب حرصی با خودم زمزمه کردم :

_ همیشه باید گند بزنه

چه گوش های تیزی داره چون انگار صدای آرومم رو شنیده باشه بلند گفت :

_با کی بودی ها ؟! اصلا کجا رفتی نازی

عصبی گفتم :

_فعلا بیخیال من شو ….گرفتی ؟!

_هااااا ؟! یعنی چی ؟؟

نور توی دستش رو به دنبال پیدا کردنم توی اتاق چرخوند و چرخوند که بالاخره پیدام کرد و روم زُم شد سرمو بلند کردم که با برخورد نور شدیدش توی چشمام ، دستمو سایبون چشمام کردم

_اههههه کور شدم بگیرش اون سمت

_تا زمانی که نگی یکدفعه چت شده همینطوری میمونه

ای بابا عجب گیری داده !!
بهش چی میگفتم آخه ؟! میگفتم میخواستم فال گوش بمونم حرفای بابات اینا رو بشنوم تا چیزی دستگیرم بشه ولی تو نزاشتی ؟!

_هیچی بابا حرصمو درآوردی خیر سرم اینطوری خواستم تلافی کنم

نور رو توی صورتم تکونی داد و جدی گفت :

_به من دروغ نگوووو !!

دستامو قاب صورتم کردم و درحالیکه از شدت نور مستقیمش در عذاب بودم حرصی گفتم :

_ای بابا نکن کوووور شدم

گوشی روی تخت پرت کرد که نور روی سقف افتاد و به سمت کمد لباسی رفت و توی تاریک روشن اتاق شروع به تعویض لباساش کرد

نگاه از بدن خوش فرمش گرفتم و نیم نگاهی به در اتاق انداختم یعنی الان میرفتم باز چیزی عایدم میشد و میتونستم چیزی از نقشه هاشون بشنوم ؟!

با این فکر خواستم بلند شم و بیرون برم که آراد درحالیکه فقط شلوارکی پاش بود به سمتم برگشت و با تعجب گفت :

_کجا ؟!

_هااااا ؟! برم دستشویی و بیام

با عجله خواستم قدمی بردارم که با تعجب صدام زد و گفت :

_دستشویی که اینجا توی اتاق هست

ای خدا هر حرفی میزدم یه چیزی برای گفتن داشت ، تا این خونه هست من نمیتونم کاری کنم لعنتی زیرلب گفتم و کلافه با همون لباسا خودم روی تخت انداختم و به سقف خیره شدم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.