خرید فالوور اینستاگرام خرید لایک اینستاگرام

رمان عشق ممنوعه استاد پارت ۱۲۴

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان عشق ممنوعه استاد وارد شوید

_نشنیدی ؟! گفتم باهام بیا تا مهسا رو ببریمش دکتر

چشم غره ای بهش رفتم

_دیگه چی ؟؟ نمیخوای دو روز دیگه لَه لِه بچه ات هم بشم ؟!

پوووف کلافه ای کشید

_ای بابا تو چرا همچین میکنی مگه نمیخوای بهت ثابت کنم که این بچه از من نیست؟!

با اینکه داشتم از شدت حسادت میسوختم ولی خیره چشماش بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و به دروغ لب زدم :

_نه برام مهم نیست !!

با این حرف خشکش زد و با تعجب خیره صورتم شد ، بلند شدم و بی توجه به حالش خواستم وارد اتاق بشم که بازوم گرفت و مانعم شد

_حالت خوبه ؟!

از این سوال یهوییش جا خوردم اینقدر تابلو بازی درآوردم که اینم متوجه حال بدم شده بود

دستش رو پس زدم و بی حوصله لب زدم :

_اهوووم خوبم !!

وارد اتاق شدم و درحالیکه روی تخت دراز میکشیدم بی روح به سقف سفید اتاق خیره شدم که کنارم لبه تخت نشست

سنگینی نگاهش روی نیم رخمم باعث شد به سمتمش بچرخم و بی حس و حال نگاهش کنم نمیدونم چی تو صورتم دید که گفت :

_این چه حالیه….دلت میخواد چه کاری برات انجام بدم یا خودت انجام بدی ؟!

از اینکه موقعیت به اون خوبی رو از دست داده بودم دِپِرس و بی حال شده بودم به قدری که حوصله هیچ چیزی رو نداشتم آرادم فهمیده بود یه مرگیم هست و پیش خودش فکر میکرد بخاطر مهساس نمیدونست درد من چیه !!

از طرفی دلم برای زندگی که داشتم تنگ شده بود با یادآوری محله و گذشته ای که داشتم نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و درحالیکه چشمامو میبستم خسته لب زدم :

_دلم یه چیزی میخواد که نمیشه !!

کنارم دراز کشید و بعد از چند دقیقه نوازش دستشو روی بازوم حس کردم و صدای جدیش به گوشم رسید :

_چی میخوای بگو ؟!

چشمام رو باز کردم و از نیم رخ خیره آرادی شدم که تو حالتی که کنارم دراز کشیده بود دستش رو ستون بدنش کرده بود و خیره خیره نگاهم میکرد

_دلم میخواد برم خونه ام !!

ابرویی بالا انداخت وبا تعجب زیرلب زمزمه وار گفت :

_خونت ؟!

سری در تایید حرفش تکون دادم ، که یکدفعه بلند شد و دستش رو به سمتم گرفت :

_اوکی بلند شو

هنوز داشتم گیج نگاهش میکردم که خودش دستم رو گرفت و با یه حرکت به سمت خودش بالا کشیدم و گفت :

_یالله پاشو آماده شو دیگه

_واقعا بریم ؟!

رو به روی آیینه ایستاد و درحالیکه صورت خوش تراشش رو بررسی میکرد گفت :

_آره دیگه بریم که امروز من دربست در خدمت شمام !!

از بس توی این خونه مونده بودم و ذهنم درگیر مشکلات و درگیری های این چند وقته بود که کم کم داشتم افسرده میشدم و با این حرفش به قدری خوشحال شدم

که بلند شدم و بی اختیار خودم توی آغوشش انداختم و درحالیکه روی نوک پا بلند میشدم دستامو دور گردنش حلقه میکردم با خوشحالی گفتم :

_وااای دمت گرم پسر !!!

تو گلو خندید و درحالیکه دستشو نوازش وار روی موهام میکشید گفت :

_باز داش مشتی شدی ؟!

همونطوری که هنوز تو بغلش بودم سرمو بالا گرفتم و با تعجب لب زدم :

_ها داش مشتی ؟!

دستش رو دور کمرم حلقه کرد و درحالیکه به سمت خودش بالا میکشیدم بوسه ای روی نوک بینی ام نشوند و گفت :

_طرز حرف زدنت رو میگم دیگه ، باز اسم محلتون اومد داره کم کم تغییر میکنه

از برخورد ته ریشش با صورتم دماغم رو چین دادم و با لب و لوچه آویزونی گفتم :

_اهووووم کم کم داشتم اصالتم رو پیش تو از دست میدادم

محکم به خودش فشردم که جیغم بالا گرفت و میون خنده های بلندش با تعجب گفت :

_چی ؟؟ اصالتت ؟!

همونطوری که تقلا و دست و پا میزدم تا ولم کنه گفتم :

_آااای آااای ولم کن…. آره داری همه چیز منو تغییر میدی

عقب عقب رفت و آروم روی تخت انداختم و درحالیکه روم خیمه میزد دستاش رو از دو طرف سرم ستون کرد و گفت :

_هوووم خوبه نمیدونستم دارم تا این حد روت تاثیر مثبت میزارم

از نزدیکی بیش از حدش به خودم و حس سنگینی بدنش روم بی اختیار نگاهمو توی صورتش چرخوندم و همونطوری که روی لبهاش زُم میشدم تُخس گفتم :

_کی گفته تاثیر مثبته ؟! منفیههه منفی

سرش پایین اومد و توی فاصله چند سانتی صورتم طوری که لباش روی لبام میخورد شروع کرد به آروم حرف زدن

_میخوای مثبت بودنش رو نشونت بدم ؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.